مطالب

اسير بيدادگر (قسمت نهم)

اسير بيدادگر (قسمت نهم)
محسن عباسلو
21.08.2007
این سلسله مقالات که درحال حاضر با کمک کانون آوا تنظیم و منتشر می گردد در انتها بصورت کتابی در خواهد آمد که تا تجربه ای باشد برای نسل بعد از ما تا دیگر اسیر شیادان دیگری تحت هر عنوان و بخصوص فرقه مجاهدین نشوند
به نام خدا و به نام خلق قهرمان ايران وبه نام مسعود و مريم پاك رهائي :
آقاي محسن عباسلو! بر اساس حكم صادره از سوي كميسيون قضائي ارتش آزادي بخش ملي ايران ما تو رابه علت نفوذي بودن و همكاري با وزارت اطلاعات رژيم جمهوري اسلامي ايران و پيشبرد و اجراي فرامين اين وزارت خانه آخوندها در مناسبات پاك سازمان مجاهدين خلق ايران و هم چنين به دليل ايجاد اغتشاش در تشكيلات سازمان و تشويق نمودن ساير نيروها به برپا كردن آشوب بر عليه مناسبات پاك سازمان و ارتش آزادي بخش ملي ايران و به دليل توهين بي شرمانه به رهبري مقاومت مردم ايران و همچنين ساير اعضاي شوراي رهبري سازمان مجاهدين خلق ايران، بر ما اعضاي كميسيون قضائي ارتش آزادي بخش روشن گرديد كه اعمال و رفتار تو مصداق خيانت ميباشد لذا ما تو را محكوم به اعدام انقلابي ميكنيم.
لازم به ياد آوري است كه: حكم صادره از سوي كميسون قضائي ارتش آزادي بخش ملي ايران، در زمان و مكان مشخص شده از سوي كميسيون نامبرده لازم الاجرا ميباشد.
پس از قرائت اين حكم به اصطلاح صادره از سوي كميسيون قضائي فرقه مجاهدين خلق، اسدالله مثني يك كلت كمري را مسلح نمود و به طرف من گرفت. و گفت كه اگر خود من به جرم همكاري با وزارت اطلاعات اعتراف كنم سازمان در مورد نحوه برخورد با من تجديد نظر خواهد كرد.اين سردژخيم فرقه در ادامه سخنانش ميگفت: اگر من همچنان بر سر مواضع خودم بايستم و به دست داشتن با دولت ايران اعتراف نكنم اين حكم صادره همين الان به اجرا در خواهد آمد.
آري قرارگاه اشرف كه فرقه مجاهدين مدعي هستند مركز مبارزه با ظلم وستم آخوندها ميباشد اينك خود تبديل به محل ترور، ارعاب و جنايت شده بود. اين مكان جهنمي تبديل به اردوگاه وحشت و ترور شده بود. نه فقط به خاطر آنچه كه فرقه با من كرد ،بلكه در جريان اين موج سركوب ها كه بر شدت آن پس از عمليات فروغ جاويدان (دروغ جاويدان) افزوده شده بود و در اين سالها به اوج خود رسيده بود صدها نفر كشته و يا شكنجه شده بودند.
صدها تن كه در همين دادگاههاي فرمايشي محكوم به اعدام انقلابي و يا حبسهاي طويل المدت شده وبه جوخه هاي مرگ رجوي سپرده شده بودند. و خدا ميداند كه چه تعداد از پاك ترين فرزندان ايران زمين در اين مكان زيرانواع شكنجه هاي، شكنجه گران بيرحم فرقه جان داده بودند و يا اينكه به استخبارات دولت صدام حسين جنايتكار و زندان ابوغريب منتقل شده و يا به رژيم پليد ملاها مسترد گرديده بودند.
من ديگر در اين شرايط هيچ چيز برايم مهم نبود. اينقدر دراين مدت شكنجه گران فرقه مرا عذاب روحي و جسمي داده بودند كه هر لحظه هزاران بار از خداوند مرگ خودم را طلب ميكردم.
من ديگر در آن شرايط كه شكنجه ها برايم عادي شده بود و مثل روزهاي آغازين، اين شكنجه ها برايم عذاب آورو دردناك نبودند برايم مهم نبود كه چه ميخواهد بشود و چه ميخواهند بكنند.
اسدالله مثني اسلحه را به طرفم نشانه رفت و گفت اعتراف نميكني ؟ من جواب دادم كه چيزي براي گفتن ندارم.
وي گفت : آيا هيچ خواسته اي نداري ؟
من پاسخ دادم :چرا يك خواسته دارم.
وي يك لحظه خوشحال شد و گفت: كه خواسته ات چيست؟ بگو ما برایت انجام ميدهيم!
من جواب دادم: خواسته من نابودي اين بساط جنايت رجوي و شما وحكومت برادران هم مسلكتان آخوندهاي جنايتكار است.
اسدالله مثني فرياد زد كه خفه شو كثافت و دستش را روي ماشه برد و شليك كرد…………
نميتوانم شرح بدهم كه در آن لحظه بر من چه گذشت. فقط اينرا ميتوانم بگويم كه آرزو داشتم ازشر اين دنياي پر از كينه، ريا و جنايتي كه رجوي برايم ساخته بود خلاص شوم. ميخواستم به جائي بروم كه از استبداد، ظلم، ستم، خودپرستي، شكنجه و حرف زور، سانسور و تهديد خبري نباشد.
دوست داشتم هر چه سريعتر از اين اردوگاه وحشت و از دست اين شكنجه گران وحشي رهائي يابم شايد در جائي ديگر به آرزوهايم برسم. من منتظر بودم كه ببينم آيا دنيائي ديگر وجود دارد يا نه؟ و اگر وجود دارد آنجا چه خبر است؟!
پس از چند ثانيه اي كه از خود بيخود شده بودم چشمانم را باز كردم و به دوروبرم مبهوتانه نگاه كردم. ديدم كه هيچ اتفاقي نيفتاده و هنوز زنده هستم.
اسدالله مثني گفت: نترس تو هنوز زنده هستي.اين شليك الكي بود ميخواستيم به تو هشدار بدهيم كه ما در كارمان جدي هستيم اما اگر الان زبان باز نكني مطمئن باش كه شليك بعدي واقعي است. من هم باز مثل هميشه گفتم كه من چيزي براي گفتن ندارم.او دوباره شليك كرد. باز هم اتفاقي نيفتاد. وي چندين بار اين كار را ادامه داد.من متوجه شدم كه اين نيز از مدل هاي شكنجه آنان است. اما در هر حال بايد گفت كه شرايط دهشتناكي بر اين سلول كوچك اردوگاه وحشت حاكم بود. چون من نميتوانستم صد در صد مطمئن باشم كه شليك بعدي هم غير واقعي است. دست زدن به هر عمل غير انساني براي اين دژخيمان عادي بود.
پس از پايان اين دور از شكنجه ها آنان دوباره درب سلول را بستند و رفتند و من ماندم آن سلول سردم با آن تخت ضمخت و بي روح.
در آن لحظات پيش خودم فكر ميكردم كه من چقدر احمق و ساده بودم كه گول اين وحشي هاي حيوان صفت را خورده ام. مي گفتم: محسن چرا به خاطر اين افراد بدتر از هرچه پليدي، تمام خانواده و آرزوهاي شخصي ات را در ايران كنار گذاشتي و به عراق آمدي؟! اما درست بود كه من بدجوري گول خورده بودم كه سرنوشت خودم را به اين افراد نامروت سپرده بودم اما وجدانم راحت بود وآرام.
با خودم ميگفتم: من كه گناهي ندارم، من هدفم خيرخواهانه بوده است. من به خاطر وطنم و به خاطر مردم كشورم از همه چيزم گذشتم هر چند كه راهي را انتخاب كرده بودم راهي غلط و ناثواب بود.من چه ميدانستم كه اينها اينقدر بي مروت وضدبشر هستند.
اين طرز تفكر به من روحيه ميداد و ومقاومتم را در برابر شكنجه گران فرقه بالا ميبرد. پس از پايان هر دور از شكنجه ها مرا باز به همان نشسته هاي تكراري ميبردند. اينبار نيز دوباره مرا به نشستي ديگر بردند.
در اين نشست دوباره فهيمه ارواني از من خواست كه اعتراف كنم عامل جمهوري اسلامي هستم و حرفها و انتقاداتي را كه به فرقه نسبت داده بودم پس بگيرم و بگويم كه اين حرفها را رژيم ايران ياد من داده است. من در جواب گفتم : كه اگر مدركي در اين زمينه داريد نشان دهيد شما كه اينقدر اصرار ميكنيد كه من مأمور رژيم ايران هستم پس چرا هيچ مدركي را به من نشان نميدهيد؟ شما كه مدعي هستيد به همه اسرار رژيم ميتوانيد دسترسي داشته باشيد خب اگر مدركي داريد رو كنيد و خيال همه را راحت كنيد در آن صورت ديگر نيازي به اعتراف كردن من هم نيست.
نه وي ونه ديگران باز هم چيزي براي گفتن نداشتند و با غوغاسالاري و فحاشي كردن باز هم جلسه بدون هيچ نتيجه اي تمام شد و مرا باز هم با چشمان بسته به سلول باز گردادند. هنگامي كه من را داخل سلول انداختند محمد سادات دربندي با مشت و لگد به جان من افتاد و جنون وار داد ميزد كه زود باش، يالا، اعتراف كن كه مزدور رژيم هستي.وي رو به نادر رفيعي نژاد كرد و گفت: برادر نادر ميگم شايد اين بيچاره راست ميگويد و مأمور آخوندها نباشد. به نظر من او مأمور آمريكا و اسرائيل است. آهان درست است تو جاسوس آمريكا و اسرائيل هستي. برادر اين موجود خيلي حرفه اي است و توي اين مدت همه ما را به راهه برده است. من حاضرم قسم بخورم كه اين فرد به آمريكا و اسرائيل وابستگي دارد.
خب آقا محسن مگه همين طور نيست؟ عجب! تو عامل آمريكا و اسرائيل بودي و ما را بيراهه ميبردي.خوب شد كه فهميدم.هان چي ميگوئي ؟ ديدي بالاخره دستت رو شد. زود باش اعتراف و كن و واقعيت را بگو! بگو چرا آمريكا و اسرائيل ترا به اينجا فرستاده اند؟ قرار است كه برايشان چكار انجام بدهي ؟
نادر رفيعي هم حرفهاي همكار باهوشش!!!!! را تأييد ميكرد و ميگفت: برادر عادل (نام مستعاراين شكنجه گر معروف فرقه مجاهدين) چرا اين قضيه تا به حال به فكر هيچ كدام از ماها نرسيده بود؟ خدا را شكر كه شما متوجه شديد.اين از نتيجه تجربيات شماست. يادت باشد اين قضيه را به خواهر گزارش كنيم.
حدود يكي دوساعت اين دو نفر از من باز جوئي ميكردند. قضيه مأمور وزارت اطلاعات ايران به كنار گذاشته شده بود و حالا آنان از من ميخواستند كه بپذيرم عامل آمريكا و اسرائيل هستم.
من ميگفتم واقعاَ كه شماها همه تون ديوانه شده ايد.چرا چرند و پرند ميگوئيد؟! اين ديگه چه بازي است كه شروع كرده ايد؟!من نميدونم كه شما دنبال چي هستيد و چه نقشه اي تو سرتون است و چرا اينقدر به من گير داده ايد؟ من كه يك عضو معمولي سازمان هستم چرا به من اين قدر فشار مي آوريد كه بپذيرم كه مأمور يك جائي هستم ؟ تا چند ساعت پيش اصرار داشتيد كه بپذيرم مأمور آخوندها هستم حالا قضيه آمريكا و اسرائيل را پيش كشيده ايد. برويد خدا روزي تان را جاي ديگري بدهد از من چيزي گيرتان نمي آيد.
محمد سادات دربندي گفت برادر نادر روي اين قضيه بايد بيشتر كار شود. بايد برويم و بررسي كنيم.
سپس درب سلول را بستند و رفتند. مثل اينكه قضيه حمله آمريكا به عراق هر لحظه داشت جدي تر ميشد كه اين تهمت جديد هم در فرقه مجاهدين رواج گرفته بود. البته من قبل از اينكه به زندان فرقه منتفل شوم يعني زماني كه هنوز در درون مناسبات عادي فرقه بودم بارها شنيده بودم كه فرماندهان فرقه براي سركوب و وادار كردن منتقدين دروني به سكوت، به افراد منتقد ميگفتندكه اگر به اين روند در در درون مناسبات و تشكيلات ادامه دهيد در نتيجه شما را به عنوان مأمور آمريكا و اسرائيل تحويل استخبارات عراق ميدهيم و خودتان بهتر ميتوانيد حدس بزنيد كه در آن صورت چه بلائي به سرتان مي آيد.پس بهتر است كه عاقل باشيد و حرف گوش كنيد. اما اين بار به خود من نيز اين اتهام را وارد ميكردند و اين اتهام جديدي بود.
من پيش خودم ميگفتم: خدايا عجب گيري افتاده ام ،تا چند ساعت پيش اينها مدعي بودند كه من مأمور وزارت اطلاعات ايران هستم الان ميگويند كه تو مأمور آمريكا و اسرائيل هستي. اما من بهتر ميدانستم كه دليل اين همه ياوه سرائي آنان چيست. آنان ميخواستند مرا در هم بشكنند حال به هر شيوه اي كه شده واين هم شگرد جديد آنان است.
ادامه دارد…………
محسن عباسلو 21.08.2007

همایش انجمن نجات مرداد 1400

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا