مطالب

اسير بيدادگر(قسمت سيزدهم)

اسير بيدادگر(قسمت سيزدهم)
محسن عباسلو
18.09.2007
این سلسله مقالات که درحال حاضر با کمک کانون آوا تنظیم و منتشر می گردد در انتها بصورت کتابی در خواهد آمد که تا تجربه ای باشد برای نسل بعد از ما تا دیگر اسیر شیادان دیگری تحت هر عنوان و بخصوص فرقه مجاهدین نشوند.
آنها به من توصيه كردند كه اگر جانم را دوست دارم و اگر ديگر نمي خواهم به روزهاي گذشته ( به دوران شكنجه شدن ها ) باز گردم پس بهتر است تعهد دهم كه اصول تشكيلاتي فرقه را كاملاَ رعايت كرده و به مناسبات فرقه باز گردم. فهيمه ارواني به من گفت كه برادر مسعود به تو عفو داده است و ما تو را ميبخشيم به شرط آنكه قول دهي كه پسر خوبي باشي و گوش به فرمان مسئولين در خدمت سا زمان ( فرقه) باقي بماني.
من در اين شرايط با خودم فكر ميكردم كه چرا آنها كه تا اين حد با من پيش رفتند و مرا تحت انواع شكنجه هاي مختلف قرار دا دند دوباره از من ميخواهند به مناسبات فرقه باز گردم؟! جواب به اين سؤال كمي دشوار بود. شايد دليل اينكه مرا نكشتند اين بود كه فكر ميكردند من به خاطر كينه هاي عميقم با آخوندها و به خاطر ادامه دادن به مبارزه با جمهوري اسلامي همه چيز را فراموش خواهم كرد و در آينده نيز انرژي ام را معطوف به مبارزه با ملاهاي حاكم بر ايران ميكنم.
دليل ديگر و قويتر شايد اين بود كه حال اگر من موافقت ميكردم به مناسبات فرقه برگردم در اين شرايط سكوت يكباره من و از اين پس اعتراض نكردن من نسبت به اصول تشكيلاتي فرقه، مي تواند كمك كند به كنترل كردن ساير نيروهاي معترضي كه مرا ميشناختند و با من در ارتباط بودند.
از طرف ديگر اوضاع عراق هر روز به سوي درگيري با آمريكا پيش ميرفت. خود مسئولين فرقه ميگفتند تا چند ماه ديگر همه چيز تعين تكليف ميشود و به زودي آمريكا به عراق حمله خواهد نمود و در اين راستا وضعيت سازمان (فرقه) و حكومت آخوندها نيز تعين تكليف خواهد شد. پس بنابراين تصميم عاقلانه اين است كه با توجه به اوضاع و احوال حساسي كه در آن قرار داريم تو با ما راه بيائي و بار ديگر جانانه در خدمت سازمان (فرقه) باشي. آنان ادامه دادند: مگر تو هميشه خودت نميگفتي بزرگترين آرزويت زدن ضربه سنگيني بر دهان آخوند هاست، خب حالا آن لحظه دارد فرا ميرسد، همه نيروها دارند براي حمله به ايران آماده ميشوند و ما به زودي به ايران حمله خواهيم كرد تو هم به خاطر رسيدن به آرزوهائي كه خودت ميگفتي هم كه شده با ما همكاري كن و دشمني ات با آخوندها را به اثبات برسان.
در آن شرايط من حق هيچ گونه انتخابي را نداشتم. تنها راه موجود ي كه در برابر من قرار داشت اين بود كه دوباره به مناسبات عادي فرقه بازگردم بنابراين من حرف و خواسته آنان را پذيرفتم و قرار بر اين شد كه من به يگان خودم باز گردم.
پس از موافقت من، آنان دوباره چندين تعهد از من گرفتند مبني بر اينكه در مناسبات فرقه كاملاً گوش به فرمان باشم. همچنين من متعهد شدم كه راجع به اين قضايائي كه در اين دوران پيش آمده بود با هيچ كس حرفي نزنم. آنان به من هشدار دادند كه اگر راجع به آنچه در اين دوران گذشته است با كسي حرفي بزنم شديداً با من برخورد خواهد شد و اين بار ديگر به من رحم نخواهند كرد.
حدود يك ماه ونيم ازشروع اين جريانات و روزهاي سرد و ظلماني ميگذشت. من هنوز در يكي از واحدهاي ضد اطلاعات فرقه مسقر بودم تا اينكه يكروز عصر فرمانده يگانم صالح به دنبالم آمد و گفت:‌ اونيفرم سبز رنگت را بپوش چونكه ميخواهيم با هم برويم به پارك و در آنجا چرخي بزنيم تا روحيه ات عوض شود. در ضمن خواهر فهيمه و تعدادي ديگر از كادرهاي سازمان نيز با ما هستند.
بعد از آنكه من آماده شدم همراه با فهيمه، نادر رفيعي نژاد، سهيلا ،‌فرشته شجاع و صالح به پاركي كه در اردوگاه كار اجباري اشرف قرار داشت رفتيم.
وقتي كه به پارك رسيديم من به فرمانده ام صالح گفتم:‌ من ميخواهم توي پارك چرخي بزنم و كمي ميخواهم تنها باشم چونكه حال و حوصله شلوغي را ندارم.
صالح به من گفت :‌اشكالي ندارد، هر جور كه راحت هستي.
من چند دقيقه اي در پارك قدم زدم. اما ذهنم كاملاً مشغول بود و به اوضاع و احوالي كه در آن قرار داشتم فكر ميكردم. در درون پارك يك تاب قرار داشت. من اين تاب را خيلي دوست داشتم به اين دليل كه آن تاب وسيله اي بود كه وقتي سوار بر آن ميشدم ميتوانستم از آنجا جاده آسفالتي را كه راه ارتباطي بغداد به شمال عراق بود را به راحتي ببينم. بنابراين سوار بر تاب شدم. و به اين راه ارتباطي و خودروهائي كه در اين مسير تردد ميكردند خيره شده بودم. من وقتي به خودروهائي كه در اين مسير تردد ميكردند نگاه ميكردم روحيه ميگرفتم. اين جاده براي من بوي آزادي را ميداد و براي من سمبلي از آزادي بود با خودم ميگفتم خوش به حال نفراتي كه در اين جاده در حال تردد هستند. آنان چقدر خوشبخت هستند چون به هر جا كه دلشان ميخواهد ميتوانند بروند اما ما بدون اجازه مسئولين فرقه حتي حق نفس كشيدن را هم نداريم.
با خودم ميگفتم خدايا كي اين وضعيت تمام ميشود؟ آيا ميشود دوباره روزي بيايد كه من لااقل آزادي فردي خودم را داشته باشم و در امور فردي خودم مجبور نباشم از كسي اجازه بگيرم؟! خدايا چي فكر ميكردم چي شد. آمده بودم براي كسب آزادي با ملاها مبارزه كنم حالا خودم تا گردن در باتلاق استبداد بيرحم و بي حد و مرز رجوي فرو رفته ام. علاوه بر اين ها چندين تهمت ناچسب نيز به من چسبانيده اند و كاملاً ترور شخصيتي ام كرده اند واقعاً كه……………………
به خودروهائي كه در مسير در حال تردد بودند نگاه ميكردم و آرزوي رهائي از چنگال فرقه را داشتم.
دوست داشتم بلند فرياد بكشم آيا كسي در اين دنيا پيدا ميشود كه به داد ما برسد؟‌ اما دريغ……
قطره قطره داشتم اشك ميريختم و يك نخ سيگار نيز روشن كرده بودم و در حال كشيدن آن بودم به اين اميد كه شايد اعصابم كمي راحت شود.
در درون دنياي آرزوها و خواسته هاي خودم غرق بودم كه ناگهان احساس كردم كه پارك شلوغ شد. مثل اينكه يكسري افراد وارد پارك شدند. سر و صداي آنان بود كه آرامش مرا به هم ريخت چون وقتي ما به پارك آمديم همه جا خلوت بود و غير از مسئول پارك كسي درآنجا حضور نداشت.
در همين حين يك نفر مرا مورد خطاب قرار داد و گفت:‌ هاي پدر سوخته، فكر كردي اينجا خونه خاله است كه تاب بازي ميكني، آمده اي مبارزه كني يا اللي تللي ؟!
سرم را رو به عقب چرخاندم تا ببينم كيست، ديدم مسعود رجوي است كه مريم قجر عضدانلو و تعدادي ديگر از كادرهاي رده بالاي فرقه نيز او را همراهي ميكنند.
سلام كردم. مسعود رجوي با لحني شوخي مآبانه گفت:‌ يالا بيا پائين پدر سوخته.
در حيني كه من داشتم پائين مي آمدم فهيمه ارواني و مژگان پارسائي يك چيزهائي يواشكي به مسعود رجوي گفتند. آمدم پائين، مسعود رجوي دستش را دراز كرد و به من دست داد. من نيز به او سلام كردم.
وي ميخواست به اصطلاح با من شوخي كند. بنابراين به من گفت: خب ،‌آمدي با آخوندها مبارزه كني يا پيك نيك ؟! خوب براي خودت ميچرخي ، ما راباش كه نيرو جمع ميكنيم براي ما بجگند اما آقايان به فكر تفريح خودشان هستند ،مثل اينكه خيلي هم برات بد نميگذره ؟. آره خونه خاله است ديگه چكارش ميشه كرد.
من يك دفعه سيستم بدنم بهم ريخت و ياد روزهاي قبل افتادم. خيلي سخت بود در مقابل كسي بايستي كه عامل اين همه بد بختي باشد و بتواني خودت را كنترل كني. دست و پاهايم داشت ميلرزيد. بدنم سرد شده بود و صدايم به زور در مي آمد. اما دوست داشتم حرفهايم را بهش بزنم. بنابراين به او گفتم :‌ برادر به يمن رهبري شما و انقلاب خواهر مريم و ايدئولوژي سازمان من معناي مبارزه واقعي را با شيوه رفتار كادرهاي درجه يكتان در طول اين چند هفته ء گذشته درك كرده ام.
در اين هنگام صالح از پشت سر، يك تنه به من زد. يعني اينكه مواظب حرف زدنت باش. من نيز ساكت شدم.
سپس مسعود رجوي شروع به صحبت كردن نمود. وي ميگفت: اين جا مكان مبارزه با رژيم خون آشام آخوندها است. ما درگير جنگي سخت با دشمني قهار و فريبكار هستيم. اين دشمن ما كاملاً بيرحم و شقاوت پيشه است. هر روز خون صدها نفر از مردم بيگناه كشور ما را ميريزد و خودت هم خوب ميداني كه چه ظلمهائي در حق مردم ما كه نميكند. تو كه خودت اوضاع و احوال ايران را ديده اي و خوب ميداني كه مردم ما از دست اين آخوندها چه ها كه نميكشند. پس كاري به اين خرده ريزها نداشته باش. غبارها و حصارهاي ذهنت را كنار بگذار و خالصانه به انقلاب خواهر مريم وصل شو. فقط خود سپاري كن تا رها و آزاد شوي و طعم آزادي واقعي را بچشي. تو بايد مثل علي اكبر اكبري و كاظم نياكان كه هر دو از قهرمانان سازمان هستند شوي. ( لازم به ياد آوري است كه اين دو نفر نفراتي بودند كه توسط فرقه شستشوي مغزي داده شده بودند و در دو عمليات جداگانه جان خويش را از دست داده بودند. علي اكبر اكبري همان نفري است كه لاجوردي را ترور كرده بود.)
بچسب به مبارزه و در اين مسیر متزلزل نباش. تو بايد ايمان بياوري كه تنها نهادي كه ميتواند رژيم را سرنگون كند سازمان مجاهدين خلق است.اگر تو نيز واقعاَ ميخواهي رژيم حاكم بر ايران سرنگون شود پس بايد پا در ركاب اين سازمان باشي و مطيع و فرمانبردار مسئولين و فرماندهانت باش. ما خير تو را ميخواهيم پس خودت را به سازمان بسپار مطمئن باش ضرر نخواهي كرد. من اينرا به تو قول ميدهم.
ادامه دارد………………..
محسن عباسلو

همایش انجمن نجات مرداد 1400

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا