مسعود رجوی

عاقبت موج سواری مسعود بر تاکتیک های سیاسی روزگار

از روزی که مسعود مسئول اول سازمان مجاهدین شد و این سازمان را رهبری کرد در سر فصل ها سوار بر تاکتیک های آن روزگار شد به همین خاطر امروز در یک نقطه کور و تاریک روزگار ایستاده و دست و پا می زند.
در زمان شاه،محمد حنیف بعد از جدا شدن از نهضت آزادی، زیر بنای یک سازمان مذهبی را بنا کرد اما خودش نمی دانست که یک روز این زیر بنای مذهبی توسط مسعود به چه تبدیل خواهد شد. به گفته خود مسعود که شاهد هم ندارد، در کمیته مرکزی آن زمان حنیف پرچم سازمان را به او داده و بعد از آن سازمان را رهبری کرده است تا آزادی خودش از زندان یک انشعاب هم دراین سازمان داشت به خاطر تغییر عقیده بوده است و آنرا هم به گردن شهرام و بهرام انداختند که آنها تغییر ایدئولوژیک داده اند و مثل امروز که شکست خودش را به گردن جدا شده ها می اندازد.
مسعود و موسی خیابانی در 30 دیماه 57 از زندان آزاد شد قبل از فرار شاه و با داشتن کیس زندانی سیاسی یک سازمان که حنیف بنیانگذار آن بود وتا آن زمان هم خوب کار کرده بودند وبا اعدام حنیف چون نفرات بعدی رهبری کننده قیمت رهبری را نداده بود نتوانست در فاز های بعدی خودش را با شرایط تطبیق بدهد و این باعث شد خونها را به هدر بدهد و نتوانست از آن خونها خوب حفاظت کند. در آن روزها که از زندان بیرون آمده بودن با خواسته مردم آشنا بودند که مردم در تمام شهر ها یک شعار واحدی می دهند و با این شعار همه آشنا بودند یک صدا مردم می گفت رهبر محبوب ما از سفرآید و منظور مردم امام خمینی بود نه رهبران گروه های سیاسی دیگر می باید مسعود که خودش را انقلابی می دانست به خواسته مردم تن می داد و در زیر رهبری واحدی قرار می گرفت آن موقع می شد گفت رهبر یک سازمان از شرایط استفاده کرد.ولی مسعود بر تاکتیک ها سوار شد و چون یک استراتژی مشخص نداشت واز شکاف نا آکاهی جامعه و حکومت نوپا تا زمان شروع جنگ استفاده کرد و با حکومت کژدار مریضی پیش می آمد از طرف شرایط آزاد جامعه و اعتماد مردم به رهبری انقلاب مردم ایران که همه نیروها زیر چتر یک رهبری هستند سواستفاده کرد و بعد از مرزبندی امام خمینی که مردم هوشیار شدند و به گفته خودشان بعد از موضع گیری رهبر انقلاب موسی خیابانی سخنرانی داشت اندک نفراتی آمده بودند ولی قبل از آن در سخنرانی این سازمان در متینگ ها هزاران نفر شرکت می کرد و رهبر جوان فکر کرد به خاطر شخص خودش مردم به متنیگ ها می آید به سرش زد که می تواند رهبری مذهبی هم باشد و سوار بر شکاف دولت لیبرال ها و رهبری، سوار بر بروز جنگ داخلی مثل کردستان،ترکمن و دامن زدن به آنها و سوار بر خط ونشان کشیدن دولت آمریکا وعراق شد که….
به همین خاطر رهبری مسعود که سوار بر تاکتیک ها و سرفصلی شده بود، اشتباه پشت اشتباه پیش می آمد و بعد از پیروزی خیلی از نفرات این سازمان در حفاظت امام خمینی بودند ولی رهبر جوان هر روز بر تاکتیکی سوار بود یک روز بر شکاف دولت سوار می شد و روز بعد بر تاکتیک جنگ که فکر می کرد تمام کشورهای عربی از صدام حمایت می کنند و انقلاب نوپا را درچند ماه سرنگون خواهند کرد و مسعود و بنی صدر رهبران عقیدتی و سیاسی این جامعه خواهند بود. شاید آقای بنی صدر در لحظات اول خبر نداشت که سازمان مجاهدین برای او چه خوابی دیده است به همین خاطر با اینها مدتی همراه شد اما بعد از فرار در فرانسه ازخواب بیدار شد که سازمان چه خوابی برای او دیده بود و از شورا خارج شد اما مسعود همیشه بر جنگ روانی که رسانه ها دارند سوار شد و روی آن خط خودش را پیش برد طوری که همیشه در بحث و پیام این نابغه سیاسی نگاه کنی از رسانه ها مثل می آورد که در دوران حکومت بین جناح ها شکاف بوجود آمده و این شکاف بسوی سرنگونی زودرس می رود اما بعد از 31 سال به حکومت ایران نگاه می کنید و تحلیل های مسعود از حکومت سرنگون نشده هیچ , بین جوانهای نسل سوم هم این حکومت ریشه عمیق انداخته طوری که در روز 9 دی بر آن شاهد بودید که از چه نسلهایی در تظاهرات شرکت کرده بودند اما در این 31 سال مسعود سازمان را به کجا رسانده، باید توجه کرد که بین مردم ایران و نسل جوان اساساً هوادار ندارد و در خارجه هم با پول چند صد نفری را برای تظاهرات به میدان می آورد چرا؟ علت این شکست در رهبری سازمان می باشد یا نیروها. چون رهبری کننده سازمان از سال60 سازمان را به سوی کیش شخصیت راه برد و برای حفظ این شخصیت خود ساخته نیروها را از بین برد طوری که از سال 64 با ازدواج، انقلاب نوین را برپا کرد ولی این انقلاب سازمان را از گروه انقلابی به گروه فرقه ای تبدیل کرد و چون متوجه اشتباه خودش در همان سال نشد در دیدار با وزیر خارجه آن وقت عراق خودش را ستون پنجم و بعد از مدتی زیر پرچم رژیم صدام قرار داد و تمام شعارهای انقلابی او یکی پس از دیگری نقش بر آب شد و بعد از پایان جنگ برای حفظ نیروها دست به ایجاد زندان در داخل کمپ نمود چرا؟ چون مبارزه وجود نداشت و نیروها می خواستند جدا شوند و برای حفظ شماتیک این نیروها نیاز بود مثل فرقه ها عمل کند و مثل رهبر فرقه دستور دهد برای همین هیچ نیرویی در این مدت با خارج از قرارگاه ارتباط نداشت.
سوال از شماها؟ تا حالا نیروی انقلابی دیده اید که فقط در یک کمپ باشد و حق نوشتن نامه و یا تلفن با خانواده اش را ندشته باشد حتی اگر خانواده ات در خارج ایران هم باشد چرا چون درون تشکیلات فرقه با ارتباط از هم می پاشید و این سد معبرها برای حفظ نیروها بود و امروز مجدداً مسعود به گذشته خودش افتخار می کند که مقاومت پیروز است ولی نمی گوید در چه زمینه ای این پیروزی محقق شده است که حداقل نیروهای خودش از آن خوش باشند. در هر جامعه ای بین مردم و دولت هر ازگاهی تضاد ومشکل پیش می آید این تضاد ممکن است صنفی باشد یا سیاسی،تضادها در جامعه برای پیشرفت کمک می کند، یعنی هشدار است که دولت متوجه شود در کدام زمینه کم کاری وجود دارد که اینطور با اعتراض روبرو شده است. یک رهبر سیاسی روی اینها سوار نمی شود بلکه بر یک استراتژی سوار می شود که اگر هم در مقطع زمانی موفق نشد بتوان با به روز کردن آن استراتژیک روش درست را انتخاب کند، اما مسعود یک استراتژی بیشتر ندارد و آن استراتژی هدر دادن عمر انسانها در کمپ اشرف می باشد و این سازمان را ابتر کرد چون خودش را با شرایط رسانه ای و جنگ تبلیغا تی پیش برد و همه آنها سر فصلی این رهبری کننده شد به همین خاطر امروز بعد از سقوط صدام مسعود به ماندن در عراق تاکید دارد و می خواهد درعراق باقی بماند چون آن اشرف نقطه است که می تواند با آن خبر سازی کنند و اگر آن را از دست بدهد دیگر برای بیان چیزی ندارد و آن موقع باید از خودش انتقاد کند که من باعث شده ام سازمانی که یک روز در وطن خود هوادار داشت تبدیل به فرقه کنم و بعد هم یک سری انسانهای آزاد را در زندان خودم به خاطر هوسهای شخصی خودم عمرشان را هدر کردم. به نظر من برای مسعود این راه بهترین راه است که با استفاده از موقعیت عراق نیروها خودش را خارج کند و شکست را به گردن دولت عراق و نیروها بیندازد و دیگر از خبرسازی دست بردارد تاریخ سازمان از 64 بسته شد و بعد از آن تاریخ از این نام به ستون پنجم و بعد هم به یک فرقه تبدیل شده است طوری که اگر در ایران یک انقلابی رخ دهد دیگر برای مسعود جایی نیست، اگر بود وضعیت در عراق اینطور نبود و نیروهای مخالف در کنار شما می ایستادند و حال که امروز کسی کنار شما نیامده است نشان از این شکست است.
سعید

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا