حرمت ” بابا ” را هم لگدکوب کردند

فرقه ستیزه جوی نابخرد رجوی همواره انتقاد ناپذیر بوده وهست ومی گوید ولو در هژمونی دولت در سایه! فقط ماهستیم وهیچ. بر همین منوال با افکار دیکتاتورمآبانه ی مفلوک می سراید که ” هرکه با ما نیست پس برماست ” ونتیجه اینکه ازصف دشمنان ما یعنی از صف اطلاعات ایران است و دهها مارک وافترا واهانت و…
جداشده های خودش را هم بلافاصله مابعد خروج از این فرقه بزهکار و کنترل ذهن، بریده و منتصب به وزارت اطلاعات میداند و شکنجه گر و آدمکش وقاتل و…. وکف بردهان آنچه که شایسته خودشان هست برسر و روی جداشدگان استفراغ میکنند که نمونه هایش دررسانه ها و سایت های تارنمایشان بسیار است که قابل دسترسی است .
واما داستان زندگی وسرگذشت محمد سیدی کاشانی ملقب به بابا قابل تامل است !
مطابق معمول و برحسب نیاز مبرم مریم قجر به ” قاب عکس ” از برای تبلیغ و بهره وری نابخردانه و مشمئزکننده از یک مرده، به محمد سیدی کاشانی یک فرغون القابی فریبنده همچون ( قهرمان خلق ، مجاهدی سرفراز، مجاهد پرافتخار، مجاهد وارسته و پاکباز و…که با 53 سال مجاهدت پیگیر و مستمر که با پیوستن به بنیانگزارن و یاران شهید و صدیقش ، رستگار و جاودانه شد !!؟) عطا و ارزانی داشتند که چنانچه بابا در مقطع به اصطلاح انقلاب ایدئولوژیکی درونی ( طلاق اجباری ) بدلیل ضدیت با کشف ابزاری آن علیه اعضای ناراضی وسرکوب آنان می برید و از سازمان مریم و مسعود رجوی جدا می شد و پی زندگی شرافتمندانه خود میرفت، به قطع و یقین رویکرد رجویها هم نسبت به بابا عوض میشد وبا ترشخویی اهانت آمیز با بکارگیری الفاظی مغایر و متضاد با آنچه که ازایشان مابعد درگذشتش یاد کردند ، یاد می کردند و به فحش و ناسزا می گرفتند.
درمناسبات فرقه ای رجوی خاصه دردوران ومقطع طلاق اجباری حرمت بابا را هم نگه نداشتند وبه فضاحت بارترین شکل ممکن لگدکوب کردند که یک موردش را باهم مرور میکنیم :
” تابستان 1369 بود که جلسات انقلاب ( طلاق اجباری ) برای سری سوم از اعضای گرفتار شروع شده بود. اطلاع دادند که اینبار جلسه در سالن کوچک مقر لشکر49 برقرار میشود وسوژه پیشاپیش مشخص شده است و ازاین بابت نگران خود نباشید شاید که تصورکنید که خود سوژه جلسه باشید واسترس واضطراب بگیرید.
با ورود به جلسه دیدم سالن هرچند کوچک بود ولی ازجمعیت پرشده بود وجای سوزن انداختن نبود وشماری هم بیرون سالن متفرق بودند وبه کشیدن سیگارمشغول بودند.
برای این جلسه خاص با سوژه مقاوم و سرسخت همچون بابا ، به عمد لمپن ترین وخشن ترین عامل سرکوب یعنی مهدی ابریشم چی ملقب به شریف (ناشریف ) را برای کنترل ومهاراین جلسه انتخابش کرده بودند . بسختی خودم را درصف میانی جمعیت که بی صندلی سرپا مانده بودند، جای دادم .”
دیدم مسئول سرکوبگر جلسه سراسیمه وبا انبان کینه نسبت به سوژه جلسه عربده می کشد وکف بردهان میگوید: ” ببین بابا، درسته که پیرترین عضو مجاهدین هستی . درسته که قبل از تاسیس مجاهدین در نهضت آزادی و جبهه ملی ، پیشکسوت بودی . درسته که حتی برادر مسعود درزمان وقت بواسطه آشنایی توبا محمد بنیانگزار از تو درس می آموخت و بهت احترام می گذاشت . درسته که احترامت برای ما هم واجب است البته به شرطی که نقش آنتی تز و معاند برای انقلاب خواهر مریم نباشی .همین وبس! حالا بگو ببینم حرف حسابت چیه ؟ “
محمد سیدی کاشانی یعنی بابا که با وجود جلسه سراسر استرس که خیلی خونسرد می نمود با طمانینه خاص خودش گفت ” چیه این زندگی ؟”
“چیه این زندگی؟ ” عبارت خاصی بود که بابا سرقرار اولش با محمدآقا بنیانگزار مجاهدین وقت ، حسابی تکانش داده بود وانگیزاننده برای ادامه مبارزه با نظام شاهنشاهی مغلوب وحال بکارگیری آن عبارت درجلسه رد قائم موشک بازی رجوی درقالب انقلاب ایدئولوژیک که بسیارحاضران جلسه را تکان داد ودرعوض گماشته رجوی یعنی مهدی ابریشم چی را برانگیخت تا بشدت به هم بریزد وچونان سگ هار پاچه بابا را بگیرد وبگوید ” چیه این زندگی ؟

ما به این زندگی درکنار رهبری نوین خود، در کنار مسعود و مریم افتخارمیکنیم وبدان می نازیم . ما به انقلاب مریم می نازیم وافتخارمی کنیم که ازهمسران خود طلاق گرفتیم . ولی تومشکل داری . توپشت خاکریزمخالفت با استراتژی سازمان موضع گرفتی درحالیکه مشکل اصلی تو، خط وخطوط سازمان نیست . استراتژی سازمان نیست . حضور درعراق کنارصدام حسین نیست و… بلکه مشکل تو سراسر جیم است . مشکل جنسی است . تو زن میخواهی همین و بس . خجالت بکش سرپیری بخاطرزن وزندگی داری با انقلاب مریم مخالفت میکنی وضدیت می پراکنی. دیگر در سازمان ما از زن و ازدواج خبری نیست توهم مجبوری دردستگاه انقلاب مریم گردن بنهی واصل طلایی طلاق را بپسندی وگرنه این جمع تو رو سربه نیست میکنند وبعنوان برگ سپاه واطلاعات به تو نگاه میکنند .”

شماری ازجماعت گسیل شده رجوی مابعد فحاشی ابریشم چی بی آنکه بفهمند یا بخواهند، کورکورانه و به تبع تشکیلاتی بر سرو روی بابا تف کردند وفضاحت ببار آوردند که با یادآوری آن صحنه وسایرصحنه های مشابه هم اینک حالم خیلی بد شد .
پوراحمد

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.