مطالب

مشاهدات آقای اکبر مرادی در مراجعه به قرارگاه اشرف در عراق برای دیدار با برادرش آقای حسین مرادی

کانون خانواده سحر، بغداد، بیست و هشتم مارس 2008
همانطور که اطلاع دارید در تاریخ 21 اسفند 1386 آقای اکبر مرادی برادر آقای حسین مرادی مستقر در قرارگاه اشرف، همراه با خانم بتول سلطانی و آقای امیر صفائیان، برای دیدار با برادرش به قرارگاه اشرف مراجعه نمود. آقای اکبر مرادی در گفتگو با مسئولین بنیاد خانواده سحر نسبت به طرز رفتار برادر خود که از سال 1365 او را ندیده بود اظهار تعجب می کرد. وی از ابتدا مشخص کرده بود که به لحاظ سیاسی فرد بی طرفی است و انگیزه اش از سفر به عراق صرفا دیدار با برادرش بعد از بیش از دو دهه میباشد. او اذعان داشت که تصوراتش در خصوص برخورد و مناسبات سازمان مجاهدین خلق با آنچه که شاهد بود فوق العاده متفاوت بود. آقای اکبر مرادی در بخش هایی از گفتگوهای خود چنین تعریف میکند:
… همه لباس نظامی پوشیده بودند و فانسقه داشتند ولی کسی سلاح نداشت و فقط آمریکایی ها سلاح داشتند. دائما نفرات زیادی مراقب ما بودند و ما را با دوربین از دور چک میکردند و یا عکس و فیلم میگرفتند. کلا فضای متشنجی بوجود آورده بودند.
موقع ورود ما را به شدت بازرسی کردند و حتی خورده کاغذ های جیبمان را هم گرفتند. گفته میشد شهر اشرف است ولی فضای آن حتی از یک بازداشتگاه نظامی هم بسته تر بود و جو به شدت امنیتی حاکم بود. در بازرسی گذرنامه و بلیط و حتی کلید اتاقهای هتل را هم گرفتند. پرسیدند که در کدام هتل هستیم و بعد با نوشته روی کلید ها مقایسه کردند که ابتدا گفتند فرق میکند ولی بعد قانع شدند که همان است. تاریخ آمدن از ایران را سؤال کردند و بعد از روی بلیط و گذرنامه چک کردند. تابحال چنین چک و بازرسی ندیده بودم. موقع بازگشت مدارک ما را با تأخیر زیاد پس دادند و موبایل و گذرنامه ها را بعدا آوردند و نهایتا دفتر تلفن آقای صفائیان را پس ندادند که از خیرش گذشتیم. پاسپورت و بلیط مرا هم نمیدادند که بالاخره با وساطت آمریکایی ها گرفتیم.
برادرم یک بار با من در زرین شهر استان اصفهان تماس گرفته و مرا دعوت کرده بود که برای دیدن او به عراق و قرارگاه اشرف بروم که من هم لبیک گفتم و رفتم ولی اصلا آن برخوردی که انتظار داشتم را نداشت. اجازه حرف زدن به کسی نمیداد و مدام داد میزد. من یک سؤال ساده از او کردم و پرسیدم که آیا فکر میکند راهی که میرود به نتیجه میرسد که او ناگهان با خشم و ناراحتی فریاد زد که الان رژیم دارد برای تو کف میزند و اینها حرفهای وزارت اطلاعات است. تمام برخوردهایش با عصبانیت بود. برگهایی در دست داشت که ظاهرا علیه همسرش خانم بتول سلطانی بودند و مدام آنها را نشان میداد و تهمت های ناروا به همسرش میزد ولی اجازه نمیداد برگه ها را ببینیم و از میان داد و فریادهایش هم چیزی متوجه نمیشدیم و در این میان یک مشت هم به سر همسرش کوبید که من مجبور شدم او را بگیرم.
چیزی که برای من خیلی جای تعجب داشت این بود که به جای هرگونه احوالپرسی و جویا شدن از حال مادرش و خواهرانش و نحوه فوت پدرش صرفا بدنبال کسب اطلاعات بود و انگار بازجویی میکرد. میپرسید در کدام هتل هستید؟ چگونه آمدید؟ پول بلیط را چه کسی داد؟ چه کسی برایتان ویزا گرفت؟ آیا بتول هم در ایران بود؟ آیا وزارت اطلاعات شما را توجیه کرد؟ در طول دیدار او حتی یک سؤال در خصوص بستگان درجه یک خود در ایران که سالیان سال آنها را ندیده است نکرد و یک کلمه وضع و حال مادر پیرش را نپرسید.
نگاه های افراد آنجا به ما تماما غیر عادی بود. محیط شلوغ و پر رفت و آمد بود. افراد مدام حتی به یکدیگر پرخاش میکردند. دائما افرادی وارد اتاق شده و بیرون میرفتند و با بی سیم صحبت میکردند. فضای کاملا عصبی حاکم بود. اصرار داشتند که بدون بتول داخل شویم که علت آنرا متوجه نمیشدم. از صحبت هایشان معلوم بود که به هیچ وجه تصویر درستی از ایران که سهل است از دنیای خارج از قرارگاه و حتی موقعیت و وضعیت خودشان هم ندارند. ما خیلی مدارا کردیم و احترام گذاشتیم ولی آنها ذره ای احترام ما را نگاه نداشتند. حسین و بقیه دهانشان باز بود و هر چیزی میخواستند میگفتند ولی ما ملاحظه میکردیم. حسین مدام به هر سه نفر ما توهین و بی احترامی میکرد که اصلا هیچکدام را جواب ندادیم.
جمعا سه مرتبه خواستیم برگردیم چون نمیخواستند حسین را به ما نشان بدهند و وقتی به آمریکایی ها مراجعه کردیم مجددا ما را صدا کردند تا بالاخره حسین را آوردند. توی رودربایستی آمریکایی ها بودند و گرنه معلوم نبود چه برخوردی با ما میکردند. فردی به نام فرهنگ (منظور خسرو صادقی است) مدام سراغ آمریکایی ها میرفت و از آنها میخواست که دخالت کرده و ملاقات را تمام کنند. فرهنگ خیلی حرص میخورد و مدام اینطرف و آنطرف میرفت. معلوم نبود ما چه مزاحمتی برای او فراهم کرده بودیم.
حسین حالت عصبی داشت و طبیعی نبود. گویی او را کاملا عصبی کرده و بعد فرستاده بودند. به هیچ عنوان نمیشد او را آرام کرد تا بفهمیم چه میگوید و مشکلش چیست. مدام تکرار میکرد که شما مأمور وزارت اطلاعات هستید و برای توطئه علیه سازمان آمده اید. من تلاش کردم او را ببوسم ولی او هیچ احساسی نداشت. وزارت اطلاعات از زبانش نمی افتاد. ما گریه میکردیم و او فحش میداد.
کلا با مقولاتی مثل موبایل و اینترنت بیگانه بود و تصور درستی از دنیای مردم عادی نداشت. از نظر من وضعیت سازمان خیلی لرزان و ضعیف به نظر میرسید که افراد را صرفا بر اساس عصبیت ها نگاه داشته اند. احساس میکردم که حسین هنوز در فضای 20 سال قبل است. او با مجسمه تفاوتی نداشت. ما با پذیرش خطرات امنیتی در عراق و طی طریق جاده ناامن بغداد خالص به قرارگاه اشرف بدون محافظ و سلاح برای دیدن او رفته بودیم زیرا که دوستش داریم ولی او اینرا به حساب توطئه رژیم میگذاشت. او در مقابل ابراز محبت ما صندلی و مشت پرت میکرد و به دیوار میکوبید و دشنام میداد.
حسین ابتدا میگفت که همسرش بتول را در سال 1369 طلاق داده است و این کار را حق خود میدانست و میگفت که این زن هیچ ربطی به او ندارد. ولی در عین حال بعدا مدعی بود که چرا او از قرارگاه یعنی محل زندگی شوهرش فرار کرده و شوهرش را ترک کرده و این کار را شرعا غلط میدانست. در خصوص بچه هایش میگفت که میخواهد هر دوی آنها را به قرارگاه اشرف بیاورد و رزمنده کند که این موضوع ما را به شدت نگران کرد. نگرانی اصلی خانم سلطانی هم اساسا از ابتدا همین موضوع بود. سازمان تاکنون حاضر نشده است رد و آدرسی از بچه های آنان در اروپا به بتول بدهد.
از آنجا که نسبت به وضعیت روحی حسین احساس خطر میکردیم در بغداد نزد وکیل رفته و استشهادی به ثبت رساندیم که رسیدگی شود و در محاکم قضایی عراق دنبال گردد….
مشاهدات آقای اکبر مرادی برای کسانی که تجاربی در خصوص فرقه ها، خصوصا سازمان مجاهدین خلق دارند کاملا قابل فهم است. قطعا کسی که وقتی برادرش را بعد از بیش از دو دهه دوری می بیند هیچ خبری از احوال مادرش و مرگ پدرش نمیگیرد تحت القائات فرقه ای بوده و حالت عادی و طبیعی ندارد. آقای حسین مرادی در قرارگاه اشرف در دیدار با برادرش اصلا نامی از خواهر بزرگترش زینب که در گذشته فوق العاده به او علاقمند بود نبرد. از وضعیت اقتصادی خانواده و احوالات آنها و خواهر کوچکترش لیلا سؤالی نکرد و در عوض یک نفس داد زد و دشنام داد و حضور خانواده را توطئه وزارت اطلاعات خواند. در این خصوص آیا فعالان بنیاد خانواده سحر و خانواده های اعضای سازمان مجاهدین خلق حق ندارند نسبت به سلامت روح و روان افراد مستقر در قرارگاه اشرف و تهی شدن آنان از هویت انسانی و تبدیل شدن آنها به روبات نگران باشند؟ آیا خدای ناکرده یک فاجعه انسانی آنطور که سرانجام بسیاری از فرقه ها بوده است در راه نیست؟ خدا واقعا به خیر کند.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا