مجاهدین خلق

پهلوان پنبه ادیب می شود!

پهلوان پنبه ادیب می شود!
میترا یوسفی، بیست و سوم می 2006
لطیفه نمره 17 از بیست را همه شنیده ایم. وقتی معلم از دانش آموز درخشانی! می خواهد برروی تخته سیاه بنویسد « منار »، می نویسد « چنار » و می خواند « خیار ».
وقتی پهلوان این چنینی ما، پهلوانی را می پیماید تا شعرخوانی و عروج می کند تا ادیبی! لغت پرانی و گزافه گویی هایش، اگر بقول خودشان از« ویراستاری » هزارخوانی هم گذشته باشد، به تلخی خنده آور وبازی ناشیانه یی با لغات و کلمات، همان شیوه ی شناخته شده رجوی، بیشتر نیست. درحقیقت مربایی چنین کپک زده، خبر از مربی بی هنرش دارد.
پهلوان این بار برای خوراندن رابطه اش با تختی کبیر، نقل قول هم می آورد. به حق نگران آنست که تقدیم کردن های چند باره ی بازوبند جعلی متعلق به تختی، برای خلق خدا جا نیفتاده باشد.
باری، گناه کبیره او در این هذیان تب جنون، تلویحا و یواشکی! مقایسه تختی پهلوان با رجوی دجال است. پهلوان تختی که تا آخرین لحظه ی حیات، قهرمان و بی نیاز، شریف و معصومانه زیست. آزارش به موری نرسید. در اوج ایستادگی اش و به هیچ گرفتن حکومت و خانواده سلطنتی، بداد زلزله زدگان و محرومین می شتافت. جایی که رجوی قدرت ها را ( اگرچه هنوز به نوکری رسمی اش نگرفته اند) به حدوث مصنوعی زلزله ی مخرب جنگ دعوت می کند. فرقه، حتی در بلیه ی طبیعی براین ملت هم، چون کرکس و کفتار، از زمین وآسمان، همواره در پی چنگ زدن غنیمتی بوده است. تنها وقتی اجازه ی تماس با خانواده داشتیم، وقوع بلیه طبیعی بود تا به بهانه رساندن سلام « مسعود و مریم »، اسمی از شیاطین دوگانه ببریم.
پهلوان هم چنین برای حق حضور بانوان ایرانی در استادیوم های ورزشی، یقه ی ژنده و آلوده ی اربابش را می درد. به یقین احقاق حق بانوان و هرحقی درایران، گذشته از نفس زیبای کار، خلع سلاحی دیگر از منافق فرصت طلبی است که می خواهد جنایت هایش را پشت ادعای ضد رژیمی پنهان کند و به این ترتیب به قول حافظ شیراز از « شش جهت » آرزوی ماست.
فقط ای کاش یکبار هم پهلوان مورد بحث، تحت ذره جرقه یی از غیرت پهلوانی ایرانی، یادی و اشاره یی به کودکان مجاهدین می کرد که میهمان ناخوانده بر سر سفره ی بیگانگان، سرنوشت شان تا به تجاوز جنسی هم مسخ وآلوده گشت. یا وقتی که به سن مورد اشتهای مجنون بیابان عراقی رسیدند، به هزار حیله و ترفند، ساده ترین و در عین حال عظیم ترین و طبیعتی ترینش، تشنگی دیدار والدین، به سراب عراقی بازگردانیده شدند.
نه، این کار پهلوان این چنینی نبود، که ُدردانه خویشتن در کنارش، با همه هیبت و هیکل و ادعای عنوان پهلوانی، کمر به خدمت فرقه ی جنایتکار بسته، حتی تا مرز تشویق و نجوای شیطانی در گوش جوانان به طور مشخص « آرش صامتی »، پناهنده ی جوانی در آمریکا، پیش رفت. او را به جهنم فرستاد تا برعلیه مردم کوچه و بازار پرورده شود.
نخست و پیش از این ها، بیاد دارم عادلانه او را از حکایت جنایات رجوی ها ناآگاه و بی خبر محسوب کردم. به این جهت در اوج کارزار من و فرقه ی نمکدان شکن، برسر حقوق خانوادگی ام طی زرنگی تروریستی که از دشمنانم آموخته بودم، شماره تلفن هایی از جیب همسر بیچاره ام ربوده و با پهلوان این شرح تماس گرفتم تا سینه ی شرحه شرحه باز کنم. ظاهرا، دستکم از داستان ما هیچ نمیدانست و قول داد با محسن رضایی دراین خصوص صحبت کند. نشان به آن نشانی که پس از مدتی، پهلوان ورشکسته، غنوده در کنار همسر وفرزند، به نصیحت مرا به کتاب خوانی « خداوند الموت » ارجاع داد. فیا عجبا عجبا! فکر میکرد منهم به شیوه ی رجوی و رجاله گانش، گاهی از دسته گل به آب دادن هایش می گذرم. اما شوریدم و نهیب زدم: پهلوان کاری که خودت نمیکنی به من میگویی بکن؟
در یکی از تماس های تلفنی که می خواستم شکایت وار، مچ گیری یکی از اتهامات دروغین رجوی را بکنم. همسرش گوشی را برداشت و در نهایت حیرت دریافتم که هیچ از گفتگوهای من وشوهرش اطلاع ندارد. این را به نوعی فامیل سانسوری! می شد برگزار کرد، اما چندان ضروری به نظر نمی رسید و نگرانی و ترس مهین خانم بیشتر کارکردن ساعتی یک دلار بوده که به همت رجوی ها و قیمت غارت خلق عراق! برعلیه خلق ایران، مسئله اش حل شد. بازهم با ادله آشکار، فرصتی به زوج محترم دادم تا صبر و تحمل این سو، وفرصت تحقیق و بیداری آن سو را ارج نهم.
اما نتیجه ی تلاش بیهوده را در نشریه ی سخیف « مجاهد» یافتم که برای نخستین بار مهین مشکین فام را رجوی و زوجه اش بار می دادند. حق السکوت می پرداختند و بی گمان زنگوله هایی به سنت فرقه از قبیل قهرمان خواندن و کف زدن، و هم چنین سنگین تر شدن پالان در بودجه ماهیانه!
بیاد عروسی منحوس رجوی ها افتادم. جایی که برای نخستین بار مهین مشکین فام را می دیدم. علیرغم خواهر شهید بودن، به شیوه ی تربیتی رجوی ها که مبادا طرف فکر کند کسی است. حتی با تعارف به نشستن هم مواجه نشده سرگردان بدورخود میچرخید. من بودم که علیرغم سنگ اندازی های رجوی ها در کنار همسرم نشسته بودم و از توهین آشکار به مهین مشکین فام ابراز نگرانی کرده و حتی درفکر آنک جای خویشتن به او دهم.
باری، به این ترتیب پس از آگاهی از جریان من و سکوت پیشه کردن، کمی به او رسیدند. آری، رجوی ها به این آسانی، شخصیت آدم ها را می خرند. و برای کامل کردن حقارت برابر ظالم و شقاوت در حضور مظلوم، ضمن یکی از برنامه های « تلویزیون ملی ایران رجوی!» همسرم را برای رها کردن خانواده اش آفرین ها گفت و ستود و مرا ناگزیر به گشودن سفره دلم در پیشگاه ملت ایران طی مطلب « آشیل و پهلوان نامردی » ساخت.
جالب آنکه همه لاف و گزاف پهلوان قلابی دوغ و دروغی بیش نیست که یک قطره کره هم نمی دهد. نمی گوید که خود چه کاره ی این میدان است؟ کجا کمی هم در رنج های اعضای مجاهدین شریک و سهیم بوده است؟ مگر کولی گرفتن سخیفانه از آنها و یا خوردن سهمی از مالی که به نجوای شیطانی رجوی، از والدین و دیگر عزیزان خویش ربوده و به پای الهه ی نفرت مریم ریخته اند.
رجوی برای خانواده های قربانیان رژیم چه کرد؟ آستین بالا زد و ظلم را ادامه داد که در نخستین قدم تحقیقات، لیست 90 نفره ناراضی ها منتشر شده است.
اگر منظور شرکت در سورچرانی های رجویست که مطربش برایش بخواند و مسند وزارت رجوی، جدی و واقعی چنان که کرسی رئیس جمهورش هست؟ چیزی جز خودفروشی به ارزان ترین قیمت نیست.
اگر منظور فراخوان محرومیت ورزشکاران ایرانی از حضور به صحنه بین المللی و از آن بدتر تشویق قدرت ها به بمباران و ویرانی ایران زمین است که فقط خریدن لعنت خداست.
در دنیای ضد و نقیض رجوی، پهلوان از طرفی می گوید کسی جرات بردن اسم تختی نداشت ( هرگز اسم تختی از زبان مردم ایران نیفتاد) اما در محاسبات آنچنانی برابر کردن معصومیت تختی و شیطنت رجوی، دیگر نمی گوید که چگونه رفیق شفیق تختی! به ریاست تربیت بدنی دانشگاه! فردوسی مشهد منصوب گشت و بورس آمریکا هم به گفته خودش گرفت.
ایشان هم چنین سخن از « گندم ری » می آورد. بیگمان گندم ری، اشتهای جاه طلبی او را نمی گیرد. اما اگربه مسند وزارت رجوی در خواب و خیال دلخوش کرده، نگاهی به پرونده رجوی سیاه از شکستن عهد و پیمان هایش بیندازد. اصلا به عاقبت و کوتاهی زندگی آدمی بیندیشد و از جاه طلبی خونین که گرفتار آنست، حذر کند.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا