مجاهدین خلق

چرا شما موفق به سرنگونی رژیم نشدید ؟

انقلاب ایدئولوژیک

رجوی برای فرار از پاسخگویی و افشاء ماهیت خائنانه اش در هر مرحله با توجه به شرایط موجود فیلی هوا می کند و راه فرار را می یابد.
پس از پذیرش آتش بس در سال 1367 و پایان جنگ ایران و عراق که من در آنجا بودم سر جنگ طلبی رجوی به سنگ خورده بود و رجوی در باتلاق عراق گیر کرده بود ، در داخل سازمان جزوه ای تدریس می شد که مربوط به شرایط درگذشت آقای خمینی بود.
لازم به ذکر می دانم که چون رجوی می گوید که سازمان بدون او هیچ است در درون تشکیلات چنین تبلیغ می شد که رژیم بدون آقای خمینی کارش تمام است!!؟؟
در آن جزوه رجوی سوگند خورده بود که در صورت درگذشت آقای خمینی در هر شرایطی باشد ولو با دست خالی به ایران حمله خواهد نمود و همه اعم از اعضا یا هواداران سوگند خورده بودند ( رجوی این طور می گفت ) که به مراکز نظامی حمله خواهند کرد.
وقتی خبر درگذشت آقای خمینی در قرارگاه پخش شد همه ما آماده بودیم و تمام تجهیزات را آماده کرده بودیم اما رجوی باز هم ماهیت خود را بر ملا کرد و مجبور بود فیل دیگری هوا کند.
رجوی در نشستی که برای ما گذاشت به جای پاسخگویی به پیمان شکنی آشکارش از همه طلبکار شد که چرا شما موفق به سرنگونی رژیم نشدید ؟
مریم عضدانلو گفت :” آیا عیب از مسعود رجوی است ؟ یا از شما.” عیب از شما است که هنوز پیام انقلاب ایدئولوژیک را نگرفتید…. شما تمام عشق و عواطف خود را به مسعود ندادید و انرژی های شما آزاد نشده است ، چرا که شما عشق و عواطف تان را به همسر و فرزندان تان دادید.
در سال 1368 مریم عضدانلو به عنوان مسئول اول انتخاب شد و رجوی گفت :” مجاهدین با مریم و از مریم دگر باره متولد شدند.”!!؟؟
رجوی دجالانه به جای پاسخگویی به نقض عهدی که خودش منادی آن بود با تاکتیک فرار به جلو ، طلبکار هم شد ، او از اعتماد بیش از حد ما به خودش سوء استفاده کرد ، آنها بحث طلاق را ابتدا در سطح فرماندهان مطرح کردند و این بحث سری محسوب می شد.
لازم به ذکر می دانم که هنوز عراق به کویت حمله نکرده بود و شوروی هنوز حضور داشت ، پس از فروپاشی شوروی که هم زمان با حمله عراق به کویت بود ما در شرایط امنیتی بالایی بودیم و در واقع رجوی در چنین شرایطی بود که چهره واقعی اش را نشان داد.
در سال 1370 خرداد ماه بود ، یعنی وقتی که شرایط ما در عراق بسیار بد بود ، در محاصره آمریکا بودیم و…. که ما را به نشست انقلاب بردند و همه را به این نشست ها بردند.
خوشبختانه پس از سرنگونی صدام نوار صوتی یکی از این نشست ها که مربوط به 1368 و فرماندهان بالای سازمان است ( یازده سال پس از انقلاب ) توسط خانم نیکلسون افشا ء شد.
همان طور که در اعزام خانواده ها هم تجربه شد ، رجوی فقط در شرایط امنیتی می تواند رشد کند در سال 1360 هم با ایجاد بی اعتمادی و شرایط امنیتی توانست به حیات خائنانه اش ادامه دهد.
وقتی صدام سرنگون شد و شرایطی فراهم شد که بتوان به دیدار آنها رفت ، رجوی ضربه خورد اما به خانواده ها اجازه نداد تا با فرزندان شان آزادانه و بدون حضور فرماندهان شان ملاقات کنند ، چرا که توان تحمل شرایط غیر امنیتی را نداشتند.
شورش یاران در بند ما نشانه واضحی از خفقان درونی می باشد ، به راستی رجوی از چه وحشت داشت و نمی خواست خانواده ها بفهمند ؟
وقتی مرزها بسته شد و مجدداً شرایط امنیتی و جنگ حاکم شد رجوی سر بلند کرد ، حامیان و اربابان آمریکایی رجوی حتی اخبار مربوط به شورش همرزمان مان را سانسور نموده و اخبار مربوط به تظاهرات خانواده ها در ایران را سانسور کرده و در تبلیغات شان هر جا که به نفع خودشان باشد آنها را مطرح می کنند.
کما این که صلیب سرخ هم بر خلاف قوانین خودش ( کنوانسیون ژنو ) تا کنون از قرارگاه دیدن نکرده است.
آنها دوستان ما را در لیست تروریستی گنجاندند نه سران سازمان را ، چرا که اگر آنها تروریست هستند سران سازمان باید از همه تروریست تر باشند ، آنها سران سازمان را به پارلمان اروپا می برند و یا اظهارات آنها را در مورد فتنه هسته ای تبلیغ و تأیید می کنند و…..
اما وقتی می گوییم که به آنهایی که نمی خواهند با رجوی باشند ، پناهندگی بدهید تا فرصتی دوباره یابند ، می گویند آنها تروریست هستند!!؟؟ و به تروریست ها!؟ در کشور خودمان خوش آمد نمی گوییم!؟
چون افشا شدن چهره رجوی به نفع آنها نیست و در زنده به گور کردن اعضا در قرارگاه به یاری رجوی شتافتند ، ولی ما حقایق را افشا می کنیم. آنها طوری تبلیغ می کنند که انگار همه ما در زندان اوین و زیر شکنجه هستیم ، آنها آرزوی خود را به گور خواهند برد ، ما بیش از این اجازه نخواهیم داد تا فرزندان این آب و خاک طعمه خونخواران شوند.
پس این مطلب مهم را نباید از نظر دور داشت که شرایطی که ما در عراق داشتیم شرایط خاص خودش است لذا ما هم برای بیان آنچه که تجربه نمودیم آن را با لانه اژدها یا آشیانه فاخته مقایسه می کنیم.
نشست های انقلاب درونی که از سال 68 شروع شده بود و فقط شامل اعضای قدیمی تر می شد و سری هم بود و از خرداد سال 70 سه ماه پس از اتمام جنگ خلیج که هنوز تنش آن از بین نرفته بود در سطح کل ارتش مطرح شد.
چرا که شرایط ویژه عراق طوری بود که اخبار از درون ما درز نمی کرد و برای رجوی این امکان را فراهم کرده بود تا در درون تشکیلات هر چه می خواهد بکند و برای رجوی بهشت بود.
یادم هست که در سال 70 در قرارگاه اشرف نشست داشتیم ، وقتی رجوی وارد سالن شد بر خلاف همیشه که همه بلند می شدیم و تقریباً نیم ساعت کف می زدیم و شعار می دادیم ، این بار وقتی که او وارد شد و ما خواستیم کف بزنیم و هورا بکشیم ، فرماندهان حاضر در نشست خبردار ایستادند و ما که تحت تأثیر القائات آنها بودیم ساکت شدیم و رجوی ایستاد و توی چشم همه نگاه کرد و سرود قسم از بلندگو پخش شد و همگی خواندیم.
پس از اتمام سرود رجوی توی چشم همه نگاه کرد ، برای ما که او را دوست داشتیم و از او تصویر خود ساخته ای در ذهن داشتیم این حرکات او کار ساز بود ، او گفت که :” امروز می خواهم در مورد مطلب مهمی با شما صحبت کنم و از شما چیزی بخواهم ، آیا به من می دهید ؟ و دستش را دراز کرد.
ناگهان عده ای با گریه و حالت پریشان گفتند :” مگر می شود تو چیزی بخواهی و ما به تو ندهیم ؟….. ای وای چه می شنوم ؟…. ما اهل کوفه نیستیم و….”
مریم عضدانلو گفت :” تا کنون در همه سر فصل ها این مسعود بود که تضاد ایدئولوژیک را حل کرد….. حالا برای اولین بار است که شما باید یک تضاد ایدئولوژیک حل کنید.”
وقتی مریم عضدانلو توضیحاتی داد ، مجدداً فضای نشست ملتهب شد ، فضای بسیار عاطفی و احساساتی حاکم بود که تا آن موقع ندیده بودم.
رجوی گفت :” من این را از شما می خواهم” و سپس با قلم ولدا روی تابلو نوشت” زن” و دور آن خط قرمز کشید ، همه ساکت شدند و رجوی دوباره سکوت کرد و توی چشم همه ما زل زد ( خیره شد ) و دستش را دراز کرد.
دوباره جو سازی شروع شد ، عده ای پشت بلندگو رفتند و برای صحبت کردن میکروفون را از همدیگر می قاپیدند و با گریه و زاری و حالت آشفته عاطفی می گفتند :” برادر ، برادر من توی عملیات فروغ خیانت کردم ، وقتی با کمر شکن از روی پل رد شدم به فکر حائل خودم ( زنم ) بودم ، یک دفعه ترسیدم که کشته شوم و دیگر او را نبینم ، نمی توانستم پیش بروم….”
یک دفعه یکی پرید و میکروفون را از دست او قاپید و گفت :” برادر ، برادر بگذارید حرفم را بزنم ، دیگر تحمل ندارم ، من خیلی خیانت کردم می خواهم بگویم تا رها شوم و…. من موقعی که زیر پل توی عملیات فروغ بچه ها زخمی بودند ، من اصلاً زخمی نبودم تمارض می کردم ، آنجا توی فکر حائل خودم بودم ، از خودم متنفرم ، (با گریه )….”
که یکدفعه یکی از افراد خواست میکروفون را از او بگیرد اما نتوانست و ادامه داد :” نه بگذارید حرف بزنم ، دارم خفه می شوم ، برادر وقتی هم که به قرارگاه آمدم فقط دنبال آن عفریته بودم که از من انرژی گرفته بود… من نمی فهمیدم ( با گریه )… من نمی فهمیدم…. الان چشمم باز شد…. شهادت می دهم که انقلاب خواهر مریم بر حق است….”
یک فضای کاملاً عاطفی آن هم از طرف افرادی که سال ها در سازمان بودند ، از جنگ چریک شهری گرفته و تا لااقل یک سال ( 66 تا 67 تأسیس ارتش تا آتش بس ) عملیات های زیادی رفته بودند و حرف شان در آن جمع و برای همه ما به خصوص جدیدترها سند است.
ابراهیم ذاکری پشت میکروفون گفت :”… شهادت می دهم که خواهران ما در عملیات فروغ خیلی بهتر از برادرها جنگیدند….”
برای ما که رجوی را دوست می داشتیم و به او اعتماد مطلق داشتیم این سؤال مطرح نمی شد که اگر خواهران ما خوب جنگیدند دیگر چه نیازی به شهادت تو دارند ؟ که این جوری انقلاب درونی را در سطوح بالا اجرا کردند ( به آزمایش گذاشتند ) و حالا قدیمی ترها باید شهادت بدهند و به ما تلقین و تزریق کنند.
برای من آن موقع مفهوم نبود ، وقتی در 28 اسفند 76 به زندان سازمان رفتم مثل وقتی دود استتار دشمن از بین رود که بهتر بتوان صحنه جنگ را دید تازه می توانستم بفهمم که در این سالیان چه بر سر ما آوردند.
همان طور که اشاره کردم پس از آتش بس و در گذشت آقای خمینی و فرو پاشی شوروی و اشغال کویت توسط صدام و… شکست استراتژی رجوی و بر ملا شدن وعده های دروغینش ، رجوی باید توی چشم ما خاک می پاشید و از همه مهمتر باید جلوی انشعاب را می گرفت.
رجوی باید تمام فرماندهانش را که همگی مذکر بودند را سرکوب می کرد ، از این نشست به بعد بود که فرماندهان با ما به صورت انفرادی صحبت می کردند و تمام خصوصیات ما ، طرز فکر ما ، دوران کودکی و… را می پرسیدند و به خصوص درک و دریافت های ما را از بحث های انقلاب می پرسیدند.
در همان ایام ( 70 _ 72 ) بود که نشست های زیادی توسط مریم عضدانلو برای زنان به طور جداگانه می گذاشتند ، که گاهاً پنج روز طول می کشید و بعداً فیلم ویدئویی همان نشست را به کرات می دیدند.
از محتوای نشست ها چیزی نمی دانستیم ولی زنان کاراکتر مردانه پیدا کرده بودند ، موارد متعددی پیش آمده بود که مثلاً در شب یکی از برادران به طور اتفاقی با یک خواهر مجاهد در جای خلوتی بر می خورد که آن خواهر جیغ کشیده و فرار کرده بود.
حسن نظری یکی از اعضای قدیمی سازمان که همسرش جدا شده بود ولی خواهرش با فرزندانش در سازمان بود و یکی از برادرانش در سال 60 اعدام شده بود ، شبی این صحنه را تجربه می کند ، او بسیار ناراحت شده بود و با لهجه تهرانی می گفت :” حالا دیگه ما این کاره هم شدیم ؟”
بعداً با همه ما این ریل را رفتند ، که یک فرمانده وسط افرادش می نشست ، قبلاً توجیه می کردند که افراد باید به طور منظم و در کنار یگان خودشان بنشینند ، مثلاً برای جلوگیری از بی نظمی ، که لابلای افراد فرماندهانی بودند که وقتی بحث ها شروع می شد ، در خلال بحث سؤالات خاصی را البته در گوشی برای اشخاص خاصی مطرح می کردند.
یعنی سؤالی را که برای خودش هرگز مطرح نمی شد و حالا در تکرار این بحث ها که مربوط به قبل بود و همه در مطالب گفته شده گزارش شان را نوشته بودند ، یا در نشست های یگان نظرات خود را در جمع گفته بودند و آنچه را که در ذهنشان از درک و دریافت بحث مورد نظر بوده را لو دادند و فرماندهان می دانند که مشکل و مسئله کجاست.
البته او مسئله ای ندارد و برای مبارزه به آنجا آمده است ، بلکه رجوی با او مشکل دارد و می خواهد که او آن طور که رجوی می خواهد فکر کند ، ولی شخص مورد نظر بدون این که مخالفتی با رجوی و مبارزه داشته باشد و خیلی هم رجوی را دوست دارد ، آن طور که رجوی می خواهد نیست.
پس با شناختی که از او در این مرحله دارند یا به قول خودشان” نقطه مختصاتش” را از او گرفته اند برای کانالیزه کردن ذهنش به سمتی که رجوی می خواهد ، لابلای بحث ها برایش سؤال ایجاد می کند که ناگهان او می فهمد که منظور از فلان حرف چیست.
بسیاری از افراد مشکل شان این بود که اساساً متوجه نمی شدند که رجوی چه می خواهد و یا چه می گوید ، او فکر می کند که خودش به این نتیجه رسیده است و در گزارش بعدی اش درک و دریافت جدیدش را می نویسد و یا در نشست بیان می کند و نسبت به آنچه که آنها در ذهن او کاشتند ، مسئول می شود و به اصطلاح” دفاع فعال” می کند ، چون فکر می کند که این نیاز خودش است.
در زمان شاه هم آنها با شعار تربیت کادرهای همه جانبه و مبارز حرفه ای ، افراد را در محیط بسته خانه تیمی با محمل رعایت مسائل امنیتی و حفظ جان افراد ، آنها را ایزوله می کردند و در تبلیغات شان این کار را تقدیس می کردند ، وقتی در زندان بودم این مسائل را بهتر می فهمیدم ، در بازجویی و سؤال و جواب ها.
در همان سالیان 70 تا 72 بود که به طرق مختلف احساسات و عواطف ما را بر می انگیختند ، بعد از رفتن مریم عضدانلو به پاریس بحث ها عوض شد ، تردد در قرارگاه ممنوع شد تا آنجا که پنج سال بعد دو نفر بدون حضور فرمانده اجازه صحبت با یکدیگر را نداشتند.

حسین فرقانی

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا