نامه بهزاد ساجدی فر به برادرش غلامعلی اسیر در فرقه رجوی

 برادرعزیزم سلام، برادرمهربانم باورکن وقتی دارم این نامه را برایت می نویسم همه خانواده بخصوص مادرمان با چشمانی اشکبار درکنارم نشسته اند وهرکدام دوست دارند ازطرف خودشان برایت جمله ای بنویسند.همه به تو سلام می رسانند و از صمیم قلب تورا دوست دارند.
اما برادرجان بدان که اگرمی خواستم ازغم وغصه هایی که ما وبخصوص مادر از بابت دوریت خورده ایم بنویسم شاید کاغذ و قلم برای نوشتن آن کم می آوردم.نمی دانم خبر داری یا نه پدرمان که الان دوسالی است به رحمت خدا رفته باورکن اواخرعمرش که دربستربود و نمی توانست حرف بزند گاها به سقف اتاق خیره می شد وما متوجه می شدیم که اشک ازگوشه های چشمش جاری شده، مطمئن بودیم که فقط بخاطر تو بوده احتمالا می دانست که دیگر زنده نمی ماند تا بتواند یکبار دیگر تو را ببیند! برادرم واقعا دیدن چنین صحنه ای ازپدرمان برای همه ما دردناک بود وما هم وقتی چنین صحنه ای را می دیدیم می نشستیم وگریه می کردیم.عزیزدل این سالیانی که نبودی همه ما فقط با خاطراتی که با هم داشتیم را می گذراندیم وبه یادت بودیم.نمی دانم یادت هست که احمد وقتی کوچک بود شنا کردن دررودخانه را خیلی دوست داشت و مرتب برای شنا می رفت و پدرنگران می شد ومی آمد اورابه منزل بر می گردان اما دوباره مخفیانه برای شنا می رفت، یادت هست خود با پدرت به هیئت سید محمود می رفتی و زنجیر میزدی و همیشه به امام حسین و حضرت ابوالفضل اقتدا میکردی.ویا یادت هست وقتی صدام ملعون به کشورمان حمله کرد  گفتی من باید برای دفاع ازکشورم بروم جبهه بطوری که حتی بدون خداحافظی رفته بودی!
برادرم بعد ازاینکه سال 82 احمد ومادربرای دیدار با توبه کمپ اشرف آمده بودند من هم سال 88 با پذیرش هرسختی ومشقتی به امید دیدار با تو به عراق و پشت کمپ اشرف آمدم اما درهمان بار اول مسئولان مجاهدین درکمپ اشرف با پرتاب سنگ و نثاربدترین توهین ها به من وبقیه خانواده هایی که به امید دیدار باعزیزانشان درپشت سیاج اشرف جمع شده بودند امید ما را برای دیدار باتو به یاس تبدیل کردند! بعد ازآن تا سال 90 هم چندین باردیگرآمدم شاید که بلاخره مسئولان مجاهدین دلشان برای ما وحتی شما به رحم بیآید و یکبار حتی برای چنددقیقه بگذارند من هم برادرم را ببینم،اما دریغ که بازهم چیزی جز بی احترامی،پرتاب سنگ وتوهین وناسزا ازآنها ندیدم! فقط غمی دیگر بر غمهایمان افزودند! پشت سیاج کمپ اشرف که بودم برایت چند نامه نوشتم وبه افراد نگهبان گفتم حداقل نامه ام را بدست برادرم برسانید که بازهم همان توهین وپرتاب سنگ پاسخ آنها به من بود! عزیزتر ازجانم نمی دانی چقدر گریه کردم که چرا نمی گذارند برادرم را که می دانستم فاصله ازمن ندارد ببینم ویا حتی نامه ام را به او برسانم! آیا این ظلم وشکستن حدودهای انسانی نبود که مسئولان مجاهدین درعراق با ما می کردند؟!
برادرم عزیزم چند روز پیش چند نفرکه سالها مثل تو اسیر بودند ازجمله رستم آلبوغبیش که به تازگی به ایران برگشته به منزل ما آمدند از تو برایمان گفتند ازقصه های درد و رنجی که تو و بقیه طی سالیان درآن بیغوله ای که مجاهدین ازخدا بی خبر اسم آن را شهرگذاشتند گفتند، البته سعی کردند ما را به نجات وبازگشت تو امیدوارکنند،مادرهم خیلی خوشحال شد که بعد ازسالیان توانسته ازکسی که تا این اواخر با فرزندش بوده حداقل خبرسلامتی تو را از وی کسب کند. باورکن مادرمان دیگر تحمل دوری تورا ندارد بعد ازفوت پدر بیشترغمگین شده وناراحت است که چرا پدرقبل ازفوت نتوانسته تورا ببیند.
برادرخوبم وقتی این نامه را برایت نوشتم برادرمان احمد ازمن سئوال کرد حالا این نامه بدست غلامعلی می رسد یا نه؟! جلوی مادر به او گفتم انشاء الله که می رسد،اما جداگانه به او گفتم مطمئن نیستم با شناختی که من درپشت کمپ اشرف ازمجاهدین پیداکردم می دانم که آنها هرگزنخواهند گذاشت صدای ما که هیچ بلکه خطی ازما به غلامعلی برسد اما من می خواهم این نامه را روی سایت ها بگذارم تا همه آن را بخوانند وازقصه های دردورنجی که ما ازبابت برادراسیرمان کشیده ومی کشیم مطلع شوند شاید که افکارعمومی به سران مجاهدین فشار آورده وازآنها بخواهند که باید به دردورنجی که ما کشیدیم توجه کرده وغلامعلی را برای تماس ویا دیدار با ما آزادبگذارند،ما باید به همه دنیا بگوئیم که رجوی چگونه موجود رذل وپلیدی است که سالیان عزیزما  را بدون دادن کوچکترین خبری ازوی اورا ازما مخفی کرده است.
برادرعزیزم امیدوارم همیشه سالم تندرست باشی وبدان که ما درهرحال تورا دوست داشته ودرقلبمان جای داری، باورکن که اشتیاق دیداردوباره تو درما وبخصوص مادرمان شعله میکشد، پس بیا و این غم سنگین سالیان دوری رااز روی قلبهای ما و خودت بردار.امید من به آزادی ونجات خودت فکر کن.
دوستداروبرادرکوچکترتو بهزاد
ازطرف همه خانواده
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.