“رقص رهایی” زنان و”رقص خیال” مردان رجوی! در اشرف، شهر شرف!!! – بخش دوم و آخر

ظهر شد و صدای دلخراش درب اصلی زندان و بدنبال آن باز شدن پی درپی قفل های کشویی درب سلول، آرامش و سکوت وحشتناک مرا بهم زد. باز چهره رئیس زندان "اسکان"ابولحسن مجتهدزاده (برادر نبی) و نفر مسلح همراهش ظاهر شد.در حین دادن ناهار، درخواستم را مبنی بر ملاقات با خواهر مریم(مریم باغبان) مطرح کردم!
گفتم:مریم،انگار گفتم: بلا!
"نبی "که انگار رگ غیرتش بیرون زده بود،به شدت برافروخته و عصبانی شدو گفت:پاسدار، مزدور،تو که سهل است هیچ مزدوردیگری هم حق ندارد با خواهران ایدئولوژیک ما که ناموس و شرف!!! ما هستند رودرو صحبت کنند!
الان با معلومات امروزم خوب میتوانم جوابش را بدهم،اما آنروز او بود که روی یک زندانی اسیر در چنگالش داد میزد و من چاره ای جز سکوت نداشتم…
برادر مجاهد خلق!ابولحسن مجتهدزاده!
چرا وقتی آن خواهران ایدئولوژیکت، جلوی مسعود  رجوی برهنه، مشغول" رقص رهائی " بودند و شب را تا صبح با او می گذراندند رگ گردنت بیرون نمیزد؟
حتما میگوئی من آنموقع که خبر نداشتم! خوب الان چی؟ الان که به یمن افشاگری اعضای جدا شده،همه دنیا و ازجمله خودت فهمیدی که مسعود چه بر سر خواهران ایدئولوژیک آورد؟!
این بود سفارشات بنیانگذاران  شما به  رهبرتان مسعود رجوی در زندان!!! لطفا خودتان را به نادانی نزنید! مسعود دزد و تجاوز گر به نوامیس شماست واز اول هم کلمات مقدسی چون مبارزه و آزادی را لجن مال کرد!
!و شعبده بازی بود که مدتی با شعارهای پوچ، جوانان پاک این مرز و بوم را  فریب داد و جوانی و عمرشان را تلف کرد.
تازه الان میفهمم که چرا مسعود رجوی، بالاترین مرز سرخ را بریدن حتی یک خواهر شورای رهبری اش! میدانست. چرا؟
برای اینکه که زنان شورای رهبری از گند و کثافتهای مسعود بخوبی مطلع بودند و رفتن شان بسیار خطرناک بود!
شب ها قبل از خواب، روی تخت هایمان تنها فرصتی بود که هیچ کس کنترلی روی آن نداشت و همه ما  مردان مجاهد! انقلاب خواهر مریم را به گند می کشیدیم!
خود را در دریای رویا و خیال رها کرده و پرواز کنان به "رقص خیال" می پرداختیم،ودر طرف دیگر بساط "رقص رهائی" زنان در جلوی مسعود رجوی پهن بود!
رقص مردان با زنان فرقهایی داشت:
– مردان در دنیای خیال "رقص" می کردند، اما "رقص" زنان پا در دنیای واقعیت داشت!
– مردان درذهن خود ودرعالم رویا به رقص وخود فریبی مشغول بودند، اما رقص زنان کاملا عینی و شرمگینانه بود وخارج از عرف وسنت ما ایرانیان وشاید که این نوع رقص در جوامع دیگر هم یافت نشود.
بهرحال بی غیرتی مردان رجوی، دریکی از بندهای انقلاب ایدئولوژیک مجسم میشد(بند "ب") و همه مردان متاهل، بدان التزام داده بودند!
اما بودند و هستند مردان و زنان آزادیخواه و آگاهی که تن باین فشارها و زورگویی های رجویها نداده و نخواهند داد و بهرقیمت همواره در مقابل این  فرقه رجوی با قامتی استوار و قدی برافراشته ایستاده اند و دمی از مبارزه با این تشکیلات جهنمی باز نایستاده اند.
"کوروش" اسم مستعار یکی از هموطنان کرد اهل سنندج  بود که در سال 1375 به مجاهدین پیوست. او که معلوم بود جوانی تحصیلکرده و آگاه است،ازهمان اول جلوی سازمان و دستورات فرقه ایش ایستاده و  مخالفت میکرد، خوش سیما و موهای مجعدی داشت ودرزندان اسکان در سلول بغلی من زندانی بود.
یکروز صبح، که" کوروش از بیکاری در سلول انفرادی به تنگ آمده بود، و زمان برایش متوقف شده بود،چند دقیقه ای بود که بیقراری کرده و سروصدا میکرد.بلافاصله زندانبانان به سلولش ریختند و صدای ضرب و شتم و فریاد کوروش به هوابلند شد! در اینگونه موارد احساس میکردم دیوارهای سلول به حرکت در می آمدند و مرا درمیان خود له میکردند!
از صداهای بلند کوروش براحتی میشد فهمید که مقاومت میکند،کمی گذشت و فریاد ها تبدیل به ضجه و ناله شد! و بعد سکوت وحشتناکی حاکم شد!
شکنجه زشت و نفرت آور است، چگونه انسان می تواند ببیند که انسانی از درد ورنج شکنجه فریاد می کشد و شکنجه گر، با زدن وضربات پی درپی بردرد و رنج او بیافزاید تا فریاد او را به سکوت تبدیل کند… واما مسعود رجوی از این واقعیت غافل  بود که: ایدئولوژی که شکنجه را تجویز می کند، در قهقراء و سقوط حرکت می کند.
  از جای سوراخ کلید درب به درب ورودی  سلول او کمی اشراف داشتم. رفت و آمدها به سلول کوروش بآرامی ولی پرتعداد ادامه داشت! کمی بعد بدن خسته" کوروش "را دیدم که در یک پتو با رنگ تیره پیچیده و به بیرون بردند، و تا امروزکه این یادداشت را می نویسم،هیچ کس نه او را دیده و نه کسی چیزی از کوروش شنیده است!!!
این هم یک نوع" رقص" بود که نفرات در بند زندانهای رجوی در مقابل زندانبانان  وشکنجه گران مجاهد خلق!!! به "رقص آزادی- دراصل رقص مرگ "می پرداختند و در خون خود غوطه ور می شدند!
من و دیگر نجات یافتگان از فرقه، شاهد صحنه های زیادی از این نوع در سازمان مجاهدین خلق بودیم و در آن لحظات، با خود عهد کردیم که در فردای رهایی و  آزادی از فرقه رجوی، به رسالت تاریخی  خود عمل کرده و صدای در گلو خفه شده این عزیزان خاموش در فرقه رجوی باشیم.
ما از روز اول همواره می دانستیم که در این راه مارک های زیادی خواهیم خورد،اما مادران و پدران زیادی هم داشتیم که تا آخرین لحظات عمرشان چشمشان به خبری از جگرگوشه هایشان باز ماند و دق مرگ شدند و باچشمان باز و منتظراز این دنیا رفتند…و رجویها حتما روزی به جزای این اعمالشان (در درون فرقه جهنمی خود) خواهند رسید.
مجاهدین خلق جریانی است که دردوره شاهنشاهی پهلوی در ایران شکل گرفت ودر بین جوانان مذهبی و مارکسیست ریشه دواند.سران مجاهدین با تظاهر به اسلام وتمسک به آیات و روایات توانستند برخی را بفریبند و هوادار خود کنند.یکی از دلایل رشد اولیه ایدئولوژی مجاهدین میان مردم،این بود که بزرگان سازمان و از جمله مسعود رجوی،اجازه نمیدادند آثار و بحث های درونی شان میان مردم توزیع شود. سالها سازمان مجاهدین بعلت شرایط بی نظیر وخاص عراق " خروجی " نداشت و زندانی شدن های طولانی مدت پاسخ اعضای معترض بود!
درنتیجه اهل علم نمیتوانستند آن ها را نقد کنند،اما امروزه این مشکل برطرف شده و می توان فرقه مجاهدین را با مراجعه به کتاب ها و افشاگریهای جداشدگان،که سالهای گرانقدر عمر خود را دردرون این فرقه گذراندند،نقد کرد.
راهی  که جداشدگان مشعل بدست، در راهنمایی گمشدگان واقعی طی طریق می کنند.
کیوان
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.