نام محمد را در لابلای سخنانش جستجو می کردیم

دلنوشته مرضیه بقایی خواهر محمد بقایی
دیدار محمد تورنگ با مادر و خواهر محمد بقایی

من بودم و مادرم؛ منتظر آقای محمد تورنگ شدیم. آقای تورنگ رسید. بعد از احوال پرسی او برایمان سخن از خودش گفت. از درد میگفت. سخن از تنهایی ها و مشقتهایش که در اردوگاه های صدام و سال های سخت و جانکاه در فرقه رجوی داشته است.

 class=

من و مادرم با گوش دل می شنیدیم و آرام آرام اشک می ریختیم.
حرفهایش را با جان ودل می شنیدیم تا نامی از محمد لابلای سخنانش بشنویم.
تا نام محمد بقایی برزبان می آمد بدن مادرم به لرزه می افتاد.
محمد باعشق پاسخگوی من و مادرم بود. اوکه حتی نمی توانست چنین تصوری داشته باشد که روزی فرا خواهد رسید که مادران و خواهران بوی فرزندان دلبندشان را از وجود او استشمام می کنند.
پی درپی سوال می پرسیدیم که براستی شما چطور فریادهای مظلومانه خانواده ها را نمی شنیدید؟!
محمد با چشمانی اشک بار میگفت اجازه شنیدن بما نمیدادن حتی فرصت دیدن خوبیها رو نداشتیم.
مادرم دلسوزانه و عاشقانه جویای احوال محمد بود.
ومحمد میگفت…
محمد از نظر جسمی سالم است ولی روحشان گویا طلسم شیطان صفتان گشته، طوری که انگار لال و کر شده باشند.
مادرمحمد بقایی باافسوس به محمد تورنگ نگاه میکرد. انگار آرزویش این بود که روزی اوهم پسرش را درآغوش بگیرد.
از آقای تورنگ پرسیدم؛
چیزی نزدیک نیمه عمر محمد در اشرف سپری شد چگونه برادرم توانست طاقت بیاورد این همه دوری وفراق را!
محمد برایم گفت:
آنجا احساس مرده، مهرومحبت بیمعناست. برادرت فقط روزگار میگذراند و نمیداند بیرون از اون جهنم می توان عاشقانه زندگی کرد وطعم شیرین مهرومحبت را چشید.
دریغا از این دوری……
از زبان خواهری میگویم که دلسوخته در فراق برادرش گریست ناله سرداد فریاد کشید.
میخواهم به برادرم محمد بگویم آیا تو همان برادری هستی که برای دفاع ازناموست به جنگ دشمن رفتی ؟!
پس تورا چه شد توکه رفتی نوید ازآزادی بیاوری ولی افسوس…..
محمدجان برادرخوبم میدانم که نگذاشتن صدای ناله ها و گریه ها و فریادهای خواهرانت معصومه وصدیقه ومن و زجه های مادرت را بشنوی ما که به همراه همسر خواهرت بارها تا چندصد متری تو آمدیم میدانستیم که چهره هایتان ازدور شناخته نمیشود ولی باز امید داشتیم که شاید نشانی ازتو بیابیم.
وحال دیگر ……
دستمان کوتاست. رجوی با توطئه و زد و بند راه آمدن به آلبانی را بسته ولی کور خوانده ما این راه را باز خواهیم کرد و خواهید دید که مقابل اسارتگاهتان در آلبانی به نام اشرف 3 حاضر خواهیم شد و نام تو و دیگر اسیران را عاشقانه صدا خواهیم زد. ما امید مان را برای رهایی شما از دست نخواهیم داد. آنروز دیر نیست.
میخواهم با تو از این طریق درد دل کنم. ازماه مهر برایت بگویم ماهی که مهربانیها و محبتهاست که کانون خانواده ها را گرم میکند ومن درافسوس داشتن تو میسوزم. عکسهایت را درکنار یکدیگر می گذارم چقدر بین عکسی که من دارم وعکسی که ازتو برایم فرستادن تفاوت است.
مگر نمیگویند احساس نیست باورش ندارم چرا که چین وچروک صورتت نشان از غم بزرگیست که دردلت پنهان است وتو حتی اجازه مطرح کردنش رو نداری.
محمدجان برادرم دیگر این جداییها طاقتم را بریده، دوسوم عمرم بی توگذشت ولی نتوانستم یادت راازدلم بیرون کنم مهرماه که می آید آتش فراغت بیشتر مرا می آزارد.
مهر چه واژه غریبی است. واقعا ریزش برگ چه تناسبی بامهر دارد؟! چگونه میشود تفسیر کرد که خشک شدن و ریختن برگها نشان ازمهر باشد.
چگونه معنی کنم مهر برادری که عاشق خانواده بود ولی شنید به ناموسش سنگ زدند و دم نزد!
برادر خوبم حرف دل زیاد است حرفهایی که گفتنش لرزه برجانت می اندازد نمیخواهم دل مهربانت بلرزد. فقط یک آرزو برایت دارم واین است که مگذار خزان مادرمان در فراغت به زمستان برود واو هم همچون پدر در آرزوی دیدنت با چشمانی باز از دنیا برود.
امیدورام این آخرین خزانمان بدون توباشد و بزودی درکنارمان باشی و کانون گرم خانواده مان را گرمتر کنی.
آیا آن روز نزدیک نیست ؟
خواهرت مرضیه

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.