خانواده ها

رضا رجب زاده: با افتخار در جمع خانواده های دردمند ترک زبان اردبیل قرار گرفتم

پیشترازاین درروزهای پایانی آبانماه 1393درجمع خانواده های مازندرانی بسیارمورد محبت قرارگرفتم وشادمان شدم واحساس کردم که خانواده های شیرین لحجه مازندرانی هم با دیدن من وخبرهایی که ازعزیزانشان برایشان سوغات داشتم ؛ خیلی خوشحال و مسرور شده بودند.
متعاقب بازگشت از مازندران و شروع دور پنجم دیدارهای جمعی با خانواده های چشم انتظار گیلک خانم عبدالهی به نمایندگی از خانواده های ترک زبان اردبیلی ازمن دعوت بعمل آوردند که دراسرع وقت به آن دیار سفر کنم که با وجود حجم مسولیت درانجمن نجات گیلان و پاره مشکلات شخصی صلاح ندیدم که درخواست خانم عبدالهی را که خود 4 سال تمام درراستای رهایی فرزند خود وسایراسرای تشکیلات سیاه رجوی دراشرف بست نشسته بود را نادیده بگیرم ولذا با عزم جزم درکمک به خانواده های رنجدیده ازظلم وجور رجوی به اردبیل رفتم و 2 روزتمام درتواریخ ششم وهفتم دیماه را با افتخاردرجمع شماری ازخانواده های اعضای گرفتاردرفرقه رجوی بودم وبه حرفهایشان با گوش دل بها دادم وبرایشان ازعزیزانشان اطلاع رسانی کردم.
مقدم برهمه باید ازمهمان نوازی مردمان شیرین زبان آن دیارتشکروقدردانی بکنم وازخدا بخواهم که مرحمتی داشته واین خانواده های دردمند را ازچشم انتظاری رهانیده و با رهایی اسرایشان از زندان رجوی موجبات شادمانی آن عزیزان فراهم شود.
حقیقت را هم بگویم درآن دیداردوروزه خیلی با خانواده ها بالا وپایین شدم وبا آنان خندیدم وشادمان شدم ودرمواردی هم با آنان  به واسطه ظلمی که ازرجوی متحمل شدند وهنورهم ادامه داراست ؛ به شدت گریستم.
خانمی که خود را خواهرفریدون پرورش ازاسرای گرفتاردرفرقه رجوی معرفی کرد ضمن خیرمقدم به من گفت " سال 1382 برغم کنترل شدید امنیتی که ازسوی عوامل رجوی حکمفرما بود توانستیم برادرمان را ولودرمدت  کوتاه تعیین شده ملاقات کنیم وبه وضوح فریدون ازما درخواست داشت که ازهرطریق ممکن تلاش کنیم که وی را اززندان مخوف رجوی برهانیم ومانیزچنین کردیم ولیکن فریادمان فریادرسی نداشت. ازآن پس چندبارهم مجددا به قصد ملاقات با فریدون به عراق رفتیم ودرکنارخانم عبدالهی دراشرف بست نشستیم شاید که ازفریدون خبری باشد ولی افسوس که نه تنها فریدون را زیارت نکردیم ازجانب رجویها سنگ و چماق هم  خوردیم  ومورد بی مهری قرارگرفتیم. الان مادرم پیرم بشدت چشم انتظاراست و من هم بشدت دیسک کمردارم و باید که فریدون به نزد ما برگردد واز خدا میخواهم که فریدون صدای مرا  بشنود و به مادرش رحم کند و تاکید دارم به برادرم پیام بدهم  اگرهم خواستند تورا به آلبانی بفرستند با تمام توان زیربار نرو وفقط بگو میخواهم به ایران برگردم وخواهردلسوخته وخصوصا مادرپیرم را درآغوش بگیرم.
 هنوزدرمیانه گفتگوبا خانم پرورش بودم که ازته سالن فریادی به گوشم رسید که بشدت آزرده ام کرد. به ترکی ازمن چیزی می خواست که نمی فهمیدم. سریعا خودم را به آن مادررساندم ودخترش فریادش را ترجمه کرد وگفت " مادرم ازشما میخواهد که ازایشان عکس بگیرید ودرتمام دنیا انعکاس بدهید شاید که فریادرسی باشد".
 درحالیکه  شدیدا بغض داشتم ودردرونم به  رجوی نفرین میکردم روبه به مادرپیروسالمند گفتم " جانم مادر. مشکلت چیه؟ اوریزریزبا زبان ترکی میگفت وفرزندش ترجمه میکرد " مشکلم چیه! الهی خدا رجوی را لعنت کند. عصای دستم را گرفته است. نزدیک به 30 سال است که فرزندم امین عبدلی به دست رجوی اسیرشده وازما دورشده است. همه جا رفتم. با پسرم ودیگرعزیزانم به عراق هم رفتم ولی نتوانستم امینم را ببینم. آخرچهره سالخورده من رجوی را ناراحت نمیکند که دلش به حال من بسوزد وفرزند بیسواد مرا روانه خانه وکاشانه اش بکند!؟ خدایا حق من این نیست که اینقدراذیت شوم ولی ازتو میخواهم حق رجوی را که نیست ونابودی است کف دستش بگذار….. "
تا خواستم بیشتربا این مادردردمند که اشک مرا درآورده بود صحبتی داشته باشم  مادردیگری با دردست داشتن عکسی ازفرزنداسیرش درتشکیلات رجوی با زبان شیرین ترکی صدایم کرد وچون برگشتم جوانی را دیدم که گفت "  مادربزرگم بودند که صدایت کردند ومن فرزند برات ربیعی هستم "
بی آنکه تاملی کرده باشم انگارکه خشکم زده باشد نتوانستم درلحظه چیزی بگویم. آن جوان تقریبا 30 ساله چقدرشبیه فرزندم مهران بود. یادآورخاطراتی تلخ برایم بود. آخه منهم مهران را تنها گذاشته بودم ودرجوال رجوی 27 سال زمان را  به هیچ فروختم ودرآن جهنم ماندگارشدم. تلاش کردم ازپیله خود بیرون بیایم وبه مشکل آن جوان ومادربزرگش برسم.
جوان گفت مادربزرگم اگرچه نمی تواند فارسی صحبت کند ولی فارسی را می فهمد. ماهم دردمندیم وچشم انتظار. پدرم درجنگ اسیرشد وحال 27 سال است که ازایشان دور وبی خبریم. مادرم درنبود پدرسرپرستی ام را درنهایت مهرومحبت به دوش کشید ولی خیلی برایش این سالیان سخت گذشت… تاخواست اشکش را پاک کند وبه درد دلش ادامه بدهد دستی به رویش کشیدم وصورتش را بوسیدم وگفتم " برات را خیلی خوب می شناسم مطلق نگران نباش چونکه اوبزودی زود به نزدتان خواهد آمد. توومادرومادربزرگتان هم فقط دعا کنید. منهم هرآنچه ازدستم برآید کوتاهی نخواهم کرد.
 خواستم برگردم ودرجایم بنشینم تا بیشتربرای خانواده ها ازعزیزانشان صحبت کنم که اینبارپدری سالمند یک آبمیوه وشیرینی به دستم داد تا گلویی تازه کنم وسپس شانه ام را بوسید وگفت " توبوی پسرم حمداله مستانه را میدهی. ازمن هم یک عکس بگیرشاید حمدالله ببیند وبه نزدم برگردد.
ازحمدالله هم برای این پدرداغدارصحبت کردم ودلداری اش دادم. تف وهزارباره تف بررجوی خائن که دریک معامله کثیف با صدام ملعون موفق شد اسرای جنگی را به کام تشکیلات سیاه خود بکشاند وبه اسارت بگیرد وخانواده هایی را قربانی مطامع جاه طلبانه اش کند.
درآن جلسه با شماری دیگرازخانواده ها هم به بحث وگفتگونشستم وامیدوارشان کردم که همیشه خورشید حقیقت پشت غبارها پنهان نمی ماند وروزی خواهد رسید که خواهند توانست درپس سالیان دوری وبی خبری عزیزانشان را درآغوش بگیرند.
رضا رجب زاه   
 

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا