مجاهدین خلق

خاطرات ایرج صالحی

خاطرات ایرج صالحی
ایرج صالحی در سال 58 جذب مجاهدین شد و فعالیت هایش را از دوران دبیرستان آغاز کرد.
او در سال 64 از طریق منصور یوسفی با تشکیل هسته به سازمان وصل شد و پس از مدت کوتاهی توسط پیک سازمان از کشور خارج شد و به ترکیه رفت و یک هفته بعد با پاسپورت جعلی در عراق ،به سازما ن پیوست و کلیه آموزش های مختلف نظامی را طی کرد. او با نام مستعار نبی در تشکیلات مجاهدین فعالیت داشت و مسئولیت او فرمانده دسته، فرمانده تانک کاسکاول و تی 55 ،فرمانده واحد نامنظم، افسر آموزش ،فرمانده واحد راه گشا، مسئولیت جعلیات ( پایان خدمت ، گواهینامه رانندگی، شناسنامه و… ) آخرین مسئولیت او دژبانی بوده است.
در برخی از عملیات های مهم سازمان از جمله فروغ شرکت داشت و مسئولیتش حفاظت از فرمانده ی گروهان بوده و در همین عملیات از ناحیه دست و پای چپ با ترکش خمپاره مجروح شد.
ایرج در اکثر عملیات مرزی خصوصاً عملیات های راهگشایی به عنوان سر تیم یا فرمانده ی واحد بوده و در سال 76 آخرین عملیات راه گشایی هنگام بازگشت از عملیات، روی مین رفت و پنجه و کف پای چپش قطع شد و در مقطع پراکندگی به علت معلولیت پا در امور صنفی و تدارکاتی بود.
وی در سال های 70 ،73 و 74 مخالفت خود را به سازمان ابراز کردوبه تدریج مسئله دار شد و پس از سقوط صدام و ورود نیروهای امریکایی به مقر مجاهدین در اشرف، برای جدا شدن از سازمان نام نویسی کرد و در تیرماه سال 83 از اردوگاه اشرف به کمپ امریکایی ها رفته ودر اول شهریورماه سال جاری از طریق صلیب سرخ به ایران بازگشت وهم اکنون درکنار خانواده اش زندگی عادی و خوبی را سپری می نماید. در همین رابطه اخیراً او خاطرات خودش را به رشته ی تحریر در آورده و برای سایت نجات ارسال نموده که به دلیل اهمیت آن قسمتهایی از این خاطرات برای اطلاع خوانندگان محترم در سایت درج می گردد.
خاطرات خود را از سال 1368 شروع می کنم. زمانی که رجوی با معرفی مریم رجوی به عنوان مسئول اول سازمان فعالیت هایی را برای فریب هواداران اعلام کرد. در ابتدا در سطوح پایین موضوع بیان نمی شد و فقط در رده های بالا نشست هایی بود، اکثر مسئولین و فرماندهان به نشست می رفتند و کارها روال عادی نداشت و بقیه افراداکثر اوقات را با کارهای اجرایی روزمره و مطالعه سپری می کردند. به مرور رجوی بحث ها را در لایه های مختلف برد و در سال 70 کلیه افراد را وارد انقلاب کرد. او در ابتدا می گفت هر کس آزاد است که در این بحث شرکت کند یا نه و موضوعی را تحت عنوان بند الف آورد که همان جدایی زنان و مردان و طلاق دادن یکدیگر بود. او می گفت اگر کسی مایل نیست می تواند در این بحث ها شرکت نکند و طلاق نگیرد. اما بعد از مدتی که سنگ هایش را محکم کرد، همه چیز را عوض کرد و اعلام کرد هیچ کس نمی تواند بدون طلاق و انقلاب در سازمان باشد، و همه باید طلاق بدهند و وارد انقلاب بشوند. هر کس که بگوید می تواند بدون انقلاب باشد ضد انقلاب است و اگر این کار می شد، پس چرا ما وارد انقلاب شدیم. هم زمان در نشست ها ما می بایست از خودمان گزارش می نوشتیم. درابتدای امر تحت تأثیر جوسازی هایی که می شد و فضای موجود افراد فکر می کردند این موضوع یعنی طلاق از ان ها مسئله ای حل می کند و فکرشان بیش تر در خدمت مبارزه قرار می گیرد. اما بعد از گذشت چند ماه مشکلات افراد سرباز کرد و بسیاری از افراد مسئله دار شدند. به خصوص افراد متأهل مشکلات زیادی داشتند. به جای حل مسئله ی این گونه افراد، آن ها رااز رده شان پایین می کشیدند و حتی در رده زیر عضو به کار می گرفتند. چندین نفر که جزء هیئت اجرایی سازمان و معاون هیئت اجرایی بودند در آن پروسه خلع مسئولیت شدند. برخی را به آشپزخانه ، برخی راهم به درختکاری و… می فرستادند. هم زمان در لایه های مختلف، نشست ها برگزار می شد و ملاک این که افراد خوب هستند یا نه ،این بود که آیا در نشست به طرفداری از موضوع انقلاب و رجوی حرف می زنند یا نه ،حتی اگر چنین افرادی در کار اجرایی ناتوان بودند، به دلیل چاپلوسی در نشست به ان هارده های بالاتری داده می شد و کم کم فرهنگ چاپلوسی و تملق گویی رایج شد.
در نشست ها همه باید در جلوی جمع از خودشان بد می گفتند و در واقع باید اثبات می کردند که رجوی همه چیزش درست است و اگر او نبود همه افراد کافر و فاسد می شدند. در همان دوران بند دیگری را اعلام کردند، به نام بند ب که در این بند وقتی دیدند افراد مسئله شان زیاد شده و دیگر موضوع طلاق اثر ندارد، به افراد گفتند که همه باید همسرانشان یا کسی را که به او علاقه داشته و قصد ازدواج با او را داشته اند در حریم مسعود رجوی ببینند، اما چون این موضوع مسخره هم مسئله ای را حل نکرد، رجوی بند دیگری را به نام بند ج اعلام کرد. در نشست های این بند افراد باید می پذیرفتند که در بندهای الف و ب خوب جلو نیامدند که آن هم اشکال به خودشان برمی گشت ، چون همسر یا طرف مورد علاقه شان را در حریم مسعود رجوی یا رهبری نمی دانستند.
مشکلات جنسی به صورت چشم چرانی یا نگاه ناپاک به زنان دیگر در این افراد بارز شده پس از این به بعد همه ی زنان دنیا را باید در حریم رجوی ببینند و هرگاه دچار مشکل شدند به سازمان گزارش بنویسند.
آن چه که در نشست ها گفته شد، بیان گر این بود که برخی افراد در سطوح مختلف و به خصوص بالاتر سازمان بعد از طلاق دچار مشکلات زیادی شده بودند و چون رجوی انقلاب را وسیله ی پوشاندن شکست های استراتژیک و ایدئولوژیکش کرده بود نه تنها حاضر نبود از آن کوتاه بیاید بلکه با تمام توان سعی می کرد که آن را وسیله ای برای کنترل افراد و تشکیلات بکند.
به این ترتیب به طور مستمر نشست می گذاشتند و افراد را وادار به گزارش نویسی می کردند ، هر کس گزارشی نمی نوشت یا کم می نوشت و هر فردی که در نشست ها فعال نبود و صحبت نمی کرد و یا در باره ی مشکلاتی که به خاطر همین بحث ها دچارش شده می گفت، به عنوان ضد انقلاب و مسئله دار شناخته می شد و از ان پس مستمر به او فشار می آوردند. بعد ا زمدتی به خاطر غیر واقعی بودن این راه حل ها و مسئله دار شدن اکثر افراد، رجوی ترفند دیگری را تحت عنوان بند دال عنوان کرد.
او این بار به نظر من می خواست با یک تیر چند نشان بزند ،او اعلام کرد که از این پس به دلیل بحث انقلاب هیچ مردی نباید تحت مسئول زن داشته باشد و کلیه مسئولیت ها باید در اختیار زنان قرار بگیرد. بااین کار رجوی اولاً کلیه مردانی را که از نظر سابقه با او هم طراز بودند، از مسئولیت سلب کردو با قرار دادن مسئولین بالای سازمان زیر نظر زنانی که بعضاً زیر 18 سال بودند و به عنوان مسئول این مردان گماشته شده بودند، شخصیت آن ها را خرد و شخصیت این افراد را که در اذهان نیروهای سازمان کم تر از مسعود رجوی نبودند در ذهن دیگر افراد خرد کرد.
در این پروسه به دلیل بی تجربگی و عدم صلاحیت بیش تر زنانی که مسئولیت گرفته بودند ، درگیری زیادی در سازمان به وجود آمد و کم کم کار به جایی رسید که در سازمان مردان و زنان ا زهم متنفر بودند و امکان کار کردن با هم را نداشتند، همین امر از سوی رجوی مورد سو ءاستفاده قرار می گرفت و این گونه جلوه می داد که تنها اوست که توان تمامی کارها را دارد و اگر او نباشد سنگ روی سنگ بند نمی شود. چون زنان توان انجام امور را نداشتند، تنها جائی که برایشان مشخص شده بود، رجوی بود و خود به خود همه تحت هژمونی او قرار می گرفتند و این هدف دوم رجوی از این بحث بود.
پیش از این مسئولین سازمان چه مرد و چه زن ( اکثراً مرد) با پیش بردن کارها در ذهن و افراد سازمان پر رنگ می شدند و رجوی این را می دانست. اما با ایجاد چنین سازماندهی و مناسباتی همه مسئولین زن به خودی خود برای انجام هر کاری به او وابسته می شدند و این باعث می شد تا نام رجوی پر رنگ تر شود.
در ان پروسه که از سال 70 شروع شدو تا سال 72 کامل گردید، نشست ها بسیار بیش تر شد و نشست اهرم سرکوب افراد شد. به مرور تحت این عنوان که شما نیاز به آب بندی توسط زنان دارید و هر جا ، ذهنتان را نسبت به زنان مسئولتان باز کنید ،انقلابتان سوراخ می شود. انتقاد کردن به زنان مسئول نیز به عنوان عملی بسیار بد و ضد انقلابی معرفی گردید.
با این وضعیت، به دلیل عدم توانایی زنان و پیش برد کارها تحت مسئولیتشان انتقادات زیادی به ان ها وارد بود، اما چون راه انتقاد کردن به آن ها بسته شده بود، مردان تحت مسئولیت آن ها که اکثراً توانایی انجام همان کار را داشتند، دچار مشکل و تناقض بیش تری می شدند و زنان هم در جواب انتقادات با استفاده از اهرم نشست و جمع افراد مخالف را سرکوب می کردند و بر انتقاداتشان سرپوش می گذاشتند. در نتیجه امکان کار کردن بین زنان و مردان وجود نداشت و هر یک دیگری را مقصر می شمرد.
راندمان کاری بسیار پایین بود و اکثر انرژی افراد صرف برخوردها می شد. مردان در نشست ها تحقیر می شدند و از ان ها به عنوان نرینه وحشی یاد می شد و در مقابله به زنان گفته می شد که باید حق خودشان را بگیرند و برای این که زن هادی نباشند در مقابل مردان تحت مسئولیت شان کوتاه بیایند و تنها راه برخورد با مردان این است که مستمر از آن ها انتقاد بشود، تا شخصیت نرینه شان خرد بشود.
در نتیجه ی چنین تفکراتی نشست ها هر روز نسبت به قبل بدتر می شد. دیگر نه تنها سکوت در نشست جرم بود، بلکه موضع گرفتن و صحبت کردن در نشست اجباری بود، چون در غیر این صورت فرد را سوژه ی نشست می کردند.
تحت تأثیر چنین مناسباتی ، بسیاری از افراد دیگر خواهان ماندن در سازمان نبودند و رجوی برای این که راه افراد را ببندد، در سال 73 اعلام کرد، که دیگر به هیچ کس اجازه نمی دهد از سازمان جدا بشود و از آن سال درهای خروجی سازمان کاملاً بسته شد ، کلیه افراد در قرارگاه تحت کنترل نامرئی یا مرئی قرار داشتند.
ما هیچ وسیله ی ارتباط جمعی غیر از امکانات سازمان را در اختیار نداشتیم و گوش دادن به رادیویی غیر از رادیو سازمان ممنوع بود. هیچکس حق نداشت رادیو گوش کند و داشتن رادیو جرم محسوب می شد. تلویزیون که اصلاً وجود نداشت و تنها در هنگام ناهار یا شام برنامه های خودشان یعنی تلویزیون سازمان برای مان پخش می نمودند.
ارتباطمان با خانواده هایمان نیز قطع بود ،ما تلفنی در اختیار نداشتیم که بتوانیم با آن ها تماس بگیریم. تنها در شرایط خاص به افرادی محدود اجازه تماس تلفنی داده می شد که آن هم برای انجام کاری به نفع سازمان یا تبلیغاتی برای او بود یا این که فردی که در سازمان بود و خارج از ایران خصوصاً اروپا یا امریکا اقوامی داشت و ان ها به دفاتر سازمان فشار می آورند، ان هم کسانی که از حضور فرزندانشان در عراق و نزد سازمان مطمئن بودند و سازمان هم می دانست که آن ها از این موضوع مطلع هستند، در غیر این صورت با مراجعه خانواده ی افراد به مراکز وابسته به سازمان در اروپا و امریکا به آن ها گفته می شد که چنین فردی را نمی شناسد و اطلاعی از او ندارد. وقتی هم به کسی اجازه ی تلفن زدن در چنین شرایطی داده می شود او را می بردند به محلی که اولاً آن محل برای عموم افراد نبود و خاص بود ، ثانیاً حداقل یک نفر زن در هنگام تلفن زدن می بایست کنار فردی که تلفن می زد باشد ،ثالثاً افراد حق گرفتن شماره را نداشتند، ان ها فقط شماره رامی دادند و زنی که کنار تلفن نشسته بود ، شماره را می گرفت و در حضور این زن افرادی که امکان تماس تلفنی پیدا می کردند، می بایست باخانواده شان صحبت کنند.
در کنار چنین وضعیتی در درون سازمان نشست ها شکل وحشیانه تری به خود می گرفت و علاوه بر آن مسعود رجوی در سال 74 اعلام کرد که دیگر جمع است که افراد مسئله دار رسیدگی می کند و به این ترتیب دست نفراتش را در آزار و اذیت نسبت به افراد مسئله دار بیش تر باز کرد و از ان پس همه می بایست روزانه در نشست شرکت می کردیم. نام این نشست ها را نشست های عملیات جاری گذاشته بودند. این نشست به این صورت بود که هر کسی می بایست در هفته حداقل یک بار سوژه می شد او مکلف بود که بر اساس اماری که اعلام می شد، در روز از خودش انتقاد بنویسد، این آمار هیچ قانون مندی و حساب و کتابی نداشت و هر مقربسته به این که زن مسئول آن چه نظری داشته باشد، تعیین می شد. گاهی هر کس می بایست در یک روز از خودش بین 30 تا 50 فاکت انتقادی می نوشت. اما چون این واقعیت نداشت، افراد عموماً به دروغ فاکت هایی می نوشتند و یا این که یک یا دو انتقاد را به صورت های مختلف می نوشتند تا آمار به همان حدی که می خواستند برسد.
علت نوشتن این بود که در صورت ننوشتن فاکت ( که روزانه از طرف زن مسئول نشست چک می شد) فردی که گزارش ننوشته بود یا از آمار کم تر نوشته بود، همان شب حتی اگر نوبتش نبود سوژه می شد و کلیه افراد علاوه بر زن مسئول نشست باید به او با توهین انتقاد می کردند. و به این ترتیب کلیه افراد از نظر شخصیت خرد می شدند. به مرور زمان علاوه بر توهین برخوردهای فیزیکی هم بود.
زن مسئول نشست حق داشت هر حرفی را به فردی که سوژه بود بزند، اما به محض این که فردی که سوژه بود قصد توضیح یا دفاع از خود را داشت و یا اگر به آن می گفت، چرا توهین می کنی؟
دیگر کارش زار بود ، چون تعدادی از چاپلوسان شروع می کردند به سر و صدا و داد و بیداد که چرا جواب خواهر مسئول را می دهی ، به چه حقی به انتقاد جواب می دهی؟ و فرد سوژه را سرکوب می کردند، گاهی به دلیل اهانت زیادی که به فرد شده بود
تحمل نمی کرد و در مقابلشان می ایستاد که کار به فریاد زدن یقه گیری می کشید. در هر نشست زن مسئول و افراد چاپلوسی معمولاً به بقیه افراد گیر می دادند که چرا در مقابل ان فرد موضع نگرفتی و چرا با او تهاجم نکردید پس خودتان هم مشکل دارید و در همین میان افراد دیگر را با این ترفند سوژه می کردند و هدفشان این بود که افرادی که مسئله دارند را با این شیوه سرجایشان بنشانند.
شرکت در نشست های عملیات جاری اجباری بود، این نشست ها هر روز و به مدت 45 دقیقه تا 2 ساعت طول می کشید و لایه های مختلف تشکیلاتی نشست های جداگانه ی خودشان را داشتند. کلیه افراد هر روز دراین استرس بودند که آیا شب نوبت آن هاست که سوژه بشوند یانه؟ آن ها حتی فرصت نوشتن گزارش را هم نمی دادند. مثلاً می گفتند روزانه 50 فاکت انتقادی از خودتان بنویسید صرف نوشتن این تعداد فاکت حداقل یک ساعت وقت می خواست، چه برسد به این که بخواهی فکر بکنی و چیزی را به خاطر بیاوری. در جواب حرف بچه ها که می گفتند وقت می خواهیم، زن مسئول می گفت : از خواب و غذا خوردن بزنید ،وقت شما متعلق به رهبری ( یعنی رجوی) است. این که وقت نمی کنید بنویسید، حرف بیهوده است. سازمان چنین وقت هایی ندارد که به شما بدهد در حالی که اگر از آمار مشخص شده ( مثلاً 30 یا 40 یا 50 ) کم تر می نوشتیم یا اگر نمی نوشتیم مورد حساب رسی شدید و برخورد قرار می گرفتیم. آن ها با دست باز به صورت توهین آمیز با افراد برخورد می کردند. مثلاً یک بار یکی از افراد به جای 30 فاکت، 27 فاکت نوشته بود، زنی که فرمانده او بود در وسط سالن غذاخوری با صدای بلند با او برخورد می کرد و به او می گفت تو تن لش هستی، تو تنبل هستی ،تو مشکل داری و… و این در حالی بود که در سالن و در هنگام شام افراد زیادی نشسته بودند و آن فرد در جلوی افراد دیگر و به خصوص نفراتی که از نظر رده از او پایین تر بودند تحقیر می شد و چنین برخوردی را آن زن عمداً انجام می داد، زیرا آن فرد از نظر آن ها مسئله دار محسوب می شد.
همان طور که گفتم شرکت در نشست ها اجباری بود. حتی افرادی که می گفتند بیمار هستیم نیز مجبور بودند و مجبور می شدند که در نشست شرکت کند. تنها در صورتی که فرد آن قدر بیمار می شد که در بیمارستان بستری می شد، از شرکت در نشست عملیات جاری معاف می شد که آن هم اگر بستری شدنش بیش از 2 روز بود، همان جا که بستری بود برایش نشست می گذاشتند و اگر هم بستری شدنش کمتر از 2 روز بود ، بعد از مرخص شدن در اولین شب او را سوژه می کردند.
موردی را به یاد دارم که فردی به علت تب، امکان شرکت در نشست را نداشت و هر چه قدر به او پیله کردند، او به دلیل بیماری مرتب نمی توانست به نشست بیاید و نیامد. ( در این گونه موارد وقتی فردی می گفت بیمار است و به نشست نمی تواند بیاید در ابتدا فرض می شد که او دروغ می گوید و برای عدم شرکت در نشست این حرف را می زند، در نتیجه به فرد فشار می آوردند که به نشست بیاید، این فشار به این ترتیب بود که ابتدا مسئول مستقیم فرد به او مراجعه کرده و می گفت نشست داری و بیا و اگر فرد می گفت نمی تواند دوباره فرد دیگری را به سراغ او می فرستادند و اگر جواب نمی گرفتند یک نفر از افراد هم سطح او در نشست با او بود را می فرستادند سراغ او که از قول زن مسئول به او بگوید که در نشست شرکت کند و اگر اونمی آمد، مجدداً مسئول مستقیم آن فرد را به سراغ می فرستادند. خلاصه اش آن قدر فرد مورد نظر را تحت فشار قرار می دادند و به زبان بی زبانی به او می گفتند که قبول ندارند او بیماراست. تمام این کارها زیر نظر زن مسئول انجام می شد و در نهایت وقتی فرد به نشست نمی آمد زن مسئول، مسئول مستقیم آن فرد و افرادی که با او کار می کردند ، یا در نشست شرکت می کردند را زیر انتقاد می گرفت که شما عرضه ندارید و خودتان مشکل دارید و در غیر این صورت می توانستید آن فرد را به نشست بیاورید و به این ترتیب با بهانه قرار دادن این موضوع از بقیه افراد نتق می کشید و با افرادی که به او انتقاد می کردند و یا افرادی که از نظر آن ها مسئله دار بودند ، تصفیه حساب می کرد. اما همین زن که چندین نفر را مجبور می کرد به سراغ فرد مورد نظر بروند و او را به هر قیمتی به نشست بیاورند وقتی آن فرد چند روز بعد از این موضوع انتقاد می کرد و به زن مسئول می گفت شما به ما اعتماد ندارید و وقتی می گویم بیمارم، قبول نمی کنید، در جواب این انتقاد با ریا کاری خودش را بی اطلاع جلوه می داد و ریاکارانه پیش آن فرد، مسئول مستقیمش و کسانی که سراغش آمده بودند را مورد انتقاد قرار می داد!! به هر حال آن فرد آن شب به نشست نیامد در حالی که تب داشت اما روز بعد زن مسئول قسمت ما کلیه افراد دیگر را خطاب قرار داد و در نشست گیر داد که شماعرضه ندارید و سر این موضوع حدود 7 نفر از ما را یک ساعت سوژه کرد و حرف های بی ربط زد و از ما خواست که اثبات کنیم می توانستیم آن فرد را به نشست بیاوریم. اما اقدامی نکردیم و علت این است که خودمان مشکل داشتیم و حتی تعدادی هم که به سراغ فرد بیمار رفته بودند را مورد انتقاد قرار داده بود و به آن ها هم گیر داده بود و در نهایت برای تنبیه و خرد کردن شخصیت تعدادی را به همین جرم از نشست عمومی یگان اخراج کرد تا در پیش بقیه افراد و تحت مسئولیت شان تحقیر شوند و از آن پس مو به مو حرف آن ها را بپذیرند.
در این دوران فکر کردن در سازمان جرم بود و مریم رجوی می گفت که شما باید آن قدر کار کنید و وقتی برای استراحت به آسایشگاه بروید که دیگر بیافتید و به خواب بروید، چون در غیر این صورت شما فکر می کنید و افکار شما تا زمانی که با انقلاب ایدئولوژیک کاملاً دگرگون نشده انحرافی است و به چیزی جز مسائل جنسی فکر نخواهید کرد.
از کارهای دیگری که در سازمان جرم محسوب می شد، صحبت کردن افراد با یکدیگر بود. این موضوع اعلام شده بود که هرگونه صحبتی بین افراد محفل است و محفل هم در سازمان ممنوع بود. تعریفی که از محفل می کردند این بود که: هر صحبتی که نتوانی به مسئولت بگویی محفل محسوب می شود. به این ترتیب هر صحبتی اعم از خاطره، فوتبال و ورزش، خانواده ، درس و… و خلاصه هر صحبتی جزء محفل محسوب می شد و چون محفل ممنوع بود، آن ها عملاً با این کار رابطه برقرار کردن بین افراد را ممنوع کردند. به این ترتیب با قطع رابطه بین افراد کسی از عقاید افراد دیگر خبردار نمی شد و چون به صورت علنی هم انتقاد امکان نداشت، هیچ کس جرأت نمی کرد به دیگری اعتماد کند و فضای ترس و وحشت بیش تر در درون مناسبات سازمان حاکم می شد. در صورتی که دو نفر چندین بار باهم در سالن غذاخوری در کنار هم غذا می خوردند یا چند بار با هم در حال صحبت کردن دیده می شدند. به شدت مورد انتقاد قرار می گرفتند. به این افراد گفته می شد که بگویند چه صحبتی با هم کردند و در صورتی که آن ها در مقابل جواب قانع کننده ای نمی دادند، آن ها را به عنوان افراد مسئله دار محسوب می کردند و در نشست ها سوژه می شدند. برخورد با افراد علاوه بر نشست، در بیرون و در طول روز هم صورت می گرفت، اما نوع آن فرق می کرد. وقتی کسی به عنوان مسئله دار و موضوع روز میز طرح می شد، آن چنان او را در نشست بدنام و تحقیر می کردند و تمام کارهای او را در جمع منفی جلوه می دادند و فضایی درست می کردند که این فرد در طول روز در کار توسط افراد دیگر طرد شود. افراد دیگر یا چاپلوسان بودند که تحت تأثیر این فضا از آن فرد فاصله می گرفتند و یا افرادی بودند که سازمان را قبول نداشتند اما از ترس سوژه شدن از آن فرد فاصله می گرفتند و در نتیجه فرد مورد نظر بیش از پیش تحت فشار قرار می گرفت و آزار و اذیت می شد.
از 73 به بعد که امکان خروج از سازمان نبود و اعلام شد که دیگر کسی نمی تواند از سازمان خارج شود با افرادی که اعلام می کردند نمی خواهند با سازمان باشند و خواهان خارج شدن از سازمان بودند، برخوردهای بسیار بدی می شد در ارتباط بااین گونه افراد در ابتدا سعی می شد که گزارش و درخواست او را نادیده بگیرند و خودشان را به کوچه علی چپ می زدند تااگر فرد بر اثر فشار چنین تصمیمی را گرفته کمی آرام شود، در این مرحله سعی می شد فرد را در نشست سوژه نکنند و چند روزی کاری به کار او نداشته باشند، اما بعد از این که فرد روی حرفش پافشاری می کرد سعی می کردند با کار توضیحی و مثبت جلوه دادن کار کرد فرد او را تطمیع کنند و یا سعی می کردند با تغییر سازماندهی و تغییر مسئولیت او را بفریبند. در این مرحله افرادی که با فرد موردنظر رابطه نزدیک ترین داشتند را به سراغ او می فرستادند تا او را تحت تأثیر قرار بدهند اما اگر این ها کارگر نمی افتاد فرد را در همان یگان خودش در نشست جمعی سوژه می کردند یا در لایه خودش او را سوژه می کردند. در این نشست ها به این فرد اهانت های زیادی می شد و چند ساعت در بین این جمع مجبور به شنیدن حرف ها و اهانت بود. در این نشست ها افراد چاپلوس و مسئول نشست با صدای بلند و داد و بیداد با فرد برخورد می کردند و همه چیز را به این سمت سوق می دادند که فرد مشکل جنسی دارد. این نشست معمولاً بالای 3 ساعت طول می کشید و فرد سوژه شده تحت فشار روحی شدیدی قرار می گرفت و در طول نشست حق نداشت از خودش دفاع کند و در برابر توهین ها نمی بایست جواب بدهد و هر جواب دادنی را از طرف او به شدت توسط مسئول نشست و نفرات چاپلوس سرکوب می شد. درصورتی که این فرد در این نشست یا پس از این نشست حرفش را پس نمی گرفت او را تهدید می کردند که در نشست بزرگ تری سوژه خواهند کرد و در ادامه همین کار را نیز با او می کردند. البته بسته به سطح تشکیلاتی آن فرد، میزان نفرات شرکت کننده در نشست متغیر بود. اگر فرد مورد نظر در سطح تشکیلاتی بالاتری بود برای جلوگیری از تأثیرپذیری افراد پایین تر، آن ها را در جمع افرادی سوژه می کردند که از نظر رده تشکیلاتی هم سطح او بودند یا رده شان از او بالاتر بود. اما این امر مطلق نبود و برای خراب کردن چنین افرادی آن ها را نیز در بین کل افراد سوژه می کردند. در این نشست ها فرد مورد نظر باید حرف های افراد را گوش می کرد که اساساً به شکلی عصبی با فریاد وبه صورت توهین آمیز بیان می گردید، آن ها حق داشتند هر حرفی که می خواهند به این فرد بزنند و هر مارکی را به او بچسبانند ،اما به محض این که فرد مورد نظر در برابر یکی از این توهین ها سعی در توضیح دادن یا دفاع از خود می کرد، ان چنان به او حمله می کردند که انگارنه انگار تا به حال داشتند به او چه می گفتند و هیچ حقی برای دفاع از خود او ندارد. دریک مورد حتی وقتی در برابر چنین فشارهایی فرد مورد نظر کوتاه نمی آمد و باز به آن ها گفت که می خواهد از سازمان برود، در همان جا تعدادی از چاپلوسان روی سرش ریخته و با مشت و لگد او را زدند. به هر حال تا سال 77 به افرادی که خواهان جدا شدن از سازمان بودند، اجازه خروج داده نمی شد و این افراد که هر بار تعداد آن ها هم زیادتر می شد با سرکوب و آزار و اذیت و تحت فشار نگهداری می شدند.
رجوی برای نگهداری تشکیلات از چنین شیوه هایی نه تنها برای نگهداشتن آن افراد استفاده می کرد، بلکه با سوء استفاده از اهرم جمع و نشست و محدودیت هایی که وجود داشت بقیه راهم در یک فضای رعب و ترس نگه داشته بود.
در سال 77 رجوی اعلام کرد که اگر کسی خواهان خروج از سازمان است اجازه ندارد به کشور دیگری برود، بلکه باید برگردد ایران. این حرف ها را در حالی می زد که در درون تشکیلات کلیه افراد از همه چیز بی خبر بودند و تنها موضوعات مورد نظر او و اخبار مورد نظر او به گوش نفرات می رسید. او چنین کاری را با افراد خودش در حالی می کرد که مدعی بود ایران افراد سازمان را اعدام می کند و ان ها را زیر شکنجه می برد. تحت چنین جوسازی هایی در ان زمان خیلی از افراد مخالف و مسئله دار با وجود مشکلاتی که داشتند می ترسیدند و حاضر نمی شدند از سازمان جدا شوند. در سال 80 رجوی شدت سرکوب داخلی را بسیار بالا برد. در تحلیل رجوی خاتمی نمی بایست در دور دوم به عنوان رئیس جمهور انتخاب می شد و انتخابات ریاست جمهوری سال 80 را یک سرفصل برای تعیین تکلیف دولت ایران اعلام کرده بود. اما با شکست خوردن تحلیل های او بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال 80 ، به جای ان که ا ز خود و تحلیلش انتقاد کند و برای این که افراد مسئله دار جرات بیان حرفشان را نداشته باشند، نشست هایی را تحت عنوان نشست های طعمه برگزار کرد و این بار برخلاف گذشته خودش شخصاً طرف حساب تک تک افراد شد.
بسیاری رادر آن نشست های خودش که قریب 2 یا 3 ماه طول کشید سوژه کرد و با تحریک جمعیت چند هزار نفره علیه تک تک آن ها با خرد کردن شخصیت افراد، از بقیه هم چشم زهره می گرفت، اما او به بقیه هم رحم نکرد. و کلیه افراد را در مقرهای خودشان سوژه کرد. در این سلسله نشست ها ی چند ماه همه باید با نوشتن گزارشات و فاکت از خودشان اثبات می کردند که خائن ،بریده ناتوان ،دنبال رفتن به اروپا و دارای مشکل جنسی هستند و اگر رجوی نبود، همه چیز تباه و نابود بود. در این نشست چه کسی در اثبات حرف رجوی گزارش می نوشت و چه نمی نوشت سوژه نمی شد و خلاصه آن چنان بلایی برسر همه آوردند که بعد از آن کلیه افراد از شنیدن این که با رجوی نشست دارند، متنفر بودند و احساس ترس می کردند. در این نشست ها رجوی اعلام کرد هر کس می خواهد از سازمان جدا شود اولاً 2 سال باید در زندان سازمان به نام خروجی بماند تا اطلاعتش از بین برود، پس از 2 سال ما این فرد را به خاطر ورود غیرقانونی به عراق تحویل دولت عراق می دهیم. در آن زمان طبق قانون عراق ورود غیرقانونی به عراق 8 سال محکومیت داشت، آن هم در زندان مخوف ابوغریب. بعد از این 10 سال اسارت عراق افراد را تحویل دولت ایران می دهد. در چنین فضایی باز هم بسیاری از افراد که مخالف و مسئله دار بودند، به خاطر ترس از 10 سال زندان مجبور به تحمل آن وضعیت شدند.
در این چند سال که راهی برای خارج شدن از سازمان نبود، رجوی بارها از همه تعهدنامه کتبی گرفته که کلیه افراد خودشان در آن برگه ها نوشته اند که با رضای خاطر در سازمان باقی مانده اند و می خواهند در سازمان باشند. اگر چه در ظاهر هیچ کس را با زور وادار به نوشتن آن برگه ها نکرده بودند، اما در حقیقت با ایجاد رعب و وحشت، افراد مجبور به نوشتن چنین برگه هایی می شدند. چون در غیر این صورت به عنوان مسئله دار و بریده سوژه نشست می شدند و تا ماه ها زیر فشار و تحقیر قرار می گرفتند. در آخرین پاییز قبل از حمله ی امریکا به عراق ( سال 81) رجوی در یک نشست عمومی گفت که همه باید کتباً تعهدنامه بنویسند که تا خرداد 84 در سازمان می مانند، البته قبل از ان گفته بود هر کس می خواهد با همان شرایط برود 4 روز وقت دارد که درخواستش را بدهد، در غیر این صورت بعد از 4 روز دوباره درها بسته می شود، او شخصاً بعد از آن 4 روز اعلام کرد از این پس سیاست ما در قبال هر کس که بخواهد از سازمان خارج شود ، سیاست مشت آهنین است و بعد کلیه افراد تعهدنامه کتبی را نوشتند. اما چون آن چه که افراد در تعهدنامه نوشته بودند با آن چه رجوی به عنوان متن دیکته کرده بود، یکی نبود، همه برگه ها را به افراد برگرداندند و گفتند باید همان متن که او گفته را بنویسیم و کلیه افراد در کمال آزادی و اختیار!!! تعهد نامه را آزادانه پرکردند!!!
به هر صورت چند ماه بعد با ورود نیروهای امریکایی به عراق و تغییر شرایط عراق برای ما امکان خروج از سیاهچال مخوف پیدا شد و خدا را شکر که ما هم امکان دیدن واقعیت را پیدا کردیم و به کشورمان برگشتیم.
در چندماه باقیمانده به حمله امریکا به عراق رجوی در ابتدا سعی می کرد چنین وانمود کند که امریکا به عراق حمله نخواهد کرد.باوجودی که تقریباً کلیه افراد معتقد بودند که امریکا به عراق حمله می کند، اما به دلایل تشکیلاتی و استراتژیکی رجوی حاضر نبود چنین واقعیتی را بپذیرد. سرانجام هم وقتی واقعیت ها به او تحمیل شد و مجبور شد بپذیرد که امریکا به عراق حمله خواهد کرد. مدعی بود که در کنار بقیه می ایستد و تهاجم برای سرنگونی دولت ایران را انجام خواهد داد. اما مدتی بعد در حالی که ما در شرایط سختی در بیابان های عراق پراکنده بودیم و بعداً نیز زیر بمباران نیروهای مهاجم به عراق قرار گرفتیم، مطلع شدیم که مریم رجوی و تعداد بسیار زیادی از افراد بالای سازمان به خارج از کشور عراق فرار کرده و در کشورهای اروپایی هستند. این موضوع باعث تنفر بسیاری از افراد شد. اما با تمام این احوال تا چند روز پس از دستگیری مریم رجوی در فرانسه، سازمان به ما نگفت که او و تعداد زیادی از افراد بالای سازمان به خارج رفته اند و تنها پس از این که موضوع آشکار شد ،آن هم با چند روز تأخیر ( در ابتدا سعی می کرد اگر مسئله حل شد به ما موضوع را نگوید) خبر را به ما گفتند. آن ها حتی اخبار رادیو و تلویزیون خودشان را هم برای ما سانسور می کردند و ما فقط مجاز به شنیدن یا دیدن چیزی بودیم که آن ها می خواستند.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا