از تقدس خون تا تقدس سلاح

سایت ایران قلم:

با تشکر از شما آقای فرزین فر که در این مصاحبه شرکت می کنید. قبل از اینکه سوالات خودم را مطرح کنم خواهش میکنم در ابتدا بیوگرافی از خودتان بیان کنید، اهل کجا هستید؟ فعالیت سیاسی، اجتماعی تان را از چه موقع آغاز کردید؟

آقای فرزاد فرزین فر:

با تشکر از ایران قلم بخاطر این مصاحبه و توجه و لطف و محبت، من متولد شهر رامسر از استان مازندران در شمال کشور عزیزمان هستم اما عمده فعالیت هایم بطور حرفه ای در رضوانشهر در استان گیلان شکل گرفت و از سال 59 بطور تمام وقت – متاسفانه – برای سازمان مجاهدین کار میکردم. آغاز فعالیت سیاسی ام بر میگردد به دوران دانش آموزی یعنی خیزشهای مردمی و انقلاب بهمن 57، در آن سال من در شهر بابل تحصیل میکردم و اولین خیزشها و اعتراضات و تظاهرات در این شهر از دو دبیرستان ریاضی فیزیک و علوم تجربی شروع شد که من هم از اول در آن شرکت داشتم که در یکی از تظاهراتها بهمراه تعدادی دیگر مجروح شدم ما در تیررس مستقیم بودیم و ارتش از هر طرف به ما شلیک میکرد خوشبختانه گلوله بجای اینکه به ما اصابت کند به کرکره مغازه بغل ما خورد و تکه های فلزی کرکره به هر طرف پخش شد که در چند ناحیه جراحات سطحی بر داشتم اما یکی از آن مهمانهای ناخوانده هنوز در بینی ام وجود دارد و هر از گاهی مزاحمم میشود و برای من یادآور پیامیست انسانی و انسان گرا، بدور از هرگونه جنگ و خشونت، بدور از هرگونه کین و تنفر، بدور از هر زنده باد و مرده باد و هر گونه شعر و شعار، بدور از هر گونه دنباله روی و… و باور عمیق به آگاهی و آزادی که فارغ از همه این مرزبندیهای مجازی است.

سایت ایران قلم:

شما چگونه به سازمان مجاهدین خلق ملحق شدید و چگونه روند جدائی از این سازمان را طی کردید؟ تلخی ها یا احتمالا شیرینی های این دوران برای شما چه بوده است؟

آقای فرزاد فرزین فر:

پاسخ به این سوال مستلزم پاسخ اساسی و بنیادین به سلسله مسائل مهمی است که میباید هر فرد مسئول بطور دقیق و علمی به آن جواب بدهد یعنی دقیقا از منظر روانشناسی و جامعه شناسی! و از همین منظر میبایست پدیده « انقلاب » را تعریف و نجزیه و تحلیل کرد و بعد میشود به اجزاء و عناصر تشکیل دهنده آن پرداخت و این خود مستلزم شناخت علمی است و عنصر آگاهی از آن متبلور میشود که اگر این آگاهی وجود داشت نه من و نه هیچکس دیگر، به چنین جریانهایی نمیپیوست و نه چنین جریانهایی امکان ظهور و بقاء و حیات داشتند و جامعه ما و تک تک ما در موقعیت و وضعیت قبلی نبودیم و مسیر تحولات به گونه دیگر چرخه حیات خود را میپیمود و تکامل اساسی در همه زمینه ها صورت میگرفت و ما به مرحله بلوغ و شکوفائی رسیده بودیم و نیازی نبود به مسائلی که امروز درگیرش هستیم بپردازیم و امکانات و انرژیهای فردی و جمعی مان به جای قفل شدن مرحله به مرحله در مسیر قانونمند و هدفمند آزاد و رها میشد و وظایف بس بزرگتر و محتوائی تری را برای کشورمان و جهانمان پیش میبردیم!

ذکر این مقدمه از آنجا ضروری بود که اساس یک حرکت و مشخصا برای من با یک جریان شروع نشد که با آن تمام شود. حیات یک انسان از وقتی در جنین مادر بطور شکوهمند و زیبا شکل میگیرد با دنیای بیرون ارتباط کسب میکند و بسیاری مسائل را میآموزد و وقتی پا به عرصه جهان مادی میگذارد تجربه میکند و میآموزد و این روند ادامه دارد عقل و خردش کامل میشود از مسائل محیطی و فرهنگی تاثیر میپذیرد اطلاعات و آگاهی کسب میکند و میخواهد خودش را بیابد و تعریف کند و مورد توجه قرار بگیرد و بر اساس یک هویت جدید خودش را تعریف کند چه بلحاظ فردی و چه بلحاظ اجتماعی، و هدفهای متفاوتی را دنبال میکند و تحقق هدفهای همه جانبه و فراگیرش را در یک جمع و یک آرمان میبیند و برای تحقق آن خواسته ها که هر جزءش بصورت یک آرمان در آمده اند مشی و راهکار را مشخص میکند و دنبال ابزار و امکانات پیشبرد آن ایده آلها است!

با این مقدمه و پیشگفتار که بطور اختصار بیان شد میتوانم راحتتر سوال شما جواب بدهم که اولا مشخص شود سازمان مجاهدین اولین انتخاب من نبود و در آن شرایط امکان انتخاب محدود بود و یا بهتر بگویم اساسا انتخابی در کار نبود چون مجموعه داده ها جبری و متاثر از شرایط جوی بود که در آن شرایط منطقه ای و جهانی ما را احاطه کرده بود و پیشینه جامعه استبدادی بود بنابر بر این انتخاب به مفهوم واقعی و حقیقی وجود نداشت و در آن شرایط محیطی برای من یک انتخاب مجازی و انتزاعی بود و از شروع تا پایان اساس حرکت بر مبنای تضاد و تناقض، و تجربه و شناخت بود. و انتخاب سازمان مجاهدین بعنوان بستر فعالیتهایم یک امر گزینشی و انتخاب بین بد و بدتر بود مجاهدین نزد من هرگز خوبتر از دیگران نبودند بلکه دهها پارامتر و مسائل عاطفی و احساسی همیشه تاثیر گذار بودند و روند جدائی و بینابینی همیشه وجود داشت و یک پای من همیشه در همه حال بیرون بود این همان عنصر آگاهی و دنیای آزادی و رهایی بود و در هیچ جا کامل و تمام عیار با آنها نبودم و..(که امیدوارم در آینده در کتابی با تمام جزئیات و همه جانبه بیان شود) و علت تاخیر من به پیوستن به جریانات سیاسی یعنمی تا سال 59 به همین دلیل بود که خیلی تحقیق و تفکر کردم که متاسفانه ایده آل خود را پیدا نکردم و سکون و ماندن را بدتر میدیدیم و بدون حرکت وجود نداشتم و میمردم و حرکت من قیام برای عدالت بود اما نه آن عدالتی که با اسلحه و از لوله کثیف اسلحه حاصل شود که این خود انتقام و توحش و جنایت است!

میخواهم بگویم که: اگر چه من این سازمان را بعنوان بستر فعالیتهایم برگزیده بودم و با آن همراهی میکردم از اول تا پایان بر اساس کنش و واکنش، و نفی و اثبات بود و هیچوقت آنرا بطور کامل نپذیرفته بودم و این از حقانیت این جریان نبود که من بدنبال آنها رفتم بلکه دو عامل درونی و بیرونی بود که بررسیهای جداگانه ای را در زمان دیگر میطلبد و اینجا یک نتیجه گیری اساسی میکنم و آن اینکه تا وقتی هر انسانی تا وقتی به هویت شخصی خودش که بدنبالش هست پاسخ نسبی نداده این جست و خیزها وجود دارد و اکثرا هم نمیتوانند به این ضرورت پاسخ لازم را بدهند بعلاوه پارامترهای بسیاری دیگر!

و طبعا یک سوال اساسی دیگر خود به خود شکل میگیرد و آن اینکه: چرا مثلا نوعا من و یا دیگران بین 15 تا 25 سال را با سازمان مجاهدین در این انتخاب بین بد و بدتر ماندیم؟ و چرا… چرا… چرا؟ و دهها و صدها سوال دیگر!

اگر هدف از پیگیری این مسائل درست باشد حال که اینهمه هزینه جبران ناپذیر را مردم ما و وطن ما پرداخته میبایست درسهای عمیقتری از این وقایع درناک بگیریم و صرفا روایتگر ناکامی ها و تلخکامی ها نباشیم بلکه وظیفه تک تک ماست هر لحظه آن را تبدیل به آگاهی کنیم و اساسا اجازه ندهیم این تاریخ خونبار بار دیگر در وطن ما تکرار شود و وقتی پارامتر آگاهی عمل میکند دیگر جایی برای بد و خوب نشان دادن پدیده های عمل کننده وجود ندارد یا با اپوزیسیون گری و پوزیسیون گری که یک آدرس اشتباهی و یک سنگر توخالی است راه به بیراهه ای برده ایم که نتیجه اش در درجه اول بر گشت میخورد به خودمان، که نقش مخرب برای خود و جامعه مان داشته و دارد.

تاکید من روی عنصر آگاهی است آگاهی ای که آزاد کننده و رهاکننده است آزادی ای که مسئولیت میآورد مسئولیتی که انتخاب میآورد و انتخابی که رهائی میآورد و در اینجاست که بلحاظ علمی میتوانیم به بسیاری از مسائل مربوط به خود و جامعه مان پاسخ بدهیم.

هدف از بیان این مطالب این است که با بیان ساده انگاری از مسائل و از گذشته و حال مسئولیت خود را تمام شده اعلام نکنیم یا خود و این مسائل را دور نزنیم زیرا یکی از عوامل که ما را در دام این جریانات و اندیشه های خطرناک انداخت همین ساده باوری و ساده انگاری بود و اسم خوش باوری – « سرخوشی: که یک بیماری مخرب است » -، ساده لوحی و جهل پراکنی را گذاشتیم صداقت!؟ عجب!؟. و تمام جریانات درگیر تا همین امروز در حال نمره دادن به خود یعنی حفظ هژمونی و برتری طلبی (راسیستی) خود هستند و با یک نقد ساده و یا آشکار شدن تضاد و تناقض ساده منشعب شده و از هم میپاشد.

سایت ایران قلم:

یکی از فاکتورها و دلایلی که افراد پیوسته به سازمان مجاهدین خلق در همراه شدن با این سازمان ذکر می کنند، وجود صداقت در عناصر این سازمان بوده است، اما من فکر می کنم چنین نبوده است. شاید افراد هوادار و اعضای ساده سازمان دارای چنین ویژگی بودند، اما این خصلت در کادرهای ارشد و رهبری سازمان وجود نداشت. در هر صورت بنظر شما جز این ویژگی دیگر چه فاکتورهایی در سازمان مجاهدین خلق وجود داشت که به تعبیر شما بین بد و بدتر، سازمان مجاهدین خلق را برگزیدید؟

آقای فرزاد فرزین فر:

بله، یکی از دلایل پیوستن ما به مجاهدین این بود که میگفتیم مجاهدین صادق ترین و پاکترین هستند اینها کلمات ساده ای نیستند اینجاست که به بررسی روانشناسانه نیاز دارد و در بستر فرهنگی یک جامعه پاکی و ناپاکی چیست؟ و… و…!

یکی دیگر از عوامل مخرب « تقدس » بود تقدس خون، تقدس شهید و قربانی، تقدس صداقت و پاکی، تقدس تشکیلات، تقدس خلقی گری و مردم گرائی کاذب، تقدس ایدئولوژی سرخ، تقدس اسلحه، تقدس انقلابی گری، تقدس شکنجه شدن و اسوه شدن و قهرمان بازی، وابستگیها و دهها فاکتور، تقدس فداکردن برای عدالت!؟ و… و… و…! همه اینها ضد آگاهی و ضد آزادیست و هر فرد و جریان و جامعه را تخریب میکند که دیدیم سر از جنگ داخلی و آخور صدام حسین سر در آوردند!

پس ضرورت آگاهی از این جهت است که ما به شناخت همه جانبه دست پیدا کنیم و در پرتو شناخت میتوانیم پدیده ها را از همدیگر تفکیک کنیم و خوب بشناسیم و با اطمینان و اتکاء به نفس و اعتماد به نفس بلحاظ فردی حرکت کنیم و نقش فرسایشی برای جامعه نداشته باشیم.

اما آنچه به رابطه ما و مجاهدین بر میگردد از ساده سازی پرهیز کنیم و جهل پراکنی را کنار بگذاریم در کنار بررسی دهها فاکتور که در این سطور نمی کنجد ذکر این نکته بسیار ضروری است که هیچکدام از ما تصادفی به مجاهدین نپیوستیم با در نظر گرفتن شرایط فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و تاریخی مهمترین مسئله و فاکتور این بود که: تک تک ما دارای ویژگیهای – کم و بیش – مشترک روانی با مجاهدین بودیم و مجاهدین از اساس و بنیاد یک جریان ساختاری بودند و آنچه امروز ما شاهدش هستیم که بصورت یک فرقه مذهبی – تروریستی جنایتکار عمل میکنند دقیقا و دقیقا بدلیل همان ساختار روانی است و فقط علم روانشناسی به این جواب میدهد و میبینیم که حتی یک برخورد و حرکت نرمال را نمی توانند انجام بدهند و هر کس که کوچکترین حرکت اینها را نگاه میکند بلافاصله میگوید که مجاهدین بیمارند و جنون گرفته اند و نتیجتا ما هم ساختاری بودیم و دقیقا وقتی از مجاهدین جدا شدیم که در کنار مسائل دیگر ذهن و روان ما در حال آزاد شدن از ویژگیهای مشترک با مجاهدین بود و تکامل فکری صورت میگرفت و اساسا مسئله بنیادین همین است و اگر این روند به سرانجام و پایان مطلوب خود بلحاظ علمی نرسد برای یک فرد یا عضو یک فرقه و یا یک جریان تروریستی بسیار خطرناک تر از زمانی خواهد بود که آن فرد در آغاز به آن فرقه و جریان تروریستی پیوسته و در این مرحله عضو یک فرقه تروریستی تمام حرکاتش جنون آمیزتر میشود و مثل یک رباط عمل میکند و سر از پا نمیشناسد و تبدیل به تروریست، شکنجه گر و.. میشود عملیات انتحاری می کند خودش را میسوزاند قتل و تجاوز جنسی برایش مشروعیت دارد!… و تمام این چیزهایی که مجاهدین انجام میدهند! چرا؟ برای اینکه مثل یک آدم معتاد است و دارای ناهنجاریهای روانی است و رهایی از چنین جریاناتی مثل صد عمل جراحی خطرناک است و توان پذیرش آن را ندارد و وقتی ریشه های فرهنگی و مذهبی دارد و بدتر از همه مشروعیت سیاسی پیدا کرده است دیگر امکان رهائی ساده نیست و راه رهائی را پیدا کردن آسان نیست!

سایت ایران قلم:

اگر ممکن است کمی از فعالیت هایتان در ارتباط با تشکیلات سازمان مجاهدین خلق در استان های شمالی ایران توضیح بدهید و سپس چه موقع برای ادامه فعالیت هایتان با سازمان مجاهیدن خلق به عراق رفتید؟

آقای فرزاد فرزین فر:

من 3 بار در ارتباط با فعالیتهایم برای مجاهدین در ایران دستگیر شدم و در شمال، زاهدان، زندان اوین و کمیته مشترک (توحید) زندانی بودم و مجموعا 2 سال زندان بودم در داخل کشور هم که بودیم هیچ چیز تشکیلات از اساس و پایه ای برخوردار نبود و از نرم خاصی پیروی نمیکرد و هیچ اساسنامه و مرامنامه ای در کار نبود مدام بحران و آنهم بحران برای یک جریان غیر نرمال و ناهنجار که آن را به فاجعه و تراژدی سوق میدهد که داد که همگی میدانند نظیر 30 خرداد و نبرد مسلحانه! آنهم کشوری در حال جنگ با یک متجاوز خارجی!

بحران زی کردن تشکییلات هدفی حساب شده از طرف سران این باند بود که بدنه تشکیلات را آماده میکرد برای درگیر شدن با دیگر نیروها و هیئت حاکمه در پائین، و در بالا چانه زدن و امتیاز گرفتن برای جاه طلبی و کسب اهرمهای قدرت که چون ناکام ماند دست به جنون 30 خرداد زد.

بله در آن شرایط و اوضاع و احوال، ما که نیروهای نسبتا خلص و ساده لوح و خوش باور بودیم بدلیل همیشه بحرانی بودن اوضاع!؟ امکان فکر کردن و سوال کردن وجود نداشت و همه چیز بطور لغزنده و گام به گام پیش میرفت و از یک آشنائی و رابطه دوستی شروع شد و کم کم بطور شبانه روزی و 24 ساعته و دست از خانه و کاشانه و تحصیل کشیدم و لحظه به لحظه چه نقشی تشکیلات ایفا میکرد تا ما را از خانواده و جامعه و مدرسه جدا کند نکات اساسی وجو دارد و جای بحث و بررسی دارد

در آن زمان یعنی قبل از 30 خرداد سال 1360 استان گیلان بلحاظ اهمیتش منطقه سوم تشکیلات سازمان بود و کد رمز درون تشکیلاتی اش هم 3 بود و بلحاظ اهمیت رده بندی مناطق تشکیلاتی خود استان گیلان: رشت اول، لاهیجان دوم، رضوانشهر سوم، و…بود و کد تشکیلاتی رضوانشهر 37 نام داشت و اسناد درون تشکیلاتی با این آدرس کد بندی میشد از 37 به مرکز 3. محدوده تشکیلات رضوانشهر هم خیلی گسترده بود و با اینکه یک شهرک خیلی کوچک بود تمام شهرهای بزرگ مجاور خود را تحت پوشش قرار میداد آنهم بدلیل میزان نیروئی بود که در این شهرک وجود داشت و فرماندهی تشکیلات منطقه در این شهر مستقر بود و شهرهای بندر انزلی، هشتپر طوالش، آستارا و آبکنار و چندین شهرک بزرگ دیگر و روستاهای تابعه را تحت پوشش خود داشت و این شهرها اینگونه کد بندی شده بود 1/37، 2/37، 3/37 و 4/37 – بد نیست بدانید که همین پوشالها برای ما اسرار خلق نامیده میشد در حالی ما بخاطر حفظ همین پوشالها سختیها و دربدریها و آوارگیها و زندانها کشیدیم این جانیان از کشور گریختند و ما را قربانی مطامع و جاه طلبی های کثیف خود کردند و هزاران داستان تلخ دیگر – و من هم مسئول یک نهاد در آنجا بودم بنام دفتر شهر و روستا، که مسئولیت ارتباط با رابط های مناطق فوق را داشتم و فعالیتهای دیگر هم وجود داشت مثل پخش نشریه و جمع آوری کمکهای مالی و…! و قبل از 30 خرداد همه برنامه ریزیها صورت گرفته بود که به تشکیلات مرکز گیلان منتقل شوم و ارتقاء رده و مسئولیتهای بالاتر و همه چیز توخالی و بی محتوا!

من بعد از اینکه از زندان اوین آزاد شدم برای دومین بار متوالی سازمان برای خروج من اقدام کرد که اینبار هم پیک از عراق آمده بود و من به سازمان گفتم که توان جگیدن و حمل اسلحه را ندارم و مایل هم نبودم به منطفه مرزی در خاک کردستان عراق بروم و سازمان در جواب گفت که من را به اروپا خواهد برد اما در ترکیه چنان صحنه سازیهای دروغین و شیادانه صورت دادند که ما را به عراق و سرزمین صدام حسین بردند و ننگ و خیانتی را که رجوی و باندش در پیشانی شان حک کرده بودند بر من و ما هم تحمیل کردند!

سایت ایران قلم:

در حصار بسته سازمان مجاهدین خلق در عراق و در حاکمیت صدام حسین با چه موانع ذهنی و فیزیکی برای جدایی از این سازمان روبرو بودید، آیا همان فاکتورهایی که در سال 1357 مانند صداقت، تقدس خون، تقوس مبارزه و… باعث پیوستنتان به سازمان شد، در عراق هم به عنوان عوامل بازدارنده برای جدایی تان از سازمان بود؟ چه عواملی اراده شما را در جدایی از سازمان مجاهدین راسخ کرد؟

آقای فرزاد فرزین فر:

البته فکر جدائی از سازمان همیشه و همیشه وجود داشته منتها امکان بروز وجود نداشته و من همیشه در داخل هم با کارهای سازمان مشکل داشتم ولی همان تقدسها و خط قرمزها که در واقع خط تسلیم ها بودند مانع آزادی و رهائی من میشد و در واقع حلقات اسارت ذهنی و جسمی (روانی و فیزیکی) را تشکیل میداد این جدائی در سرفصلهای مختلف عمیقتر میشد مثل 30 خرداد و ترورها، ولی کنشهای سیاسی و شرایط آن دوره این امر و روند جدائی را توجیه و خنثی میکرد و اگر در منطق همین سازمان نگاه کنیم اگر خودش در حال جنگ با نیروی خارجی بود با دست بازتری دست به قتل عام و جنایت میزد و امروز این امر بر کسی پوشیده نیست و اما رفتار سازمان در پایگاهی در ترکیه که ما را قرنطینه کرده بود تا مجبور به رفتن به عراق شویم. که رویای ما را نسبت به سازمان بهم ریخت که این آن جریانی نیست که بدنبالش بودیم بلکه سرابی بیش نیست و در واقع اساسا راضی به رفتن به عراق نبودم و از وقتی که در داخل مرز عراق سازمان با نماینده مخابرات برای بردن ما آمده بود اولین چیزی که در ذهنم خطور کرد این بود که سازمان یک نیروی مزدور است و دیگر نسبت به هیچ چیز احساسی نداشتم تنها حلقه ای که مانده بود حلقه عاطفی نسبت به همبندان زندانی بود که وقتی خود را در خاک دشمن دیدم و خیانت شان بر من آگاه گشت آن علقه ها در برابر این واقعیت سخت و دردناک – که همان خیانت و مزدوری بوده و هست – از هم گسست و در تمامی لحظات آرزو میکردم از آن دوزخ وحشتناک نجات پیدا کنم من در حقیقت دوزخ بمعنای واقعی و عینی اش را در آنجا دیدم!

من در گردان 300 در قرارگاه (اهدائی صدام حسین) سعیدمحسن بودم اولین باصطلاح نشست – جلسه – گردان توسط بیژن رحیمی که نورچشمی، سرسپرده و برده ایدئولوژیک رجوی و فرمانده گردان بود بهمراه نادرمعاون گردان و مجتبی معاون دوم گردان (که الان در استکهلم پزشک است و این هم از عجایب است که یک قاتل پزشک است) برگزار شد که مجتبی شروع کرد به افاضات بی سر و ته و تهوع آور نسبت به انقلاب ایدئولوژیک که بوی چاپلوسی و بردگی مشام آدمی را میآزرد که اساسا من با تملق و چاپلوسی هیچگونه سر سازگاری نداشته و ندارم

و از همین جا خط مرزی کشیده شد بین من و سازمان در تمامیتش، و وقتی اولین عملیاتی که سازمان در آنموقع از قرارگاه سعیدمحسن (در حوالی شهر العماره واقع شده بود) انجام داد که فکر میکنم در منطقه فکه بود و تعدادی از سربازان را اسیر کرده و در قرارگاه سعیدمحسن زندانی کردند من درخواست دیدار از اسرا را کردم اما سازمان بدون اینکه حرفی بزند از همان موقع من را تنبیه کرد و در تشکیلات بایکوت کرد و از جلسات محرومم کرد و من هم مرزبندی ام با سازمان تکمیلتر شد و پس از آن آنچیز که قبلا در ارتباط با سازمان ساخته شده بود لایه لایه از ذهن و اندیشه ام پاک میشد جدال بزرگی در من همیشه وجود داشت!

« رهائی در اسارت » سخت ترین و ناممکن ترین است آنهم گرگ درنده ای که در لباس دوست آمده بود و شغالها و کفتارها و روباهایی همچون مسعود رجوی و زنش مریم قجر و باندش که مرزهای خیانت به انسان و انسانیت را طی کرده بودند و هیچ جنایتی نبود که انجام ندهند که هیچکدام از اینها با روح انسانی من سازگاری نداشت گذران لحظه ها بمانند سالیلن سخت و طاقت فرسا بود رهائی در اسارت یک تخیل ساده است و من با همین تخیل ساده در میان جانوران وحشی در زیر گلوله هائی که بوی خون و مرگ میداد روزگار را سپری میکردم (و چه بسا 80 در صد از همبندان اسیر اینچنین بودند) آن تخیل ساده چه بود: دنیای بیرون بود دنیای آزادی بود عشقی بود که میجوشید و پیوندهای عمیق انسانی بود که از فرهنگ ایرانی و جامعه ایرانی بعنوان کنجینه ای عظیم به من هدیه داده شده بود و من با داشتن چنین گنجینه ای راز حیات را به پیش میبردم..!

و این دشمنان انسانیت من را به گروگان گرفته بودند از مهرماه سال 1366 که به سازمان ملحق شدم تا سال 1373 که به تبعیدگاه مشترک صدام و رجوی تبعید شدم یعنی بمدت 5/ 7 سال مانع از اطلاع رسانی من به خانواده ام شدند و آنها بمدت 10 سال فکر میکردند من مرده ام و این را اضافه کنم در ترکیه شناسنامه و کارت معافیت من را گرفتند و علیرغم درخواستهای مکرر من هرگز بر نگرداندند!

من در هنگام بمباران صدام به شهرهای ایران، در تهران بهمراه مردم در زیر بمبارانها بودم چگونه میتوانستم آن مردم را فراموش کنم در حالی که آنها همچنان زیر بمبها بودند و من در خاک دشمن! چکونه میتوانستم زن و کودک و پیر و جوان را فراموش کنم؟ مگر غیر از این بود که یکی از قربانیان بمباران ضد بشری ممکن بود من باشم و یا خانواده ام و یا فامیل و دوستم و یا هموطنم؟ گناه آن سربازان چه بود؟ و..؟! این مخالفتها بود که هیچگاه با سازمان سر سازگاری نداشتم و اهل سازش نبودم و از طرفی آنها هم شم ضد انسانی شان این را متوجه میشد و قبل از من افراد دیگری بهمین دلایل در سازمان قربانی شده بودند اما شاید از شانس و هوشیاری من بود که علنی ابراز نکردم چرا که جوابش مرگ بود ولی مداوما تحت فشار و برخورد و اذیت و آزار بودم و در هر نشستی محاکمه میشدم و..!

قسمت دوم این مصاحبه را در روزهای آینده دنبال کنید.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا