چرا در تشکیلات رجوی همه راه‌ها به “ایست قلبی” ختم می‌شود؟

یک نفر دیگر در اشرف ۳ مرد و باز هم همان روایت تکراری: “ایست قلبی”. محمد افضلیان، پس از ۴۷ سال حضور در تشکیلات، از دنیا رفت. چند خط اطلاعیه منتشر شد، از “مجاهدت” او گفتند و پرونده بسته شد. اما آنچه بسته نشد، پرسش‌هاست. چرا مرگ اعضای سالخورده و قدیمی این تشکیلات بارها با […]

یک نفر دیگر در اشرف ۳ مرد و باز هم همان روایت تکراری: “ایست قلبی”. محمد افضلیان، پس از ۴۷ سال حضور در تشکیلات، از دنیا رفت. چند خط اطلاعیه منتشر شد، از “مجاهدت” او گفتند و پرونده بسته شد. اما آنچه بسته نشد، پرسش‌هاست. چرا مرگ اعضای سالخورده و قدیمی این تشکیلات بارها با روایت‌هایی مشابه اعلام می‌شود؟ چرا درباره بیماری، درمان و آخرین روزهای زندگی آنان شفاف‌سازی نمی‌شود؟ وقتی نام‌ها تغییر می‌کنند اما روایت مرگ تکرار می‌شود، دیگر فقط با یک خبر فوت روبه‌رو نیستیم؛ با پرونده‌ای روبه‌رو هستیم که نیازمند پاسخ است.

یک نام دیگر به پرونده‌ای که هر روز قطورتر می‌شود این بار نوبت محمد افضلیان بود. در اطلاعیه سازمان از ۴۷ سال “مجاهدت” او سخن گفته شد، اما از بیماری، وضعیت جسمی، روند درمان و آخرین روزهای زندگی‌اش هیچ خبری نبود؛ تنها یک عبارت کلیشه‌ای: “ایست قلبی”.

پیش از او نیز نوشین نامور و هوشنگ رجوی از دنیا رفتند و ده‌ها عضو قدیمی دیگر. به نظر می‌رسد بخش پرسنلی تشکیلات رجوی در قلعه مانز به یک “کارخانه اطلاعیه‌های مرگ” تبدیل شده است؛ جایی که نام‌ها تغییر می‌کنند، اما قالب متن ثابت است: چند سطر تمجید، یک مهر رسمی از سوی مریم قجر، و پایان دادن به همه چیز با دو کلمه “ایست قلبی”. گویی انسان‌ها تا زمانی که زنده‌اند مهره‌های فراموش‌شده‌ای در چرخ تشکیلات‌اند، اما پس از مرگ، به مواد خام تبلیغاتی تبدیل می‌شوند.

پشت ویترین تبلیغاتی، چه چیزی پنهان شده است؟ پشت این ویترین، پرسش‌های انسانی و اخلاقی دفن شده‌اند: چرا نسلی که دهه‌ها عمرش را در این مناسبات سخت سپری کرده، اکنون یکی‌پس‌ازدیگری از بین می‌رود؟ چرا خانواده‌ها از جزئیات سرنوشت عزیزان خود و کیفیت درمان آنان محروم‌اند؟ و چرا هر بار که یکی از این افراد می‌میرد، به جای ارائه پرونده پزشکی و پاسخگویی، با سیلی از شعار و القاب پرطمطراق مواجه می‌شویم؟
تلخ‌ترین بخش این ماجرا، نمایش دوگانه تشکیلات است. انسانی که در دوران حیات، سال‌ها در سکوت، حاشیه و بی‌حقی زندگی کرده، به محض مرگ ناگهان به “مجاهد کبیر” و نماد فداکاری تبدیل می‌شود. این همان حکایت “روغن ریخته را نذر امامزاده کردن” است. آدمی را نمی‌توان پس از مرگ با مدال‌های کاغذی به زندگی برگرداند و پرسش‌های دوران حیات او را با چند جمله ستایش‌آمیز پاسخ داد.

دموکراتیک؟ کدام دموکراسی؟

سازمانی که سال‌هاست از “مناسبات دموکراتیک” سخن می‌گوید، در عمل کوچک‌ترین حق پرسش را از اعضایش سلب کرده است. دموکراسی یعنی حق سؤال داشتن، یعنی حق اطلاع خانواده‌ها از وضعیت عزیزشان، و یعنی شفافیت در برابر مرگ. اما در این مناسبات بسته و فرقه‌ای، پرسش ممنوع، ارتباط با خانواده قطع، و سرنوشت افراد در انحصار مطلق ساختار تشکیلاتی است. اگر همه‌چیز شفاف است، چرا از ارائه پرونده پزشکی به خانواده‌ها هراس وجود دارد؟

سالخوردگان اشرف ۳؛ نسلی نگونبخت اعضای قدیمی اشرف ۳ امروز دیگر آن جوانان پرشور دهه‌های پیش نیستند. سن بالا رفته، بدن‌ها فرسوده و بیماری‌های ناشی از سال‌ها زندگی سخت بیداد می‌کند. مسئله دیگر فقط یک اختلاف سیاسی نیست؛ مسئله یک فاجعه انسانی است. چه امکانات درمانی در اختیار این سالخوردگان قرار می‌گیرد؟ چه نهاد ناظری بر کیفیت درمان آنان وجود دارد؟ و چه کسی پاسخگوی وضعیت جسمی و روحی آنان در سال‌های پایانی عمرشان است؟

پرونده‌ای که با دو واژه “ایست قلبی” بسته نمی‌شود. مرگ محمد افضلیان را نمی‌توان صرفاً یک خبر فوت در آرشیو تشکیلاتی دانست. این مرگ، بار دیگر پرونده “مرگ‌های خاموش” در آلبانی را گشوده است. ما نمی‌گوییم علت دقیق مرگ افضلیان یا دیگران چه بوده؛ این وظیفه پزشکی قانونی و تحقیقات مستقل است. اما با صدای بلند می‌پرسیم: چند نام دیگر باید به این فهرست اضافه شود تا تشکیلات رجوی حاضر شود درباره این مرگ‌های خاموش پاسخگو باشد؟

افضلیان رفت، اما نمی‌توان با یک اطلاعیه، پرونده یک زندگی را بست. نمی‌توان با تکرار “ایست قلبی”، افکار عمومی را فریب داد و پرسش‌ها را به خاک سپرد. پشت هر نام، یک انسان بود؛ پشت هر انسان، یک زندگی؛ و پشت هر مرگ، پرسش‌هایی که تا زمان پاسخگویی مسئولان این فرقه، بی‌پاسخ نخواهند ماند. پرونده مرگ‌های خاموش در آلبانی همچنان باز است؛ و سؤال اصلی این است: چه کسی باید پاسخگو باشد؟

عیسی آزاده