مجاهدین خلق

گفتگوی صمیمانه با خانم مرضیه قرصی (قسمت سوم)

گفتگوی صمیمانه با خانم مرضیه قرصی (قسمت سوم)
• خانم قرصی با توجه به تجربیات و مشاهدات شما از مناسبات حاکم بر قرارگاه اشرف در صورتی که هر کدام از خانم های حاضر در قرارگاه اشرف به هر دلیلی تمایل به جدایی از سازمان و خروج از قرارگاه را داشته باشد آیا مسئولین اشرف امکان خارج شدن از قرارگاه اشرف را برای وی فراهم می کنند؟
• امکان‼ من خودم یکی از افرادی بودم که بیشترین فشار را به فرماندهانم می آوردم تا از اشرف خارج شوم و این قضیه سه سال تمام طول کشید تا جائیکه مرا به مرز جنون و خودکشی رساندند اما من مقاومت زیادی از خود نشان دادم تا بالاخره از دست آنها نجات یافتم و انگیزه مقاومت من در برابر همه فشارهای روانی و ذهنی که مسئولین قرارگاه اشرف به من وارد می آوردند در آغوش کشیدن پسرم سعید و زندگی در کنار پسرم پس از ده سال جدایی از او بود. تازه خانم هایی که در اشرف به اصطلاح ولو شده بودند و انگیزه ماندن در اشرف را از دست داده بودند که خیلی وضعشان از نظر روحی و ذهنی بد بود و غالبا محفلی شده بودند ، باندی شده بودند و مثل سابق تحت تاثیر حرف های پوچ و وعده های بی معنای فرماندهان خویش قرار نمی گرفتند.
• در واقع با سازمان مچ نبودند ؟
• بله ضوابط تشکیلات را اغلب اوقات اصلا رعایت نمی کردند نافرمانی هایی که می کردند پرخاشگری هایی که می کردند یعنی به نوعی اعتراض خود را نسبت به شرایط اشرف و مواضع سازمان اعلام می کردند ولی جرات این را نداشتند که از آنجا خارج شوند و تحمل فشارهای بیش از حد را نداشتند زیرا به خوبی آگاه بودند که باید هزینه زیادی را به جهت جدایی از سازمان به پردازند و شرایط بدی را فرماندهان برای آنان در اشرف به وجود می آوردند. مثلا سارا حسنی یکی از این نمونه ها بود. سارا حسنی یکی از آنهایی بود که اصلا نمی خواست حتی ساعتی نیز در قرارگاه اشرف بماند ولی این بیچاره را آنقدر علیرغم میل باطنی اش در اشرف نگهداشتند که شدیدا دچار افسردگی شد اصلا مریض شد اصلا همینطور که راه می رفت ، می خندید و با خود حرف می زد.
• از نظر روانی پریشان شده بود ؟
• بله در مورد سارا به انسیه که اف مرکز مقرمان بود گفتم چی شده؟ گفت: که سارا دچار بیماری روحی شده است. به انسیه گفتم بیماری سارا که اینقدر وحشتناک است چه نام دارد؟ انسیه گفت من هم نمی دانم و اما او واقعیت را طبق دستور فرماندهان بالا به ما نمی گفت. مدتی بعد سارا را به پیش مادرش در مقر دیگری فرستادند چون می دانستند که اگر همه افراد قرارگاه بفهمند سارا به لحاظ روانی قاطی کرده و اوضاع از چه قرار است دیگه اوضاع بقیه خانم ها خیلی وحشتناک می شد به همین خاطر سارا را به پیش مادرش فرستادند احتمالا اسم مادر سارا جمیله بود زیاد مطمئن نیستم. اما مادرش نیز او را کتک زده بود و بیشتر تحت فشارش قرار می داد.
• کی سارا را زده بود؟
• مادر سارا.
• به نظر شما مادر سارا به تحریک مسئولین قرارگاه او را زده بود؟
• بله قطعا.
• هیچ مادر متعادل و منطقی که بچه اش را نمی زند ؟ مخصوصا دختری که از نظر روانی بیمار نیز شده باشد ؟
• اصلا مسئولین عمدا سارا را پیش مادرش فرستاده بودند که تحت فشار مادرش قرار بگیرد زیرا آنها فکر می کردند که اگر سارا از ناحیه مادرش زیر فشار قرار گیردو کتک به خورد هیچ اشکالی نداره و اما اگر فرماندهان سارا را کتک به زنند دیگر افراد قرارگاه می گویند که او را شکنجه کردند وقتی که سارا به مادرش اعتراض می کند که چرا مدام او را تحت فشار قرار داده و کتکش می زند مادرش به او گفته بود که او هیچ کاری نمی تواند انجام دهد و به هیچ کسی نمی تواند شکایت کند چون او مادرش است. خوب این نوع رفتار و برخوردها با افراد خواهان جدایی از سازمان کاملا از سوی مسئولین و فرماندهان قرارگاه اشرف هماهنگ و حساب شده بود. و به همین راحتی نیست زنانی که می خواهند از سازمان جدا شوند امکان خارج شدن از قرارگاه اشرف را پیدا کنند. و مسئولین قرارگاه به آنها بگویند که هر کسی دوست دارد از اینجا خارج شود همه چیز مهیاست بفرمائید بیرون بروید. اینطور نیست. یعنی تا مرز آخر آدم را میکشند. تا مرز خودکشی من را کشانده بودند. من چندین سال پافشاری کرده بودم و اصرار داشتم که نمی خواهم در اشرف بمانم و چرا مرا نگه داشته اید.بعد وقتی فرماندهان من متوجه شدند که دیگه اصرار من به خروج از اشرف به اوجش رسیده و دیگه همه چیز داره خراب میشه مجبور شدند من را رها کنند وگرنه به همین راحتی افراد را ول نمی کنند و از هر شیوه ای استفاده می کنند تا بچه ها را در آنجا نگه دارند. حتی به من پیشنهاد زندگی یک نفره را می دادند که زندگی فردی در اشرف داشته باشم. آنها میخواستند به من زندگی بدهند خوب اگر واقعا میخواستند به من زندگی بدهند چرا در ابتدای ورودم به اشرف زندگی مرا گرفتند؟‼ چرا همسرم را به کشتن دادند؟‼ چرا او را به بهانه اینکه بعد از این عملیات من و او را به اروپا خواهند فرستاد به کشتن دادند؟ آنها همسرم را فرستادند عملیات و به او گفتند: برو این عملیات را بکن و بعد تو را به یکی از کشور های اروپایی همراه با همسرت خواهیم فرستاد و برایتان پناهندگی خواهیم گرفت تا مشغول زندگی خوتان شوید. اما چون همسرم نمی خواست به عملیات برود و تمایل فراوان داشت که با من به ایران و سر خانه و زندگی اش برگردد و دوباره فرزندمان را به به بیند و از پیوستن به سازمان به شدت پشیمان شده بود به این خاطر سازمان او را گول زد و با فریبکاری و دادن وعده های دروغ و اینکه تو و همسرت را به خارج می فرستیم او را به عملیات فرستاده و به کشتن دادند.
• در واقع آرام را فریب دادند؟ آرام را با وعده وعید های زندگی در اروپا و رفاه و اینکه شما بعد از عملیات از اشرف به اروپا منتقل خواهید شد ، سعی کردند با این ترفند و دروغ او را به داخل کشور و برای عملیات تروریستی بفرستند؟
• خود مسئولین سازمان خوب می دانستند که هر کس به ایران برود و عملیات را بکند دیگه برگشت ناپذیره. بخاطر همان تصوری که داشتند آرام را به عملیات فرستادند تا او را به کشتن دهند و بعد یک عمر از خونش بهره برداری کنند. و از او یک قهرمان کاذب بسازند و اگر واقعا راست می گفتند و کمی صداقت داشتند چرا رجوی در شرایط سخت و خطرناک از ترس جانش مخفی می شود و فرار می کند و نیروهای خود را تنها می گذارد روزهای جنگ امریکا با صدام را می گویم و یا در بعد از سی خرداد سال شصت که وقتی قدری اوضاع خطرناک شد رجوی و مسئولین رده بالای سازمان جیم شدند و فرار کردند اگر واقعا قهرمان شدن و خون دادن خوب است چرا رجوی و دیگر افراد رده بالای سازمان پا پیش نمی گذارند و خون نمی دهند و در اوضاع خطرناک بزدلانه خود را دور از چشم دیگران مخفی می کنند.ا رهبران و مسئولان سازمان کسانی هستند که با اغفال افراد و جوانان ساده و خام آنان را می فرستند عملیات و تا آخرین قطره خونشان از آنها استفاده می کنند و آنقدر این افراد بیچاره را به عملیات می فرستند که در نهایت آنها کشته بشوند.
• بعد هم برای سالها از آن قربانیان بهره برداری تبلیغاتی می کنند ؟
• اصلا امضا می گیرند به عنوان کسر رهایی می گویند خونت برای مسعود است نفس ات برای مریم رجوی تو حتی برای خودت نیستی این چه نوع آزادی هست؟ حتی خون من و نفس من مال خودم نیست حتی من نمی توانم لحظه ای به پسرم فکر کنم. و باید تصوراتم و رویاهایم را بنویسم و آنها را به سرعت به مسئولانم گزارش کنم حتی به خانواده ام نباید فکر کنم خلاصه تمام چیزهایی که سران سازمان در مورد اعتقاد به آزادی انسانها می گویند به هیچوجه واقعیت ندارد.
انجمن نجات شاخه آذربایجانغربی
20/3/1385

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا