پاسخ به نامه شماره سه ابراهیم خدابنده خرداد 1385

دوست عزیز سلام:
ای میل محبت آمیز تو مثل همیشه زمانی رسید که بیش از هر زمان دلم میخواست حرف دوستی را شنیده و با دوستی اختلاط فکری کنم. مطمئن باش که احساسی که در نامه ات بیان کرده بودی متقابل است. بقول قدما دل به دل راه دارد.
دوران انقلاب را بخوبی به یاد میآورم و همچنین همسرت را و مادر بسیار مهربانش را که در آندوران بسیار کمک ما بود و همچنین خاطره پوستری که با هم چاپ کردیم و جلساتی که در آندوران با کمک یکدیگر برگزار میکردیم. آندوران گذشت و خوشحالم که میشنوم که با خانواده ات در اینجا در تماس هستی و موفق شده ای آنها را از نزدیک ببینی. لابد تو هم مانند من وقتی برای اولین بار با هویت خودت دخترت را دیدی همان احساسی را کردی که من وقت دیدن سروی کردم. در آن لحظه است که آدم بیکباره از یک خواب طولانی بیدار میشود و میفهمد که سالیان طولانی ای را در رویا، خواب و یا بیهوشی بسر برده و باید مجددا” پا بعرصه وجود گذاشته خود و دنیا را مجدادا” مورد شناسائی قرار دهد. لابد احساس تو هم مانند من، همچون جوانی کنجکاو است که میخواهد بداند و بفهمد که چه شد و چرا اینچنین شد؟ کتابی را که جهت ترجمه در دست گرفته ای، بیش از هر چیز نشانگر این جستجوی مجدد توست. متاسفانه هنوز وقت نکرده ام ترجمه ترا بخوانم گرچه انگلیسی اش را نیمه خوانی کرده ام. من نیز سالیان اول جدائی بسراغ کتابهای کالت رفته و تعدادی از آنها را خوانده و چند فیلم جالب هم از آنها دیدم که اگر زمانی به اینجا آمدی شاید دوباره آنها را با یکدیگر ببینیم. من هم بدنبال نمونه های مربوط به سازمان رفتم، اما بزودی دریافتم که شاید کار بی فایده ای باشد از طرفی فاکت و نمونه آنقدر زیاد است که گوئی بخواهی با فاکت ثابت کنی که خورشید خورشید است. از طرف دیگر برای که؟ متاسفانه فهم فرقه و مشگل آن، بسی فراتر از مشگل عدم درک و فهم آن است. مسئله یک مشگل فرهنگی است. چندی قبل جوانی شروع کرد با من از طریق ای میل مکاتبه کردن که میخواهد کاری کند و”مردممان را نجات دهد” و راهی جلوی خود نمیبیند مگر مجاهدین و از من صلاح و مصلحت کرد. من بحث کالت را برایش کردم. بعد از 7-8 ای میل دیدم که هر چه میگویم گوئی مجاهدین برایش جذاب تر میشوند تا رسوا تر. با خواهرم صحبت میکردم که گوئی بشدت جذب فرقه ای از دراویش شده و شیفته یوگا. به این فکر فرو رفتم که جدا از جاذبه های سیاسی مجاهدین و مد بودن مخالفت با دولت در خارج از کشور عامل دیگری افراد را بسمت کالت میکشد عاملی بسیار قوی که محدود به زمان و مکان نمیشود. گوئی انسانهای بالغ و عاقل هم بطور نا خودآگاه نیاز کودک، به قنداق محکمی را دارند که درعین به بند کردن آنها نوعی احساس اطمینان خاطر به آنها بدهد که در فضا و زمان به حال خود رها نیستند.
اما بخصوص در فرهنگ ما، با تاکیدات مکرر مذهبی، فرهنگی، ادبی و اخلاقی آن بر نفی خود و از خود تهی شدن تو چگونه میخواهی قبح فرقه را نشان دهی. فهم کامل فرقه بنظرمن جدا از یک حرکت کارشناسانه و تحقیقگرایانه و روانکاوانه فقط برای افرادی میسر است که از آن عبور کرده و درد و قبح آنرا از نزدیک لمس کرده باشند و یا به یک درجه ازفهم و معلومات بالاتر رسیده باشند. بنظرم تو هر چه بکنی بازانسانهائی پیدا میشوند که حاضرند آزادی و اختیار خدا دادی خود را به بهای زر و یا زور و یا در این مورد خاص بخاطر احساس تعلق و تکیه به ستونی بفروشند. بنابراین من حرکت خود را بسمت دیگری کشاندم. ازبحث درباره جاذبه ها و دافعه های فرقه گذشتم و به فکر وبحث درباره انگیزه های سیاسی و انسانی مجذوب کننده سازمان پرداختم. این روزها بدنبال لغاتی زیبا وسحر آمیز چون اختیار، آزادی و دموکراسی هستم که ما را سحر کرده و چون بره ای رام به مسلخ گاه سازمان برد. وقتی طرح تحقیق خود را با یکی دو پرفسور دانشگاهی مطرح کردم، هر دو بنوعی آب پاکی را روی دستم ریختند و گفتند که کاری که میخواهی بکنی کار یکروز و دوروز نیست و اگر تنها بخواهی بسراغ آن بروی حداقل باید 7-8 سال تمام وقت روی آن کار کنی. این نظر واقعی آنها بعد از مطالعات اولیه برای چند ماهی مرا به حالت بلاتکلیفی برد بخصوص که ما در خارج از کشور با مشگل دیگری هم روبرو هستیم که احتمالا” محققان داخل با آن آشنا نیستند. برای بیان آن باید از این قصه پرش کرده و به بخشی دیگر از نامه ات بپردازم. پرسیده بودی که چرا به وب سایتم نمی پردازم و آنرا به روز نمیکنم. واقعیت اینستکه وقتی آنرا طرح کردم با این اندیشه بود که نتیجه تحقیقاتم را بصورت سلسله مقالاتی بیرون بدهم که شاید هم مورد نقد واقع شوند و هم شاید در جریان حرکت آن با افراد علاقه مند دیگری هم روبرو شده و از آنان نیز کمک بگیرم. از تو چه پنهان به چند نفر از دوستان گفتم که چه میخواهم بکنم. اما دیری نگذشت که با واقعیت تلخی روبرو شدم، و آن بلای سانسورو اندیشه یک بعدی بودن انسانها بود. گوئی میخواهم با حرکت و فکر خود آب تطهیر روی خطا های حکومت بریزم و به عبارتی گوئی دارم از سازمان بسمت رژیم حرکت میکنم. در نتیجه افکارخود رابه آنها گفته و آنها را بخود گذاشتم که هر چه میخواهند درباره من فکر بکنند. آری دوست عزیز در خارچ از کشور تنها یک لغت مشروع برای صحبت وجود دارد و آن سرنگونی است. درچارچوب این لغت تو مجازی از هر چیز دیگر سخن بگوئی ولی وای اگر بخواهی آنرا زیر سئوال ببری و بپرسی سرنگونی برای چه؟ و بوسیله چه کسی و چگونه؟ و از کجا معلوم که نفر و یا گروه بعدی بهتر از چیزی باشد که فعلا” داریم؟
بنابراین مدتهاست که دراین برزخ گیر کرده ام که تنها هستم و درقطع از مردم، در داخل کشور، شنونده و یاری دهنده ای ندارم. بنابراین برای چه و برای که؟
اساسا” در خارج فقط حرکت منفی مشتری خاص خود را دارد. فحش به سازمان بده و جداشدگان از مجاهدین و بسیاری از سیاسیون و حتی ایرانیان خارج از کشور برایت هورا میکشند. و فحش به رژیم بده و بقیه جماعت برایت پیغام زنده باد حواله میدهند. همه علامه دهراند و گوئی نیازی به فهم و دوباره نگری و یاد گیری پایه ها ولغات فریبنده اساسی را ندارند. دراین میان اقوام و دوستان خوب و نزدیک هم به انواع مختلف بمن یاد آور شده و میشوند که هر چه تا بحال بخاطر آرمانها و آرزوهایت کرده ای بس است و باید بفکر”خود” و زندگی و زر و زور باشی. چند روز قبل با دوستی صحبت میکردم و میخواستم اورا به جلسه ای درباره موضوع اتمی دعوت کنم که بیاید و بشنود. سخنران جلسه هم تازه کسی نبود که بتوان آنرا هوادار رژیم خطاب کرد، با اینحال فقط به جرم اینکه طرف در ایران زندگی میکند گوش دادن به حرف وی حرام بود و وی شروع کرد اما و اگر آوردن و در دنباله آن شروع کرد به من درس زندگی وشیوه پول درآوردن و ازدواج کردن و…. را دادن.
دوست عزیز میدانی وقتی من در کتابم صحبت از صفر بودن کردم، آن یک لغت واقعی و نه یک شعار بود. براستی سازمان ما را از همه منجمله خودمان، خدا و خلق قطع کرده و به”رهبری” وصل کرده بود. و وقتی ما از”رهبرِی” سازمان قطع شدیم براستی در خلاء ای دردآور سرگردان شدیم. بعد از سازمان بسختی میشود به خود وصل شد و دوباره اتکای بنفس از دست داده را بدست آورد چه برسد وصل به خدا و خلقی که از آن بطور فیزیکی هم جدا هستی. باری این دردهای اینجاست و این پاسخ به اینکه چرا در اینجا غیر اززندگی برای خود از یکسو و فحاشی و لودگی و خود شیرینی برای این و یا آن از سوی دیگر کار جدی ای نمیتوان کرد.
گفته بودی که بی اطلاعی درد خارج است. کاش اینطور بود. قبول دارم که باز کردن راه برای مسافرت به داخل برای مدتی به سازمان و بقیه دشمنان کشورمان ضربه ای وارد کرد و خشم آنها را برانگیخت. بگونه ای که بسرعت دستورالعملهای تشکیلاتی دال بر خائن بودن دیدار کنندگان داخل را صادر کردند. اما آنها بسرعت با واقعیت دیگری روبرو شدند و از مواضع گذشته خود فاصله گرفتند. درد ندانستن نیست، درد نخواستن به دیدن و دانستن است. واین دردیست بی درمان.
من نامه های تو و پاسخ های خودم را به…….میدهم که بخوانند و در جریان باشند اما با…. و بقیه در رابطه نیستم و راستش را بخواهی نمیدانم بغیر از مخالفت با سازمان در چه نقطه فکری هستند.
باری بار دیگر امیدوارم که مشگلاتت هر چه زودتر به پایان رسیده و بتوانی زندگی نوئی را آغاز کنی. قربانت مسعود

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن