سالهای بردگی من با تروریستها

آن سینگلتون در یک خانواده معمولی در یورکشایر بزرگ شد، اما در اوایل دهه 20 از عمرش عضو یک سازمان تروریستی بود که بمبگذاران انتحاری را در عراق جذب میکرد.

بیلی بریگز گزارش میدهد

در سال 1992، آن سینگلتون در صحرای عراق بود و مجاهدین خلق نحوه شلیک با کلاشینکف را به او تعلیم میدادند. یک سال از جنگ اول خلیج فارس گذشته بود و «آن» عضو سازمانی بود که برای سرنگون کردن دولت ایران با توسل به زور فعالیت میکرد.

او میگوید: "من در صحرا بودم، یک یونیفرم نظامی به تن داشتم، بدون گذرنامه و پول. هرگز در زندگیام آنقدر احساس آزادی نکرده بودم. اما جالب اینجا بود که من در وضعیت بردگی مدرن قرار داشتم. من از نظر روحی به مجاهدین زنجیر شده بودم."

15 سال بعد، «آن» چهل و هشت ساله، در حالی که در خانه خود در «لیدز» نشسته، قصد دارد گذشته خود را علنی کند تا شاید اخطار آشکاری باشد مبنی بر این که جذب در سازمانی که توسط اتحادیه اروپا، امریکا و کانادا به عنوان جنبش تروریستی طبقهبندی شده چیزی است که میتواند برای هرکسی رخ دهد.

در شرایط کنونی، با وجود فرقهها و هستههای تروریستی رادیکال در بریتانیا، «آن» تلاش میکند هشیاری نسبت به نحوه اثرگذاری گروههای افراطی بر مردم را افزایش دهد.

زندگی کنونی وی، در یک خانه سهخوابه به عنوان برنامهنویس رایانه و مادر یک پسر شش ساله، را نمیتوان از زندگی قبلی- که در آن وی خود را برای جنگ آماده میکرد و مرگ بیگناهان به عنوان ابزار قابل توجیه برای رسیدن به هدف را پذیرفته بود- جدا کرد.

«آن» که همکاریش با افراطیون متعصب از زمان جابجاییش از یورکشایر به دانشگاه منچستر به منظور مطالعه انگلیسی آغاز شد، میگوید: "من فکر میکردم که ناجی دنیا هستم و حاضر بودم هرکاری برای مجاهدین انجام دهم. من آنان را پرستش میکردم." دوست پسر وی در آن زمان، یک ایرانی به نام علی بود که به مجاهدین خلق علاقه داشت و چیزی که «آن» را گول زد مخالفت گروه با رژیم آیتاله خمینی پس از انقلاب سال 1979 بود.

او میگوید: "دانشگاه منچستر خیلی سیاسی بود و من در میتینگهای مجاهدین شرکت میکردم. حتی نمیتوانستم بفهمم که رهبر در فیلمها چه میگفت اما کاملاً مبهوت شده بودم."

مجاهدین در سال 1965 تشکیل شد تا ایران را از "سرمایهداری، امپریالیسم، نروهای اسلامی مرتجع و استبداد" آزاد کند و در اوایل دهه 1970، گروه مبارزه مسلحانه را شروع کرد و بعداً به عراق پناهنده شد، و همراه با صدام حسین علیه دولت ایران میجنگید.

تلقین فکری «آن»، تغییر دین و تسلیم به سازمان چیزی بود که به تدریج در مدت حدود 10 سال اتفاق افتاد، و اثرات ظریف همتایان مجاهد «آن» سرانجام به دور شدن او از کار، دوستان و خانوادهاش منجر شد.

او اکنون مجاهدین را یک فرقه میداند و میگوید که شیوههای اثرگذاری روانی آنان توسط خیلی از گروههای دیگر در جهان آزموده شدهاند، و برخی از آنها حتی شبیه به برخی از تاکتیکهایی هستند که فروشندهها برای فروش "مالکیت زمانی" به کار میبرند.

او میگوید: "این کار زمان زیادی میبرد و آنان خیلی زیرک هستند و از فشار همسان استفاده میکنند. آنان از پیامهای ناهشیارانه و از فنون کنترل ذهن استفاده میکنند. آنان باعث شدند من تسلیم رتبه بالاتر، رهبرشان، بشوم. آنان باعث شدند تعهدات مالی بپذیرم. من از همه دوستان و خانوادهام میخواستم که برای اهداف مختلف که همگی دروغهای آشکار بودند پول اعطا کنند.

آنان جای خانواده و روابط شما را میگیرند و وادارت میکنند همه ارزشهای قدیمی خود را رد کنی."

«آن» میگوید، در سال 1985، مسعود رجوی به رهبری مجاهدین درآمد و گروه را از یک گروه سیاسی به یک فرقه تبدیل کرد.

او با زنی به نام مریم ازدواج کرد، که نقشش تشویق زنان به شکستن کنترل مردانه بود، و «آن» تمام وقت آزاد خود را برای مراقبت از کودکان اعضا، آشپزی، گوش دادن به اشعار و موسیقی انقلابی صرف میکرد.

«آن»، که کاملاً متقاعد شده بود که بخشی از یک مبارزه مسلحانه برجسته است، میگوید: "من فکر میکردم آنان مردمی از رده بالاتر هستند." او حتی پوسترهایی از شهدا، بمبگذاران انتحاری و زنان مسلحی داشت که با آنها دیوارها را تزیین کرده بود.

در سال 1989، «آن» از علی- که دیگر با گروه کاری نداشت- جدا شد و به لندن رفت تا بیشتر در فعالیتهای مجاهدین شرکت داشته باشد.

در طول این مدت، او در خانهای امن در «فینچلی» با فعالان ملاقات میکرد و، وقتی گزارشگر حقوق بشر سازمان ملل در سال 1990 از ایران دیدن میکرد، همه آنان دست به اعتصاب غذا زدند تا او را وادار کنند از دولت ایران درباره زندانیان مجاهدین سؤال کند.

او میگوید: "در هنگام اعتصاب غذا از خود بیخود بودم و احساس میکردم که فوق بشر هستم انگار که از انسان بودن عادی فراتر رفته بودم. کمی پس از آن از کارم بیرون آمدم و تمام وقت به خدمت گروه درآمدم.

درمورد هیچ چیزی سؤال نمیکردم. فیلمی از یک بمبگذار انتحاری را نشانم دادند که خودش را در کنار یک آیتاله در ایران منفجر میکرد. در ابتدا، وحشتناک بود و تکان دهنده، اما فیلم را چندین بار برایم نمایش دادند و هر بار کمتر ناراحت میشدم. آخر کار، دیگر یک ذره هم ناراحت نمیشدم."

در آن زمان «آن» بندرت والدینش را ملاقات میکرد و با همه دوستانش قطع رابطه کرده بود. او حتی خاطراتی را که از کودکی نگه داشته بود، به عنوان نماد مخالفت با گذشتهاش، علنا سوزاند.

او میافزاید: "اگر رهبر میگفت خودت را بکش، میکشتم."

در سال 1992، از «آن» خواسته شد برای تعلیمات نظامی به عراق برود. به عنوان عضو یک مبارزه مسلحانه، میدانست که چنین چیزی ممکن است لازم باشد و مقاومت نکرد، و حتی گذرنامهاش را هنگام رسیدن به صحرا به مجاهدین تحویل داد.

او میگوید: "هیچ حقوق بشری نداری، ملیت نداری، صرفاً یک مجاهد هستی."

«آن» میافزاید: "من کمپ را دوست داشتم و از اطاعت از دستورات احساس آزادی میکردم چون همه مسئولیت برای خودت را از دست میدهی. من احساس یک بچه را داشتم و فکر میکردم که اگر به آنان اعتماد کامل داشته باشم، همه چیز روبراه است."

اما در سال 1993، پس از آن که به همه اعضا گفته شد که ازدواج ممنوع است و همه زوجها باید طلاق بگیرند، «آن» نسبت به گروه مردد شد. در آن موقع او با همسر کنونیاش مسعود، یکی دیگر از اعضای فریب خورده، ملاقات کرد و در سال 1996 آنان تصمیم گرفتند که گروه را ترک کنند.

این که مجاهدین دائما با آنان در تماس بودند، در ابتدا کار همساز شدن با جامعه را برایشان خیلی دشوار میکرد و سه سال طول کشید تا آنان به طور کامل از گروه جدا شوند و از آنچه تجربه نموده بودند بهبود یابند.

او میگوید: "ما هر دو مسلمان هستیم اما بعد از خروج از گروه حتی بیرون میرویم و مشروب میخوریم تا «نرمال» باشیم. این که بتوانی باز هم برای خودت فکر کنی جالب است و ما مثل بچههای کوچک بودیم که کارهایی میکنند مثل رفتن به سوپرمارکت و انتخاب غذای خودمان."

در سال 1999، «آن» و مسعود متونی را در «مرکز اطلاعات فرقه» پیدا کردند و پی بردند که فنون فرسایش روانی به کاررفته توسط مجاهدین همگی شناخته شده و فهرست شده بودند، و آنان اکنون با یکدیگر تلاش میکنند به دیگران هشدار دهند که هرکسی نسبت به این گروهها نفوذپذیر است.

او میگوید: "به مردان جوان در «وست یورکشایر» نگاه کنید که هدف سازمانهای تروریستی قرار میگیرند.

مردم در سراسر بریتانیا باید بپرسند مشکل مردم در «وست یورکشایر» چیست. مردم اینجا هیچ مشکلی ندارند، فقط موضوع این است که افراطیون آنجا هستند و با استفاده از همان شیوههای ازموده شده مجاهدین و خیلی دیگر از فرقهها و جنبشهای فعال در جهان افراد محلی را جذب میکنند.

اثرگذاری روانی میتواند برای هرکسی در هر زمانی اتفاق بیفتد. اگر خوش شانس باشید، کارتان به «مالکیت زمانی» میکشد.

اگر بدشانس باشید، خودتان و مردم بیگناه را در مترو منفجر میکنید."

یورکشایر پست / 31 ژانویه 2007

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.