زندگینامه و خاطرات من با مجاهدین ولی نه در اشرف و عراق! – قسمت دوم

من متاسفانه با چندین نفر مختلف به این شیوه صحبت کردم که قبول کردند و حتی به ترکیه رفتند و بعد هم از اشرف سر در آوردن.
ولی من در آن زمان خیلی سراغ این افراد را می گرفتم و حتی بعضا از آنها ناراحت می شدم که چرا باید اینها اینقدر نمک نشناس باشند که من باعث رفتن آنها به اروپا شدم ولی آنها حتی یک سراغ هم از من نمی گیرند!! من فکر می کردم که مجاهدین اینها را به اروپا و به طور خاص به فرانسه می برند و آنجا این افراد مشغول کار برای مجاهدین می شوند و حتی فکر می کردم که زندگی خیلی خوبی را هم در اختیارشان می گذارند.
به هر حال یک روز به زهرا گفتم که هر جوری که شده باید با یکی از این بچه هایی که آنجا آمده صحبت کنم، می گفت که به اون ربطی نداره چون شاید خودشان احساس امنیت نکنند و یا نخواهند به ایران زنگ بزنند و من نباید خیلی فشار بیاورم به او سر تماس با این افراد.
به هر حال من هم دیگه خیلی پیگیری نکردم و بعدش هم خیلی نمی خواستم با آدمهای مختلف ارتباط بگیرم و به ترکیه بفرستم چون احساس خوبی نداشتم از اینکه با من تماس نمی گیرند. البته از این افرادی که من با آنها صحبت کردم و به ترکیه رفتند کسانی بودند که قبول نکرده بودند به عراق بروند و خودشان از راه قاچاق به اروپا رفته بودند و با ایرانیهای ترکیه آشنا شده بودند و خودشان به اروپا رفته بودند. این داستانها ادامه داشت تا اینکه نزدیک جنگ آمریکا و عراق بود و زهرا برای من دستور کار می نوشت که اگر جنگ شد و اینها به ایران آمدند من وظیفه بزرگی بر عهده دارم چون مثل من در ایران را خیلی کم دارند!!!
زهرا باور داشت که با جنگ آمریکا و عراق در ایران هم شورش داخلی می شود و فرصتی است برای به خیابان آمدن مردم و سرنگونی و از این حرفها!!! خوب من وقتی می رفتم بیرون چون به هر حال من در تهران زندگی می کردم و اگر خبری می بایست باشد و اگر قرار بر تظاهراتی بود می بایست از تهران معمولا شروع بشود.
خوب من چیزی نمی دیدم منظورم این هست که من احساس نمی کردم که خبری هست و برای زهرا می نوشتم که اینجا خبری نیست!! و حتی می نوشتم که اینجا مردم خیلی مشغول تر از این حرفها هستند که تو فکر کنی! بعد اون برای من می نوشت که نه این آتش زیر خاکستر است که من می بینم و اینها هر کدام گلوله ای آتش هستند که به محض اولین جرقه شعله ور می شوند!!!
من بعضا دلم برایش می سوخت که خیلی سال می بایست از ایران دور بوده باشد که اینگونه در مورد ایران تصور می کند! به بالای شهر، پایین شهر می رفتم و مردم را عمیق نگاه می کردم که ببینم چه خبر است ولی می دیدم که مردم همگی مشغولند مثل همیشه و یا خیلی ها در راه رفتن به شمال هستند و یا در راه رفتن به تفریحگاههای تهران و …. ولی آخه بگیر بگیر هم در خیابانها نبود چون به صورت نرمال اگر دولت احساس خطر می کرد خوب من دیده بودم که همه جا نیروهای ضد شورش و یا … می ریختن ولی خوب حتی یک سرباز هم در خیابانها نبود.
به هر حال من اینها را بهش می گفتم و اون هم روی آتش زیر خاکستر خودش خیلی اسرار داشت. من ترجیح دادم که دیگه چیزی بهش نگم چون فایده نداشت و ظاهرا پیش ایشان مرغ یک پا داشت. من داشتم واقعیت را می دیدم ولی اون از راه دور جایی که من در آن داشتم راه می رفتم را برای من غیر منطقی توصیف غلط می کرد.
این خواهر زهرا برای من لیستی از کارهایی که باید انجام بدهم نوشته بود البته این کارها بستگی به اون جرقه داشت و قرار بود که اگر اون جرقه شد یعنی اگر جنگ عراق و آمریکا شد و اگر در ایران کوچکترین تظاهراتی شد، من خودم را به آنجا برسانم و از این جرقه یک آتش بزرگ درست کنم و بشوم رهبر و هدایت کننده آن جرقه و آتش و بعد هم طبق توضیحات زهرا این آتش در کمتر از ۲۴ ساعت کل استانهای کشور را فرا خواهد گرفت و اینجوری رژیم سرنگون خواهد شد.
حالا حرفها و توضیحات کاملا به یاد ندارم ولی مثلا نوشته بود که:
در هر کجا صدای کوچکترین جرقه را شنیدی به آنجا برو و مردم را تشویق به ادامه تظاهرات بکن و سعی کن تا می توانی شعار بدهی و اینگونه مردم انگیزه می گیرند و به تظاهرات ادامه می دهند.
یا اینکه نوشته بود از قبل می بایست نوشته های مختلف ضد حکومتی آماده کنم و وقتی تظاهرات شد این را بین مردم پخش کنم و خیلی خیلی تاکید داشت روی آتش زدن ماشینها و موتورها و یا اگر پمپ بنزین و یا … اونجا هست و حقیقت من این را متوجه نمی شدم که چرا ماشینهای مردم بیچاره را باید آتیش زد که چی بشه. ولی چون اون روی حرف خودش اسرار می کرد من هم دیگه ترجیح می دادم چیزی بهش نگم.
و یا اینکه می گفت که باید مردم را تشویق کرد به سمت تلویزیون و رادیو و این دیگه شاهکار است و باید اون قسمت به تصرف مردم در بیاید.
و یا در رابطه با سلاح که می گفت باید نفرات رژیم را که به خیابان می آیند و سلاح دارند را خلع سلاح کرد و مردم را با آن سلاحها مسلح کرد.
این خانم زهرا از من می خواست که تا می توانم ارتباطات دوستانه و نزدیکم را با آدمهای مختلف نگه دارم که جایی که به کمکشان نیاز دارم به من کمک کنند، منظور این بود که وقتی که خبری شد من از این افراد کمک بگیرم.
در ضمن خانم زهرا خیلی خیلی به من تاکید می کرد که از هر گونه تظاهراتی می باید عکس بگیرم و فیلم تهیه کنم و برایشان بفرستم. البته مهم نبود چه نوع تظاهراتی، مثلا یکبار طلافروشها و یا بازاریهای تهران که دقیق به خاطر ندارم چه کسانی بودند یک تجمع راه انداخته بودند که اگر درست فهمیده باشم برای مسله مالیات بود که من از این عکس تهیه کردم و فرستادم، بعدا فهمیدم که مجاهدین این را تظاهرات ضد حکومتی اعلام کردند و من فکر می کردم که خوب مثلا می گویند این تجمع برای مشکلات اقتصادی بوده که به وفور در همه جای دنیا اتفاق می افتد ولی متاسفانه سازمان دروغ می گفت و این را تظاهرات ضد حکومتی اعلام می کرد. البته من این توضیح را بدهم که اگر واقعا تظاهرات ضد حکومتی بود مثلا مثل کوی دانشگاه و یا هر تظاهرات دیگری که ضد حکومتی بود و آنها هم این را اعلام می کردند مشکلی نبود، چون حقیقت را گفته بودند و مثلا کوی دانشگاه یک تظاهرات ضد حکومتی بود ولی اینکه تجمع بازاریان را یک تظاهرات ضد حکومتی اعلام کنی این یعنی همان دروغ و همان فریبی که مردم ایران از آن متنفر هستند.
من این توضیح را بدهم که در داخل ایران به شدت مردم تحت فشار از تحریمها بودند و آرزوی هر ایرانی این بود که این تحریمها برداشته شود و البته آرزوی هر ایرانی وطن پرست این بود که بدون جنگ و خونریزی مسله اتمی ایران حل و فصل شود. فکر می کنم بعد از حل و فصل برنامه اتمی ایران شاهد جشن ملت ایران در خیابانها بودید ولی می خواهم این را بگویم که این خانم زهرا به من می گفت که روی کاغذهای بزرگ به صورت درشت بنویسم که ما خواهان تحریمهای بیشتر رژیم هستیم!!! و به چند نفر پول بدهم و آنها را جمع کنم و یک عکس دسته جمعی تهیه کنیم و بگوییم که ما خواستار تحریمهای شدید علیه برنامه اتمی رژیم ملاها هستیم و پایین این پلاکارد باید می نوشتیم بچه های دانشگاه شریف، و یا یک مطلب دیگر هم از من خواسته بودند که روی پلاکارد بنویسم این بود که ما مخالف برنامه اتمی آخوندها هستیم، و حالا درست جمله اش را به یاد ندارم ولی اینگونه که ما این برنامه را محکوم می کنیم و مردم ایران با این برنامه موافق نیستند.
خوب این برای من غیر قابل فهم بود چرا که خودم در ایران و به طور خاص در تهران زندگی می کردم اصلا اینطوری نبود که کسی موافق تحریمهای شدید باشد و اثبات این حرف هم جشن مردم در خیابانهای تهران همین چند هفته پیش بعد از توافق بین ایران و کشورهای ۵ به علاوه ۱ است.
و برای همین من نمی توانستم این کار را انجام بدهم و به خانم زهرا گفتم که اصلا اینطوری نیست و اینجا مردم خیلی هم مخالف تحریمها هستند و اتفاقا مخالف جنگ هستند که زهرا به من می گفت که من فقط نوک دماغ خودم را می بینیم و در دل مردم که نیستم و این فکر من هست و فکر بالای ۷۰ میلیون ایرانی این نیست. به هر حال خیلی تلاش می کرد که من به هر نحوی که شده این پلاکارد را تهیه کنم و عکس بفرستم اگر به آرشیو مجاهدین در این رابطه مراجعه فرمایید عکسی را مشاهده خواهید کرد که بالای یک تپه چند جوان با یک پلاکارد و این نوشته را که ما موافق تحریمها هستیم و ما مخالف برنامه اتمی هستیم را خواهید دید. این همان جوانهایی بودند که من بهشان پول دادم و آنها حتی نوشته را نخواندند فقط دستشان گرفتند و من عکس را تهیه کردم و همانجا پلاکارد را از بین بردم.
ادامه دارد…
سحر ادیب زاده

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.