خانواده ها

خانواده های لرستانی بر آنند تا رهایی فرزندان خود لحظه ای از پای ننشینند

بار دیگر جمعی از خانواده های لرستانی از فراز رشته کوههای زاگرس و قلل کبیر کوه ماندگار به امید دیدار فرزندان اسیر خود به مقابل قلعه مخوف اشرف رفتند، آنها فرسنگها راه را با تمام رنج و مشقت و بجان خریدن همه ریسک ها و خطرات مسیر به امید اینکه پس از دهها سال جگر گوشه های خویش را در آغوش بگیرند به مقابل پادگان اشرف شتافتند و از تمامی این جهان پهناور چیزی نخواستند جز ملاقات و دیدار عزیزان خود که از ابتدایی ترین حقوق یک انسان در عصر ارتباطات میباشد.
آری بیش از بیست و پنج نفر متشکل از پدران و مادران، خواهران و برادرانی که در بدو ورود نفس ها را در سینه خود حبس نموده و تمام وجودشان سرشار از ذوق دیدار، اما پنداری که تنها سیم های خار دار است که میخواهد بر زخم های کهنه این پدران و مادران مرحم بنهد. مادری ابتدا تن خسته خویش را به سیم خاردار آویخت به امید اینکه شاید روزی فرزندش به آن تکیه کرده باشد. با حنجره خویش حامد را صدا زد، پسرم حامد منم، من مادر خسته ای که لحظه دیدار ترا به انتظار نشسته ام
پدر پیر دیگری که گویی برای چندمین بار به اینجا آمده و نومیدانه دوباره بازگشته و هنوز صدای بم حنجره اش از فریاد های پیشین التیام نیافته است و مادران رحمن و عباس و علی و علی های دیگر. اما آنچه که بشارت دهنده قلب های این خانواده هاست واژه ملاقات ممنوع میباشد که از منادیان آزادی و مدعیان مدافع خلق و سمبل حقوق انسان به خانواده ها که جزئی از همین خلقند تقدیم خواهد شد.
حسن گلپایگانی که برای سومین بار است زندگی و زن و فرزند را به خدا سپرده و برای نجات برادرش احمد به اینجا آمده هر روز به امید اینکه فقط از دور قیافه برادرش را ببیند و چه زیبا و چه سخت!، اینبار خود احمد است که درست در فاصله 10 متری پشت سیم خاردار ایستاده است، رئوسای تشکیلات احمد را به مصاف خانواده ها فرستاده اند اما دریغ که احمد هم بمحض اینکه صدای برادرش حسن و خواهرزاده اش علی را شنید دیگر سر از پا نمی شناخت و بی ارداه به اینطرف و آنطرف میرود اما چه سخت و جانکاه که اجازه ندارد حتی احساس خود را نسبت به برادر و خواهر زاده اش بعد از سالیان دوری هم علنی نماید. و نهایتا ناچار میشود بی آنکه اختیار احساس و عاطفه خویش را داشته باشد محل را ترک کند و از برادر و خواهر زاده اش که در جمع خانواده ها بودند فاصله گرفت.
مهسا دختر نوجوانی که برادرش با فریب به داخل این سیم خاردار آورده شده، او ابتدا میکروفون را در دست گرفته و برادرش اسکندر را فریاد میزند: این صدای خواهر اسکندر ارجمند است. برادرم گوش کن من آمده ام تا فقط ترا ببینم، برادر جان سالیان است با خاطرات تو زندگی میکنم اما گذشت زمان و دشواری شرایط تو درخشش چهره زیبایت را از ذهنم ربوده است، دختر نوجوان با لبان و دستهای لزران اما در ادامه کمی به پیرامون خویش نگریسته و از فاصله ای دور تنی چند از اسیران در بند را میبیند که ملتمسانه به اینسوی سیم خاردار و جمع خانواده ها مینگرند و دیگر تنها در پی برادرش اسکندر نیست و این بار چنین فریاد میزند،این صدای پسرغلامعلی میرزایی است و این صدای مادر داغداریست که با رنج فراوان پسرش را بزرگ کرده و اینک رجوی آنرا ربوده است، رجوی گوش کن طنین صدای خانواده ها را که با سیم خاردار فرزندانشان را از آنان جدا کرده ای دیری نمیپاید که این فرزندان به آغوش خانواده هایشان باز خواهند گشت. و دیگر صدای خانواده ها در هم آمیخته و همه برای همه اسیران فریاد میزنند، روزها و هفته هاست که خانواده های لرستانی هر روز راسختر از روز قبل به مصاف با زندانبانان و فرمانروایان این قلعه مخوف میروند و بر آنند تا رهایی فرزندان خود لحظه ای از پای ننشینند.
بار دیگر جمعی از خانواده های لرستانی از فراز رشته کوههای زاگرس و قلل کبیر کوه ماندگار به امید دیدار فرزندان اسیر خود به مقابل قلعه مخوف اشرف رفتند، آنها فرسنگها راه را با تمام رنج و مشقت و بجان خریدن همه ریسک ها و خطرات مسیر به امید اینکه پس از دهها سال جگر گوشه های خویش را در آغوش بگیرند به مقابل پادگان اشرف شتافتند و از تمامی این جهان پهناور چیزی نخواستند جز ملاقات و دیدار عزیزان خود که از ابتدایی ترین حقوق یک انسان در عصر ارتباطات میباشد.
آری بیش از بیست و پنج نفر متشکل از پدران و مادران، خواهران و برادرانی که در بدو ورود نفس ها را در سینه خود حبس نموده و تمام وجودشان سرشار از ذوق دیدار، اما پنداری که تنها سیم های خار دار است که میخواهد بر زخم های کهنه این پدران و مادران مرحم بنهد. مادری ابتدا تن خسته خویش را به سیم خاردار آویخت به امید اینکه شاید روزی فرزندش به آن تکیه کرده باشد. با حنجره خویش حامد را صدا زد، پسرم حامد منم، من مادر خسته ای که لحظه دیدار ترا به انتظار نشسته ام
پدر پیر دیگری که گویی برای چندمین بار به اینجا آمده و نومیدانه دوباره بازگشته و هنوز صدای بم حنجره اش از فریاد های پیشین التیام نیافته است و مادران رحمن و عباس و علی و علی های دیگر. اما آنچه که بشارت دهنده قلب های این خانواده هاست واژه ملاقات ممنوع میباشد که از منادیان آزادی و مدعیان مدافع خلق و سمبل حقوق انسان به خانواده ها که جزئی از همین خلقند تقدیم خواهد شد.
حسن گلپایگانی که برای سومین بار است زندگی و زن و فرزند را به خدا سپرده و برای نجات برادرش احمد به اینجا آمده هر روز به امید اینکه فقط از دور قیافه برادرش را ببیند و چه زیبا و چه سخت!، اینبار خود احمد است که درست در فاصله 10 متری پشت سیم خاردار ایستاده است، رئوسای تشکیلات احمد را به مصاف خانواده ها فرستاده اند اما دریغ که احمد هم بمحض اینکه صدای برادرش حسن و خواهرزاده اش علی را شنید دیگر سر از پا نمی شناخت و بی ارداه به اینطرف و آنطرف میرود اما چه سخت و جانکاه که اجازه ندارد حتی احساس خود را نسبت به برادر و خواهر زاده اش بعد از سالیان دوری هم علنی نماید. و نهایتا ناچار میشود بی آنکه اختیار احساس و عاطفه خویش را داشته باشد محل را ترک کند و از برادر و خواهر زاده اش که در جمع خانواده ها بودند فاصله گرفت.
مهسا دختر نوجوانی که برادرش با فریب به داخل این سیم خاردار آورده شده، او ابتدا میکروفون را در دست گرفته و برادرش اسکندر را فریاد میزند: این صدای خواهر اسکندر ارجمند است. برادرم گوش کن من آمده ام تا فقط ترا ببینم، برادر جان سالیان است با خاطرات تو زندگی میکنم اما گذشت زمان و دشواری شرایط تو درخشش چهره زیبایت را از ذهنم ربوده است، دختر نوجوان با لبان و دستهای لزران اما در ادامه کمی به پیرامون خویش نگریسته و از فاصله ای دور تنی چند از اسیران در بند را میبیند که ملتمسانه به اینسوی سیم خاردار و جمع خانواده ها مینگرند و دیگر تنها در پی برادرش اسکندر نیست و این بار چنین فریاد میزند،این صدای پسرغلامعلی میرزایی است و این صدای مادر داغداریست که با رنج فراوان پسرش را بزرگ کرده و اینک رجوی آنرا ربوده است، رجوی گوش کن طنین صدای خانواده ها را که با سیم خاردار فرزندانشان را از آنان جدا کرده ای دیری نمیپاید که این فرزندان به آغوش خانواده هایشان باز خواهند گشت. و دیگر صدای خانواده ها در هم آمیخته و همه برای همه اسیران فریاد میزنند، روزها و هفته هاست که خانواده های لرستانی هر روز راسختر از روز قبل به مصاف با زندانبانان و فرمانروایان این قلعه مخوف میروند و بر آنند تا رهایی فرزندان خود لحظه ای از پای ننشینند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا