مجاهدین خلق

بازتاب گزارش”ديدبان حقوق بشر” در داخل قرارگاه”

بازتاب گزارش ديدبان حقوق بشر در داخل قرارگاه


« پایان یک خط انحرافی »


مصاحبه با غلامرضا بهروزی از اعضای بازگشته سازمان مجاهدین/ بيستم ژوئيه
غلامرضا بهروزی ، جزو آخرین دسته از اعضای جداشده از مجاهدین است که به ایران بازگشته اند و ضمناً تا تیر ماه 1384 در روابط مجاهدین حضور داشته است.
*از جمله بحثهای فراوانی که می شود انجام داد ، نگاهی به وضعیت نیروها ، پس از ضربات استراتژیکی است که سازمان مجاهدین در عراق خورده است و تغییراتی که در روشهای جاری آنها با نیروها و هم چنین تفاوت رفتار نیروها با گذشته است ،الان ما شاهدیم که در این دوران اخیر به خصوص بعد از خلع سلاح نیروها سؤالات یا تناقض سیاسی شان را صریح تر از گذشته می گویند.
قبلاً این جوری نبود که سئوال کنند چگونه می خواهیم سرنگون کنیم ، یا اسلحه ها را که گرفتند ،استراتژی ما چه شد و…
دلیل بوجود آمدن این فضا چیست ، آیا سازمان اجازه می دهد و فضا را باز گذاشته است که نیرو بیاید و تناقضاتش را بگوید و یا سناریویی است که یک کسی می آید و تناقضاتش را می گوید که بعد یک پاسخی برای راضی نگه داشتن نیروها داده باشند ؟
_ این یک سناریو نیست ، به طور واقعی یک چنین فضایی در سازمان بخصوص بعد از خلع سلاح خودش را نشان داده است،چه به صورت تناقض ، چه به صورت سؤال ، چه به صورت ابهام ، حتی در بعضی جاها به صورت کنایه و طنز ، حتی در محفل هایی که در این زمینه است، در مورد آینده و خطوط آینده سئوال می شود.
سازمان هم این را گرفته و می فهمد که در این زمینه سؤال زیاد است ، به همین خاطر هم بلافاصله بعد از خلع سلاح و عقب نشینی به اشرف، این سؤال در همان پیامی که رجوی داد خود را نشان داد و به نوعی به آن و به وجود آمدن آن در آینده اشاره می کند.
رجوی در آن پیام می گوید که من هم مثل شما در دو سر طیف که آیا خلع سلاح بشویم یا نشویم حرکت می کردم ، که از همانجا پایه این سؤال ها به طور بارزی ریخته شد.
جدا از این که قبل از این که برویم به پراکندگی و از اشرف بیرون برویم ، در آخرین نشستی که در ماه رمضان با مسعود و مریم رجوی داشتیم این بحث شد که اگر آمریکا حمله کرد ما تا کجا شلیک نمی کنیم ، تا کجا این عمل را انجام نمی دهیم و تا کجا می ایستیم.
یکی از چیزهایی که خودشان صریح گفتند، این بود که تا جایی شلیک نمی کنی که بفهمی به طور عمد به ما شلیک نمی کنند ، ولی اگر ببینیم که نیرویی به ما به طور عمد شلیک بکند ما پاسخ خواهیم داد ، یعنی شلیک خواهیم کرد.
* منظور آمریکا بود ؟
_بله ، هر نیرویی را می گفت ، چون سؤال بود ، سؤال مشخص در آن نشست شد ،اما بعد که بمباران ها شروع شد به ما گفتند به هیچ عنوان شلیک نکنید ، ، این برای همه سؤال شده بود که چطور وقتی رجوی گفته بود ، حالا به طریق دیگر عمل می شود.
برداشت خودم این بود که فضا طوری شده بود که نیروها مثل قبل از این که که الان به او چه مارکی می زنند و یا دوباره در یک نشست جداگانه به او بگویند که تو چرا این سؤال را کردی ، سؤال تو ناشی از ضعف در انقلاب است و از این مارک های مختلفی که می زدند دیگر هراسی نداشتند.
شاید بعضی ها این فضا را هنوز داشتند ، مثلاً ترس و دلهره ، ولی به طور واقعی این فضا شکسته بود یعنی به طور خیلی واضح از همان جا بحث بریدگی ها شروع شد و خیلی ها از همانجا جداشدند.
اما سازمان می فهمید که سئوالاتی هست ، همان وقتی که ما برگشتیم اشرف یک نشست هایی گذاشتند در سطح اف ام که آمدند اینها را به صورت سؤال مطرح کردند.
که آیا به نظر شما این که ما شلیک نکردیم درست بود یا نه ؟ آیا این که ما سیاست عدم تخاصم با آمریکا را انتخاب کرده ایم درست بود یا نه ؟ آیا این که ما نرفتیم به سمت داخل درست بود یا نه ؟
از این سؤال ها مختلف کردند و بعد گفتند که خودتان پاسخ بدهید ، هر نفر خودش پاسخ بدهد به این سؤال ها ، که واقعاً ما ببینیم که جوابش خودتان چیست ؟ باصطلاح می خواستند دیگر آن نشست هایی که داد و بی داد می کردند و می ریختند روی سر یک نفر نباشد ، می خواستند کسی که سؤالی را مطرح می کند جوابش را هم خودش بدهد.
که بعد هم این بحث ها به جوابهای سربالا ختم شد که بله ما حمله نکردیم و نرفتیم و سلاح هایمان را گرفتند، سلاح ها را هم دادیم ، اگر نمی دادیم آمریکا به زور می گرفت و چاره ای نداشتیم…
و به این ترتیب و در فضایی ناچار ، تلاش نمودند که پاسخ به این سئوالات را بدهند.
اما ماهیتاً در دستگاه آنها یک سؤالی که شما بکنید که نتوانند جواب بدهند ، اساس دستگاهشان به هم می ریزد ، یا می آیند به صورت عکس العملی پاسخ می دهند و مارک می زنند و می گویند تو داری حرف ضد انقلاب را می زنی ، تو الان تریبون وزارت اطلاعاتی هستی ، یک چنین مارک هایی به طرف می زنند. در نشست ها که اساساً نمی شد حرفی زد.اما در این دوره اخیر به صورت انفرادی صحبت می کردیم ، مثلاً من خودم بارها در بهمن ماه رفته بودم صحبت کرده بودم ، گفته بودم که باشد من تا خرداد 84 ( زمانی بود که سازمان مقرر کرده بود و می خواست که تا آن تاریخ بمانیم )صبر می کنم ببینم شما چه کار می کنید.
من چون سؤال سیاسی و استراتژی کرده بودم که این استراتژی شما چه می شود ، گفتم حالا که می گویید فعلاً جوابی ندارید و دارید فعالیت می کنید، شاید خود رجوی بیاید و یک جوابی به بچه ها بدهد.
به زهره قائمی که مسئول من بود گفتم که سؤالاتی کردم و بعد هم تا خرداد 84 به شما تعهد دادم که بمانم ، ولی اگر جوابم را نگیرم خواهم رفت.
خیلی ها مثل من بودند که سر فصل خرداد 84 در ذهن شان بود ، که با سازمان تعیین تکلیف کنند.
این روحیه و تعداد زیاد جداشدگان ، این فضا را به وجود آورد و اصلاً مثل قدیم نمی توانستند مارک بزنند و مسئول مربوطه فقط می گفت می دانی چه می گویی ؟! و باصطلاح حد و مرزت را به تو یادآور می شدند
چون با زیر سؤال بردن خط سیاسی و استراتژیک مرز دارند ،خودشان می گویند اگر خط سیاسی و استراتژی را زیر سؤال ببری دشمن هستی! رجوی هم می گفت که ما اگر در این نقطه قبول کنیم که اشتباه کردیم تا انتهایش باید برویم ، یعنی باید برگردیم عقب و به آن نقطه ای که شروع کردیم.
ولی سؤالی که بلافاصله پس از خلع سلاح مطرح بود و بعد پررنگ ترشد این بود که به هرحال آینده چه می شود ؟
به طور مشخص من سؤال کردم و احساس می کردم که اگر هم صداقتی در کار باشد در همین نقطه سازمان باید خودش را نشان بدهد.
سؤال من این بود که حالا استراتژی ارتش آزادیبخش چه می شود؟
چون استراتژی ارتش آزادیبخش که رجوی تدوین کرده بود بر اساس جنگ ایران و عراق بود ، که سوار جنگ شده بود و حملاتی را انجام می داد.بعد از آتش بس هم دیگر چشم اندازی وجود نداشت، اما بحث انقلاب را پیش آورد تا مثلاً نیروها را نگه دارد ، چون دیگر زمینه عملیاتی نبود.
ولی بعد از داستان آمدن آمریکا به عراق که به گفته خودشان کل قانونمندی های جهانی و منطقه تغییر کرده است، سؤال ما این بود که چه طور تمام قانونمندی های دنیا فرق می کند ، شما هنوز می گویید که استراتژی ما جواب دارد ؟
می گفتم ، بسیار خب ،شما می گویید جواب دارد چند فاکت اثباتی بگویید ، چند مورد اثباتی بگویید که حداقل من بفهمم که اینها واقعاً جواب دارد.
این اصلی ترین مشکل و به اصطلاح تناقض جدی است که الان همه در سازمان با آن درگیر هستند ، حتی تا بالاترین نقطه اش همین بحث است ، چرا که خود مریم رجوی هم می گوید که تا موقعی که اشرف را داریم ، شعار ارتش آزادیبخش را می دهیم یعنی به نوعی تئوری جنگ آزادیبخش را قبول داریم! در حالی که می داند داشتن اشرف به معنی امکان عملی برای آن استراتژی نیست.
هر کشوری می خواهد با همسایه خودش روابط دوستانه داشته باشد ، عراق با توجه به بافت جمعیتی و اجتماعی اش اصلاً اجازه این کار را به مجاهدین نمی دهد که اینها ارتش داشته باشند و به یک کشور دیگر حمله کنند.
سازمان به خاطر این که اشرف را حفظ کند تا از هم نپاشد ،اصرار می کند که استراتژی ما جواب دارد و به آن افتخار می کنیم ، و سئوالات شما ناشی از دیدگاه تعادل قوایی است!
به خاطر وجود چنین فضایی بود که در یک اقدام حیرت آور ، سازمان حتی کلاس آموزش سیاسی گذاشته بود ، البته سیاسی در همان دستگاه سازمان و حتی فرماندهانی که به لحاظ فهم سیاسی بسیار پایین بودند و پیش از این می گفتند که ما اصلاً به سیاست کاری نداریم ، ما عامل نظامی هستیم ، حالا می گویند ما کار سیاسی می کنیم.
اما سئوالات کماکان موجود است ،چون فرد برای این سؤال ها پاسخی نمی یابد و نمی تواند از بالاتر هم پاسخی بگیرد ، به این خاطر پاسخ خواهی یک واقعیت است ، حالا یکی خیلی تیز و تند بیان می کند و یکی در لفافه و یکی هم به صورت تناقض بیان می کند.به طور کلی این واقعیتی است که سازمان روزانه با آن درگیر است و روند تشکیلاتی را دستخوش تغییر کرده است و به هر میزان که امکان داشته باشد ، می کوشد آن را مهار کند.
باورتان نخواهد شد اگر بگویم ، روال نشست ها که تا قبل از این داستان ها جایی برای طرح و گفتن نقاط مثبت افراد نداشت و می گفتند ما اینجا نیامدیم که دسته گل به شما بدهیم ،به جایی رسید که خط و روش جاری این شد که به جای این که به کسی تیغ بکشند و انتقاد تند بکنند ، می گفتند به او کمک کنید ، تشویقش کنید ، در نشست ها اول نقاط مثبت را بگویید!
در حالی که اصلاً در سازمان انتقاد و منفی نگری یک سنت است،حتی افراد می گفتند اینقدر ما به گفتن نقاط منفی عادت کردیم که اصلاً نقاط مثبت بیرون از خودمان را نمی بینیم.
چون کسی که می آمد در نشست می گفتند که ما همیشه به طرف به یک دیدی نگاه می کردیم که نقاط منفی او را ببینیم تا بیاییم و از او انتقاد کنیم ، این باعث شده بود که سال ها این دید در ما پیشرفت کند و اصلاً نمی توانیم نقاط مثبت بیرون از خودمان را ببینیم.
البته بوجود آمدن این فضا، ریشه های قدیمی تری داشت و فقط سازمان در این مقطع به دلیل شرایط بوجود آمده و کنترل آمریکایی ها که به هر صورت نباید آن را از نظر دور داشت ، مجبور به برخی عقب نشینی ها شد.
پیش از این بحثهایی مانند تحلیل که با هدف جلوگیری از تحلیل رفتار مسئول بالاتر تنظیم شده بود و می خواست که کلاً افراد، هیچ نظری راجع به بالاتر از خود ندهند، منعکس کننده برخی از درگیری های درون تشکیلاتی بود که صرفاً آشکار بیان نمی شد اما وجود داشت. این بحث ریشه در درگیریها بین نیروها و عدم انتقاد پذیری بالایی ها داشت،اما در مقطع پس از خلع سلاح کار به جایی رسید که برخی تیز بایستند جلوی مسئول و فرمانده و بگوید چرا امر و نهی می کنی ، یا چرا خودت کار نمی کنی و به من می گویی کار کن ، این چیزها خیلی در تشکیلات باب شده بود.
بحث مسئول و تحت مسئول ، فرمانده و فرمان پذیر چندین بار ، شاید بیش از پنج بار در تشکیلات مطرح شده بود ، و جواب هم نداده بود.بحثی که باز هم در سال 84 آن را مطرح کردند.
چون هر موقع که این بحث را مطرح می کردند ، نیروهای لایه پایین تر قانع نمی شدند و می گفتند این بحث دو طرفه است ، چطوری است که اگر من باید انتقاد بشنوم نباید انتقاد بکنم ، چطور است موقعی که یک اشکالی ازفرمانده ام می بینیم و به او می گویم نباید اشکالش را رفع بکند ، فقط من باید رفع بکنم!
در لایه m قدیم جنگ با بالا از ما که M جدید بودیم خیلی بیشتر بود ، لایه های M قدیم اساساً جنگ شدیدی داشتند با فرمانده ها یعنی FA ها که این M قدیم ها زیر MA بودند.
FA فرمانده یک قرارگاه محسوب می شد ، که کارهای اداری قرارگاه ، پست مهندسی و حل و فصل مسائل نفرات مرد زیر نظر فرمانده قرارگاه بود ، ولی در قرارگاه همیشه هژمونی و فرماندهی با یکی از زنان بود.
بعد از فرمانده قرارگاه دو تا MA یا معاونت عملیات ، هر MA در حدود شش تا FA به او وصل بود ، یعنی فرمانده یک دسته ،که 4 تا 6 نفر به او وصل بودند.
لایه های M قدیم در اصل زیر لایه های MA یا همان FA بودند که خیلی با لایه بالایی جنگ داشتند ، چرا که آنها به لحاظ سوابق سازمانی نزدیک به لایه بالاتر بودند ، آنها 17 یا 18 سال بودند و اینها 20 سال بودند و بعد می گفتند بیشتر کار را ما می کنیم ، پس چرا ما نباید به اندازه آنها مسئولیت داشته باشیم.
منظورم این است که این جنگ و دعواها مال این مقطع نبود ، یک پروسه ای بود که بعد از برگشت از پراکندگی خیلی جدی شده بود و جالب این بود که خودشان می گفتند فرار از مسئولیت ، یعنی هیچ کس حاضر نبود که تن به مسئولیت و گرفتن نیروهای جدید یا کارها بدهد.
بیشتر طرف می خواست روزانه زندگی اش بگذرد ، حتی در سطح FA هم داشتیم ، مثلاً در همان قرارگاهی که ما بودیم سه نفر را من می شناختم که اینها رده MO سازمان داشتند ولی بیکار بودند ، واقعاً بیکار بودند.
طرف از صبح تا شب می رفت کلاس عربی ، بعد هم یک پست یا شیفت 2 ساعته نگهبانی جلوی درب ورودی قرارگاه ، چون هر قرارگاه برای خودش یک درب ورودی دارد ، مثلاً اشرف که 7 تا 8 قرارگاه وجود دارد هر قرارگاه جداگانه برای خودش کنترل می شود.
یا مثلاً یک FA کارش چه بود ،دو ساعت نگهبانی می داد و می رفت در حالی که قبل از جنگ سه تا چهار تا نیرو به وی وصل بود ، این خودش ناشی ازاین بود که طرف اصلاً مسئله دار بود و اینها را در یک قسمتی جمع می کردند که فقط روزگار بگذرانند.
این داستان ریشه دار بود که بالاخره سازمان می خواست در این مقطع با یک شیوه جدید جمعش کنند ،و سلسله نشستهایی تحت عنوان مسئول و تحت مسئول براه انداختند وچکیده حرفشان این بود که به هر حال تو موقعی که آمدی و مبارزه را انتخاب کردی مسئول را می خواهی یا نه ؟ فرمانده باید داشته باشی یا نه ؟ آن موقع فرمانده برای ما خدا بود ، اصلاً بحث انقلاب سال 64 این بود که همه یک نفر را به عنوان فرمانده و رهبر می شناسند ، مسعود شده بود رهبر همه ما ، حالا چه شده که شما مسئول را قبول ندارید؟!
البته نیروها هم در جواب می گفتند که ما مسئول را قبول داریم ، مسئولی که آن هم دلسوز باشد ، بشود حرفمان را برایش بگوییم ، نه این که یک حرف معمولی که به او می گوییم با تشر جواب بدهد یا این که اصلاً حرف ما را قبول نکند!
یکی از بچه ها می گفت ما شنیدیم که در زمان شاه ،مسئول مربوطه همه جرائم نفر تحت مسئولیتش را قبول می کرد و حتی اعدام می شد ، این رویکرد یک عضو سازمان در زمان شاه بوده ، چه طور هست که حالا شما حاضر نیستید به حق یک نفر اعتراف کنید.
* بد نیست به نکته ای که آن هم بی ارتباط با بحث جایگاه تشکیلاتی نیست به صورت گذرا بپردازیم و آن ،اینکه چرا زنان را جدا کردند و سازماندهی جدید کردند؟
_ این موضوع در سال 75 اتفاق افتاد بعد از این بود که یک سری نیروهای جدید هم آمده بودند از داخل ایران یا از خارج و فضا داخل تشکیلات بعد از آمدن اینها به نوعی دچار یک تنش هایی شد که از همین بحثی که می شود اسمش را بگذاریم رقابت ناشی می شد.
سازماندهی در داخل تشکیلات،آن موقع به صورت مرکز و محور بود ، اینها عنصر زن را به عنوان بحث آب بندی وارد تمامی جایگاههای فرماندهی کردند ، ولی در اصل به نوعی به ضدش خودش تبدیل شد و باعث جنگ و دعواهایی بین مردها شد، چرا که خیلی سخت بود.
در یک نشست نسرین (مهوش سپهری) می گفت فلان برادر این انتقاد را دارد که چرا من را با یک زنی که به لحاظ قیافه قشنگ تر است نمی گذارند و چرا من را با فلان خانم گذاشته اند!!
یعنی این که متأسفانه باید گفت به جای این که بحث جنسیت را مهار کند و کمتر کند ، به این دامن زد و می شود گفت که ایجاد بحران کرد، حتی سر موضوع زنها ، درگیری فیزیکی به وجود آمده بود.
فرمانده های تانک یا فرمانده های نفربر را هم از زن ها که جوان تر بودند گذاشتند و این خودش باعث تنش و درگیری و تشدید بعضی رفتارها مثل حسادت وخالی کردن زیر پای یکدیگر و ایجاد محفل های بیشتر شد.
که نهایتش بیشتر دامن زدن به بحث معقوله جنسی بود ، حالا نمی خواهیم دنبال فاکت مشخصی برویم ولی کلاً یادم هست که بعد از عملیات بود که تصمیم گرفته شد فقط در حد فرمانده ها و فرمانده مرکز و معاونش یا قسمت اداری یا نهایتاً سه چهار پنج نفر (که الان هم همان طوری است) در هر قرارگاه باشند ، بقیه زنها را جمع کردند در یک قرارگاه که بتوانند این مسئله را مهار کنند.
که بعد سؤالاتی که می شد می گفتند که درخواست خود آنها بوده ،آنها می خواستند به طور مستقل عمل کنند ، یعنی درگیر بعضی از تضادها نشوند چون موقعی که داخل قرارگاه دیگر هستند بعضی چیزها را به نوعی آنها درگیر نمی شدند ، وارد ارتباط نمی شدند.
حضور زنان به جایی که به قول خودشان پیش برنده باشد واقعاً مناسبات تشکیلات را می خورد و از هم می پاشید،چون به مقولات جنسیتی خیلی دامن می زد ، به خصوص که خیلی از چیزها را در نشستها خیلی بازکرده بودند.
*دراین فضا ،رئوس مسائل شما نسبت به سازمان و آن جنگی که با سازمان داشتید چه بود؟

_ مهمترینش برای من بر سر استراتژی سازمان بود ، این هم دقیقاً ریشه در فاز سیاسی،که در حول و حوش تمام مسائلش بودم، داشت.
از همان فاز نظامی اش هم که شروع شد ،این جدا سازی و تنها گذاشتن نیروهای پایین و بعدش جان سالم به در بردن خودشان ، در ذهن من همیشه بود که واقعاً چرا اینگونه است، چون من گفتم در تایباد که بودیم خوب ما همیشه رها بودیم و چند نفر که بالاتر بودید راحت در خانه های تیمی از امکانات سازمان استفاده می کردند.
و این در ذهن من هر چند که سنم کم بود نشسته بود که این چه سازمانی است که ما را رها کرده که در معرض هر نوع خطری قرار بدهد و نیروهای بالای خودش را حفظ می کند.
این در ذهن خودم خیلی جا افتاده بود که مثلاً هر کدام از این عناصر بالای سازمان دستگیر می شدند بلا استثناء می بریدند و اعتراف می کردند ، یک نمونه من ندیدم که اینها بیایند و بر روی مواضع سازمان بایستند ، این نشان می داد که بالای سازمان واقعاً پوسیده بود.
وقتی هم به عراق رفتم ، بحث عراق هم برای من مسئله بود و می دیدم که بر فرض سازمان چقدر چفت استخبارات و دولت عراق کار می کند ، به هر حال این در ذهن من مسئله بود.
وقتی همه اینها را نگاه می کردم ، می دیدیم که ناشی از خط و خطوط استراتژیک است ، یعنی این عوارض انتخاب مسیر و خط ناصحیح است.
البته من به طور مشخص بعد از آمدن آقای خاتمی در سال 76 خیلی مسئله دار شدم ، من توقع داشتم که در آن مقطع سازمان حداقل صداقتی داشته باشد که به این آقا که بالای 20 میلیون جمعیت رأی دادند و بعد هم تمام خبرگزاری های دنیا این را گزارش کردند، واقعیت را بگوید.اگر خبرگزاری های خارجی را قبول داری که همه دارند می گویند که یک چنین استقبالی شده و چنین شرکتی کردند تو باز هنوز می گویی تقلب ، سه میلیون بیشتر شرکت نکردند ، نمی دانم چهار میلیون بیشتر شرکت نکردند.
من خودم آنجا کاملاً احساس کردم که دیگر سازمان صداقت ندارد ، آن موقع نمی شد این را بیان کرد ،چون چنین فضایی نبود ، یعنی جرأت هم نمی کردم چون انواع و اقسام مارک ها را می زدند و برخورد می کردند ، ولی به طور واقعی من خیلی ریز پیگیری می کردم که یک جایی مثلاً مسعود رجوی بیاید و اشاره ای بکند که دیدم نخیر باز هم دارند می گویند که جام زهر و غیره.
در یک نقطه ای یادم هست دردوره دوم که آقای خاتمی رئیس جمهور شده بود رجوی در یک نشست که به ظاهر هم ناراحت بود ،می گفت اگر آقای خاتمی بیش از دو سال طاقت آورد این جام زهر که ما گفتیم چایی شیرین است ، این عین جمله خودش است.
خب، اینها همه گفته های خودشان است ، یکجا حتی نیامدند این را صادقانه بیان کنند که ما یک چنین اشتباهی را کردیم ، چنین فاکت و پارامتری را در نظر نگرفتیم.
من خودم در بحث استراتژی سازمان از اول واقعاً مسئله داشتم و برگشتم دیدم که فاکت های زیادی از اول تا قبل از این که بروم عراق داشتم.ولی در آن مقطع مسجل شد ، شروعش آمدن آقای خاتمی بود و بعد هم به طور مشخص احساس کردم که بعد از خلع سلاح و این جریانات ، سازمان امکان ادامه دادن را ندارد و استراتژی اش به کلی شکست خورده است و دیدم که حالا خیلی راحت می شود ایستاد و حرف زد و حرف هایم را می توانم بزنم و من این کار را کردم.
و بعد از خلع سلاح سؤالم را کردم به طوری که اینها فکر می کردند که مصاحبه ها هم که شروع بشود من که بروم بر نمی گردم ، آنها فکر می کردند که من مترصد این هستم که بروم پیش آمریکا برای مصاحبه و بعد برنمی گردم ، که حتی آن موقع یادم هست که یک شب قبل از این که برویم برای مصاحبه ها ،محمود عطائی را دعوت کرده بودند ، که او ببیند فضای من چیست و بعد به آنها گزارش کند.
یا مثلاً یک روز دیگر زهره قائمی که فرمانده من بود آمد و از من سؤال کرد که آیا تا به حال به ذهنت زده که از سازمان بروی و جدا بشوی ، گفتم من یک سؤالی را کردم و هنوز جوابش را نگرفتم.
* آن سؤالی که کرده بودید چه بود ؟
_ سؤال همین بود که من به آنها گفتم شما می گویید جنگ آزادیبخش، با توجه به این که ما الان خلع سلاح شده ایم و با توجه به وضعیت عراق ، این چه می شود ؟ و بر چه پایه ای می شود این را ادامه داد ؟
چون قبلاً صدامی بود که می گفتیم الان در آتش بس هستیم و هنوز قرارداد صلح بسته نشده و یک زمانی صدام برای ما راه را باز می کند و ارتش به راه می افتد و می رود ، ولی الان دیگر می خواهید چه کار کنید ، چرا هنوز می گویید ارتش ؟ شما چرا هنوز می گویید استراتژی جنگ مسلحانه ، ارتش را ما هنوز داریم.
چون خود رجوی این را می گوید که اگر خط و خطوط استراتژی درست نباشد ، از هم می پاشد ، واقعیت همین است ، هر چه هم طرف شعارهای خوب بدهد ، ایدئولوژی خوب داشته باشد ، حتی اگر آدم خوبی هم باشد ، در مسیر اشتباه همه چیز بر باد می رود.
من این سؤال را واضح از آنها کرده بودم حتی یکبار در یک نشستی که حسین ربوبی ( فضلی ) گذاشت ، من در همان نشست هم بلند شدم و سؤالم را کردم که او هم گفت باشد بعداً جوابت را می دهم.
او هم آمد گفت که فعلاً اصلاً الان بحث ما این نیست ، فعلاً ما می خواهیم استاتو را بگیریم وهیچ جوابی نتوانست بدهد.
من در آخرین نشست به آنها گفتم ، حتی اگر صدام باز گردد ، رژیم عراق دیگری آن رژیمی نیست که بخواهد با ایران درگیر بشود.
یکی از چیزهایی که بد نیست به آن اشاره کنم ، بن بستی است که از همان زمان صدام شروع شد ، در یک نشستی که در همان سال 81 بود رجوی می گفت ما رژیم را رساندیم به جایی که 77 موشک زد ولی این صاحبخانه دست روی دست گذاشت و جواب نداد.
این نشان می هد که سازمان می خواست او را وادار کند که بجنگد ، ولی او هم این کار را نکرد
الان هم تمام تلاش سازمان این است که درگیری ایجاد کند.
من با رسول یا با سادات دربندی که صحبت می کردم ، می گفتم من می دانم چه می گویم ، وقتی من یک سؤالی را می کنم و می گویم که این را قبول ندارم ،می فهمم یعنی این که استراتژی را قبول ندارم ، اما وقتی که شما می گویید بمان ، بر چه اساسی به من می گویی بمان ؟
در حالی که یکی از اصول تشکیلات قبول خط سیاسی استراتژیک است ، اصل قضیه هم این است ، تو می گویی بمان ،در حالی که چیزی برای قبول داشتن نمانده است. بعد می گفت که این حرفت خوب نیست که می زنی و زیر سؤال می بری ، گفتم من هم می دانم که حرفم از نظر شما خوب نیست ، چون تا انتها باید برویم.
آنها می گفتند خوب می گویی چه کار کنیم ، گفتم از من سؤال می کنید که چه کار کنید ؟ شما خودتان باید بگویید چه کار کنیم ، ولی اگر از من سؤال می کنی که چه کار کنیم یک چیزی به ذهنم می زند ، هر کس از هر نقطه ای از آن بالا رهبری گرفته تا این اعضای پایین هر کس در جای خودش قیمتش را بپردازد ، بیاید و بگوید که اشتباه در کجاست.
گفت : الان که رهبری نیست ، الان که درگیر شدیم و وقت این حرف ها نیست ، یعنی خودشان هم به طور واقعی می فهمند که دیگر تمام است. مریم رجوی می گوید تا موقعی که اشرف را داریم ،خط ارتش آزادیبخش را داریم!! می خواهند بگویند که این ما نبودیم که از استراتژی مان دست برداشتیم ، شرایط به ما تحمیل کرد.
آخرین باری که در نشست بودم من همین را هم گفتم ، گفتم یادم هست 30 خرداد را گفتید بر ما تحمیل شد ، داستان آتش بس را گفتید بر ما تحمیل شد ، جنگ کویت را گفتید بر ما تحمیل شد ، جنگ آمریکا با عراق این را هم گفتید غافلگیر شدیم و تحمیل شد ، خوب آخر این چه سازمانی است که هیچ وقت نمی تواند یک قدم پیش از خودش را بفهمد و همیشه ایستاده که یک چیزی به او تحمیل شود و آن موقع بازی می کند.
یا مثلاً داستان دیگری که شما را شوکه کرد ، آمدن آقای خاتمی بود که شما پیش بینی نمی کردید و تحمیل شد یا داستان انتخابات عراق و آمدن جعفری را پیش بینی نمی کردید و این هم تحمیل شد ، گفتم آخر این چه سازمانی است که همه اینها را می گویید تحمیل شد ، شما نمی توانید یک جا یک تحلیل بکنید ، پس تحلیل مشخص از شرایط مشخص کجاست و کجا درست است.
فقط همین که بگویید من جنگ مسلحانه را قبول دارم ،که نمی شود. جنگ مسلحانه را قبول دارید خوب بهایش را بپردازید، نه این که رجوی که معلوم نیست کجاست، مریم هم که به خارج کشور فرار کرده ، یک عده اینجا بمانند که سازمان بگوید داریم مبارزه می کنیم! یعنی بهایش را فقط پایینی ها بدهند.
جوابی هم به هیچ پرسشی ندارند ، تا آنجا که در نشست ها می گویند هر کس فرمانده صحنه خودش باشد ، خودش جنگ هایش با سازمان را بنویسد و خودش هم جواب بدهد.
پیرامون روابط مسئول با تحت مسئول ، هم باز یکی از آن مسائلی بود که من داشتم.
رجوی در مسائل تشکیلاتی و در رابطه با مسئول می گفت که ما همه در یک ظرف می جنگیم ، ما همه باید در کنار هم باشیم ، حتی یکی در حوض می رود و می گوید در فردای ایران که ما می رویم باید آمادگی این را داشته باشید که بروید پیش ملت ایران خودمان را افشا کنیم و از خودمان انتقاد کنیم.
من به آنها گفتم ، چندین بار هم گفتم که شما این شعار رجوی در نشست حوض را تکرار می کنید، ولی داخل تشکیلات یک مسئول بالاتر حاضر نیست یک انتقاد را بپذیرد ، شما چه جوری فردا می خواهید بروید پیش مردم افشا کنید.
ما کنار هم زندگی می کنیم ، چفت هم کار می کنیم ، یک انتقادی که یک نفر پایین تر می کند تو حاضر نیستی آن را بپذیری ، حتی در کلام ، حالا نمی خواهد بروی و تغییر بدهی ، در حرف بپذیر ،چه طور تو فردا می خواهی بروی در جامعه ایران افشا کنی ، این چه شعار پوشالی است.
این را می خواهم بگویم که یک چنین واقعیتهایی بود،آن چیزی که برایم تناقض بود همین بود ، می گفتم که این چه دستگاهی است که من باید بیایم پیش کسی عملیات جاری بکنم که از بالا به عنوان یک فرمانده در یک ارتش کلاسیک به من نگاه می کند ، در حالی که شما اسم عملیات جاری را جهاد اکبر گذاشته اید.
طرف مبارزه می کند و مشکلش را می گوید و اشکالش را مطرح می کند و انتقادش را مطرح می کند ، در حالی که این یک طرفه است، من بگویم و او نگوید، من یک انتقادی را بیان کنم نسبت به خودم و یا یکی از من انتقادی کرده و بیاید تیغ بکشد و داد و فریاد کند ولی هیچ چیز نتوانم بگویم، یک جریان یک طرفه.
این برای من سؤال بود و هیچ موقع هم نتوانستم هضم کنم و چندین بار هم مطرح کردم ،می گفتم شما که نمی توانید عملیات جاری رو به پایین کنید ، چطور فردا در جامعه می خواهید بروید و از خود انتقاد کنید وقتی که الان عملیات جاری را لایه بندی کردید.
رسول می گفت من دلم می خواهد بیایم در لایه های پایین عملیات جاری کنم ولی فعلا شرایط اقتضاء نمی کند و حرمت تشکیلات می شکند.
من می گفتم مگر شما خودتان نمی گویید عملیات جاری به آن کسی واجب تر است که مسئول تر است و در جمع بزرگتر عملیات جاری نتیجه بهتری خواهد داد ، پس چرا شما که نیاز بیشتری احساس می کنید در جمع این کار را نمی کنید.
مگر شما نمی گویید هر کس خودش را بیشتر روسیاه کند در نزد تشکیلات ارزش و قربش بیشتر است ، پس چرا اصلاً عملیت جاری شما معلوم نیست ،یا همینطور در مورد انتقاد کردن.
می گفتم چرا مرتباً انتقادها تکرار می شود، و افراد می گویند ما دیگر انگیزه ای برای انتقاد کردن نداریم ، به نظرت چرا این گونه می شود ؟
چون تو در یک جمع زنانه و شورای رهبری می روی از خودت انتقاد می کنی.اگر راست می گویی بیا در جمعی انتقاد کن که با تو بوده وتو را می شناسد.
آخرین حرف این بود که حرمت تشکیلات شکسته می شود و این همان تناقضی بود که من به آن اشاره می کردم و می گفتم شما از یک طرف می گویید که هر چه جمع بیشتر باشد ارزش کار بیشتر است و از طرفی هم عده ای به طور اختصاصی و پنهانی این کار را می کنند.
این بحثی که من می کردم بحث جدیدی نبود و چندین بار مطرح شده بود ، حتی یک بار نسرین خودش در یک نشستی مطرح کرد که یکی از مشکلات ما این است که این براداران ما برای خودشان قپه(درجه) گذاشته اند و نمی خواهند این حصار را بشکنند.
یا در جایی دیگر آن موقع که تیم های خمپاره زنی اعزام می شدند به داخل ،وقتی اهداف اشتباهی می خورد و به جاهای مختلف می زدند و یا پس از دستگیری شروع به لو دادن روابط خود می کردند ، لایه های ام قدیم و برخی دیگر با ابراز احساسات از آنها انتقاد می کردند و می گفتند آبروی سازمان رفت ، نسرین همان موقع خیلی صریح به این افراد گفت که اگر راست می گویید خودتان بیایید بروید.می گفت این درد سازمان است ، شما فکر می کنید فردی که دو سال است که آمده و ما او را می فرستیم برود خمپاره بزند از دل خوشمان است که این کار را می کنیم ، علت این است که شما نمی روید و فقط شعر و شعار سازمان را می دهید و عملاً کاری نمی کنید.
رجوی اتفاقاً این بحث را خوب می فهمید.یک بحثی بود در سال 80 که در آنجا مطرح شد که آیا مسئولیت را باید به کسی داد که سابقه دار است و یا صلاحیت بیشتری دارد و خود رجوی اعلام کرد که باید مسئولیت را بر اساس سابقه داد چون می دانست در غیر این صورت دستگاهش دو گانه خواهد شد.
اگر می خواست صلاحیت را ملاک بگیرد ، تمام نیروهای قدیمی ناراحت شده و جلویش می ایستاند، از یک طرف خیلی از نیروهای جوانتر بودند که خیلی کارهای مهمتری می کردند ولی برخی نیروها با 20 یا 25 سال سابقه کاری نمی کردند ، برای همین گفت مسئولیت باید به نیروی باسابقه داده شود.
این همان معضلی بود که گریبانگیر سازمان است ، از طرفی می گفتند که مسئولیت باید به نیروی قدیمی داده شود و از طرفی نیروهای جدید تر می گفتند چرا این استاندارد برای زنها رعایت نمی شود.
سازمان در رابطه با زنها می گفت این یک استثناء است و چون بحث انقلاب خیلی جدی است باید این طوری باشد، آنها انقلاب را بهتر گرفتند و باید مسئولیت بگیرند.
*سازمان مجاهدین پس از انتشار گزارش دیدبان حقوق بشر ، ضربه بزرگ و خرد کننده دریافت کرد و این را می توان از روی واکنش آنها به این گزارش طی این مدت آشکارا دید، عکس العمل داخلی تشکیلات در برابر گزارش دیده بان حقوق بشر چه بود ؟
در حالی که خط سازمان در این مرحله تمرکز همه فعالیتش بر روی خروج از لیست گروههای تروریستی بود ،به یک باره اطلاعیه سازمان دیدبان حقوق بشر علیه سازمان به نام خروج ممنوع منتشر شد که باعث شد دستگاه های سازمان به طور واقعی به هم بریزد.
به طوری که من یادم هست که دو یا سه روز از نشست های سر فصلی تشکیلات را تحت الشعاع قرار داد ، که حتی مسئولین این نشستها می گفتند شما حتماً الان متناقض می شوید که چرا ما این قدر به این دادستان دیدبان حقوق بشر بها می دهیم و پی به اهمیت این مسئله نمی برید.
در این نشستها یک گوشه هایی از مطالبی که در اطلاعیه دیدبان حقوق بشر بود را می خواندند، اما بعد مشخص شد که داستان که در مرحله اول فکر می کردیم دوازده نفر رفتند و یک چیزی گفتند ،عمقش خیلی بیشتراست ، چرا که مثلاً بحث شکنجه و بحث سرکوب نیروها را بیان کرده بودند.
یا راجع به نوشته های مسعود بنی صدر، سعی می کردند در اطلاعیه های بیرونی بحثی از مسعود بنی صدر نبرند ، چون کسی بود که یک زمانی مسئول آمریکا بود مسئول روابط سازمان با آمریکا بود.خیلی روی این کار کردند و می گفتند می خواهیم کاری کنیم که علیه خودش استفاده کنیم ، چون آنها تمام هم و غمشان این است که ما را از لیست بیرون نیاورند.
اشاره به این می کردند که در این داستان مسعود خدابنده یک نامه ای می فرستد برای گری سیک که گفته بود، این اطلاعیه که شما داده اید ، یعنی مصاحبه با دوازده نفر نوکی از یک کوه عظیمی است که شما می توانید این را با زدن پرچم صلیب سرخ در ضلع شمال قرارگاه اشرف ، خیلی بیشتر به آن دسترسی پیدا کنید.
خود من وقتی آمدم به کمپ آمریکایی ها و بچه هایی که آنجا بودند از سال 73 ، از شکنجه هایی که شدند ، از کسانی که بردند زیر شکنجه و به قتل رسیدند و بلاهایی که بر سر اینها آوردند، مطلع شدم و واقعاً شوکه شدم.
پس از این شکنجه ها و زندانها نهایتاً اینها را می برند پیش رجوی که به آنها گفته بود هر چه به سر شما آمده در همین جا تمام شده است ،من بر سر مسائل امنیتی و اطلاعاتی،با هیچ کس شوخی ندارم ، حتی به نزدیکترین دوستتان هم نباید بگویید و جان او را هم به خاطر بیندازید.
من فکر کنم هر کس ماجراهای سال 73 که بخشی از آن در گزارش دیده بان حقوق بشر آمده است را بشنود ، اگر کوچک ترین شکی در مورد عملکرد سازمان داشته باشد ، برطرف می شود و می فهمد که این جریان فرقه ای است که در آن همه چیز به مسعود و مریم رجوی ختم می شود و هیچ قانون دیگری بر آن حاکم نیست.
چون من خودم موقعی که اینها را شنیدم واقعاً تکان خوردم ، از چیزهایی که اینها تعریف می کردند ، از شکنجه هایی که شدند ، از نفراتی که اسم می بردند ، چه از زنان شان و چه از مردان شان ، کارهایی که اینها کردند واقعاً تکان دهنده است.
به همین خاطر سازمان به تکاپو افتاده، چرا که می فهمد که ریشه داستان یک مقدار بیخ دارد و اگر مثلاً اگر همان گفتگوها ،در افکار عمومی باز بشود و اینها بتوانند صدایشان را برسانند حرفهای تکان دهنده ای دارند.

همایش انجمن نجات مرداد 1400

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا