در حسرت دیدار دوست خوبم اصغر واحد رضایی

تاریخ آشنائی من با اصغرجان به سال 1368 میرسد که تازه به قرارگاه اشرف رفته بودم ودر سالن غذاخوری لشکر صمد با او آشنا شدم.
این آشنائی با  وجود پارامتری بنام " همشهری گری" دوام یافت.
اصغر ازافرادی بود که براحتی با انسان ها رابطه میزد وخوش برخورد وصمیمی بود.
او یک شخصیت کاری داشت و با مشغول کردن خود به کارهای مختلف، میخواست نشان بدهد که با سازمان مشکل وتناقضی ندارد!
او جزو افرادی بود که توسط سازمان در یکی از عملیات های مرزی علیه ایران اسیر شده بود و جبرا وارد  مناسبات وپروسه ی مغزشوئی فرقه رجوی شده بود! ولی واقعیت این است که اصغر هیچ وقت اعتقاد قلبی به سازمان نداشت.
او درعملیات فروغ جاویدان شرکت کرده بود و با شنیدن تبلیغات سازمان درمورد افراد جدا شده که مثلا با آنها چه رفتاری اعم از اعدام شدن ویا تحمل زندان های بلند مدت شده، از جدا شدن وآمدن به ایران واهمه داشت.
روزی ازاصغر پرسیم که چرا به ایران نرفتی، مگر قبل از سربازی وموقعی که درایران بودی، فعالیت سیاسی داشتی؟
اوجواب داد که ازاعدام وزندان که درایران با آن روبرو خواهم شد، ترسیده ونرفتم وهمینجا درانتظار فرجی هستم (فرجی که متاسفانه هنوز حاصل نشده است).
26 سال است که ازآن زمان میگذرد، اما اصغرجان با خانواده اش هرگز تماسی نداشته است.
درایام  وقوع زلزله ی اردبیل ازاو پرسیدم که چرا مثل بعضی ازبچه ها با خانواده ات تماس نگرفته وجویای خبر نشدی که اودرجوابم گفت: من بتو هم توصیه ی دوستانه میکنم تا وقتی که دراینجا هستی، توهم با خانواده ات درایران تماس نگیر! چراکه ما از سرنوشت آینده ی خود بیخبریم و بنابراین بهتر است مشکلی برای خودت در اینجا بوجود نیاوری.
 او ظاهرا  بمن نشان میداد که ازترس مرگ ویا زندان است که بشدت کار میکند تا سازمان اورا درآنجا نگه دارد درصورتی که درته دلش که من نیز ازآن آگاهی داشتم، اعتقادی به خط مشی سازمان نداشت.
درنشست آخری که من درآن حضور داشتم، بطور خیلی خصوصی ازاو سئوال کردم که تاکی دراین سازمان میمانی. من شاید بروم ودوست دارم که همراهم باشی که جواب داد من جایی برای رفتن ندارم وجوانی ام را هم ازدست داده ام وتوان انتخاب مجدد زندگی جدید را ندارم وفقط این را هم اضافه کنم که من کسی را درایران ندارم. فکر میکنم که پدر ومادرم فوت کرده اند و بنابراین آینده ی روشنی برایم وجود ندارد!
اکنون من به اصغر واحد رضایی می گویم اگر روزی این امکان برای تو فراهم شد که بتوانی با دنیای آزاد و بیرون از فرقه رجوی تماس داشته باشی بدان که خانواده ات سالم هستند و به شدت پیگیر رهایی تو از چنگال فرقه رجوی هستند و برای این امر هم چه مرارت ها کشیده و زحماتی را متحمل شده اند ولی رجوی مانع از رسیدن صدای خانواده به تو شده و با دروغ هایشان تو را اسیر مناسبت کرده است. امروز من و چند صد تن از دوستانت که در فراموش خانه های سازمان با تو اسیر بودیم در ایران به صورت آزادانه در حال زندگی هستیم و تعداد بسیار زیادی نیز در خارج از ایران تشکیل خانواده داده اند. به امید روزی که شاهد آزادی تو از دست رجوی باشیم.

سیروس

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.