رجوی و خودشیفتگی

خودشیفتگی آنگونه که روانشناسان گفته اند مقدمه و پایه همه بدبختی ها و از جمله بیماری تمامیت خواهی و خودکامگی است. برای آدم خودشیفته فرقی نمی کند در چه فضا و اتمسفری است، آنچه برای او اهمیت دارد ارضای حس خودشیفتگی است. آنچه به لحاظ کمی متفاوت نشان می دهد مداری است که خودشیفته در آن قرار دارد. این قاعده در مورد رجوی و براساس آنچه از او نقل می کنند و یا بهتر و مستندتر آن چهره ای که رجوی از خود ارائه می دهد، بسیار در فهم زوایای پنهان شخصیت او کمک می کند. این خودشیفتگی آنگونه که تاکید شد مشمول یک پروسه دراز مدت و طولانی است که از نوجوانی رجوی شروع می شود و تا همین پیام های سلسله وار او تحت عنوان آموزش برای نسل امروز قابل ردیابی و دنبال کردن است. سال ها پیش لطف الله میثمی در مقاله ای تحت عنوان افول اخلاقی یک مجاهد بخشی از رفتارهای فردی رجوی را در خانه های تیمی بازخوانی کرد. در آن زمان شاید کمتر کسی به این جنبه از شخصیت رجوی توجه داشت. میثمی در آن مقاله از جهات مختلفی شخصیت رجوی را در خاطره نگاری های ریز و مشاهدات عینی از رفتارها و واکنش ها و نمودهای رفتاری او بازخوانی می کند. تصویری که میثمی در خلال این خاطره نگاری ها از رجوی ارائه می دهد تلفیقی است از خودشیفتگی، استبداد رای، خودکامگی و غرور، حسادت، تمامیت طلبی، رفاه طلبی، و سایر خصلت های منفی که در آان فضا هر کسی می کوشد آنها را تصحیح کند، چون این خصلت ها فی النفسه در تقابل ماهوی با آن وضعیت است. این تناقض در آن فرهنگ خودبخود دلالت بر عدم شایستگی فرد می کند. اما با این حال رجوی هیچ اهمیتی برای این مسائل قائل نیست. شاید بیشترین واکنش را در این رابطه آنگونه که میثمی مورد تاکید قرار می دهد از سوی حنیف نژاد و باکری شاهد هستیم. جایی که حنیف نژاد روی غرور و رفاه زدگی رجوی تاکید دارد و آن را به منزله یک خطر بالقوه در رجوی گوشزد می کند. از این فاکت ها که بگذریم می شود رجوی را با همین خصلت ها و تمایلات در سال های بعد موقعیت های مختلف در اشل های بالاتر دنبال کرد. اوج این رویه را می شود در انقلاب ایدئولوژیک درونی شاهد بود. جایی که رجوی کم کم دارد آن خودشیفتگی و غرورهای کودکانه را در اشل های خیلی بالا زمینه سازی و دنبال می کند. در شکل یک رهبر قدسی و مبرا از هر گونه اشتباه و در واقع آخر هر نوع آگاهی و دانش. در این مرحله هم تقریبا تمامی کسانی که درباره رجوی سخن گفته و او را در ترازوی نقد و داوری گذاشته اند، بر این وجوه شخصیتی او انگشت گذاشته و اتفاق نظر دارند که رجوی به مفهوم واقعی خودشیفته و تمامیت طلب است. این البته از چشم منتقدین خارجی او از جمله آبراهامیان و گسلر و… نیز پنهان نمانده است. یا این خصلت ها را به طور خیلی بارزتری می شود در مشاهدات خانم بتول سلطانی به عنوان یکی از نزدیک ترین اعضای سازمان به رجوی دنبال کرد. سوای همه این موارد می شود این خودشیفتگی و غرور… را در لابلای سخنرانی ها و پیام های کتبی او نیز مشاهده کرد. لازم نیست روی فاکت به خصوصی انگشت گذاشت، کافی است فقط به لحن سخنرانی های او و نوع برخوردی که با مخاطبان فرضی دارد دقت کنید. نگاهی کاملا از بالا و عاقل اندر سفیه که نشان می دهد هیچ تنابنده ای را نه به رسمیت می شناسد و نه اساسا می تواند از کنار آدم های مطرح مخالف خود به سادگی بگذرد. اما از همه این موارد که بگذریم به نظر می رسد همین پیام های سلسله وار اخیر او با عنوان آموزش به نسل امروز و سوای آن جنبه های تحلیلی و تحریفی و من درآوردی، به خودی خود تاکیدی بر این معنی است. رجوی در روایت هر خاطره ای که بیان می کند همیشه در نقطه ثقل و کانونی آن اتفاق است. همه اتفاقات قائم به او هستند، همه چیز از او شروع می شود و با او و نتیجه گیری و تاثیر تاریخی و تعیین کننده ای که بجا می گذارد، خاتمه می یابد. در این راستا اتفاقا آقای سعید شاهسوندی به نکته کلیدی و جالبی اشاره می کند که به نوعی می تواند یک جامعیت و مولفه اصلی و ثابت برای شناخت این جنبه از شخصیت رجوی باشد. آقای شاهسوندی می گوید رجوی خودش را به جایی رسانده بود که هر عمل و اقدام او فی النفسه یک گام به پیش و یک پیروزی محسوب می شد، فارغ از اینکه در دنیای واقعی این عمل چه بازتاب و نفع و نتیجه سیاسی و تشکیلاتی داشته باشد. اینها نکات جالبی است که با یادآوری آن و در امتداد در مورد پیام های اخیر به خوبی می توانند آن صفت خودشیفتگی رجوی را از زبان خودش مورد تاکید قرار بدهد. رجوی آنچنان که تاکید کردم در جای جای این پیام سریالی فقط متوجه بزرگ کردن و محور کردن خود است. به گونه ای که تمام تحولات تاریخ معاصر ایران را به هر شکل ممکن به خود گره می زند. اما در قسمت چهاردهم این پیام ادعاهایی مطرح می کند که در نوع خود بسیار جالب و البته نادر است. از این جهت صفت نادر را بکار می گیرم که آن ادعاها در مقایسه با شرایط سنی رجوی در آن زمان یعنی در سال 1352 کل قضیه را مضحک و خنده دار می کند و آن هم وقتی است که پای کسانی را پیش می کشد که در آن زمان سه چهار برابر رجوی سن دارند و به تاکید رجوی شان آیت الله را دارند. لازم می دانم برای درک این معنی و اهمیت آن ابتدا بخش های مورد تاکید را از روی پیام مرور کنیم. رجوی در جایی از این پیام در خصوص تسلط تاریخی و دیدگاهی خود درباره قیام عاشورا می گوید: "در سال 51 در زندان قصر مراسمى به مناسبت عاشورا داشتیم که همه زندانیان شرکت کرده بودند. من هم یکى از سخنرانان بودم و تاریخچه صدر اسلام از رحلت پیامبر تا قیام عاشورا را بازگو کردم. بعد، همین آقاى انوارى گفته بود که دیدگاهش بالکل نسبت به اسلام و مجاهدین عوض شده و تا بحال در تمام عمر خود، چنین درک و دریافتى از اسلام نداشته است… " در جایی دیگر رجوی در خصوص تسلط اش بر قران و زبان عرب تاکید می کند: "مونه دیگر آیتالله ربّانى شیرازى بود. یک بار در زندان قصر به او گفته بودم که قرآن را باید از نو به فارسى ترجمه کرد تا براى عموم قابل فهم شود. او بارها و بارها این کار را از من پیگیرى مى‌کرد و مى‌گفت: آقا بیایید این کار را با همدیگر شروع کنیم و مشترکاً به ترجمه فارسى قرآن بپردازیم. اما من طفره مىرفتم." به همین منوال در بخشی دیگر در تسلطش بر اقتصاد اسلامی می نویسد: "در سال 52 هم به اصرار مىخواست که براى او کلاس اقتصاد از دیدگاه اسلام بگذارم و سرانجام من 10 جلسه با او بحث اقتصاد گذاشتم که در حال قدم زدن در حیاط بند 6 زندان قصر برگزار مىشد. در پایان براى ربانى هیچ سؤال و ابهامى باقى نماند." البته در این پیام رجوی ادعاهای دیگری نیز مبنی بر محوریت خود در زندان و ارادت شخصیت های سیاسی از جمله بیژن جزنی و شماری از مبارزان قدیمی به خود مطرح می کند که در نوع خود جالب است. البته در مورد صحت و سقم این ادعاها فقط کسانی می توانند اظهار نظر کنند که با رجوی هم بند و هم زندان بوده اند، از جمله یکی از این نفرات همین آقای میثمی است که در خاطرات خود می نویسد، رجوی در انتخابات برای رهبری سازمان در زندان حتی یک رای هم نیاورد و آنقدر برای اش سرشکستگی و حقارت ایجاد کرد که به گریه افتاد. باز در همین رابطه می توان به خاطرات محمدعلی عمویی از زندانیان با سابقه چپ نیز اشاره کرد. حالا اگر ببینیم چنین آدم ضعیف النفس و در عین حال خود شیفته ای آن ادعاها را در رابطه با تاریخ و زبان عرب و قران و اقتصاد و عاشورا مطرح می کند و آن هم در رابطه با کسانی که در آن زمان سه برابر رجوی سن و به قول خود رجوی، آیت الله هستند، در این صورت می شود تا حدودی آن غرور و خودمحوری و خودشیفتگی بیمارگونه او را ریشه یابی کرد یا نشانه های آن میل مفرط و بعضا کمیک و خنده آور را با احساس همذات پنداری رجوی با ماکس وبر، مارکس، فوئرباخ، اسمیت، چیاپ، اپارین، هگل، و… این اواخر با شخصیت های قدسی و ماورایی را ردیابی کرد. آقای رجوی آنقدر دچار توهم و خودبزرگ بینی و رویاپردازی های سیندرلایی هستند که در آنِ واحد، می توانند به تمام سوالات و مجهولات و ابهامات و مکشوفات و نامکشوفات در باب فلسفه، جامعه شناسی، تاریخ، اقتصاد، انسان، حیات شناسی، بیولوژی، اکولوژی، انتروپولوژی، پسیکولوژی و… پاسخ بدهند. قرار بر این نبود این یادداشت این چنین لحن نیمه شوخی، نیمه جدی بخود بگیرد، اما واقعا نمی شود با آدم کمیک و خنده داری مثل رجوی آنقدر جدی و عبوسانه برخورد کرد.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.