انجمن نجات خوزستان

دیداراعضای انجمن نجات خوزستان با مادر دردمند محمدرضا راکی

درتاریخ 25/2/94 وقتی  اعضای انجمن نجات درشهرستان مسجد سلیمان با خانواده ی محمدرضا راکی ازاسیران دربند فرقه رجوی دیدارکردند که مادرمحمدرضا حضور نداشت.آقای غلامرضا راکی برادرمحمدرضا به اعضای انجمن گفت مادرم دراهواز زندگی می کند وخیلی دوست داشت به اینجا بیآئید تا ازشما خبرجدیدی ازوضعیت فرزند اسیرش بشنود بخصوص وقتی شنیده بود که آقای آلبوغبیش اخیرا به ایران آمده بسیارمشتاق دیداربا وی بود اما متاسفانه بدلیل بیماری نتوانست به مسجد سلیمان بیآئید به همین خاطر ازشما خواهش دارم که دراهواز رستم را نزد وی ببرید تا شاید با شنیدن خبرتازه ای ازپسرش کمی خیالش راحت شود چون نگران است ومرتب هم گریه می کند. اعضای انجمن به آقای راکی قول دادند دربازگشت به اهواز دراولین فرصت به دیدارمادرش بروند.
بنابراین اعضای انجمن درمورخه 7/3 بعد ازدیداربا خانواده ها دردفتر انجمن به اتفاق رستم آلبوغبیش به دیداربا خانم دلبرشجاعی مادردردمند محمدرضا راکی رفتند.لازم به ذکراست که این مادردل شکسته بطورمرتب با انجمن نجات به منظور کسب خبراز وضعیت فرزند اسیرش درتماس است.
مادررنجدیده محمدرضا که خواهرایشان نیزحضور داشت ازورود اعضای انجمن به منزلش با محبت مادرانه استقبال کرد وگفت ازشما ممنون هستم که تشریف آوردید امیدوارم که برایم خوش خبرباشید.
اعضای انجمن ضمن تشکرازمهمان نوازی این مادررنجدیده گفتند همانطور که به فرزندتان غلامرضا درشهرستان قول دیداربا شما را داده بودیم خوشبختانه امروز فرصت پیدا شد تا بتوانیم ازنزدیک با شما دیداری داشته باشیم تا بتوانید با آقای آلبوغبیش هم که اخیرا بعد از23 سال به وطن بازگشته است درباره وضعیت فرزندتان صحبت کنید.
مادرمحمدرضا که کوله باری ازغم وناراحتی دوری ازفرزندش را بردوش داشت بعد ازاینکه  رستم به وی معرفی شد با نگاهی به وی گریه کرد وگفت:خداراشکر که شما هم نجات پیدا کردید خوش به حال مادرتان،یعنی می شود که من هم ببینم  فرزندم آزاد شده ودرکنارم نشسته؟! چون دراین سالیان آنقدربخاطر بی خبری ازمحمدرضا گریه کردم که هردوچشمم درحال نابینا شدن است.وی ادامه داد بعد ازاتمام جنگ روزی با یک خانم عرب زبان که بستگانی درعراق داشت به طریقی آشنا شدم با او درمورد پسرم صحبت کردم وقول داد هرطور شده مرا به عراق وتا پادگان اشرف ببرد خوشبختانه این امر محقق شد با یک فرد قاچاقچی به عراق رفتم دربین راه رنج ومصیبت های زیادی کشیدم وحتی تصادف کردیم که دماغ وانگشتم هم آسیب دید اما بخاطرشوق دیداربا پسرم درد ناشی ازآسیب هایی که دیده بودم را تحمل کردم جلوی درب اشرف که رسیدم گفتم برای دیدن پسرم محمد رضا آمدم اول که گفتند ما چنین فردی را اینجا نداریم تا اینکه التماس کردم وبعد ازکلی معطلی محمدرضا را نزدمن آوردند انگارکه دنیا را به من دادند،گریه کردم وگفتم بیا با هم ازاینجا برویم فقط می گفت مادرمن فعلا نمی توانم همراه تو بیآئیم! اما ناراحت هستم که این ملاقلات زمان این دیدارفقط یک ساعت بود.من با چشمانی اشکبار وبازهم با تحمل سختی های مسیر به ایران برگشتم.ازآن موقع به بعد من تاکنون موفق به دیدن محمدرضا که هیچ حتی شنیدن صدایش هم نشدم.
مادرمحمدرضا بعد ازصحبتش دقایقی گوشه چادرخودرا به صورت کشید وگریه کرد بعد گفت ترس ازمردن ندارم ولی ازاین می ترسم که نتوانم  درلحظات پایانی عمرم پسر اسیرم را ببینم! اعضای انجمن وهمچنین خواهرایشان سعی کردند وی را دلداری داده وبه اوگفتند بجای گریه به درگاه خداوند دعا کن زیراکه دعای مادربسیارارزشمند است.
بعد ازاین رستم آلبوغبیش برای دلداری دادن به این مادررنجدیده با بیان خاطراتی  که با وی فرزندش درفرقه داشته گفت من هم مثل پسرتان اسیرجنگی بودم که متاسفانه فریب دروغ های سران فرقه را خورده وبه آنها پیوستیم، نمی دانم چگونه برایتان توضیح دهم فقط همین را می گویم که مطمئن باشید محمدرضا الان زنده است وباورکنید او هم مثل بقیه نفرات اسیردرفرقه قلبی مملو ازعشق به خانواده درسینه دارد،اما سران جنایتکارفرقه رجوی طی سالیان قلب او وبقیه را دراسارت خود نگه داشتند. متاسفانه برای رجوی که حتی به مادرخودش هم جفاکرده هیچگاه درد و رنجی که  مادران اسیران کشیدند مهم نبوده ونخواهد بود، ولی قطعا اوبزودی تقاص همه اشک هایی را که شما وبقیه مادران وپدران بخاطردوری ازفرزندانتان ریختید را پس خواهد داد،بنابراین بجای گریه دعا کنید وامیدوارباشید که خدای بزرگ درجای حقی نشسته است.
مادرمحمدرضا که با هرکلامی برای رجوی نفرین می کرد گفت من یک مادرم فقط فرزندم را می خواهم ازشما خواهش دارم تلاش کنید  تا ما بتوانیم به عراق وجلوی لیبرتی برویم شاید که بتوانم فرزندم را ازاون خراب شده نجات دهم.
درپایان این دیداراعضای انجمن به مادرمحمدرضا راکی که حقیقتا شنیدن درد و رنج هایی که اوبخاطربی خبری ودوری ازفرزندش کشیده  دل هرانسانی را بدرد می آورد، قول دادند تا آنجائیکه درحد اختیارات  وتوان آنها باشد تمام تلاش خودرا اول برای تحقق خواسته وی وبعد نجات فرزندش ودیگر اسیران دربند فرقه منحوس رجوی بکارخواهند بست.  
 

مطالب مرتبط

یک دیدگاه

  1. با سلام به این مادر خواستم بگم من یکی از دوستان صمیمی محمد رضا بودم ولی خوشبختانه ده سال پیش نجات پیدا کردم و مادر من مثل شما چشم انتظار بود و من اومدم که فقط اون را از چشم انتظاری در بیاورم و میدانم که مادر جز دیدن فرزندش هیچ چیز از خدا نمیخواهد مادر جان نگران نباش ان شالله بزودی محمد رضا را هم نجات میدیم و شما را خوشحال میکنیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا