اعضاء جداشده از فرقه رجوی

تبعیض در باصطلاح جامعه ی بی طبقه ی توحیدی رجوی

با عرض سلام خدمت هموطنان عزیز

هنگام ورود به فرقه ماشش نفر بودیم که به محلی بنام ورودی در داخل پادگان اشرف برده شدیم. اول که وارد می شوید باید ورودی بروید بعد طی دوره ای به نام پذیرش در این باصطلاح ورودی به مقر می روید.

در این دوره اولیه، اول آموزش تشکیلاتی شروع می شود اکثر حرفها و بحثهای اونها این بود که در فرقه تبعیضی وجود ندارد .لباس یک شکل ودرجه وقپه نداریم وظروفی که با آن غذا می خوریم مثل لیوان وسینی وقاشق یک شکل است .حتی وسایل فردی چه خواب وپوشش هم یک شکل است .خب اول این حرفها را باور کردیم همه ی ما از ایران اومده بودیم ویک شکل بودیم واز بچه های فرقه کسی با ما نبود که تبعیض را ببینیم.

مالک بیت مشعل

وقتی آموزشهای مابصورت فشرده ( چون جنگ دوم آمریکا با عراق داشت شروع می شد و اینها می خواستند هرچه زودتر ما را ترخیص و به یگانهای باصطلاح رزمی بفرستند) یعنی هم تشکیلاتی وهم رزمی وهم انقلاب مریم قجر هم بود، تمام شد . ماکه به مقرات رفتیم جنگ دوم امریکا وعراق شروع شد که مااین دوران را در بیابانها گذراندیم.

بعد از پایان درگیری و آرام شدن نسبی اوضاع برگشتیم به همان پادگان اشرف لعنتی واین بار وقتی ما را سازماندهی کردند من با بچه های فرقه که پدراشون یا مادرشون یا کس وکاری در فرقه داشتند وتوی این فرقه بزرگ شده (که بهشون می گفتند ملیشای سازمان)با آنها هم مقر شدیم.

اوقاتی که برای کار( بیگاری) جمعی یا پروژه ساختمانی یا کارهای دیگه می رفتیم حتی یکی از این بچه ها با ما نمی آمد! یک بار یکی از نفرات که چند سال از من جلوتر آمده بود وناراضی بود (قصد برگشت داشت وبرگشت ایران) در پاسخ تعجب من به طنزگفت: آخه اونها بچه های سازمان هستند عزیز دوردونه اند نمیاند توی این گرما برای تو کار کنند. گفتم یعنی چی؟

گفت آخه اینها بچه هاشون را در دفترها وآموزشهای کامپیوتر وچیزهای دیگه میزارند ونفراتی که بچه ی سازمان نیستند مثل منو تو باید توی این گرما کار کنیم. من اولش باور نکردم وچون می دونستم این می خواهد برود فکر کردم بخاطر اینکه ناراضیه داره این حرفارو میزنه.

چون آشنایی نداشتم مخم را اساسی پر کرده بودند. وهرکس حرفی می زد یا باور نمی کردم ویا با او مخالفت می گرفتم که اینطور نیست.
بعد چند ماه یکی از بچه های میلیشا با من رفیق بود .گاهی اوقات پنجشنبه می نشستیم توی پارک مقر وصحبت می کردیم ومن در حرفهای او نکات جدیدی میدیدم که با تمام آنچه بما گفته بودند فرق داشت!

انگار چشمم داشت باز می شد که نکنه حرفهای اون رفیقم درست باشه؟

مثلایک باربچه ی فرقه اومد وگفتم که امروز کجا بودی؟ کارت کجا بود؟

گفت: کار من مشخص هستش وهمیشه اونجا کار می کنیم.
گفتم ثابت هستی؟
گفت: اره الان چند سال هستش که توی این کار هستم.
گفتم: مگه مثل بقیه نیستی که پنجشنبه ها تعطیل می کنند وبه کار جمعی می آیند؟

با لحنی نیش دارگفت؟ من وکار جمعی؟ این کار برای امثال من نیست من شرط کرده و بهشون گفته ام هیچگونه کا ر دیگر بغیر این کار نمی رم وکار نمی کنم.

وقتی این حرف را زد چشمم باز شد حتی به لایه ی بالا که ام جدید بودند هم نگاه می کردم به نفراتی که اسیر بودند وبهشو ن آوردگاهی می گفتند با نفراتی که از خارج یا هوادار فرقه بودند خیلی فرق میذارند وعزت واحترامی که به اونها می ذارند با بچه هایی که اسیر بودند زمین تا آسمان فرق می کند.

مثلا به آنها نیرو می دادند یا مسئولیت خوب وعالی می دادند ولی به نفرات دیگر کارهای یدی و بقولی سیاه می دادند.
احساس دیگری پیدا کرده بودم بیشتر به بچه های فرقه نگاه می کردم که بلاخره کارشون چی هست؟ومسئولیت آنها چی هست؟ و وقتی نگاه می کردم همه یک طوری مسئولیتی در درست دارند که در تابستان سرمایش و درزمستان گرمایش برایشان حل شده و راحت کار می کنند یعنی در یک اتاق که کامپیوتر براشون گذاشته بودند وحتی بعضی از همین بچه هاشون لب تابهای خصوصی داشتند که بازهای کامپیوتری گذاشته بودند وبازی می کردند وما نگاه می کردیم!!

هرچه می گذشت بیشتر شکاف می دیدم. به لایه ی بالاتر یعنی اف آ که مسئولین یگان بودند بازهم دیدم به کسانی که از ایران آمده بودند یک نگاه وبه اونهایی که از خارج آمده بودند نگاه دیگر می کردند ومسئولتیهاشون فرق می کند.

به اونهایی که از ایران آمده بودند می گفتند که شما بدهکار سازمان هستید! زیاد زنده ماندید وتوی این چند سال دیر آمدید، شما باید این را جواب بدهید، وبا همین سلاح دهن نفر را می بستند.

در یکی از نشستها نفری که اسیرقبلی بود وچنین تبعیضی را می دید به خود رجوی ملعون گفت که همچنین چیزی را احساس می کند والبته گفت تحلیل ذهنی من است. رجوی شروع کرد به بحث کردن وخلاصه چنان بحثی کرد که حد وحساب نداشت. امابرای نفری که این سوال را کرد وصحبت کرد در مقر نشست گذاشته شد که درک ودریافتش را بگوید و….این نشست درک ودریافت تبدیل شد به نشست انتقادی به این نفر بیچاره که گفت احساس می کنم تبعیض وجود داره. حدود بیست وپنج نفر بودیم که نصف اونها انتقاد کردند نه فقط بگویند انتقاد به این نفر داریم که این حرفها رو زد نه خیر، حرفهای خیلی ناجور که تو بریده هستی حرفات بوی زندگی طلبی میده وذهنت پر از زندگی طلبی هستش که اینطور حرف میزنی.

من که خیلی بهم ریخته بودم دست بلند کردم ومسئول نشست گفت بگو منم گفتم این حرفا وانتقادات کلا غلط واشتباه هست .نفر داره با مسئول نشست بحث می کند اگر حرفش ایراد داشت اول مسئول نشست بهش می گفت حرفت غلط است ولی مسئول نشست چیزی نگفت وجواب داد .

بعد از نشست مسئول نشست که عسکر بود صدام کرد و گفت ازت انتظار نداشتم که روبروی جمع بایستی .من گفتم الان بلند میشی چند حرف تند به نفر میزنی که خودشو پیدا کنه فکر نمی کردم که تو پشت اون بیایی .

منم بهش گفتم عسکر ببین (آن وقتها میگفتم برادر مسعود )گفتم خود مسعود گفت هرکس حرفی چیزی بحثی داره میتونه بیاد وحرفش رابزند وجواب بگیرد چه سیاسی چه تشکیلاتی چه ایدئولوژی بیاد پشت تریبون .وقتی که شما بعد نشست اینطوری با نفر برخورد میشه مگر دفعه بعد حرف میزنه وحتی اگر حرف داره نمیزنه .آخر حرفایی که بهش زدن باور کنید به کسانی که می خواستند بروند بهشون این حرفارو نزدیم .عسکر گفت مثل ا ینکه واقعا پشت اون هستی مذاکره باتو بی فایده است .که من گزارش نوشتم ودادم ولی خب فایده ای نداشت. ومثلا چه رسیدگی کردند؟ تازه به نفر گفتند پروژه بنویس وفاکتهای تبعیض را در جمع بخوان.

وخیلی موارد دیگر که اصلا نمی شد حرف زد واگر حرفی زده بشه باید جوابگوی جمع می شدی یعنی جمع را دشمن همدیگر می کردند.
واز طرف دیگر چاره ای جز صبر وتحمل نداشتم وتنها چیزی که آخرش برای خودم بستم باید صبر کنم وتحمل کنم تا فرجی بشود که شکر خدا فرج شد واز این فرقه ی کثیف خلاص شدم والان در آزادی کامل دارم زندگی می کنم.

مالک بیت مشعل ، تیرانا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا