<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b9%d8%b6%d8%a7%d8%a1-%d8%ac%d8%af%d8%a7-%d8%b4%d8%af%d9%87-%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d9%87%d8%af%db%8c%d9%86-%d8%ae/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/خاطرات-اعضاء-جدا-شده-ی-سازمان-مجاهدین-خ</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 08 Jun 2026 08:08:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/خاطرات-اعضاء-جدا-شده-ی-سازمان-مجاهدین-خ</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2026 08:07:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68800</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در قسمت اول خاطراتش داستان جوانی کرمانی را شروع کرد که از آلمان به اشرف آورده شده بود&#8230; محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است: بعد از اتمام رژه که کارها به روال قبل برگشت و کارهای روتین سازمان و نشست های تشکیلاتی شروع شد و شرایط سخت گردید، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">قسمت اول</a> خاطراتش داستان جوانی کرمانی را شروع کرد که از آلمان به اشرف آورده شده بود&#8230;</p>
<p>محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>بعد از اتمام رژه که کارها به روال قبل برگشت و کارهای روتین سازمان و نشست های تشکیلاتی شروع شد و شرایط سخت گردید، او تازه فهمید در چه منجلابی فرو رفته و راه بازگشتی هم وجود ندارد و دیگر آن جوان پرشور چند ماه قبل نبود و به یکباره ناپدید شد. من فکر می کردم او را در یک محور دیگر سازماندهی کردند و حقیقتا چند بار می خواستم از فرمانده او اسد حداد سوال کنم، ولی ترسیدم بگویند با او محفل داشتی و بخاطر او دوباره مرا به زندان بیاندازند.</p>
<p>یکی دو ماه گذشت که دوباره او را دیدم. ولی بسیار ساکت بود و ۲ نفرهم مراقب برایش گذاشته بودند و نمی شد نزدیک او بشوم و حالش را بپرسم.</p>
<p>از دو تا از بچه ها که در یکان او بودند و گاهی با هم حرف می زدیم، شنیدم ناراضی است و می خواهد به آلمان برگردد. ولی سازمان به او جواب رد داده و گفته بودند اینجا بچه بازی نیست. اینجا ارتش است و باید بجنگی! آن یکی دو ماه هم گویا در یک کانکس زندانی بوده و آنقدر به لحاظ روحی و جسمی به او فشار آورده بودند که در مسیر سالن غذاخوری ساکت و سر به زیر بود. حتی نگاه هم به من نمی‌ کرد.</p>
<p>آن چنان در خود فرو رفته بود که در اطراف هر اتفاقی می افتاد متوجه نمی شد. سازمان هم که گویی اسیر جنگی گرفته بود هر روز او را برای نشست می برد و در نشست ها او را زیر فشارمی گذاشتند تا فکر رفتن را از ذهن او بیرون کنند. با فحاشی و ضرب و شتم در نشست های جمعی و زندانی کردن، انقلاب کذایی مریم را بخورد او دادند و به او فهماندند که رفتنی در کار نیست و باید هر کاری را که می گویند بدون چون و چرا انجام بدهد و هیچ اعتراضی هم نداشته باشد. بعد از چند ماه که او را مجبور به ماندن کردند، هر از گاهی او را می دیدم ولی یک فرمانده مستمر در کنار او بود و خودش هم دیگر ساکت شده بود و انگار من را نمی شناسد.</p>
<p>و بعدها او را از آن محور بردند. نمی دانم به کجا ولی دیگر او را ندیدم. از بچه های یکان او پرسیدم گفتند وضعیتش به لحاظ روحی خراب شده که او را بردند به جایی سازماندهی نشده یا شاید هم به آلمان فرستادند. من دیگر هیچ خبری از او نداشتم و با فشاری که روی خودم هم بود و مستمر با آن ها درگیر می شدم و کارم به زندان و شکنجه می‌ کشید، پیگیرش نشدم و پیش خودم فکر کردم که حتما به آلمان برگشته است&#8230;.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطره ای تلخ از دوران نکبت بار اسارت در تشکیلات رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68797</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68797#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2026 06:58:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68797</guid>

					<description><![CDATA[<p>هنگامی که در قسمت پذیرش قرارگاه اشرف مشغول گذراندن آموزش های نظامی و ایدئولوژیکی بودم، با جوانی بنام مجید که ترک زبان و اهل آذربایجان بود در قسمت پذیرش مواجه شدم. او خیلی افسرده و در خود بود و با دیگر نفرات نمی جوشید و حرف نمیزد و حتی در اوایل حضور در پذیرش غذا [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68797">خاطره ای تلخ از دوران نکبت بار اسارت در تشکیلات رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>هنگامی که در قسمت پذیرش قرارگاه اشرف مشغول گذراندن آموزش های نظامی و ایدئولوژیکی بودم، با جوانی بنام مجید که ترک زبان و اهل آذربایجان بود در قسمت پذیرش مواجه شدم. او خیلی افسرده و در خود بود و با دیگر نفرات نمی جوشید و حرف نمیزد و حتی در اوایل حضور در پذیرش غذا هم به درستی نمی خورد. شب ها عمدتا نمی خوابید و در خلوت آسایشگاه و بعد از اعلام خاموشی سرش را زیر پتو می کرد و می گریست. خیلی وقت ها درخواب کابوس می دید و با کشیدن جیغ نفرات آسایشگاه را از خواب بیدار می کرد.</p>
<p>با دیدن وضعیتش دلم به حالش خیلی سوخت. سعی کردم بدون اینکه حساسیت مسئولین برانگیخته شود با او صحبت کنم و با کلی مشکل با او ارتباط برقرار کردم. وی بعد از اینکه اعتمادش به من جلب شد ودر حالیکه هر کدام ظرف یکبار مصرف شرینی بدست داشتیم و برای خوردن به سالن غذاخوری پذیرش آمده بودیم سر صحبت را با من باز کرد. او گفت بدلیل وضعیت ضعیف اقتصادی خانواده ام تصمیم گرفتم برای کار به کشور ترکیه بروم. هفته اول خیلی تلاش کردم کاری برای خودم جستجو کنم، پول هایی که با خودم از ایران و با کلی قرض و فروختن وسایل خانه به ترکیه آورده بودم، داشت تمام میشد. در همین شرایط در لابی هتلی که در آن مستقر بودم با یک ایرانی آشنا شدم. وقتی از وضعیتم با خبر شد گفت من شرکتی را می شناسم که ایرانی ها را برای کار به کشورهای اروپایی می فرستد. در آنجا بعد از مدتی اقامت هم به اشخاص می دهند. من که با مشکل برخورد کرده بودم به حرف وی که احساس کردم بخاطر هموطن بودن دلش برایم سوخته اعتماد کردم. در درونم خیلی خوشحال بودم که به کمک یک هموطن ایرانی تا چند وقت دیگر به یک کشور اروپایی می روم.</p>
<p>نزدیک به دوماه بود که نتوانسته بودم پولی برای خانواده ام که بشدت به آن نیاز داشتند بفرستم. بعد از چند روز آن فرد به من مراجعه کرد و گفت مشکل تو حل شده ولی چون دفتر اصلی این شرکت در عراق است ابتدا برای چند روز باید به این کشور بروی و بعد از انجام کارهای اداری و پر کردن فرم، تو را به یک کشور اروپایی می فرستند! من بقدری از این پیشنهاد ذوق زده شده بودم که دیگر فکر نکردم چرا عراق؟ و اینکه محل شرکت در عراق کجاست؟ دو روز بعد من و چند نفر دیگر از راه زمینی به عراق آمدیم و شب ماشین ما در مقابل درب بزرگی که چند نفر مسلح در مقابل آن نگهبانی می دادند، ایستاد. بعداز چک مدارک ما مینی بوس بطرف مقری در داخل آن پادگان حرکت کرد. به یک مقر که رسیدیم از ما خواستند که پیاده شویم، چند زن و مرد با لباس فرم نظامی به دیدن ما آمده و گفتند به قرارگاه اشرف مجاهدین خلق خوش آمدید. شما از امشب رزمنده ارتش آزادیبخش هستید!</p>
<p>من از تعجب سرجایم خشکم زده بود! رزمنده؟! اینجا کجاست؟ قرار بود ما را به یک شرکت کاریابی بیاورند؟ در همین افکار بودم که ما را به یک آسایشگاه برده و لباس فرم نظامی به ما دادند و بعد به اتفاق مسئول مربوطه به سالن غذاخوری بردند. افرادی در سالن با لباس فرم نظامی مشغول شام خوردن بودند! به محض دیدن ما بدستور فرماندهان از جا بلند شدند و با دست زدن و خواندن سرودهای سازمانی از ما استقبال و ورود ما را به جرگه رزمندگان ارتش آزادیبخش خوشآمد گفتند . چند روز گذشت و من به هیچ وجه نمی توانستم وضعیت را تحمل کنم. چون هیچ سنخیتی با آنجا نداشتم.</p>
<p>با اصرار درخواست خروج دادم و از آنها خواستم من را به ترکیه برگردانند. مسئولین مجاهدین خلق که اصرار و سماجت من را دیدند یک روز به من گفتند که وسایلت را آماده کن تا تورا به مرز ترکیه ببریم و به دوستانمان تحویل بدهیم! صبح زود روز بعد من را بای ک جیب لندکروز ودر حالیکه سه نفر مسلح در کنارم بودند از اشرف خارج و ساعتی بعد در مقابل یک زندان با دیوارهای بلند پیاده و تحویل نگهبانان زندان دادند. هرچه فریاد زدم قرار بود من را به مرز ترکیه برده و آنجا تحویل دهید، گوششان بدهکار نبود و با ماشین از من دور شدند. شرایط زندان ابوغریب بقدری نامناسب و غیر تحمل بود که مجددا در خواست بازگشت به قرارگاه اشرف را دادم. غذا نمی دادند، از نظافت و حمام خبری نبود. هر شب توسط نگهبانان بعثی مورد ازار و شکنجه قرار می گرفتم. مسئول بند زندان به من گفت اگر مجددا به نزد مجاهدین خلق برنگردی تو را مورد تجاوز جنسی قرار خواهیم داد.</p>
<p>تحت چنین شرایطی بعد از 8 ماه اسارت در زندان ابوغریب و تحمل انواع شکنجه ها مجددا درخواست بازگشت به قرارگاه اشرف و تشکیلات مجاهدین خلق را کردم.</p>
<p>من سال 82 بعد از سرنگونی صدام و بعد از مصاحبه با وزارت خارجه امریکا از تشکیلات جدا و به کمپ ارتش امریکا معروف به تیف رفتم. ولی از سرنوشت مجید که همچنان در قسمت پذیرش نگهداری میشد دیگر خبری نداشتم و هنوز نمی دانم که به چه سرنوشتی گرفتار شد. فردی که برای بدست آوردن لقمه نانی از خانواده اش جدا شد و سر از باند های مافیایی مجاهدین خلق در آورد؟!</p>
<p>طالب فرحان</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68797">خاطره ای تلخ از دوران نکبت بار اسارت در تشکیلات رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68797/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2026 11:26:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68780</guid>

					<description><![CDATA[<p>آقای محمودآسمان پناه در خاطره نویسی خود، نوشته است: چند ماهی قبل از رژه سازمان که در سال ۱۳۷۰ برگزار شد یک جوان که اسم او را نمی توانم ذکر کنم از آلمان به سازمان پیوسته بود که او را به یک فرمانده به نام اسد حداد که اصالتاً لُر بود ولی ساکن کرمان بود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آقای محمودآسمان پناه در خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>چند ماهی قبل از رژه سازمان که در سال ۱۳۷۰ برگزار شد یک جوان که اسم او را نمی توانم ذکر کنم از آلمان به سازمان پیوسته بود که او را به یک فرمانده به نام اسد حداد که اصالتاً لُر بود ولی ساکن کرمان بود سپرده بودند و اسد گاهی وقت ها می آمد و با من هم صحبت می شد و شوخی می ‌کرد و آن جوان وقتی فامیل من را شنیده بود به اسد گفته بود من او را می شناسم، ما در یک محله زندگی می ‌کردیم. می‌ شود برویم او را ببینم؟ اسد هم او را پیش من آورد ولی خودش هم مراقب او بود و از کنارمان نرفت که نکند من از سازمان بدگویی کنم یا از زندگی عادی صحبت کنیم.</p>
<p>من اول فکر کردم از ایران آمده است چون من خانواده اش را از نزدیک می‌ شناختم و دخترعموی من با خواهرش همکلاس بود و گاهی وقت ها برای درس خواندن به خانه آن ها می رفت. وقتی هم صحبت شدیم فهمیدم که او در آلمان بوده و از آنجا به سازمان پیوسته بود. او به مدت 6 سال در آلمان مدرسه رفته بود و درس خوانده بود. فکر کنم هنوز ۲۰ سال هم نداشت که وارد سازمان شده بود و من را یاد زمانی انداخت که خودم فریب سازمان را خوردم و به سازمان پیوستم! آن موقع من هم 19 سالم بود.</p>
<p>اسد حداد که از وضعیت تشکیلاتی بودن من آگاه بود به او گفت برویم کار داریم و یک وقت دیگر دوباره با هم صحبت می‌ کنید و او را با خود برد و در طول روز همدیگر را در کارهای روزانه می ‌دیدیم ولی همیشه اسد همراه او بود و فرصت حرف زدن را نمی داد. من هم که زیر ضرب بودم زیاد به سمتش نمی‌ رفتم.</p>
<p>او به زبان آلمانی بسیار مسلط بود و بسیار روان صحبت می کرد. همان موقع ها بود که سازمان می خواست رژه برگزار کند و حجم کار در سازمان بالا بود و همه نفرات مشغول آماده سازی کارهای رژه بودند و به قدری حجم کارها زیاد بود که ما در شبانه روز شاید فرصت خوابیدن هم نداشتیم و یک ساعت در روز استراحت می کردیم و یا همدیگر را نمی دیدیم و اگر هم می‌دیدیم وقت صحبت کردن نداشتیم. چون آن جوان تازه به سازمان پیوسته بود هنوز به او سخت نمی گرفتند و هنوز او را وارد نشست های سازمان نکرده بودند. او جوانی پرشور بود و خوشحال بود که آموزش سلاح می دید و سلاح به دست می گرفت غافل از آن که نمی دانست که چه شرایطی در انتظارش است و در چه منجلابی فرو می رود&#8230;</p>
<p>در زمانی که رژه شروع شد خبرنگارانی که آورده بودند یکی از آن ها از کشور آلمان آمده بود و سازمان هم برای تبلیغ و هم برای ترجمه جوان را آورده بود. او به قدری مسلط صحبت می کرد که خبرنگار آلمانی گفته بود تو ایرانی نیستی، آلمانی هستی و به اینجا آمده ای..</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>محمودآسمان پناه</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2026 10:06:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68777</guid>

					<description><![CDATA[<p>یکبار دیگر با خودم تکرار کردم چگونه اینها از من می خواهند به مسعود دروغ بگویم؟ دستم به نوشتن نمی رفت. تا ظهر که مارش نهار را در پایگاه الهی زدند نتوانستم حتی یک سطر بنویسم! عصر فریدون سلیمی برای تحویل گرفتن گزارش مراجعه کرد که به محض دیدن صفحه سفید کاغذ گزارش با تعجب [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یکبار دیگر با خودم تکرار کردم چگونه اینها از من می خواهند به مسعود دروغ بگویم؟ دستم به نوشتن نمی رفت. تا ظهر که مارش نهار را در پایگاه الهی زدند نتوانستم حتی یک سطر بنویسم! عصر فریدون سلیمی برای تحویل گرفتن گزارش مراجعه کرد که به محض دیدن صفحه سفید کاغذ گزارش با تعجب گفت: تو که حتی یک سطر هم ننوشته ای! بعد از لحظه ای که گویا متوجه علت آن شده بود به آرامی گفت: گاهی اوقات شرایط و منافع سازمان ایجاب می کند که واقعیت ها را طور دیگری وانمود کنیم! با آن گزارشی که تو نوشته بودی تمامی انگیزه بچه های منطقه کشته میشود. گاهی اوقات شرایط چنین اقتضا می کند که برای ضربه زدن به دشمن و دادن روحیه به نفرات خودی اغراق هم بکنیم.</p>
<p>اگر چه استدلالش برایم عجیب بود، ولی برای پیشبرد اهداف سازمان توصیه فریدون را انجام دادم. سالها بعد در مناسبات تشکیلاتی به چشم خود می دیدم که چگونه به صورت سیستماتیک و خیلی عادی واقعیت ها تحریف میشد و در حقیقت دروغ گفتن در اصول مسئولین نهادینه شده است. دو روز بعد که می خواستم برای انجام مصاحبه با کمیساریا به دفتر آنها در شهر کراچی بروم، اصغر زمان وزیری (رحیم) مسئول پایگاه الهی من را به اتاقش صدا زد و پرسید؟ می دانی در جریان مصاحبه با گزارشگر کمیساریا که یک خانم بنام رزیتا است چه بگویی؟ گفتم بله من در مورد سه سال زندگی مخفی در ایران و چگونگی پروسه جذب و خروجم از ایران برایش صحبت خواهم کرد. رحیم بلافاصله گفت نه برای اینکه بتوانی خوب مخ آنها را بزنی و پروسه گرفتن پناهندگی ات سریع تر پیش برود باید برایش توضیح بدهی که: در بند 8 زندان قزلحصار زندانی بوده ای و طی این سالها بشدت شکنجه شده ای! بعد یک جزوه ای به من داد که اسامی بازجوها، کروکی بندهای زندان قزلحصار و شیوه های شکنجه در آن نوشته شده بود.</p>
<p>رحیم توضیح داد هرچه بیشتر بتوانی نماینده کمیساریا را تحت تاثیر قرار دهی، سریع تر به تو کارت پناهندگی خواهند داد. نگران نباش افراد مصاحبه کننده اشخاص حقوق بشری هستند و خیلی سریع تحت تاثیر قرار خواهند گرفت! فقط این جزوه را خوب حفظ کن. در ضمن یک نفر پاکستانی بنام یعقوب خان همراه تو می باشد که هر کجا لازم باشد با پرداخت پول مشکل را حل خواهد کرد.</p>
<p>صحبت های رحیم در آن روز خیلی برایم عجیب بود! در ابتدای آشنایی ام با سازمان از مسئولین شنیده بودم که ملاک و معیار برای سازمان صداقت و راست گویی است. و صداقت سرلوحه ورود به سازمان است. این تناقض شعار تا عمل در گام نخست ورودم به تشکیلات بعد از چندین سال خیلی تعجب آور و باورش سخت می نمود! ولی از آنجایی که بدنبال گرفتن پناهندگی در کوتاه مدت ترین از یک کشور اروپایی بودم، گفتن این دروغ ها برایم قابل توجیه می آمد.</p>
<p>بعد از سه بار مراجعه به دفتر کمیساریا موفق به گرفتن کارت پناهندگی از کشور هلند شدم. بعد از گرفتن کارت از خانم مصاحبه گر به محض خروج از ساختمان کمیساریا، کارت بلافاصله توسط یعقوب خان از من گرفته شد و گفت بعد به شما خواهم داد. روزهای بعد که موضوع کارت پناهندگی را از او پیگیری کردم گفت به مسئول پایگاه تحویل داده است. آن روز به این فکر نکرده بودم که مسئولین پایگاه صلاح نمی دانستند کارت پناهندگی دست خودم باشد.</p>
<p>نزدیک به یکماه در پایگاه الهی بودم. با توجه به مشکل بینایی هر دو چشمم بدلیل چهار سال زندگی مخفی در یک محل نامناسب و فاقد روشنایی و استانداردهای بهداشتی، دکتر متخصص چشم پاکستانی تاکید به عمل جراحی بعد از حضور در کشور هلند را تجویز کرده بود. این موضوع بهمراه مدارک پزشکی را به رحیم مسئول پایگاه نشان دادم. وی پذیرفت و گفت حتما پیگیری خواهد کرد. ولی یک هفته بعد مرا صدا زد و گفت قرار است بهمراه 15 نفر دیگر به عراق اعزام شوی. وقتی موضوع عمل چشم هایم را یادآوری کردم، گفت: در کشور عراق هم متخصصین چشم خیلی خوبی هستند. بجز این شما کارت پناهنگی از کشور هلند دارید. در صورت نیاز از همان عراق هم این امکان وجود دارد که به هلند بروی . من آن روز هم حرف رحیم را پذیرفتم و دیدار با دوستانم را بر ضرورت درمان چشم هایم ترجیح دادم. بازهم در خلوت درون و ضمیر صاف و صادقم منافع سازمان را بر منافع شخصی و حتی سلامتی ام ترجیح دادم.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 03 Jun 2026 08:48:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68767</guid>

					<description><![CDATA[<p>بالاخره بعد از دو روز پیاده روی و شترسواری به داخل خاک پاکستان وارد شدیم. تعدادی از قاچاقچیان پاکستانی در حالیکه مقداری میوه برایمان آورده بودند، ما را تحویل گرفتند. بهنگام پیاده شدن از شترها به دلیل اینکه ساعاتی طولانی سوار بر شتر بودم پاهایم بشدت متورم شده بود و توان ایستادن نداشتم. بعد از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بالاخره بعد از دو روز پیاده روی و شترسواری به داخل خاک پاکستان وارد شدیم. تعدادی از قاچاقچیان پاکستانی در حالیکه مقداری میوه برایمان آورده بودند، ما را تحویل گرفتند. بهنگام پیاده شدن از شترها به دلیل اینکه ساعاتی طولانی سوار بر شتر بودم پاهایم بشدت متورم شده بود و توان ایستادن نداشتم. بعد از هر بار حرکت زمین می خوردم و مجددا بلند میشدم و به راهم ادامه می دادم. بعد از عبور از چند روستای مرزی به شهر کوچک کویته رسیدیم. در مقابل یک خانه گلی توقف کردیم که اهالی آن از بلوچ های پاکستانی بودند. قرار شد تا فردا صبح در آن خانه استراحت کنیم و بعد به پایگاه حیدر علی الهی در پاکستان برویم.</p>
<p>صبح زود از شهر کویته حرکت کردیم. در طول مسیر خودرو وانت دوکابین تویوتای ما در سیطره ها توسط پلیس محلی متوقف می شد، ولی هربار قاچاقچی با دادن مبلغی پول بعنوان رشوه مشکل ما را حل می کرد و ما به مسیرمان ادامه می دادیم. قاچاق چی به آرامی زیر گوشم گفت نگران نباش اینجا سازمان حتی رئیس جمهورش را هم با پول خریده است! آن روز از قدرت لابی و امکانات مالی مجاهدین خلق خیلی تعجب کردم. ولی سالهای بعد در درون تشکیلات همه چیز برایم مشخص شد.</p>
<p>شب به پایگاه الهی رسیدیم. تعدادی از مسئولین از ما استقبال کردند. بعد از یک استراحت کوتاه و زدن آب به سر و صورت و نوشیدن چای من را به دفتر اصغر زمان وزیری با نام مستعار رحیم که مسئول پایگاه بود صدا زدند. بعدها برایم مشخص شد اصغر زمان وزیری از مسئولین رده بالای مجاهدین خلق است که در عملیات موسوم به فروغ جاویدان که فرماندهی یک تیپ را برعهده داشت، کشته شد. وقتی روی صندلی روبرویش نشستم از من خواست که گزارشی از تاثیرات عملیات نظامی مجاهدین خلق در ایران، چشم انداز سرنگونی کوتاه مدت رژیم (جمهوری اسلامی) و حمایت مردم از عملیات های نظامی سازمان به او بدهم. او تاکید داشت این گزارش می بایست مفصل و با رویکردی مثبت باشد. چون بدست برادر مسعود خواهد رسید.</p>
<p>من نسبت به سبک گزارش نویسی آنها اطلاعی نداشتم، خیلی خلاصه و البته بصورت واقعی برایش گزارشی در دو صفحه نوشته و تحویل دادم. در آن گزارش نوشته بودم که مردم از عملیات مسلحانه سازمان استقبال نکردند و حتی خانواده ها و اعضایی که در فاز سیاسی از مجاهدین خلق حمایت می کردند، الان کاملا بی تفاوت و حتی در مواردی عملیات مسلحانه را محکوم می کنند. در آن گزارش همچنین نوشتم هیچ گونه مقاومتی وجود ندارد و جمهوری اسلامی در جایگاه خود تثبیت و مستحکم تر شده است و اعضا و هوادارانی که در ایران مانده اند آواره و دربدر شده اند و حتی خانواده هایشان به آنها پناه نمی دهند.</p>
<p>عصر رحیم من را به اتاقش صدا زد و با حالت عصبانیت و داد و فریاد گفت: این چه گزارشی است که نوشته ای؟! من این را پاره می کنم ومیروی از اول می نویسی! وبعد من را به اتاق فریدون سلیمی که نام مستعارش بهمن و از معاونین وی بود، فرستاد. تا من را نسبت به نوشتن گزارش توجیه کند!</p>
<p>من متوجه منظورش وعلت نحوه برخوردش نشدم. لحظاتی بعد که به اتاق فریدون سلیمی رفتم به من گفت این گزارشات شما که بتازگی از ایران آمده اید بدست برادر (مسعود رجوی) می رسد، باید یک فضای مثبت و امیدوار کننده منتقل کنی، این گزارش تو ناامید کننده است. این گزارشات شما بعدها با دست نوشته خودتان بصورت بولتن بدست اعضای تشکیلات در قرارگاههای مختلف در عراق می رسد. نحوه گزارش نویسی تو باید بگونه ای باشد که آنها را نسبت به حمایت های مردم از سازمان و سرنگونی کوتاه مدت رژیم دلگرم کند! و بعد چند برگه به من داد و گفت برو و دوباره و براساس آنچه گفتم گزارش خودت را بنویس و تا شب به من تحویل بده. خیلی از این نحوه برخورد او تعجب کرده بودم! در دنیای صداقت کودکانه خودم گفتم یعنی اینها می خواهند من به مسعود گزارش دروغ بدهم؟! خیلی بهم ریخته بودم و هر چه تلاش کردم دست و دلم به نوشتن نمی رفت، برایم سخت بود بعد از چهار سال قطع ارتباط و در نخستین روزهای حضورم در تشکیلات مجاهدین خلق که آن را پاک و سرشار از صداقت تصور می کردم به مسعود دروغ بگویم.<br />
ادامه دارد<br />
علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Jun 2026 11:17:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکرامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68760</guid>

					<description><![CDATA[<p>روز 5 آذرماه برای آخرین بار شهرم را با هزاران خاطرات تلخ و شیرین و به امید کمک برای ساختن آینده روشن و بهتر برای مردم کشورم، به مقصد شهر کرمان ترک کردم. غم و اندوهی سنگین وجودم را فرا گرفته بود. به سوی سرنوشتی نامعلوم در حرکت بودم، در آخرین ساعت حرکت خبر بستری [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>روز 5 آذرماه برای آخرین بار شهرم را با هزاران خاطرات تلخ و شیرین و به امید کمک برای ساختن آینده روشن و بهتر برای مردم کشورم، به مقصد شهر کرمان ترک کردم. غم و اندوهی سنگین وجودم را فرا گرفته بود. به سوی سرنوشتی نامعلوم در حرکت بودم، در آخرین ساعت حرکت خبر بستری شدن مادرم را که برای انجام یک عمل جراحی به شیرازرفته بود، شنیدم. برای لحظاتی دچار شک و تردید شدم و بر سر دو راهی انتخاب حاضر شدن بر بالین مادر و یا رفتن و وصل مجدد به مجاهدین خلق مانده بودم. وضعیت بیماری مادرم بگونه ای بود که ممکن بود این آخرین دیدار ما باشد. باورهای سیاسی وشیفتگی و دلباختگی عقیدتی که رجوی بعنوان بالاترین ارزش در وجودم القاء کرده بود، در آخرین لحظات به من نهیب زد که هزاران مادر در وضعیت بدتر از مادر من هستند که تو باید با وصل شدن به سازمان برای آزادی و رفاه اجتماعی آن ها قیام کنی. پدر ومادر تو سازمان و آرمان هایش می باشد.</p>
<p>در شهر کرمان که برایم غریب می نمود، از فرط خستگی روی صندلی پارکی که محل قرارم با قاچاقچی بود نشستم و به لحظاتی فکر می کردم که تا چند روز دیگر بعد از قطع سالها ارتباط، مجدد به سازمانی که آن را رویایی می دیدم، وصل خواهم شد. 25 بهار از زندگی ام می گذشت، تمامی لحظات و سال های عمرم چون باد از مقابل چشمم گذشت. 17 سالم بود که به انقلاب پیوستم. دریای پرخروش و پرتلاطم امواج مردم مرا هم که نوجوانی پرشور و عاطفی و سرشار از احساس بودم در خود بلعید. و از سر نمیکت های کلاس به کف خیابانها کشاند. تمامی آن لحظات را با خود مرور می کردم که صدایی من را بخود آورد!</p>
<p>حسن قاچاقچی بلوچ بود که برای بردن ما به مرز زاهدان به کرمان آمده بود. حسن من را نسبت به مسیر توجیه نمود. قرار شدن شب با اتوبوس به سمت زاهدان حرکت کنیم. هنگام حرکت او در صندلی جلو اتوبوس نشسته بود و قرار شد که در طی مسیر بخاطر حساسیت های امنیتی هیج گونه آشنایی ندهیم. در طی مسیر در چند نقطه ایست و بازرسی پاسداران به داخل اتوبوس آمدند ولی به من حساس نشدند. عصر روز سوم به شهر خاش رسیدیم. قاچاقچی ما را به یک اتاقک متروکه راهنمایی کرد، هیچ پرنده ای آنجا پر نمی زد و سکوت عجیبی حاکم بود. قاچاقچی چند عدد نان ساندویچی و دو کنسرو لوبیا به من داد و با گفتن اینکه &#8220;از جایت تکان نمی خوری تا من برگردم&#8221;، از من جدا شد! در طول شب صدای تردد موتور سواران که عمدتا قاچاقچی بودند توجه من را بخود جلب می کرد. حرکت موتورها تا صبح ادامه داشت. غروب روز بعد سر و کله قاچاقچی پیدا شد. ساعت 10 شب در تاریکی هوا پیاده به سمت مرز حرکت کردیم. به نوار مرزی که رسیدیم دسته های دیگری که می خواستند از مرز خارج شوند را دیدم. از شکل و قیافه ظاهری آنها مشخص بود که آنها هم مانند من از هواداران مجاهدین خلق و بدنبال پیوستن به آنها هستند.</p>
<p>یک دست لباس محلی مردم بلوچ را قاچاقچی به من داد تا با عادی سازی بیشتری بتوانیم از مرز عبور کنیم، ساعت یک بامداد در یک شب زیبای مهتابی به همراه کاروانی از شترها آرام از مرز بسمت خاک پاکستان حرکت کردیم. احساس متناقضی داشتم. از یک طرف یاد و خاطرات خانواده و غم دوری از آنها که مشخص نبود چند سال به طول خواهد انجامید و از طرف دیگر شوق وصل مجدد به سازمان محبوبم بعد از 4 سال قطع ارتباط و زندگی مخفی که سختی های خاص خودش را داشت. در مسیر چند بار مجبور شدیم به خاطر گشت های نیروهای مرزی از شتر پیاده و در شیار کوه ها مخفی شویم. پاسگاههای مرزی بر بلندترین ارتفاعات منطقه مستقر بودند و با نورهای قوی پرژکتور شیارها را روشنایی می دادند.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>قربانیان سیاست‌های ضدایرانی مسعود و مریم رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jun 2026 08:50:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حسن شرقی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68733</guid>

					<description><![CDATA[<p>اخیراً خبر درگذشت یکی از دوستان عزیزِ رهایی یافته از اسارتگاه رجوی را شنیدم و بسیار متأسف شدم. حسن شرقی که در ایام جوانی حین دفاع از کشورش به اسارت نیروهای صدام درآمده بود، پس از 9 سال اسارت، بدون کمترین شناختی از سازمان مجاهدین، در دامی که سران این تشکیلات پهن کرده بودند گرفتار [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733">قربانیان سیاست‌های ضدایرانی مسعود و مریم رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>اخیراً خبر درگذشت یکی از دوستان عزیزِ رهایی یافته از اسارتگاه رجوی را شنیدم و بسیار متأسف شدم. حسن شرقی که در ایام جوانی حین دفاع از کشورش به اسارت نیروهای صدام درآمده بود، پس از 9 سال اسارت، بدون کمترین شناختی از سازمان مجاهدین، در دامی که سران این تشکیلات پهن کرده بودند گرفتار شد و از اسارتگاه صدام به اسارتگاه رجوی افتاد. البته این دام سال‌ها بود که به اشکال مختلف برای صدها هزار جوان ایرانی پهن شده بود و مسعود رجوی در طول سالیان دراز، همچون عنکبوت در آن چنبره زده بود و خون قربانیان را می‌مکید.</p>
<p>حسن یکی از صدها اسیری بود که مسعود گرفتار خود کرد و سالیان دراز از آنان بیگاری کشید و خدمات آنها را نیز با انواع تهمت‌ها و آزارهای روحی لجن‌مال کرد. کسانی که حسن شرقی را از دوران حضور در تشکیلات مجاهدین می‌شناختند، بخوبی می‌دانند که وی مدام در معرض اتهامات مختلف قرار داشت و به همین علت، سازمان هزینه دوستی با او را بالا برده بود تا کمتر کسی بتواند با وی گپ و گفتگوی دوستانه داشته باشد. در مناسبات رجوی، ابراز دوستی و گفتگوی دوستانه تحت هر بهانه‌ای ممنوع بود و از آن با عنوان &#8220;محفل‌زدن&#8221; یاد می‌شد که نتیجه آن، به صلابه کشیده شدن در نشست‌های سرکوب بود.</p>
<p>در همین رابطه، یک خاطره از حسن را همیشه در یاد داشتم که با شنیدن خبر آزادی وی از چنگال رجوی، و امروز هم با شنیدن خبر درگذشت او برایم تداعی شد. به همین خاطر، برای بزرگداشت خاطره این انسان شریف آنرا نقل می‌کنم تا دوستان و بازماندگان وی، بدانند که مسعود و مریم رجوی چه برخورد ضدانسانی و غیراخلاقی با نیروهای خود داشتند، و چطور در برابر اعضای خود لبخند می‌زدند اما در جلسات خود، آنها را تحقیر می‌کردند و زیرآب آنها را با انواع طرح و نقشه‌ها می‌زدند:</p>
<p>آشنایی من با حسن شرقی به اوایل دهه 70 برمی‌گردد که وی در ستاد پشتیبانی و همچنین در بخش آماد و ترابری مرکز 12 کار می‌کرد و من با توجه به مسئولیت &#8220;افسر اداری و موتوری&#8221; که در رسته مهندسی رزمی داشتم، با وی و سایر اعضای این بخش آشنایی پیدا کرده بودم و هیچ مشکلی هم وجود نداشت. اما مدتی بعد من به یگان تانک محور 1 همان مرکز منتقل شدم که عملاً دیگر حسن و بقیه نفرات آنجا را نمی‌دیدم.</p>
<p>یادآوری کنم که پس از انتصاب مریم به عنوان رئیس‌جمهور صوری شورای ملی مقاومت، همه ساله در نیمه دوم مهرماه (مصادف با جشن مهرگان)، مجموعه‌ای از مسابقات ورزشی و جشن در قرارگاه اشرف برگزار می‌شد که آنرا &#8220;جشنواره‌ی سیمرغ&#8221; می‌خواندند. مهرگان سال 1374، که مسابقه ورزشی بین محور 1 و ستاد پشتیبانی مرکز 12 مجاهدین برگزار شده بود، پس از مدت‌ها حسن شرقی را دیدم که با تیم خودشان برای دیدن مسابقه آمده بود. به همین خاطر با دیدن او خوشحال شدم و در کنار او نشستم و از اوضاع کارهایشان پرسیدم. حین گفتگو بودم که بناگاه یکی از فرماندهان محور به نام &#8220;بابک الف&#8221; مرا صدا زد و به من چیزی در مورد نشستن در کنار حسن گفت که شوکه شدم. وی با &#8220;معلوم‌الحال&#8221; خواندن این انسان شریف، به من گفت چرا در کنار او نشستی و محفل زده‌ای؟!</p>
<p>واژه محفل زدن در مناسبات مجاهدین خلق، اتهام خوبی نبود و مفهومی امنیتی داشت. چرا که مسئولین سازمان &#8220;محفل‌زدن&#8221; را &#8220;تشکیل شعبه سپاه پاسداران در مناسبات مجاهدین&#8221; قلمداد می‌کردند و سوژه را در نشست‌های سرکوب، بشدت زیر ضرب می‌بردند تا دیگر جرأت محفل زدن نداشته باشد. به همین خاطر من در ابتدا جا خوردم. چون اولین بار بود که مرا اینگونه متهم می‌کردند. البته من هیچ برخورد بدی تا آن زمان از حسن ندیده بودم که یک محفل دوستانه در یک جشن را ناپسند و مرزسرخ قلمداد کنم. به همین خاطر بیش از حد جا خورده بودم.</p>
<p>پس از شنیدن این سخن از بابک، با او بحث کردم و در نهایت هم گزارش این برخورد را برای مسئولین بالاتر نوشتم. هرچند که پاسخی هم دریافت نکردم و قضیه به ظاهر تمام شد. البته این قضیه برای مدت‌ها ذهن مرا به خود مشغول کرد و این سؤالات به ذهنم زد که چرا بعد از اینهمه سال حضور در تشکیلات مجاهدین و شرکت در خطرناکترین مأموریت‌ها، باید تحت نظر باشم و نسبت به یک دیدار دوستانه، به من شک و تردید کنند؟! و چرا مناسبات مجاهدین به این نقطه رسیده که از یک گفتگوی دوستانه بین نیروهای خودشان هم وحشت دارد؟&#8230;</p>
<p>چند سال از این ماجرا گذشت و من به قرارگاه حبیب در بصره منتقل شدم. از عبرت روزگار، در یکی از روزهای سال 1379 متوجه شدم که بابک برای انجام یک عملیات تروریستی به بصره منتقل شده تا از آنجا به ایران اعزام شود. در مدت حضور وی در بصره (که تصور دارم کمتر از یکروز بود)، چند لحظه چشممان به یکدیگر برخورد کرد و چون همچنان از او خاطره منفی داشتم، سرم را برگرداندم و این آخرین دیدار ما در مناسبات بود. پس از فرار از قرارگاه اشرف، مطلع شدم که او حین عملیات تروریستی بازداشت و زندانی شده ولی سازمان در این چند سال هیچ خبری از او منتشر نکرده بود. بابک که روزگاری تا به آن حد تحت تأثیر سازمان بود و مرا بخاطر یک دیدار دوستانه مورد نقد قرار داد و مرحوم حسن شرقی را معلوم‌الحال خوانده، در ایران، به خیانت رجوی پی برد و پس از پایان حکم دادگاه‌اش، به تشکیل خانواده و دور شدن از مناسبات مافیایی مجاهدین روی آورد. 11 سال پس از آنکه بابک به اشتباهات خود پی برد، حسن شرقی نیز توانست خود را از این تشکیلات ضدایرانی برهاند و به دامان وطن بازگردد و در خاک وطن خود از دنیا برود.</p>
<p>هر چند امروز حسن شرقی (که انسانی بامعرفت و مهربان بود) از کنار ما رفته است، اما خیانت‌های مسعود و مریم رجوی تا ابد در خاطره ملت ایران باقی است و آنها بخاطر قربانی کردن هزاران دختر و پسر ایرانی منفور تاریخ هستند و باید پاسخگوی انبوه جنایات خود باشند. به امید آنکه جوانان ایرانی، از این حکایت‌های تلخ درس بگیرند و در دام جریان‌های ضدمردمی و ضدانقلاب و ضدایرانی نیفتند.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733">قربانیان سیاست‌های ضدایرانی مسعود و مریم رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ضد بشرترین و وحشی ترین شکنجه ها در سالن میله ای مجاهدین</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68729</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68729#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 08:30:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68729</guid>

					<description><![CDATA[<p>سال 1380 ما را برای نشستی به مقر مخوف باقرزاده بردند. هیچ کس خبر نداشت که رجوی و دار و دسته اش چه خوابی برای ما تدارک دیدند! خبر نداشتیم چه روزهای سختی در انتظار ماست. در مقر باقرزاده مستقر شدیم و محل استراحت ما سوله هایی بود که محل زندگی کبوترها بود. سوله ها [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68729">ضد بشرترین و وحشی ترین شکنجه ها در سالن میله ای مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سال 1380 ما را برای نشستی به مقر مخوف باقرزاده بردند. هیچ کس خبر نداشت که رجوی و دار و دسته اش چه خوابی برای ما تدارک دیدند! خبر نداشتیم چه روزهای سختی در انتظار ماست. در مقر باقرزاده مستقر شدیم و محل استراحت ما سوله هایی بود که محل زندگی کبوترها بود. سوله ها محل استراحت نبود و کبوترها روی سقف سوله رژه می رفتند. شقاوت رجوی در رابطه با ما به اوج رسیده بود و صدایمان به جایی نمی رسید. رجوی خودش را مالک ما می دانست و هر بلایی که دلش می خواست بر سر ما نازل می کرد. حق اعتراض را نداشتیم و اعتراض کردن در سازمان مجاهدین ممنوع بود.</p>
<p>در مقر مخوف باقرزاده ما را در سوله های غیر بهداشتی جا دادند و دو ساعتی به ما استراحت دادند. بعد از استراحت رفتیم برای چادر زدن در محوطه. باز هم کسی نمی دانست نصب چادر در محوطه برای چیست؟! هر مقری تعداد چادربنا کرد و بصورت یگانی در چادرها نشست برگزار می شد. نشست سرکوب و تحقیر ما توسط سران رجوی در چادرها!</p>
<p>سران رجوی نهایت برخورد فیزیکی را با ما داشتند. در نشست رجوی هم نفرات مسئله دار سوژه می شدند و نفرات توجیه شده به سوژه فحش های رکیک می دادند و برخوردهای فیزیکی داشتند. در مقر مخوف باقرزاده چند بار مرا سوژه کردند و تا توانستند مرا کوبیدند و فحش و بد و بیراه به من می گفتند. کسانی که مسئله دار بودند و محفل در مناسبات می گذاشتند با آنها به شدت برخورد می کردند.</p>
<p>یک روز در سوله دراز کشیده بودم که سراغم آمدند و گفتند بعد از ظهر در سالن میله ای نشست داری. من هم سر ساعت به سالن میله ای رفتم. وارد سالن شدم، چند نفری روی صندلی نشسته بودند. سه نفر از آنها را می شناختم. ربع ساعتی در سالن میله ای نشسته بودم که مهوش سپهری (نسرین)، مهدی ابریشمچی، احمد واقف، عباس داوری ( رحمان ) و دو سه نفر دیگر که نمی شناختم، آمدند. مهوش سپهری زنی بود که حرف درست از دهان آن بیرون نمی آمد. مدام فحش می داد و بد و بیراه می گفت. مهوش سپهری و دار و دسته اش سر جایشان نشستند. مهوش سپهری شروع به حرف زدن کرد و گفت: می دانید شما برای چی اینجا هستید؟ کسی نمی دانست. در ادامه گفت: خیلی ها مثل شما هستند که می خواهیم آنها را در سازمان تعیین تکلیف کنیم. بصورت نوبه ای آنها را صدا می زنیم.</p>
<p>فکر کنم دومین نفر مرا سوژه کردند. مهوش سپهری به من گفت از جان سازمان چه می خواهی؟ چرا مناسبات ما را شخم می زنی؟ چرا به چشم بد به خواهران ما نگاه می کنی؟ با توجه به گزارشی که به من دادند نمره تشکیلاتی تو صفر است. معلوم است در سازمان چه غلطی می کنی؟ شریف (مهدی ابریشمچی) گفت: خواهر نسرین اجازه می دهی حرفی بزنم؟ رو به من کرد و گفت: فلان فلان شده به خواهران ما نگاه چپ می کنی؟ مگر اینجا چاله میدان است؟ تکه تکه ات می کنیم و آمد سراغم. شروع کرد به برخورد فیزیکی.</p>
<p>در این رابطه مهوش سپهری که باصطلاح مسئول نشست بود هیچی به ابریشمچی نگفت، معلوم بود دار و دسته مهوش سپهری از قبل نسبت به سوژه توجیه شده بودند. پشت سر مهدی ابریشمچی، احمد واقف آمد سراغم. آن هم مرا بست به فحش های رکیک و باز هم برخوردهای فیزیکی. نسرین آنها را صدا زد و به من گفت: می بینی کارهایی در سازمان کردی که برای مسئولین قابل تحمل نیست. حرفت را بزن. چرا در سازمان خراب کاری می کنی؟ من هم گفتم کدام خراب کاری؟ عباس داوری از جایش بلند شد و هر چه از دهنش در آمد به من گفت و آمد نزدیک من. با پایش چند تا لگد به من زد و رو به مهوش سپهری کرد و گفت: خواهر نسرین اجازه بده این را سوار ماشین کنیم و ببریم در بیابانهای عراق دفنش کنیم. پرونده خیلی بدی در سازمان دارد .</p>
<p>در ادامه نسرین گفت: فکر نکن من نمی توانم باهات برخورد فیزیکی کنم. برادر به من ابلاغ کرده که می توانی با برادران برخورد فیزیکی داشته باشی. کاری نکن بیایم سراغت و یا بگم چندتا از فرماندهان خشن به سراغت بیایند. دو جلسه مرا در سالن میله ای سوژه کردند و رمق برای من نگذاشتند . در نهایت در جلسه دوم نسرین گفت: یک فرصت به تو می دهم. برو گزارش خراب کاری هایت را بنویس. گزارش که نه کتاب بنویس. اگر یک بار دیگر از تو گزارشی به دستم برسد این بار کارت را تموم می کنم.</p>
<p>اما مهدی ابریشمچی ول کن نبود. به نسرین می گفت این فرد را نباید فرستاد در جمع. اگر اجازه دهید او را در مقر زندانی کنیم و روزی یک وعده غذا به او بدهیم تا آدم شود. نسرین در جواب ابریشمچی گفت من با او اتمام حجت کردم که اگر دست از پا خطا کند آن کار ی که نباید انجام دهیم. وبعد از دو جلسه با حالت گیجی خودم را خلاص کردم .</p>
<p>رجوی برده دار بود و ما هم برده. رجوی در عراق در پادگان اشرف خدایی می کرد و در یک حصار بسته ما را نگه داشته بود و ما را سرکوب می کرد. به ذهنش نمی زد که روزی صدام سرنگون شود و نفرات خیلی زیادی جدا شوند. رجوی کسی بود که در نشست های عمومی می گفت اجازه نمی دهم یک نفر از پادگان اشرف خارج شود، ما بریده نداریم، بریده را بایستی در پادگان اشرف دفن کنیم .</p>
<p>فواد بصری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68729">ضد بشرترین و وحشی ترین شکنجه ها در سالن میله ای مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68729/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چرا و چگونه به انجمن نجات پیوستم &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68699</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68699#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 May 2026 10:55:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[اسیر در زنجیر دروغ]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68699</guid>

					<description><![CDATA[<p>جدایی از تشکیلات مجاهدین خلق بعد از سه دهه و اسارت در کمپ امریکایی ها که نزدیک به سه سال طول کشید فرصت خوبی بدست داد تا بدور از تاثیرات فرهنگ القاء از طرف رهبران این تشکیلات به جمع بندی گذشته خودم و نقد بی‌طرفانه مجاهدین خلق بپردازم. بازگشت به ایران وکانون گرم خانواده بعداز [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68699">چرا و چگونه به انجمن نجات پیوستم &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>جدایی از تشکیلات مجاهدین خلق بعد از سه دهه و اسارت در کمپ امریکایی ها که نزدیک به سه سال طول کشید فرصت خوبی بدست داد تا بدور از تاثیرات فرهنگ القاء از طرف رهبران این تشکیلات به جمع بندی گذشته خودم و نقد بی‌طرفانه مجاهدین خلق بپردازم. بازگشت به ایران وکانون گرم خانواده بعداز سالیان شرایطی برایم فراهم ساخت تا با مطالعه کتاب های مختلف و از جمله کتاب فرقه ها در میان ما خانم مارگرت تالر سینگر، گسستن بندها آقای استیون حسن بپردازم. در این کتاب ها  به شیو ه های مغزشویی  فرقه‌ها و چگونگی رهایی از آن پرداخته بود.</p>
<p>بیش از 20 سال تجربه حضور حرفه‌ای و شبانه روزی من در تشکیلات مجاهدین خلق برایم مشخص کرده بود که مسعود رجوی طی این سالیان از تمامی تکنیک های فرقه های مخرب برای کنترل واسارت اعضا استفاده می‌کرده است. بعد از مطالعه کتاب‌های دیگر دریافتم که هزاره سوم با پدیده شوم و خطرناکی در گسترده‌ترین و مخرب ترین شکل خود بعنوان ذهن مخرب فرقه ای روبه روست. این پدیده به تخریب مناسبات اجتماعی و خانوادگی مشغول بوده است. استفاده وسیع و گسترده و سیستماتیک از آن در عرصه‌های سیاسی، مذهبی، نظامی، اقتصادی و اجتماعی و ارتقاء تکنیک‌ها  ومتدهای آن در چند دهه اخیر باعث شده که توجه جامعه شناسان و روان شناسان در سرتاسر جهان به آن ها جلب شود.</p>
<p>قربانیان فرقه‌های مخرب در همه جا هستند و به خانواده ها ودوستان وجامعه بیش از خود آسیب رسانده اند. با این مطالعاتی که انجام دادم کمتر فرقه ای در جهان یافتم که همانند مجاهدین خلق به بلوغ و تکامل فرقه ای رسیده باشد. توصیه این نویسندگان به تمام کسانی که گرفتار این فرقه ها هستند و تجربه حضور در فرقه ها را داشته اند، این است  که برای خودشان و دیگر هم نوعانی که در معرض سوءاستفاده رهبران این فرقه ها هستند، فعال شوند و با انجام مصاحبه و نوشتن مقاله به افشای تکنیک‌های روانی فرقه ها بپردازند و اجازه ندهند رهبران سود جوی فرقه‌ها از عدم اطلاع جوانان سوءاستفاده کرده  و مناسبات خانوادگی و اجتماعی آنها را تخریب کنند.</p>
<p>با مطالعه  این کتاب‌ها احساس کردم نویسندگان آن سال‌ها در مجاهدین خلق زندگی کرده اند و این موضوعمن را قانع کرد که برای برای روشن کردن اذهان عمومی و خانواده‌ها و کمک به آزادی دیگر دوستانم که همچنان اسیر در زنجیر دروغ  تشکیلات رجوی بوده و هستند لب به سخن بگشایم. در ادامه جستجوهایم با انجمن مردم نهاد نجات که یک تشکل غیر دولتی است و به همت و ابتکار اعضای جداشده از مجاهدین خلق تأسیس شده بود آشنا شدم. این انجمن از بدو تأسیس دوهدف را دنبال می کرد، اول اطلاع رسانی به خانواده‌ها در خصوص وضعیت وابستگانشان در پادگان اشرف، و دوم مشورت دادن و همکاری با خانواده‌ها برای تلاش در جهت آزادی عزیزانشان. من شخصاً با پیوستن به این انجمن هدف سومی را هم دنبال می کردم‌‎، جضور در دانشگاه‌ها و مدارس عالی و شرکت در جمع دانشجویان  و افشای ماهیت و شیوه‌های فریب و جذب رهبران مجاهدین خلق در عرصه مجازی‌، تا نسلی دیگر قربانی اهداف ضدانسانی و ضد ملی آنها نشود. بدین ترتیب همکاری من که صرفاً از موضع انسانی و غیرانتفاعی بود با این انجمن به شکل رسمی آغاز شد.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68699">چرا و چگونه به انجمن نجات پیوستم &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68699/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اگر تعهد ندهی و اعتراف نکنی در پادگان اشرف دفنت می کنیم </title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68696</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68696#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 May 2026 10:45:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68696</guid>

					<description><![CDATA[<p>من سعید فیروزی هستم. یکی از قربانیان تشکیلات رجوی. سه سال در پادگان اشرف  زندگی کردم. سه سال زندگی من معادل سی سال بر من گذشت. پادگان اشرف پادگان نبود زندان بود با زندانبانان شکنجه گر. این را که می گویم با گوشت و پوستم لمس کردم. در پادگان اشرف زندگی بی روح و زندگی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68696">اگر تعهد ندهی و اعتراف نکنی در پادگان اشرف دفنت می کنیم </a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>من سعید فیروزی هستم. یکی از قربانیان تشکیلات رجوی. سه سال در پادگان اشرف  زندگی کردم. سه سال زندگی من معادل سی سال بر من گذشت. پادگان اشرف پادگان نبود زندان بود با زندانبانان شکنجه گر. این را که می گویم با گوشت و پوستم لمس کردم. در پادگان اشرف زندگی بی روح و زندگی تکراری حاکم بود. کسی نمی‌توانست اعتراضی داشته باشد. اگر کسی اعتراض می کرد به شدت با او برخورد می کردند. رجوی یک حکومت دیکتاتوری در پادگان اشرف داشت.</p>
<p>من قبلا&#8221; اشاره ای به خاطراتم کرده بودم. بعد از اینکه مرا از کشور ترکیه با فریب به عراق و به پادگان اشرف منتقل کردند، روزهای سختی را در پادگان اشرف پشت سر می گذاشتم. در پادگان اشرف آزادی وجود نداشت. من در ترکیه بعد از اینکه کارم تعطیل می شد، می رفتم تفریح. برای من خیلی سخت بود در حصار بسته زندگی کنم. خسته شده بودم. راه نجاتی برای من متصور نبود. اطراف اشرف را نگاه می‌کردم. تا چشم کار می کرد بیابان بود. معلوم نبود در چه جهنمی زندگی می کنم. رفتم به مسئولم گفتم من دیگر از این جا خسته شدم. می‌خواهم به ترکیه بروم. مدارک مرا بدهید بروم دنبال زندگی خودم. در جواب گفت چیزهایی را که می‌گویی بنویس به من بده من هم به مسئول بالاترم بدهم. من هم گفتم من سواد ندارم، حرفهایی که بهت گفتم برو به مسئولت بگو . و از اتاق کارش آمدم بیرون.</p>
<p>یک هفته ای گذشت. مسئولم آمد سراغم و گفت ساعت سه در سالن غذا خوری نشست است. گفتم باشه. یک ربع زودتر رفتم سالن روی صندلی نشستم. بعد از چند دقیقه‌ای مسئول مقر وارد سالن شد و رفت روی سن پشت میز نشست. سلام علیک کرد و احوال همه را پرسید. در ادامه گفت زیاد وقت ندارم. باید بروم جایی. امروز در نشست جمعی که داریم  من و جمع حاضر می خواهیم یک نفر را تعیین تکلیف کنیم. مرا صدا زد. گفت بیا پشت میکروفن ببینم حرفت چیست. من هم رفتم پشت میکروفن گفتم من در این جا خسته شدم، می خواهم بروم دنبال زندگی خودم، از جان من چی می خواهید؟ این را که گفتم نفر بود که بالا پایین می شد. سالن بهم ریخت. یکی می گفت مزدور . یکی می گفت نفوذی، پاسدار . یکی می گفت مامور رژیم و &#8230;</p>
<p>مسئول نشست گفت بچه ها یک لحظه ساکت شید! ببینم حرف خودش چیست. من هم گفتم مدارکم را بدهید بروم. مسئول نشست گفت تو مدرکی دست ما نداری. همه را سوزاندیم. تو الان بی هویت هستی. من گفتم دروغ می گویید. این را که گفتم دو نفر با من برخورد فیزیکی کردند و مسئول نشست به من فحش‌های رکیک می داد. مسئول تشکیلات برادران مقر رفت پشت میکروفن و گفت خواهر این همه خراب کاری در مقر داشتیم همش کار این مزدور است. ( خراب کاری در مقر صورت نگرفته بود حرف مفت می زد ) مسئول نشست در ادامه گفت پادگان اشرف جای زن و زندگی نیست. هر کسی در پادگان اشرف  پا می گذارد زندگی طلبی را باید کلا&#8221; فراموش کند. فقط باید به فکر جنگ باشد. اینجا را اشتباه گرفتی. اینجا چاله میدان نیست که هر کاری دلت می‌خواهد، انجام دهی. در ادامه گفت می‌خواهی چکار کنی؟ تعهد می‌دهی هر چه ما می‌گوییم انجام دهی؟ و باید اعتراف کنی طی این مدت چه خراب کاری در مقر داشتی در غیر این صورت همین الان تو را با خودرو می‌برند و سر به نیستت می‌کنند. انتخاب کن! من هم گفتم من خراب کاری نکردم. در جواب گفت خفه شو. خراب کاری کردی. . هم تعهد می دهی و در یک برگه جداگانه اعتراف می کنی و امضاء می کنی.</p>
<p>سران رجوی هم شکنجه‌گرند و هم شیاد. مسئول تشکیلات برادران مرا برد اتاق کارش. فُرم تعهد را گذاشت جلوی من که امضاء کنم و یک کاغذ که از قبل مطالبش تنظیم شده بود به من داد که امضاء کنم. به او گفتم این خرابکاری‌ها را انجام ندادم. کاری که نکردم را چرا باید قبول کنم. در جواب به من گفت هیچ کس غیر از تو این کارها را انجام نداده، حالا امضاء کن! من هم چاره ای نداشتم. امضاء کردم. مسئول تشکیلات برادران در ادامه گفت حالا شدی بچه خوب خودت اعتراف کردی که خراب کاری در مقر کار تو بوده. حالا برو هر کاری بهت دادند بگو چشم و  کار را به نحوه احسنت انجام بده! سعی کن کارت را خوب انجام بدهی که نشست جمعی برای تو برگزار  نکنند. این بار برای تو نشست برگزار کنند، مطمئن باش فاتحه خودت را باید بخوانی .</p>
<p>رجوی و سرانش انسانها را با شارلاتان بازی، فریب می‌دهند انسان‌ها را به پادگان مخوف اشرف منتقل می کنند. به گفته خودشان سر لوحه درب پادگان اشرف فدا و صداقت است که شعار پوشالی رجوی و سرانش است. در پادگان اشرف نه صداقتی وجود دارد و نه فدا. هر فردی در دام پادگان اشرف می‌افتاد خارج شدنش محال بود. خدا را شاکرم به من کمک کرد خودم را از زندان اشرف نجات دهم. به امید روزی که هیچ کس در دام رجوی و سرانش دچار نشود.</p>
<p>سعید فیروزی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68696">اگر تعهد ندهی و اعتراف نکنی در پادگان اشرف دفنت می کنیم </a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68696/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطره ای از برخورد غیرانسانی سران مجاهدین در اولین مواجهه با خانواده ام</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68680</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68680#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 May 2026 05:47:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[فتح الله اسکندری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68680</guid>

					<description><![CDATA[<p>در سال 1382 دقیقا پس از سرنگونی صدام حسین حاکم وقت عراق و فروریختن سلطه محض رجوی در این کشور برای اولین بار پای خانواده ها به مقر مخوف اشرف باز شد . من که در طول 17 سال تحت کنترل و مغز شویی عوامل رجوی با تدابیر سخت امنیتی پلیسی از هر گونه تماس [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68680">خاطره ای از برخورد غیرانسانی سران مجاهدین در اولین مواجهه با خانواده ام</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در سال 1382 دقیقا پس از سرنگونی صدام حسین حاکم وقت عراق و فروریختن سلطه محض رجوی در این کشور برای اولین بار پای خانواده ها به مقر مخوف اشرف باز شد . من که در طول 17 سال تحت کنترل و مغز شویی عوامل رجوی با تدابیر سخت امنیتی پلیسی از هر گونه تماس و ملاقات و ارتباط با خانواده ام محروم بودم و در تعمیرگاه مقر قلعه 900 در حال بیگاری بودم. علی شیراز مسئول مستقیمم به نزدم آمد و گفت خواهر گوهر ( فرمانده وقت مقر قلعه 900 ) کارت دارد! با تعجب و با ذهنیتی آشفته که دو باره چه خوابی برایم دیدند به همراه علی شیراز راهی اتاق گوهر شدم .</p>
<div id="attachment_68681" style="width: 310px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-68681" class="size-medium wp-image-68681" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/فتح-اسکندری-در-کنار-فرزندش-300x225.jpg" alt="فتح-اسکندری-در-کنار-فرزندش" width="300" height="225" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/فتح-اسکندری-در-کنار-فرزندش-300x225.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/فتح-اسکندری-در-کنار-فرزندش-1024x768.jpg 1024w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/فتح-اسکندری-در-کنار-فرزندش-768x576.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/فتح-اسکندری-در-کنار-فرزندش-1536x1152.jpg 1536w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/فتح-اسکندری-در-کنار-فرزندش-400x300.jpg 400w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/فتح-اسکندری-در-کنار-فرزندش-800x600.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/فتح-اسکندری-در-کنار-فرزندش.jpg 1707w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /><p id="caption-attachment-68681" class="wp-caption-text">فتح اسکندری در کنار فرزندش</p></div>
<p>به محض ورود بدون رعایت تشریفات عادی انسانی و احوال پرسی با لحنی خشن خطاب به من گفت: خانواده ات گویا با هماهنگی وزارت اطلاعات برای دیدار تو آمدند و از من خواست تا با نگارش نامه ای اعلام کنم که حاضر نیستم تا خانواده ام را ملاقات کنم . من که پس از 17 سال از ملاقات مادر و سایر خانواده محروم بودم قاطعانه درخواست گوهر را رد کردم و تأکید نمودم باید خانواده ام را ببینم .درآن لحظه که گوهر از عکس العمل من به شدت آشفته شده بود با پرخاشگری به همراه عناصری همچون صمد کلانتری و برخی ازعوامل رده بالای گروهک راهی محل ملاقات نمود و به صورت غیر مستقیم به من هشدار داد که در ملاقات با خانواده مراقب رفتارم باشم . وقتی وارد سالن اجتماعات که خانواده ها را در آنجا مستقر کرده بودند شدم لحظه عجیبی داشتم و قلبم به تندی می زد طوریکه نفسم بند آمده بود و نمی دانستم پس از 17 سال دوری و چشم انتظاری در مواجهه با مادرم چگونه باید با آنها رفتار نمایم .</p>
<p>با قدری جستجو بلاخره مادر، خواهر و برادر کوچک را در گوشه ای از سالن که در انتظار من بودند دیدم بی درنگ به سمت آغوش مادرم که به دلیل موانع ایجاد شده توسط سران گروهک مجاهدین خلق برایم غریب شده بود رفتم و در آن لحظه پر شور و فراموش نشدنی در آغوش مادرم آرام گرفتم گویا دنیا برایم تغییر کرد و احساس قدرت و عدم تنهایی بر من مستولی گردید . جالب است از بدو ورودم به سالن صمد کلانتری به همراه سایر عناصر گروهک به عنوان به پا حتی برای لحظه کوتاهی مرا در کنار خانواده ام تنها نمی گذاشتند و دقیقا چسبیده به میز ما قرار داشتند تا از هر گونه تبادل نظر و یا به زعم غلط آنها انتقال اطلاعات پیشگیری کنند و مستمراً به من تذکر می دادند که زمان ملاقات را کوتاه کنم . بخش تکان دهنده این ملاقات زمانی بود که مادرم به رسم و سنت ایرانی ها مقداری پول رایج کشور را  به من هدیه دادند وپس از خداحافظی از خانواده در همان مکان، عنصر پلیدی به نام مهنار شهنازی که مسئول سالن ملاقات بود با گزارش ارائه شده توسط صمد کلانتری نزد من آمد و گفت سریع پول داده شده را به او تحویل دهم وقتی از نامبرده علت آن را پرسیدم با لحنی کنایه آمیز گفت : شاید خانواده ات به تو پول دادند که فرار کنی و به این دلیل تمامی وجه هدیه داده شده را به اجبار از من گرفته و به نفع خودشان ضبط کردند. این خاطره تلخ به عنوان یک عملکرد غیر انسانی توسط عناصر مدعی خلق هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد .</p>
<p>فتح الله اسکندری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68680">خاطره ای از برخورد غیرانسانی سران مجاهدین در اولین مواجهه با خانواده ام</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68680/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>  در سازمان مجاهدین با تهدید از من اعتراف اجباری می گرفتند </title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68659</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68659#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 12:05:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[فاضل فرهادی]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68659</guid>

					<description><![CDATA[<p>من فاضل فرهادی هستم جدا شده از سازمان مجاهدین خلق. زمانی که در پادگان اشرف بودم چند بار درخواست کردم که می خواهم بدنبال زندگی خودم بروم. هر بار که درخواست می کردم با برخوردهای نادرست از طرف سران رجوی مواجهه می شدم. در یک نشست جمعی مرا سوژه کردند مسئول نشست در نشستی به [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68659">  در سازمان مجاهدین با تهدید از من اعتراف اجباری می گرفتند </a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>من فاضل فرهادی هستم جدا شده از سازمان مجاهدین خلق.</p>
<p>زمانی که در پادگان اشرف بودم چند بار درخواست کردم که می خواهم بدنبال زندگی خودم بروم. هر بار که درخواست می کردم با برخوردهای نادرست از طرف سران رجوی مواجهه می شدم. در یک نشست جمعی مرا سوژه کردند مسئول نشست در نشستی به من گفت فکر می کنی اینجا کجاست؟ تو چند بار درخواست کردی که می خواهی بدنبال زندگی خودت بروی! اینجا از این خبرها نیست. این جا میدان جنگ است. خانه خاله نیست .</p>
<p>در سازمان مجاهدین قبل از این که کسی را سوژه کنند یک سری نفرات را قبل از نشست توجیه می کنند و به آنها می گویند فلان کس را می خواهیم سوژه کنیم تا می توانید سوژه را بکوبید. در ادامه مسئول نشست گفت گزارش نویسی تو فضای یگان را مسموم کرده است. من هم در جواب گفتم مگر من چکار کردم؟ در مبارزه نمی کشم و می خواهم بدنبال زندگی خودم بروم. حرفم را که زدم افراد توجیه شده پشت میکروفن صف کشیدند و شروع کردند به اراجیف گفتن. یکی می گفت در اُردوگاه عراق شپش تو را می خورد سازمان تو را از منجلاب اُردوگاه کشید بیرون و تو را آدم کرد. من هم در جواب گفتم ای کاش در همان منجلاب می ماندم. اگر فریب نمی خوردم الان پیش خانواده ام بودم. تهاجم در نشست به من بیشتر شد. مسئول نشست همه را ساکت کرد و گفت منظورت این است که سازمان تو را فریب داده؟ مزدور خائن بریده مگر سازمان کلاه بردار است. تناقض خودت را بگو .. بگو من غرق جیم هستم. می خواهم بروم بدنبال زندگی عادی خودم تشکیل خانواده بدهم. اما شتر در خواب بیند پنبه دانه .</p>
<p>در نشست دو نفر برخورد فیزیکی با من کردند اما من سر حرفم ایستاده بودم و می خواستم خودم را از سیاه چالی بنام پادگان اشرف نجات دهم. بد و بیراه و فحش های رکیک به من در نشست ادامه داشت و در نهایت مسئول نشست گفت ببین ما تو را اخراج نمی کنیم. تو را می کشیم و همین جا دفنت می کنیم. تصمیم خودت را بگیر. بایستی تعهد مکتوب بدهی و در تعهد نامه بنویسی زندگی طلبی روی من غلبه کرده بود. زندگی طلبی را کنار می گذارم  و به مبارزه خود در سازمان مجاهدین خلق تا آخرین قطره خونم ادامه می دهم .</p>
<p>من هم گفتم بایستی بروم فکر کنم. این حرف را که زدم مسئول نشست از جای خودش بلند شد و با پرخاشگری گفت تو غلط می کنی. همین جا جلوی جمع باید تعهد بدهی. بهت اجازه نمی دهیم بروی فکر کنی. فُرم تعهد را برای من آوردند و بالاجبار از من تعهد گرفتند. تعهد اجباری را از من گرفتند و دست از سرم بر داشتند. نزدیک به چهار ساعت مرا سوژه نشست کرده بودند. در پایان مسئول نشست گفت: حالا که تعهد دادی کلا باید عوض شوی. وای به حالت اگر چوب لای چرخ ما بگذاری. نشست به اتمام رسید .</p>
<p>درونم می جوشید و به خودم روحیه می دادم و با خودم می گفتم روزنه ای پیدا می شود و خودت را از شر اینها خلاص می کنی. صبر داشته باش . کج دار و مریض خودم را در تشکیلات رجوی تنظیم کردم و با کسی کاری نداشتم. برای اینکه فضای یگان را خراب نکنم مرا به آشپزخانه می فرستادند و یا کارهای پشتیبانی را انجام می دادم. خودشان هم می دانستند تعهد من سوری بوده و هنوز بدنبال زندگی طلبی خودم هستم. نمی توانستم در فضای بی روح پادگان اشرف دوام بیاورم. مجبور بودم بسازم و بسوزم. یک گزارش برای مسئول مقر نوشتم که مرا آموزش نظامی نفرستید. کشش ندارم. هر روز مرا تحت امر پشتیبانی بدهید.</p>
<p>در آن زمان بولتن خبری  روی تابلو اعلانات سالن غذا خوری زده می شد و بوی جنگ از خبرها می آمد. آمریکا خودش را آماده می کرد که به عراق حمله کند. تهدید آمریکا علیه عراق روز به روز شدت می گرفت. شروع جنگ برای من لحظه خوشحالی داشت. جنگ شروع شد و صدام ارباب رجوی بعد از چند روزی توسط آمریکا سرنگون شد. ما در پراگندگی بودیم. بعد از این که رجوی دو دستی تمام سلاحهای سبک و سنگین خود را تحویل آمریکاییها داد در پادگان اشرف فضای بدی حاکم بود و محفل بیداد می کرد. نفرات پشت سر هم از سازمان جدا می شدند و به آمریکاییها پناهنده می شدند.</p>
<p>برای من فرصت خوبی بود که از شر رجوی و دار و دسته اش جدا شوم. برای مسئول مقر نوشتم که من می خواهم جدا شوم و به دنبال زندگی عادی خودم بروم. فردای آن روز مسئول مقر مرا صدا زد و گفت گزارشت را خواندم. تو یک مجاهدی و مسئول هستی. من هم به او گفتم مگر شما به من مسئولیتی دادید؟! به من می گویید مسئول اما مرا همیشه در نشست ها مزدور و خائن می نامید. الان شدم مجاهد؟ من نمی خوام مجاهد باشم. می خواهم بدنبال زندگی خودم بروم. مسئول مقر خیلی اصرار کرد جدا نشوم. ولی من تصمیم خودم را گرفته بودم. بعد از دو روز مرا صدا زدند گفتند آماده باش که تو را تحویل آمریکاییها بدهیم. مرا سوار خودرو کردند و تحویل آمریکاییها دادند . رجوی و زنش مریم دیکتاتورند. آزادی را از انسانها می گیرند و هر کسی مخالف آنها باشد او را زندانی می کنند. شکنجه می کنند و در نهایت فرد را سر به نیست می کنند. شعار آزادی و برابری می دهند اما پوشالی است .</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68659">  در سازمان مجاهدین با تهدید از من اعتراف اجباری می گرفتند </a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68659/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطره ای از مرحوم حسن شرقی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68657</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68657#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 11:10:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حسن شرقی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68657</guid>

					<description><![CDATA[<p>سال 82 بدنبال حمله نظامی نیروهای ائتلاف به رهبری ارتش آمریکا، صدام حسین دیکتاتور عراق؛ پدر خوانده مسعود رجوی سرنگون شد و حکومت موقت به ریاست لویس پل برمر بر عراق حاکم شد. در ابتدا با توجه به نزدیکی روابط مجاهدین خلق با رژیم صدام و همکاری نظامی آنها در جنگ برعلیه ایران فرماندهان ارشد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68657">خاطره ای از مرحوم حسن شرقی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سال 82 بدنبال حمله نظامی نیروهای ائتلاف به رهبری ارتش آمریکا، صدام حسین دیکتاتور عراق؛ پدر خوانده مسعود رجوی سرنگون شد و حکومت موقت به ریاست لویس پل برمر بر عراق حاکم شد. در ابتدا با توجه به نزدیکی روابط مجاهدین خلق با رژیم صدام و همکاری نظامی آنها در جنگ برعلیه ایران فرماندهان ارشد آمریکایی این تشکیلات را جزیی از ارتش صدام می دانستند. به همین دلیل برخوردی قهر آمیز با آنها داشتند. بمباران چند قرارگاه و ستون های نظامی مجاهدین خلق و بدنبال آن به اسارت گرفتن نیروهای آنها در نوار مرزی و انتقال بداخل قرارگاه و بالاخره خلع سلاح آنها بخشی از برخوردهای ارتش آمریکا با تشکیلات رجوی بود.</p>
<p>در همان ابتدا که وزارت خارجه دست برتر را نسبت به ارتش این کشور داشت، آنها تلاش می کردند که تشکیلات مجاهدین خلق را متلاشی و اعضا را به کشور ثالث و یا ایران بفرستند. چندی بعد اولین سری از مصاحبه های وزارت خارجه آمریکا با اعضا شروع شد. در دور اول این مصاحبه ها خیلی از اعضایی که کم سابقه بودند به همراه بخشی از اسرای پیوسته جنگ جدا شدند. موج جدایی ها مسئولین تشکیلات را به خود آورد و تصمیم گرفتند با کنترل و توجیه و ایجاد کارهای انگیزشی و ایدئولوژیکی مانع از جدایی آنها شوند. مسئولین ارشد قرارگاهها اعضا را قبل از رفتن برای مصاحبه به اتاق هایشان صدا می زدند و به آنها چنین القاء می کردند که در حال رفتن به میدان جنگ هستند! آنها باید با بیانات احساسی و یا خاطراتی از خانواده هایشان اعضای مصاحبه کننده وزارت خارجه را تحت تاثیر قرار داده و حتی به گریه می انداختند.</p>
<p>مرحوم حسن شرقی که در قرارگاه 7 با ما بود بعد از توجیهات بهمراه تعدادی دیگر سوار بر خودرو آیفا و در حالیکه آنها را از زیر قرآن رد کرده و برایشان بخور دود کردند از قرار گاه خارج شدند. من با توجه به موضوع مسئله دار بودن حسن و اینکه بقول تشکیلات همیشه روی میز مسئولین بود انتظار داشتم که از مصاحبه برنگردد و به آمریکایی ها پناهنده شود ولی ظهر در میان تعجب او را در سالن غذاخوری دیدم. مسئولین از برخورد او در جریان مصاحبه و دفاع جانانه اش از انقلاب مریم و تحت تاثیر قرار دادن مسئولین وزارت خارجه داستانها ساخته و به خورد اعضا دادند. در گام بعد فرماندهان مرحوم حسن شرقی را بعنوان فرد شاخص مصاحبه ها برای ایجاد انگیزش در میان نیروهایی که برای مصاحبه آماده میشدند، می بردند. مدتی بعد از فرمانده حسن شنیدم که حسن مجدداً مسئله دار شده و در محفل هایی که با دوستانش داشته، گفته من جداشدن را به فرصت بهتری موکول کرده ام و تحت هیچ شرایطی در تشکیلات نمی مانم.</p>
<p>در حقیقت وی برای خریدن زمان و منحرف کردن توجیهات مسئولین و فرماندهانش خود را مدافع انقلاب مریم جا زده بود. حسن در ادامه همچنان بعنوان یک فرد معترض و مسئله دار ذهن مسئولین را بخود مشغول کرده بود. تا اینکه وقتی به ایران آمدم، شنیدم در سال 91 از این تشکیلات نفرت انگیز جداشده و به ایران برگشته است.</p>
<p>تصمیم قاطع او برای جدایی و گفتن نه به رجوی تمامی ترفندهای فریبنده مسئولین تشکیلات رجوی را که می خواستند وی را به بهانه های مختلف مجبور به ماندن کنند، نقش بر آب کرد.</p>
<p>یادش گرامی روحش شاد</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68657">خاطره ای از مرحوم حسن شرقی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68657/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطره ای دردناک از اولین حضور خانواده ها مقابل پادگان اشرف</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68640</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68640#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 04:39:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نفی روابط خانوادگی در مناسبات فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68640</guid>

					<description><![CDATA[<p>از سال 82 و پس از سرنگونی صدام، اولین گروه از خانواده های اعضا در مقابل پادگان اشرف برای دیدار با فرزندانشان، حاضر شدند. این خانواده ها بعد از سالها بی خبری از عزیزانشان با ریسک امنیتی بالا و تحمل شرایط سخت آب و هوایی و گرما خود را به درب قرارگاه اشرف رسانده بودند. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68640">خاطره ای دردناک از اولین حضور خانواده ها مقابل پادگان اشرف</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>از سال 82 و پس از سرنگونی صدام، اولین گروه از خانواده های اعضا در مقابل پادگان اشرف برای دیدار با فرزندانشان، حاضر شدند. این خانواده ها بعد از سالها بی خبری از عزیزانشان با ریسک امنیتی بالا و تحمل شرایط سخت آب و هوایی و گرما خود را به درب قرارگاه اشرف رسانده بودند. مسئولین مجاهدین خلق بعد از سرنگونی صدام و موضوع خلع سلاح و حاکمیت جدید عراق در وضعیت سردر گمی بسر می بردند. مصاحبه های وزارت خارجه آمریکا با اعضا و تشویق آنها به جدایی، خواب خوش و رویای پیش بردن خط موازی با آمریکا و این ادعا که ارتش آمریکا مجددا قصد تسلیح نیروهای مجاهدین خلق به سلاح های پیشرفته تر برای عملیات سرنگونی را دارد، آشفته کرده بود.</p>
<p>در چنین شرایطی مسئولین تشکیلات مجاهدین خلق با این توهم که حضور خانواده های اعضا می تواند منبع خوبی برای تامین مشکلات مالی و همچنین جذب نیرو باشد به در خواست خانواده ها برای ورود به قرارگاه اشرف و دیدار با وابستگانشان، پاسخ مثبت دادند. در جریان یکی از دیدارهای خانواده ها اتفاقی افتاد که بلحاظ عاطفی و احساسی قلب های همه را جریحه دار و اشک همگان را سرازیر کرد. مسئولین قرارگاه به یکی از اسرای جنگ تحمیلی (ق) که پیوسته بود، اعلام کردند که خودش را برای دیدار با خانواده اش آماده کند. در جریان توجیه اولیه جواد خراسان (اسماعیل مرتضایی) تمامی اعضایی را که قرار بود به ملاقات خانواده هایشان بروند توجیه کرده بود با توجه مسئله طلاق ایدئولوژیکی و امضای کسر رهایی به برادر مسعود در صورت مواجه با همسران سابق که اکنون بر آنها حرام می باشند، حق برخورد فیزیکی با آنها را ندارند. (ق) که از جلسه بیرون آمد حالتی متناقض داشت! از یک طرف شوق و شعف دیدار با خانواده و بخصوص دخترش را داشت و از طرف دیگر ضابطه ابلاغ شده در رابطه با عدم لمس فیزیکی!</p>
<p>پکی به سیگارش زد و به فکری عمیق فرو رفت. دخترش فاطمه سه سالش بود که در جزایر مجنون به اسارت نیروهای ارتش صدام در آمده بود، اکنون 17 سال از آن زمان می گذشت. بایک محاسبه ساده اکنون باید دخترش 20 ساله باشد. &#8220;ق&#8221; در افکار خودش غوطه ور بود که او را صدا زدند و سوار بر یک لندکروز به درب ورودی قرارگاه اشرف که خانواده ها در اتوبوس منتظر بودند بردند.</p>
<p>فرمانده او اخرین توصیه را به او قبل از پیاده شدن کرد، یادت به کسر رهایی و مسئله طلاق و امضایی که به برادر دادی باشد و لحظاتی بعد &#8220;ق&#8221; از لندکروز پیاده شد و به سمت درب ورودی قرارگاه رفت. چندین اتوبوس در بیرون قرارگاه به صف ایستاده بودند، و خانواده ها منتظر دیدار با عزیزان خود بودند. دقایقی بعد با صدای بلند ق را صدا زدند. ق.ق اتوس سوم. او سر از پا نمی شناخت. بعد از 17 سال اولین بار بود که خانواده اش را می دید. لحظاتی افکارش بسوی همسرش کشیده شد و اینکه بعد از سالیان چه برخوردی با او خواهد داشت! ولی بلافاصله اخرین توصیه های فرمانده اش بیادش امد و رشته افکارش را پاره کرد! تلاش کرد به دخترش فکر کند و اینکه دختر زیبا و دوست داشتنی اش که قبل از اسارت تمامی عشق باباش بود اکنون در سن 20 سالگی چگونه است؟</p>
<p>&#8220;ق&#8221; در افکارخودش بود که یک لحظه احساس کرد خانمی با قدی بلند وصورتی زیبا و جذاب بسمت او در حال دویدان است. او که سالها هیچ تماسی با خانواده نداشت در یک لحظه بخاطر شباهت بیش از حد دختر با همسرش در حالیکه او دیگر در آغوش گرمش جا گرفته بود با یاداوری تذکرات فرمانده اش با دستان تنومندش دخترش را به گوشه ای پرتاب کرد. دخترش فاطمه که از این حرکت پدرش تعجب کرد بود فریاد زد: باباجون، منم دخترت فاطمه، بعداز 17 سال دوری از تو و رنج بی پدری اینطور از دخترت استقبال می کنی؟ و بعد زد زیر گریه، بیادش آمد که طی تمامی این سالیان چگونه بیاد پدرش با چشمانی اشکبار به خواب رفته بود. بیادش آمد چه لحظات سختی داشت وقتی همکلاسی هایش سراغ پدرش را می گرفتند و او مانند همیشه سکوت می کرد!</p>
<p>&#8220;ق&#8221; که بشدت بهم ریخته بود بسرعت بداخل قرارگاه برگشت بدون اینکه بعد از سالیان با خانواده اش دیداری کرده باشد. روزهای بعد اعضایی که با &#8220;ق&#8221; در یک یکان بودند او را می دیدند که روی لبه حوض مقرشان در سکوتی عمیق فرو رفته است و به آرامی به سیگارش پک می زند. چند ماه بعد &#8220;ق&#8221; که بشدت دچار عذاب وجدان شده بود در یک فرصت بدست امده از قرارگاه اشرف فرار و این قرارگاه بدنام که تمامی احساس و عواطف او به خانواده را در وجودش کشته بود، برای همیشه ترک کرد.</p>
<p>اکنون او در خانه نقلی و در کنار خانواده و در حالیکه دخترش را با تمام وجود در آغوش گرفته به گذشته سیاه خود در قرارگاه اشرف و تشکیلات مجاهدین خلق فکر می کند. او به خود می بالد که آن مناسبات نفرت برانگیز که بزرگ ترین دشمن را خانواده می دانست را ترک و آینده زیبایی را در کنار خانواده برای خود ساخته است.</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68640">خاطره ای دردناک از اولین حضور خانواده ها مقابل پادگان اشرف</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68640/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطره ای از طالب فرحان عضو جداشده از تشکیلات رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68629</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68629#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 11:03:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[طالب فرحان (عباس دلنواز)]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68629</guid>

					<description><![CDATA[<p>در سال 82 بدنبال حمله نظامی نیروهای ائتلاف به رهبری ارتش آمریکا به عراق و سرنگونی حکومت صدام حسین من جزء اولین نفراتی بودم که بدلیل اینکه دیگر حضور در تشکیلات رجوی را با توجه به سرنگونی صدام حسین که اصلی ترین حامی مالی و نظامی آنها بود، موجه نمی دانستم، به همراه تعدادی دیگر [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68629">خاطره ای از طالب فرحان عضو جداشده از تشکیلات رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در سال 82 بدنبال حمله نظامی نیروهای ائتلاف به رهبری ارتش آمریکا به عراق و سرنگونی حکومت صدام حسین من جزء اولین نفراتی بودم که بدلیل اینکه دیگر حضور در تشکیلات رجوی را با توجه به سرنگونی صدام حسین که اصلی ترین حامی مالی و نظامی آنها بود، موجه نمی دانستم، به همراه تعدادی دیگر از این تشکیلات جدا و به مقر آمریکایی ها رفتم. آمریکایی ها برای استقرار ما که جزء اولین دسته از جداشدگان بودیم چندین کانتینر اختصاص داده بودند که محل استقرار ما توسط سربازان مسلح امریکایی حفاظت میشد.</p>
<p>ما حق خروج از محوطه ای که آمریکایی ها برای ما مشخص کرده بودند را نداشتیم. در ابتدا استقرار ما با توجه به اینکه ارتش آمریکا آشپزخانه ای برای پخت غذای گرم نداشت، ضمن توافق با تشکیلات رجوی قرار شد مسله نهار و شام ما از مجاهدین تامین شود و تا ماههای اول هم چنین روالی ادامه داشت. مسئولین گروه رجوی که مسئولیت تحویل دهی غذا به ما را داشتند بعد از هر بار سرکشی از ما می خواستند که از تصمیم خود مبنی بر جدایی اعلام ندامت کرده و مجددا به تشکیلات برگردیم. ما هر بار با توجه به تجربه تلخ حضورمان در اشرف و زجر و فشارهای روحی و روانی که دیده بودیم، علیرغم شرایط سخت کمپ آمریکایی ها و کمبودهای آن از این کار خودداری می کردیم.</p>
<p>مسئولین تشکیلات بعد از اینکه با مقاومت و جواب منفی ما برای بازگشت به قرارگاه اشرف مواجه می شدند وعزم جزم ما را می دیدند به آزار و اذیت و ایجاد محدودیت های صنفی ما می پرداختند. بعنوان نمونه در اولین گام تلاش کردند کیفیت غذا را پایین بیاورند ودر ادامه حتی استاندارد های بهداشتی معمول در پخت غذا را هم رعایت نمی کردند. مثلا به هنگام خوردن غذا به یکباره وجود سنگ های ریز و یا شن را زیر دندان هایمان احساس می کردیم، بطوریکه در یک مورد منجر به شکستن دندان یکی از اعضای جداشده شد. ما با توجه به ادامه این روند و پایین آمدن هرچه بیشتر کیفیت غذاها که در ادامه می توانست منجر به بیماری گردد ضمن صحبت با یکدیگر تصمیم گرفتیم که از تحویل گیری غذا خودداری کنیم و این موضوع را به فرماندهان آمریکایی کمپ اطلاع دادیم.</p>
<p>یک روز که طبق روال معمول پیک غذای تشکیلات مجاهدین خلق غذا را به محل ما آورد ما غذا را تحویل و همه آنها را بیرون محوطه ریختیم. سربازان آمریکایی ابتدا به این کار ما اعتراض کردند ولی وقتی کیفیت غذا را دیدند به مسئولین تشکیلات مجاهدین خلق اعلام کردند بعد از این از آوردن غذا خودداری کنند. از آن روز به بعد فرماندهان آمریکایی کمپ به ما غذای بسته بندی بنام آماری را که جیره غذایی پرسنل خودشان بود، دادند.</p>
<p>هدف از نگارش این خاطره این بود تشکیلاتی که با بالاترین هزینه های مالی ارتش صدام تامین میشد و هیچ مشکلی در زمینه مواد غذایی نداشت وقتی عضوی از آنها جدا می شد برای اجبار کردن او به بازگرداندن به تشکیلات از تمامی حربه ها و از جمله موارد صنفی و غذایی استفاده می کردند . برای مسعود و مریم رجوی سلامتی اعضا تا زمانی مهم است که برده آنها در تشکیلات باشی و از وجود فیزیکی ات در راستای اهداف ضدانسانی خود سواستفاده کنند! آنها مفاهیم و ارزش های حقوق بشر را فقط در راستای اهداف و نیات پلید و ضدانسانی خود می خواهند. حال جای این سوال باقی است تشکیلاتی با این میزان نیت ضدانسانی در صورت بدست گرفتن حاکمیت در ایران چه برخوردی با مردم ایران دارد؟ البته با توجه به شناخت مردم ایران از اهداف ضدانسانی و ضدایرانی این تشکیلات هیچگاه چنین امری محقق نخواهد شد.</p>
<p>طالب فرحان عضو جداشده از تشکیلات رجوی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68629">خاطره ای از طالب فرحان عضو جداشده از تشکیلات رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68629/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
