مجاهدین خلق

شیادی هواداران مجاهدین، هم تاکتیک هم استراتژیک

شیادی هواداران مجاهدین، هم تاکتیک هم استراتژیک
جعفر خویی
من ازاوایل سال68 در انجمن دانشجویان مسلمان کار صنفی انجام می دادم و بعدا مسئول صنفی شدم. صنفی یعنی تهیه لیست مایحتاج هفتگی و خرید آنها ازبازارو تهیه غذا ی نفرات شامل صبحانه، نهار و شام برای 30 ال 50 نفرکه یا مالی کار بودند یا مسایل دیگری از انجمن را حل می کردند و یک تعدادی نیز بودند که موقع غذا خوردن سر و کله شان پیدا می شد. برای همین کارسنگین صنفی، بارها توسط هاله پورکرامتیان مورد تحسین قرارگرفتم و این کار من را ایدئولوژیکی ارزیابی می کرد و در نشستها به سردیگر نفرات انجمن می زد. حتا پیش از این هم، زمانی که طریقت نژاد معروف به یاسر مالی ( که برای آزاد کردن مبلغ هنگفتی پول در حساب سازمان که یک بانک نروژی در اثر شکایات متعدد شهروندان نروژی بلوکه کرده بود به نروژ آمده بود ) از من بعنوان کسی که بیشترین انرژی را برای سازمان می گذاشتم، یاد کرد و ازکسانیکه در انجمن بودند می خواست که انرژی گذاشتن را ازجعفر یاد بگیرند. ولی همه این حرفها برای تحمیق بیشتر من بود. چرا ؟ مدتی بعد وقتی که با اعمال ضد انسانی سازمان آشنا شدم وازاین تروریستها جدا شدم، همه کسانیکه برای من به به و چه چه می گفتند بیاد آوردند که فقط درآن انجمن آشپزی ( آشپزی را یک کار دون پایه می دانند ) می کردم. بعد ازآنکه ازعراق به ترکیه آمدم و بعدا پناهندگی نروژ را برای خودم و همسر و فرزندانم گرفتم، ازاوایل ورود به نروژ سال 68 تا سال 73 با انجمن همکاری کردم و همسرم نیزمدت 5 سال درجمع آوری پول ازمردم ساده لوح نروژی در خیابانها با انجمن همکاری کرد. شایان ذکر است که همسرم با این کار مخالفت می کرد و به من می گفت این سازمانی که می گفتی همین بود ؟ زیرا می دید اکثر کسانیکه برای سازمان پول جمع آوری می کردند پولها را می دزدیدند و زندگی مرفهی برای خودشان فراهم می کردند ولی من به همسرم می گفتم به مسئولین انجمن گزارش بده. ولی او می گفت هر وقت گزارش می داده مسئولین می گفتند عیب ندارد ازاین پولها کمی هم به سازمان می رسد از جمله پست گیروها و چکها که بدرد آن دزدها نمی خورد. در همین رابطه بیاد می آوردم که من وهمسرم را مسئولین انجمن بنام (زهره بهره بان و سعید سلیمانی) برای یک نشست فراخواندند وبا طرح پروسه همکاری من با سازمان از اوایل انقلاب، گفتند می دانی تو الان باید جایگاه مشخصی درسازمان داشته باشی، آنها سعی کردند با طرح این مسائل ما را فریب بدهند. حتا در یک مورد سعید سلیمانی با طرح انقلاب ایدئولوژیک سازمان و جدا شدن از همسر را برای همسرم پیشنهاد می کند که با جواب دندان شکن همسرم روبرو می شود البته سعید با شارلاتان بازی رجوی گونه می گوید من نمی گویم طلاق بگیر! ولی خیلی ها این کار را کردند و انرژی هایشان آزاد شد و همین طرح را با زنی دیگر که از فنلاند آمده بود در میان می گذارد که او نیز به او جواب رد می دهد. در نتیجه همسرم حق داشت، چرا که پولهای اخاذی شده ازمردم بیخبر نروژی را بالا و پایین انجمن، باهم می خوردند. من به عینه می دیدم که سازمان از هر وسیله نامشروعی برای پیشبرد اهدافش استفاده می کرد وگمان من این بود که این سازمان در کلیتش سالم است و اعمال ضد انسانی این نفرات ربطی به سازمان ندارد. بارها این موراد را با مسئولین انجمن و اعضای رده بالای سازمان از جمله مریم مسئول پایگاه سازمان در سوئد، محسن رضائی، یاسرمالی، هاله پورکرامتیان، زهره بهره بان، سعید سلیمانی، نسرین، اکرم از انگلستان، لیلا از آلمان و… در میان گذاشتم ولی متاسفانه من بیش از اندازه مسائل را ساده ارزیابی می کردم.
برای آشنا شدن با چهره مافیایی – تروریستی سازمان بخشی از خاطراتم را برای ثبت در تاریخ می نویسم تا نسل کنونی نگوید کسی نبود چهره اینها را برای ما روشن بکند و نسل آینده نیزدرس عبرت بگیرد و فریب جوفرشان گندم نما را نخورند.
– روزی یکی از اعضای سازمان را در پاکستان ترور کرده بودند و هاله پورکرامتیان همه نفرات در دسترس را که حدود 10 نفر بودند در انجمن جمع کرد و از آنها خواست که نامه اعتراضی به سفارت پاکستان بنویسند و من را به اتاقش خواست و گفت با این تعداد نفرات سفارت پاکستان به ما می خندد و از من خواست که به نفرات انجمن البته بصورت تکی بگویم که هر کدام چندین نامه اعتراضی با دستخط های مختلف بنویسند. ( یک نمونه از چهره مافیایی سازمان ) یک فردی بود معروف به علی کانادا که چهار نامه اعتراضی با دستخط های مختلف نوشت. یک مرد مسنی بود که دو فرزندش نیز قربانی رجوی شده بودند، سه نامه با دستخط های مختلف نوشت و بقیه نیز هر کدام چندین نامه مثل بقیه نوشتند. من به هاله پورکرامتیان گفتم خواهرهاله اگر سازمان هوادار در نروژ دارد چه نیازی به این گونه شیوه هاست ؟ در جواب او به من گفت جعفر تو زیاد حرف می زنی! از بقیه یاد بگیر که هیچکدام نق نمی زنند! و کاری را که از آنها خواسته می شود انجام می دهند!. نامه های جعلی را به همراه توفیق اسدی به سفارت پاکستان در اسلو تحویل دادیم.
– مدتی از آمدن سعید شاهسوندی به آلمان گذشته بود و او مصاحبه ای هم با رادیو آمریکا انجام داده بود که سازمان بدجوری پریشان شده بود. همین هاله پورکرامتیان به نفراتی که در انجمن بودند آموزش داد که به رادیو آمریکا زنگ بزنند و اعتراض بکنند که چرا با شاهسوندی تیرخلاص زن! مصاحبه کرده است و درمکالماتشان بگویند که ازایران تماس می گیرند و برگفته خودشان اسرار داشته باشند. نوبت من رسید، هاله نیز بالای سرم ایستاده بود و طبق برنامه خودم را با یک اسم جعلی معرفی کردم و گفتم من یکی از قربانیان رژیم هستم! و من اعتراض به این مصاحبه دارم ( مصاحبه ای که هرگز نشنیده بودم و نمی دانستم موضوع مصاحبه شاهسوندی چی بوده ) از آنطرف مردی به حرفهای من گوش داد وبدون پرخاش به من گفت شما می توانید نظرتان را بدهید ولی لطفا نگویید از ایران تماس می گیرید و اضافه کرد، من می دانم شما از نروژ زنگ می زنید. دراین لحظه من شکه شدم و با اشاره ازهاله خواستم چکار بکنم. هاله نیزبه من گفت پافشاری بکن که از ایران تماس می گیری و دست آخر فحش بده! و من نیز از او خواستم از اتاق بیرون برود تا من فحشهای رکیک بدهم و او نیز از اتاق بیرون رفت و من با فرد دیگری بنام (ر) تنها ماندیم و چند لحظه ای نیز به صحبتم ادامه دادم ولی خودم را نتوانستم راضی بکنم که به فردی که با من در حال صحبت بود فحش بدهم و بدون خداحافظی گوشی تلفن را گذاشتم.
– مدتی پیش از جدایی من از سازمان، محسن رضائی به نروژ آمد و مجموعه نفراتی را که لازم بود در انجمن گرد آوردند و محسن رضائی بعد از روضه خوانی همیشگی گفت مسئولین کنونی انجمن ( زهره بهره بان و سعید سلیمانی از انگلستان) از اینجا به جای دیگری منتقل می شوند و شما باید خودتان اینجا را اداره بکنید از میان آنها کسانی که اکنون کاسه داغتر از آش شده اند، آن موقع همه پس زدند و هر کدام مشگلی را پیش پای محسن رضایی گذاشتند و بجای آن دستمال یزدیهایشان را پهن کرده و چابلوسیهایشان از سازمان را شروع کردند. یکی از آنها که در چابلوسی و خبرچینی زبان زد همه بود برای خوشرقصی بلند شد و گفت: دیروز در نزدیکی انجمن مسعود موجودی را با یک لبنانی دیدم و حتما قصد ترور دارند و آن لبنانی نیز یکی از تروریستهای رژیم است. نشان به آن نشان که آن شب را تا به صبح چندین نفر به نوبت کشیک دادند البته منهای آقای (ر) که کمرش را بهانه کرد و از صحنه گریخت و بعدا توسط چند تن مورد فحاشی قرار گرفت که چرا دروغ گفته است و او سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. نفر دیگری که ( م ) نام دارد و تاجرپیشه ای بیش نیست چابلوسی خود را اینگونه آغاز کرد: برادر رضایی الان که داشتم می آمدم و کمی دیر آمدم، یک تماس تلفنی با ایران داشتم از آنطرف ( از ایران ) صدای گلوله پیاپی شنیدم و از فامیلم پرسیدم آنجا چه خبر است و او گفت دارد انقلاب می شود و درگیری بین مردم و پاسداران شروع شده و همه منتظر مجاهدین هستند و محسن رضایی نیزکه استاد این کارهای شیادانه بوده و هست، آنرا با آب و تاب تفسیر می کرد. من و چند نفر دیگر از جمله (آ) به همدیگرنگاه معنی داری کردیم وهیچ نگفتیم. از آن تاریخ تا مدتها من منتظر خبر تیراندازی که آن تاجر پیشه با آب و تاب تعریف کرد شدم و هر روز بولتن روزانه انجمن را می خواندم تا ببینم سازمانی که از کاهی یک کوه می سازد این خبر را دریافت کرده یا نه!. در این میان فردی از میان جمع که چندین بار از این جمعیت بریده و دوباره به آغوش رجوی بازگشته است به محسن رضایی اعتراض کرد و گفت: شما بیش از اندازه به مسعود موجودی بهاء می دهید آخر یک نفر آدم تنها، چطور می تواند به سازمان ضربه بزند. در این لحظه چهره فاشیستی محسن رضایی دیدنی بود که با یک خیز به طرف او آمد و گفت اگر بریده ای بگو؟ تو باید تکلیفت را معلوم بکنی آیا تو طرف سازمان هستی یا طرف آن مزدور؟ در اینجا آن بدبخت مثل موش آب کشیده خودش را جمع کرد و دیگر هیچ نگفت. در آخر محسن رضایی من و علیرضا از فنلاند را بعنوان مسئول انجمن انتخاب کرد و من را به اتاق زهره بهره بان برد و کلید اتاق را به من تحویل داد و از آنروز تماسهای من با مسئول سوئد بنام مریم برقرار شد. روز بعد زهره بهره بان و سعید سلیمانی با من نشستی گذاشتند و همه موارد مربوط به انجمن را تحویل دادند و قرار بود فردا صبح زود با یک راننده به سوئد بروند البته من هم به همراه آنها تا صبح بیدار ماندم نزدیکهای صبح من مشاهده کردم آن فرد (س) که قرار بود رانندگی بکند چشمانش قرمز شده و نمی توانست خودش را بیدار نگه دارد و من به زهره گفتم بگذارید او چند ساعتی بخوابد و بعد حرکت کنید که با اعتراض زهره روبرو شدم و با امر و نهی به او گفت نه باید همین الان برویم. قابل ذکر است بگویم که سعید که کاملا سر حال بود در صندلی عقب ماشین پتویی را به روی خودش کشید و خوابید و آنها به سوی سوئد روانه شدند ولی مدتی نگذشته بود، آن فردی که رانندگی ماشین آنها را بعهده داشت تلفنی با من تماس گرفت و گفت در بین راه تصادف کردیم و زهره و سعید در بیمارستان هستند و از من خواست به سوئد خبر بدهم. مدت شش ماه زهره در بیمارستان بسر برد ولی سعید زودتر خوب شد. نتیجه آنکه بجای اینکه آن دو عضو سازمان توبیخ شوند، آن فرد بیگناه که ازبیخوابی نای ایستادن نداشت، توبیخ شد حال تصور بکنید آن دو عضو سازمان چه گزارش دروغینی تحویل سازمان دادده بودند که آن فرد اخراج و یا از سازمان کناره گرفت. همانطور که در بالا به آن تاجرپیشه (م ) اشاره کردم، روز بعد دیر وقت پیدایش شد و با صدای بلند شروع کرد به چابلوسی که من در خدمتم واز این خزعبلات و من چون او را خوب می شناختم فهمیدم که کاسه ای زیر نیم کاسه او هست. یک ساعتی ازاین دروغگویی او نگذشته بود که شارلاتان بازی او برملا شد و آن این بود که جناب تاجر پیشه ماشینشان مشگل حقوقی پیدا کرده بود و قرار بود فردای آنروز ماشین را به اداره راهنمایی رانندگی د راسلو ببرد تا مشگل او را حل بکنند واز اینکه منزلش تا اداره راهنمایی رانندگی چند ساعتی فاصله داشت ایشان با منت گذاشتن سرسازمان و با فریبکاری آن شب را در آنجا بسر برد و بعد ازآن در آنجا پیدایشان نشد تا نشستی دیگر و شارلاتان بازی دیگر.
چند ماهی من مسئولیت این کار رابه عهده داشتم که در این میان چهره مافیایی سازمان را شناختم. در این بین سی خرداد سر رسید و ما عهده دار جمع آوری نیرو برای شرکت در تظاهرات سوئد بودیم و من باید با شماره تلفنهایی که در اختیارم گذاشته بودند تماس می گرفتم تا آنها را برای رفتن به سوئد آماده بکنم. در چند استان کشور نروژ، انجمنهای قلابی درست شده بود که عمدتا برای بزرگ نمایی بود و حقیقتا انجمنهای کذایی همان خانه هایی بودند که فرد هوادار در آن زندگی عادی خودش را داشت.
یکی از همین افراد شارلاتانی بود بنام ( ر) که ابتدا درشهری که از اسلو دور بود زندگی می کرد و از آب و هوای آنجا ناراضی بود و دائما در تلاش این بود که به اسلو منتقل شود ولی این کار بسیار سخت بود. در همین تماسهایی که من با هواداران داشتم با این فرد هم تماس گرفتم و از او دعوت کردم به تظاهرات بیاید ولی او با بی شرمی تمام در تماس تلفنی گفت: اگر پول ندهند به تظاهرات نمی آیم و من این مسئله را با مریم مسئول اسکاندیناوی در جریان گذاشتم و او نیز گفت عیب ندارد اگر به این تیپ آدمها پول ندهیم معلوم است که به تظاهرات نمی آیند و من با گرفتن شماره حساب او مبلغ 3000 کرون به او پرداختیم تا در تظاهرات شرکت بکند. و فرد دیگری نیز که درشهر دیگرنروژ زندگی می کرد مبلغ 5000 کرون دریافت کرد و همچنیین از شهر برگن ودیگر استانها… مبالغ هنگفتی دریافت کردند و تمامی این پولها ازپولهای اخاذی شده از شهروندان بیخبر و ساده لوح نروژی، پرداخت می شد. همین شارلاتانی که از او نام بردم با فریب دادن انجمن، فرزند یکی از خانواده هایی که همچنان در اسارت رجوی هستند به فرزندی قبول کرد تا ازقبل کمکهای ویژه ای که از کمون آن استان می گرفت بی بهره نماند ولی همین عنصر فرومایه با بد رفتاری، بعد از مدتی این طفل معصوم را به انجمن فرستاد و او نیز از سراستیصال از چاله آن شارلاتان به چاه ویل سازمان تروریستی افتاد و به عراق رفت. باز همین فرد بی هویت، در یک ماجرای سیاسی آب را گل آلود دید و ماهی گندآلود خود را گرفت. پلیس دربدر بدنبال فرد مظنونی می گشت که به یک نفرتیراندازی کرده بود. این شارلاتان شستش خبردار شد و مطرح کرد که او می داند چه کسی به آن فرد تیراندازی کرده است و پلیس ساده اندیش نیزبا عجله سراغ او رفت ولی سرابی بیش نبود. ولی پلیس نمی دانست که این شارلاتان با این دروغگویی می خواسته کیس امنیتی برای خودش درست بکند و ایشان بعدا به پلیس محل اقامتش رفته و مطرح کرده بود که جانش در خطر است و باید از این شهر( که در تلاش فرارازآن شهربود ) به جای دیگری نقل مکان بکند وتوانست دولت نروژ را بفریبد و به اسلو منتقل شد. حال این بی شرافت با داستان سرایی، همه را با رهبر مفقودالاثرش غیاث می کند که در مقابل وطن فروشی و اطلاعات فروشی به صدام که تکه استخوانی دریافت کند، و یا با قمر خانوم که یک قلم 9 میلیون دلاراز گاو صندوقش توسط پلیس کشف شد، پولهایی که صدام جنایتکار قرار بود با فروش پول نفت، دارو وغذا برای عراقیها تهیه بکند ولی 10 در صد فروش نفت را به باند تروریستی رجوی در مقابل خیانتهایش میداد، مقایسه می کند. تمامی این اوباشان اعم از ریز و درشتش بدون دریافت پول به تظاهرات نمی روند و یکی از همین اوباشان با پول سازمان برای رد کردن مدارک و…در این وانفسای بکش بکش عراق ، به اشرف تشریف فرما می شوند لابد برای حل و فصل آن گونه کارهایی که بیچاره ابراهیم خدابنده را در سوریه بدام انداختند!.
در خاتمه یادآوری بکنم که سعی می کنم کمتربه یاوه های اوباشان رجوی پاسخ بدهم در غیر اینصورت همه وقتم را باید به لاطائلات این اوباشان تلف بکنم و تنها کاری که انجام می دهم، این اتهامات و رذالت هایشان را به مقامات قانونی این مملکت گزارش می کنم و چهره مافیایی سازمان را برای آنها نیز روشن می کنم. حال بگذار سازمان با پولهای صدام جنایتکار وکیل و وزیر نروژی بخرد که نمونه تازه آن، دو وکیل مجلس و عضو حزب FRP بودند که در روزنامه نروژی VG ، چهره مافیایی باند رجوی را افشاء کردند که چگونه با هزینه کردن پولهای کلان آنها را به خدمت گرفته بودند و بعد از آن نیز رهبرشان Carl I Hagen در همان روزنامه گفت : ما می دانیم که این سازمان گذشته سیاهی! دارد ولی برای مقابله با رژیم ایران، سازمان دیگری بجز آنها نیست! یعنی به زبان دری فارسی سازمان مجاهدین ابزاری هست که می شود از آن استفاده کرد! ( البته من سعی کردم خیلی با عفت کلام گفته باشم ). راستی چرا در پی افشای فیلم های ملاقات رجوی خائن با حبوش رئیس سازمان امنیت موقت عراق و ارائه اطلاعات نظامی ایران به آنها و دریافت میلیونها دلار از صدام همگی خفه شده اید ؟ راستی در چند جای دیگر پول های آلوده به خیانت رهبریتان را پنهان کرده اند ؟ براستی کدام آدم عاقلی 9 میلیون دلار را در صورت مشروع بودن و آلوده نشدن به خونهای بچه های عراقی و جاسوسی، در منزل نگه می دارد؟. براستی در چند جای نروژ- اسلو وکشورهای دیگر، از این پول های خون آلود پنهان کرده شده است؟. براستی شهامت دارید برای یکبارهم که شده تتمه وجدان خودتان را قاضی بکنید و ازخود بپرسید هزینه جابجایی هزاران نفراز هزینه هواپیما واتوبوس، هزینه غذا، هزینه هتل و… از کجا تهیه می شود ؟. در جایی یک از وکلا که در این روزها دو آتشه تر از باند رجوی شده، گفته که اگر الان هم از کار بیکاربشوم تا عمر دارم بخورم تمام نمی شود از بس که سازمان را تیغ زده ام!. براستی هزینه این همه وکیل و وزیر را می دانید چقدر می شود و از کجا می آید؟. چرا در مقابل این سئوالات خفه شده اید ؟.
و براستی………..
 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا