پاسخ مسعود بنی صدر به نامه علی قشقاوی

علی عزیز؛ با سلام به تو دوست عزیز، آخرین نامه، یا بهتر بگویم، آخرین بخش خاطرات تو از انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین را چندی قبل دریافت کرده و آنرا با علاقه فراوان خواندم، قبل از هر چیز دیگر من یک تشکر به تو بدهکارم، نه فقط بخاطر نامه های محبت آمیزت و آموزشهایت به من درباره مراحلی از دوران مجاهدین که من در آنها حضور نداشته ام، بلکه بدلیل بخشی از نامه ات به آقای بهار ایرانی و تحلیلی که از مقاله ای درباره انقلاب ایدئولوژیک داده بودی. داستان از این قرار است که من نیز همان مقاله را از چند دوستی دریافت کرده بودم و آنها نیز مرا تشویق به خواندنش و نظر دهی درباره آن کرده بودند. از تو چه پنهان هربار که خواستم آنرا بخوانم، تا چند صفحه پیش نرفته به این میرسیدم که همان حرفهای مجاهدین را که خود زمانی، مسحور در دستگاه فرقه ای آنان، بخورد بیچاره خلق الله میدادم را دارم دوباره میخوانم، نه حتی در شکلی دیگر، بلکه در همان شکل معمول آن که معمولا" خریداری جز هواداران مجاهدین، و باورنده ای جز آنان نیز ندارد. هر بار با خود فکر میکردم که خوب شاید این جناب حرف تازه ای داشته باشد و ازانصاف بدور است که من آنرا نخوانده به قضاوتش بنشینم. اما وقتی نامه تو را خواندم و دیدم تو دوست خوب این زحمت را کشیده و گوئی تا به آخر آنرا خوانده ای، نفسی راحت کشیدم و این یکی را از چک لیست کارهای نکرده خود حذف کردم و به همین علت احساس کردم یک تشکر به تو برای صرفه چند ساعت در وقت خودم بدهکارم.

واقعیت اینستکه من هر لحظه ای را که به مجاهدین و فکر به آنها و گذشته، اختصاص میدهم، بعد شدیدا" احساس ابطال وقت کرده و اینکه بخش دیگری از عمر خود را حرام آنان کردم. در واقع به نظر من امروزه تنها یک بحث جدی و واقعی درباره مجاهدین وجود دارد و آن جاده صاف کنی آنان برای تحریم اقتصادی کشور و احتمالا" اسفالت کاریشان برای تجاوز آمریکا به ایران است. بقیه حرفها به اعتقاد من تنها و تنها در یک کلام خلاصه میشود و آن لغت فرقه است، که در این باب نه تنها یک کتاب تحقیقی بلکه صدها، اگر نه هزاران کتاب توسط متخصصین امر نوشته شده و من هیچ نیازی به دوباره کاری و یا دوباره نویسی کار آنها نمی بینم.

میدانی دوست من، هر کس که وقت کافی و انگیزه اش را داشته و ضرورتش را احساس کند، میتواند درباره هر پدیده ارگانیکی، از یک برگ درخت تا یک انسان پیچیده، تا یک سازمان متشکل از انسانها، سالها تحقیق کرده و در وصف آنها هزاران برگ را سیاه نماید؛ اما اینکه حاصل کار او چه ارزشی را دار میباشد، به ضرورت کار باز میگردد و بس. ضرورت را هم میتوان از زوایای مختلف دیده و ارزیابی نمود؛ از زاویه علمی، اجتماعی، تاریخی، انسانی – اخلاقی،… در نقطه مقابل میتوان هر پدیده ای را نسبت به فعل و انفعال آن با بیرون از خود دیده و بر اساس آن کنش و واکنش، با آن تنظیم رابطه نمود. وقتی از این زاویه به پدیده ها نگاه کنیم میبینیم که فی المثل یک برگ درخت بطور خاص آنچنان کنش و واکنشی با سایر موجودات زنده ندارد و فی الواقع تحقیقات مختلف درباره نوع آن شده و تکرار همان تحقیقات درمورد خاص آن برگ درخت اتلاف وقت است. چرا که ارزش تحقیقی درباب آن برگ درخت نه در خاص آن بلکه در عام آنست. درمورد مجاهدین هم بهمین ترتیب است، به صفت فرقه ای فکر کنم تحقیقات لازم شده و حرفهای ضروری گفته شده و دیگر نیازی نیست که امثال تو و من به تکرار همان تحقیقات در باب این مورد خاص بپردازیم، بلحاظ سیاسی، تاریخی، اجتماعی و اخلاقی هم فکر کنم، آنقدر در باب آنها گفته و نوشته شده است که بمراتب بیش از ضرورت ارزشی آنهاست. مطالب تو دوست عزیز در نگارش خاطراتت به اعتقاد من در نوع خود چیز جدیدی بود، بخصوص مطالبت درباره بحث حوض و عملیات جاری. واقعیت آنکه خواندن آنها برای چند زمانی مرا در فکر فرو برده بود. هنوز نمیتوانم بگویم که چه واقعیتی در آن مرا بیش از هر چیز دیگر تکان داده و فکرم را بخود مشغول کرده بود؟ شاید لازم باشد که فرصتی دیگر بدست آورده و درباره آن دوباره به فکر بنشینم؛ و شاید هم باید منتظر زمان بنشینم که قدری از آن بیشتر عبور کرده تا ما بتوانیم با فاصله ای بیشتر نظاره گر آن شده، تا شاید قادر به یافتن بیانی برای توضیح تجاوز این فرقه به اعماق روح و وجدان انسانها پیدا نمائیم. و شاید هم هیچی، ضمن تشکر از تو باید آنرا هم فازی و یا مرحله ای در دنباله مراحل قبلی و بخشی از "شامورتی بازی" رهبر ایدئولوژیک مجاهدین دانسته و از آن بگزریم.

یادم میآید، خیلی قبل، وقتی خیلی جوان بودم و علاقه مند به بحثهای مذهبی، کتابی خواندم درباره ادیان باستانی، مربوط به جوامع اولیه بشری، قبل از ظهور ادیان توحیدی و بسط و گسترش آنها، در آن کتاب بحث مفصلی درباره آداب و رسوم این مذاهب شده بود، شاید نمونه همان مذاهب همین امروز هم در قلب افریقا و از تو چه پنهان حتی در همین اروپای متمدن وجود داشته باشد. آنچه که در این ادیان بیش از هر چیز مهم است رابطه بین مریدان مذهب، دین و بهتر بگویم فرقه، با پیر، رهبر، و یا مراد آن میباشد. و این رابطه بوده است که میبایست بوسیله نوعی جادو و جمبل حفظ شده و دائم صیقل میخورد. اینکه جادو گر و یا موبد و یا رهبر فرقه چه موادی را با هم قاطی میکرده که صدائی و یا دودی از آن ظاهر گردد و یا چه معجونی از نیش مار و دم عقرب و… میساخته و بخورد ملت میداده که آنها قدری به عالم هپروت بروند، رمز موفقیت و یا شکست رهبر آن مذهب و یا فرقه بوده است. متاسفانه این داستان امروز هم در اشکال مختلف در تمام کشورها در حال تکرار است و باز متاسفانه هنوز هم هستند افرادی مثل من و تو که با این نوع اعمال خام شده و بمانند گوسپندی به دنبال رهبر روان میگردند. خوب دوست عزیز برای من و تو که خود زمانی گرفتار فرقه ای بوده ایم فهم این مطلب چندان مشگل نیست و شاید تو هم مانند من تفاوت کلی و اصلی بین کارهای آن جادو گر چند هزار سال قبل و کرامات رهبر ایدئولوژیک مجاهدین نبینی و با من موافق باشی که گرچه شکلا" آنها خیلی متقاوت عمل میکنند، اما ماهیتا" یکی هستند و هر دو بنوعی میخواهند مرید بنده خدا را مسحور خود کرده و به شیوه های مختلف در بند نگه دارند. در واقع بندهای انقلاب ایدئولوژیک هم که یکی بعد از دیگری ظاهر گشتند بنظر من در محتوی چیزی بیش از "بند" و یا همان نیش مار و دم عقرب نیستند که یک به یک از توبره جادو گر بیرون آمده و یا بخورد ما داده شد و ما را مسحور خود کرد و یا بر آتش انداخته شده تا که دود و صدا بیآفریند. آنچه مسلم است تا زمانیکه فردی در باطلاق گرفتار است نمیتواند به آن اندیشیده و فرضا" درباره عمق و وسعت و غلظت و مواد متشکله آن سخن گوید، آنچه برای وی در زمان گرفتاری مهم است، گرفتار بودن است و فکر رهائی، در آن زمان باطلاق، همه دنیاست، بود و نبود است، آغاز و پایان است، اما به محض رهائی، باطلاق، باطلاق میشود، مشتی گل و آب، با وسعتی مشخص و عمقی معین. زمانی هم که ما گرفتار فرقه بودیم، آن بندهای "انقلاب" گل و لائی بودند که ما را مرحله به مرحله بیشتر به درون خود بلعیده و استعداد فکر کردن و تعقل مستقل و اندیشه به چیزی دیگر مگر خود را از ما میگرفتند؛ اما امروز میتوان از دور به آن نگاه کرده و آنرا همانچیزی دید که هست و بود، نه بیشتر و نه کمتر، مشتی گل و آب، تعدادی نیش مار و دم عقرب، تعدادی لغت و جمله ورد گونه، همه و همه برای اینکه من و تو موم شویم و ابزار کار دست رهبر. فکر کنم ذکر خاطرات تو و من و دوستان دیگر و نگارش آنان واجب است برای محققین و تاریخ نگاران و آیندگان، اما ما روزی باید این بحثها را آنچنان که بوده اند، بهمان سادگی عهد حجری و جادو گونه اش دیده و بقولی نگارش خود را بوسیده و آنرا بکناری نهاده و زندگی و سازندگی را از نو آغاز نمائیم. اینجاست که بنظر من، من و تو باید بقیه دنیا را در یافته و بیش از این خود را و عمر خود را با سیر در گذشته و تکرار و مرور آن تلف ننمائیم. به این ترتیب من با تشکر فراوان مجدد، از شریک کردن من با خود در آن خاطرات تلخ، به عنوان دوستت و شاید در نقطه مقابل دوستان دیگر، از تو میخواهم که این دفتر را با کابوسهایش، بسته و آنرا با همه تلخی ها و اعجابش به دیگران سپرده که درباره اش تحلیل کرده و کتابها بنگارند.

با آرزوی بهترینها برای تو قربانت مسعود

مسعود بنی صدر، بیستم می 2007

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.