پاسخ به نامه شماره دو ابراهیم خدابنده خرداد 1385

دوست عزیز، سلام:
از ای میل تو بسیار خوشحال شدم و آنرا برای سروی نیز خواندم، باید بگویم که ای میل قبلی تو و پاسخ من به آن، حسابی اشک او را در آورد و وقتی از جمیل سئوال کرد و به او گفتم که او کیست. گفت عجیب است که این هر دو از دوستان تو بودند و هر دو بنوعی به داستان زندگی تو گره خورده اند. اشاره وی به آخرین صحبت من با جمیل بود که نا دانسته وقتی منتظر من در بیکر استریت بود بمن گفت که چند تا از خواهر ها و بهمن.. اینجاهستند که یکنفر را به پاریس ببرند. (وی نمیدانست که آن یکنفر خود من هستم و فکر میکرد من هم جزو افرادی هستم که بسیج شده ام که فرد مربوطه را به پاریس یدک بکشیم ) باری من بسیار مدیون وی هستم چرا که این کمک وی باعث شد که سریعا” از محل دور شده و خود را از مهلکه نجات دهم. دوست عزیز خاطرات گذشته هر چقدر دردناک، وقتی از مهلکه میگریزی تبدیل به خاطرات خوش آینده میشوند. بنابراین قصد من از برخورد تو در جریان سعادتی و یا این خاطره از جمیل بهیچ عنوان شکل گلایه و یا شکوائیه ندارد و صرفا” یادآوری یک خاطره از یک دوست است.بهر صورت این تو و من بودیم که تسلیم آن منطق شده و با فکر و دست آزاد، اسارت فکری را پذیرا شدیم. بر عکس خیلی های دیگر من و تو مسئولیت خود در پذیرش تفکر مجاهدین را میفهمیمم و حتما” از آن پشیمان هستیم. اما من هم مانند تو علی رغم تمام شکنجه های روحی دوران مجاهدین و تاسف ازکودک اندیشی در قبول منطق مجاهدین، شبها را با وجدان آسوده به خواب میروم، چرا که وقتی با خود خلوت میکنم و خود را و خواسته های خود را صادقانه به چالش میکشم، به این نتیجه میرسم که هدف و وجدانم پاک بود و هر چه کردم با فکر ملت و مملکت و سعادت آندو بود و فکر نمیکنم در آنراه کم گذاشتم. مشگل کار هم در همین جاست که بسیاری که هنوز در درون مجاهدین هستند شبها با وجدان آسوده و با همین خیال به خواب میروند که روز دیگری را در راه خدا و خلق، با خلوص و تمامگذاری به پایان رساندند. ما در آندوران در چمبره ای از مطلق اندیشی یکسونگرانه و خوش خیالی کودکانه ای گیر کرده بودیم. اگر میخواستیم کاری برای مردم و کشور بکنیم و در زندان خود ومنافع خود محصور نشویم، راهی جز راه مجاهدین دربرابر خود نمیدیدیم. شاید بدور بودن از وطن و تنها در معرض بمباران خبری مجاهدین بودن وهمچنین بقول تو از صبح تا شب غرق در کار آب در هونگ کوبیدن هم مانع از بیداری و فهم درست جریانات و کجرویی های داخل کشور برای ما بود.
با اینحال اگر اینطور تداعی شد که من دارم از تو گلایه میکنم، پوزش میطلبم.
از…… نوشته بودی، خیلی از اینکه وی نیز نجات یافته و اکنون آزادانه در ایران زندگی میکند خوشحال شدم، کاش میشد….. نیز نجات میافت و جمع نیوکاسل جمع میشد. اگر دوباره……. را دیدی به او خیلی سلام مرابرسان و از این که در کتاب از بحثهای دوران اولیه نیوکاسل با او یاد کرده ام پوزش بخواه.
گفته بودی که مایلی اصل کتاب را بخوانی. اصل آن به انگلیسی است و بطور کامل و ادیت نشده (در نتیجه مملو از اشکالات دیکته ای و انشِِاُ ای ) در وب سایتم موجود است که میتوانی اگر دسترسی به اینترنت داری آنرا بخوانی، اگر برایت مشگل است از آنجا آنرا کپی کرده و بخوانی بگو تا آنرا با فورمت وورد برایت بفرستم. بنظرم برای تو،…… و جمیل جالب خواهد بود و حتما” میتوانید اشکلات آنرا هم دیده و بمن یاد آور شوید.
درباره پرونده قضائی ات نوشته بودی ، من بدرستی نمی توانم بفهمم که چگونه میخواهند تو و یا امثال ما و یا هر عضو مجاهدین و یا درستتر هر عضو یک کالت را در هر دادگاهی محاکمه کنند. محاکمه تو درحقیقت محاکمه گذشته مسخ شده توست و این بمثابه محاکمه یک ضبط صوت بخاطر تکرار بیانات یکنفر دیگر و یا یک آپارات بخاطر نشان دادن فیلم تکراری رهبر یک کالت است. بهر صورت امیدوارم منطق درست وفهم درست از مجاهدین بعنوان یک فرقه و نه یک سازمان سیاسی حتی با عمل کرد تروریستی تو رایاری داده و از این مهلکه رهائیت دهد.
صحبت از آزادی و مبارزات آزادیخواهانه داخل کرده بودی. همانطور که در ای میل قبلی خود نیز نوشته بودم، در خارج مفاهیم آزادی و دموکراسی بکل فراموش و تنها تبدیل به شعارهای عوامفریبانه شده اند. بنظر من یکی از رندیهای مجاهدین این بود که ماهرانه جای هدف و راه را در شعارها عوض کردند. به این معنی که سرنگونی یک دیکتاتوری خود مختار میتواند یکی از راه های رسیدن به دموکراسی و آزادی باشدو نه هدف. اصولا” از کی تا بحال خراب کردن بخودی خود، بدون خواست ساختن بنای دیگر بجای آن، هدفی مقدس بوده و یا شده؟ اما مجاهدین گام به گام ماهرانه جای این دو لغت را عوض کرده و نه تنها برای خود و هواداران خود بلکه برای اکثریت ایرانیان خارج از کشور سرنگونی رژیم را هدف قرار دادند. غافل از اینکه ما یکبار اینکار را در بهمن 57 کرده و سر دیکتاتوری را جهت تحقق دموکراسی و آزادی و استقلال زده ایم. بعد از آن ما میبایست این مفاهیم را مردمی میکردیم تا مردم راه خود را یافته و به هدف غائی خود گام به گام رسیده و خود نگهدار آن گردند.
بنظر من بیسوادی در عین خود علامه بینی یکی دیگر از دردهای بی درمان خارج از کشور است. نگاه به بالا و تصور اینکه گوئی تغییر هر چیزی تنها و تنها از بالا میسر است و تصور غلط از ایده وارداتی انقلاب، آنها را به آنجا کشانده که گوئی تا به قیامت ملت ما باید دائما” انقلاب کرده دیکتاتوری را برداشته و دیکتاتور دیگری را بجای وی نشانده و دائم اینکار را تکرار کرده تا شاید بر اثر شانس به امام زمانی برسند که خیر خواهانه و با ایجاز حکومت عادلانه را بر پا نماید. آنها نمیدانند که حتی در انگلیس بعد از جنگهای داخلی و حکومت کرامول هنوز ملت انگلیس پنجاه تا صد سال را میبایست پشت سر میگذاشت تا ملت حق خود را فهمیده و بنوعی دموکراسی میرسید. و یا در فرانسه مردم انقلاب کرده میبایست دوران وحشت روبسپِیر و دیکتاتوری مطلقه ناپلئون و لوئی و ناپلئون سوم را پشت سر میگذاشتند تا به نوع نزدیک جمهوری امروزه میرسیدند. آنها حتی توجه ندارند که اگر مردم پروسه آمادگی و فهم خود گردانی را پیدا نکنند چگونه بسهولت دموکراسی شان دچار بلای فاشیسم همچون آلمان نازی و ایتالیای موسیلینی میگردد. آری امروزه جمعی از ایرانیان در خارج یا براحتی گرفتار فریب مجاهدین میشوند که خود را یگانه نیروی داری تشکیلات لازم جهت سرنگونی وانمود میکنند و یا گرفتارکسانی میشوند که گوئی بوی کباب سرنگونی توسط امریکا را شنیده و بدنبال سهم آتی خود هستند. غافل از اینکه این بو نه بوی کباب بلکه بوی خر داغ کردن است. خر داغ کردنی که اگر عملی شود همچون عراق داغش بر تن همگان ما تا به ابد خواهد ماند.
بنا براین اگر امیدی برای حرکت ما بسمت نوعی از آزادی و دموکراسی شرقی باشد مطمئنا” این امید از داخل نشئه گرفته و در آنجا رشد خواهد کرد. گفتم آزادی و دموکراسی شرقی چرا که من معتقد نیستم که آزادی و دموکراسی ای که ما امروزه در خارج میبینیم ایده آل ما و حتی خود غرب باشد. و بد بختانه می بینم که شرقیان غربی شده همچون کاسه ای داغتر از آش معبود این بت جدید زمانه شده اند.
گفته بودی که آیا میشود در خارج از سازمان بدنبال همان ایده آلهای اولیه بود؟ باید بگویم که اگر امیدی باشد در واقع در خارج از سازمان است چرا که در داخل آن انسان نه تنها از مقام آرمان خواهی و انسانیت سقوط کرده، بلکه حتی نتوانسته خود مختاری حیوان گونه خود را نیز حفظ کند و کم کم تبدیل به ماشین و یا همان ظبط صوت و آپاراتی که گفتم شده است.
البته امروزه من به این نتیجه رسیده ام که نه تنها ما بلکه روشنفکران نسل قبلی ما، حتی افرادی مانند شریعتی بدرستی مفهوم شعارها ی خود را نمیدانستند و همچون امروز، تنها غرق در یافتن راهی جهت تخریب بودند تا ساختن و اینکه چه میخواهند بجای تخریب شده بنا نمایند. در نتیجه من امروزه بجای هر چیز جستجوگر و سئوال کننده هستم و سئوالم اینستکه بدرستی باید بدنبال چه بود؟ و یا بهتر بدنبال فهم پنج مقوله هستم و معتقدم که این پنج مقوله باید همچون اسبان یک ارابه که شاید بشود آنرا ارابه تکامل جامعه ما نامید، حرکت متعادل و هماهنگ کرده تا که جامعه بتواند به ایده آل نسبی خود رسیده و هدف آتی خود را بیابد. این پنج مقوله از نظر من عبارتند از 1- استقلال، تمامیت ارضی و امنیت ( که امروزه آنرا اساسا” در محور استقلال فرهنگی میبینم) 2- آزادی ( که بیشتر دوست دارم آنرا اختیار بنامم تا آزادی که بنظرم ترجمه غلط فریدام است.) 3- دموکراسی ( که مجدادا” لغتی نا درست است اما شاید هنوز لغتی که بتواند جایگزین آن شود را نیافته ام) 4- فرهنگ ایرانی ( که تا حدودی با سروش هم عقیده هستم که چه بخواهیم و چه نخواهیم امروزه ترکیبی است از اسلامی – ایرانی و گرفته هائی از فرهنگ غربی است.) 5- پیشرفت مادی جامعه. در خصوص این پنج مقوله حرف بسیار است که اگر خدا یاری دهد شاید روزی بتوانم تحقیقم را کامل کرده و آن را برشته تحریر در آورم.
از…….پرسیده بودی. بعد از مصاحبه من با رادیو فرانسه با من تماس ای میلی گرفت و گه گاه با هم در تماس هستیم………ویا یکی از دوستان وی در وب سایتم پیام گذاشته بود که متاسفانه چون ای میلش غلط بود نتوانستم با او تماس بگیرم. از…….. خبری ندارم اما دوستی میگفت کتابم را خوانده و تعریف کرده.
دوست عزیز سرت را درد آوردم امیدوارم که کارهایت هر چه سریعتر درست شود و بتوانی آزادی فیزیکی خود راهم بدست آوری. موفق باشی قربانت مسعود.

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن