<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b9%d8%b6%d8%a7%d8%a1-%d8%ac%d8%af%d8%a7-%d8%b4%d8%af%d9%87-%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d9%87%d8%af%db%8c%d9%86-%d8%ae/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/خاطرات-اعضاء-جدا-شده-ی-سازمان-مجاهدین-خ</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 21 Jul 2026 09:48:51 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/خاطرات-اعضاء-جدا-شده-ی-سازمان-مجاهدین-خ</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت ششم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69155</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69155?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 09:48:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[امیر وفا یغمایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69155</guid>

					<description><![CDATA[<p>در قسمت قبل گفته شد که امیر یغمایی در خاطراتش به دو نکته قابل توجه اشاره دارد: الف- داشتن اتاق کار در یک پایگاه بزرگ مجاهدین، واقع در منطقه “سرژی سن کریستف!” ب- تفریح و تفرّج سران مجاهدین و اعضای شورا در پارک‎های جنگلی و خورد و خرید در فروشگاه‌های معروف پاریس! **ب: نکته بعد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69155">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69117">قسمت قبل</a> گفته شد که امیر یغمایی در خاطراتش به دو نکته قابل توجه اشاره دارد:</p>
<p>الف- داشتن اتاق کار در یک پایگاه بزرگ مجاهدین، واقع در منطقه “سرژی سن کریستف!”<br />
ب- تفریح و تفرّج سران مجاهدین و اعضای شورا در پارک‎های جنگلی و خورد و خرید در فروشگاه‌های معروف پاریس!</p>
<p>**ب: نکته بعد که می‌خواهم به آن اشاره کنم، وضعیت رفاهی و تفریحی سران مجاهدین و اعضای شورا در مقایسه با سایر اعضای گرفتار در تشکیلات، بویژه در عراق و امروز در آلبانی است. امیر پیرامون تابستان 1375 پایگاه سازمان در پاریس شرح داده که چطور مجاهدین و اعضای شورا به گشت و گذار و تفریح در پارک‌ها و مراکز خرید و تفرج‌گاه‌ها مشغول بودند. البته هزینه این سورچرانی‌ها را اعضای نگونبخت مجاهدین در عراق می‌پرداختند که برای کسب درآمد هرچه بیشتر مسعود، زیر آفتاب سوزان و توفان‌های خاک و پشه‌ به انجام تمرینات سخت نظامی جهت انجام اقدامات تروریستی مشغول بودند و غذا و پوشاک آنها جیره‌بندی بود و در عین حال، بخاطر کمترین اعتراض سیاسی/ایدئولوژیک زیر شدیدترین سرکوب‌های ستمگرانه قرار می‌گرفتند و کارشان به زندان و شکنجه و قتل ختم می‌شد.</p>
<p>مسعود از زمستان 1373، بگیر و ببند معترضان را کلید زد و صدها نفر را بدون هیچ جرمی، به اتهام &#8220;نفوذی بودن&#8221; به شکنجه‌گاه‌های واقع در نقاط مختلف قرارگاه اشرف -زندان پی‌جی11، زندان اسکان، زندان قلعه مروارید، زندان قلعه محمود قائمشهر منتقل نمود تا با شکنجه از آنها اعتراف دروغین بگیرد که نفوذی جمهوری اسلامی در سازمان بوده‌اند. اقدامی بشدت ضدانسانی و ضداخلاقی که منجر به قتل حداقل 2 عضو قدیمی و شکنجه‌ دهها عضو دیگر شد. خاطراتی که چندین تن از شکنجه‌شدگان در سالیان گذشته تعریف کرده‌اند، مرا هم که در درون مناسبات بودم بهت‌زده کرد، چه رسد به کسانی که بیرون از سازمان بودند.</p>
<p>در بهار 1374، نشست‌های سرکوب تحت عنوان &#8220;دیگ و دیگچه&#8221; بدعت گذاری شد که در آن سوژه‌ها را چندین ساعت در برابر جمع زیر ضرب فشارهای روانی قرار می‌دادند که بگوید هر انتقادی به سازمان یا رهبری آن داشته، ناشی از افکار جنسی! بوده است. این نشست‌ها تا زمستان همان سال ادامه داشت و آنگاه مسعود بزرگترین سلسله نشست‌های سرکوب را در بغداد –در همان سالن نشست شورای ملی مقاومت!- کلید زد که قریب 40 روز به درازا کشید. در این جلسات سراسر دلهره و اضطراب، مسعود صراحتاً اعلام کرد که از این پس، هر صدای مخالفی را با &#8220;مشت آهنین&#8221; پاسخ خواهد داد و هرکس تصمیم به جدایی بگیرد، او را 2 سال در اشرف زندانی می‌کند و آنگاه به‌عنوان جاسوس به مقامات امنیتی صدام تحویل خواهد داد تا در آنجا نیز 8 سال زندانی شوند و اگر زنده بمانند تحت عنوان اسیر جنگی به ایران مسترد شوند و در آنجا هم احتمالاً اعدام خواهند شد.</p>
<p>در همین ایام، مواد غذایی و بهداشتی و پوشاک هم جیره‌بندی بود. صبحانه: برای هر نفر یک قرص نان لبنانی، یک لیوان چای، یک قاشق شکر، مقدار اندکی پنیر و یا یک قاشق مربای بادمجان یا هویج و اندکی کره&#8230; برخی روزها نیز یک عدد کلوچه با شیر یا چای&#8230; ناهار: یک کفگیر کوچک برنج به همراه مقدار کمی خورشت بادمجان بدون گوشت یا خورشت سبزی&#8230; شام: یک قرص کوچک نان به همراه خوراک بادمجان یا کوکو سبزی و گاه خوراک پنیرک و یا کوکو سیب‌زمینی یا دوپیازه&#8230; گاه برخی نفرات از شدت گرسنگی، یواشکی به اتاق صنفی دستبرد می‌زدند. به همین خاطر درهای اتاق صنفی و یا انبار صنفی مثل انبار تسلیحات دوقفله شده بود. گاه بین نفرات سر مواد غذایی دعوا می‌شد. یکبار شاهد بودم که یکی از بچه‌ها با یک کلوچه صبحانه سیر نشد و رفت یک عدد کلوچه دیگر برداشت. اما مسئول صنفی با حالتی زننده رفت سر میز و آنرا از وی گرفت که جدل شروع شد. من همان روز از دیدن این صحنه شوکه شدم و یک نامه انتقادی به فرماندهی آن محور نوشتم و گفتم این در شأن سازمان نیست که بچه‌ها به خاطر غذا به جان هم بیفتند&#8230; و تقاضای رسیدگی به این نوع برخورد از سوی مسئول صنفی شدم&#8230;</p>
<p>بهار 1375، پس از چند سال جیره‌بندی و نبودن مواد پروتئینی کافی برای نفرات، مسعود با وقاحت پیام فرستاد و مژده داد که &#8220;خواهر مریم&#8221; دلش برای جگرگوشه‌هایش در اشرف سوخته و گفته که از این پس تلاش می‌کند هفته‌ای یکبار در برنامه غذایی، مرغ هم به رزمندگان داده شود و خودش هزینه آنرا در خارج تأمین خواهد کرد!&#8230;<br />
حاتم‌بخشی مریم درحالی بود که تمام هزینه سورچرانی‌های خودش از رنج و خون اعضای سازمان در عراق تأمین می‌شد. یعنی مسعود برای خوشرقصی جلوی صدام، آنها را برای اقدامات تروریستی به مرزهای ایران اعزام می‌کرد و در خطر مرگ و قطع عضو قرار می‌داد و مابه‌ازای آن از دولت صدام دلار می‌گرفت. این دلارها نیز بجای اینکه برای همان نیروها هزینه شود، به خارج عراق ارسال می‌شد و عمدتاً در تجارت و سرمایه‌گذاری بکار می‌رفت. اما بخش قابل توجهی از آن نیز در دسترس مستقیم مریم قرار می‌گرفت تا برای سورچرانی، عمل زیبایی، برنامه‌های تبلیغی و دوا و درمان سران مجاهدین استفاده کند. البته اعضای شورا نیز از آن بهره‌مند می‌شدند. آپارتمان‌هایی که در اختیار طاهرزاده‌ها، وفایغمایی‌ها و سایر شورایی‌ها قرار می‌گرفت، خریدهایی که در بهترین مراکز خرید صورت می‌گرفت، و بالاخره ضیافت‌ها و کنسرت‌ها، و سخنرانی‌های مختلفی که مریم برای جذب ایرانیان و مقامات غربی ترتیب می‌داد، همه از همان دلارهایی بود که صدام مابه‌ازای رنج و خون اعضای نگونبخت به جیب مسعود می‌ریخت. اما منّت خرید گوشت را هم بر دوش آنها می‌گذاشت.</p>
<div id="attachment_69159" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69159" class="size-full wp-image-69159" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mem-MEK-202607-1.jpg" alt="تفریح سران مجاهدین" width="700" height="375" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mem-MEK-202607-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mem-MEK-202607-1-300x161.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69159" class="wp-caption-text">تفریح سران مجاهدین</p></div>
<p>امیر اشاره‌ای به تفریح مجاهدین و ورزش آنها در پارک منطقه سن کریستوف و همچنین به خریدهای روزمره از فروشگاه‌ زنجیره‌ای اوشان –و سایر فروشگاه‌های بزرگ و معروف که در پاریس زیاد است- دارد. شخصاً تمامی مکان‌های تفریحی و خرید مورد اشاره امیر را می‌شناسم و بارها به آن نقاط تردد داشته‌ام، اما نه در زمانی که هزینه‌ام از رنج و خون سایر مجاهدین تأمین شود، بلکه زمانی که روی پای خودم بودم. تصاویر زیر، بخش‌هایی از همان پارک را نشان می‌دهد که تصور می‌کنم امیر به آن اشاره دارد. پارک بزرگی که من هم چندسال در نزدیکی آن زندگی می‌کردم و می‌خواهم یک خاطره از آن نقل کنم که بسیار پندآور است:</p>
<p>یکبار که برای قدم زدن به این مکان رفته بودم، متوجه حضور حمیدرضا طاهرزاده در آنجا شدم که به ورزش مشغول بود. آرام تا 20 قدمی او رفتم که ببینم چه واکنشی از خود نشان می‌دهد. طاهر با دیدن من جا خورد و ظاهراً ترسید و زود از آنجا دور شد. من تا همین محلی که در تصویر دیده می‌شوم به دنبال او رفتم. اینقدر از دیدن من که آن زمان منتقد رجوی بودم دچار دلهره شده بود که باورش مشکل است. کسی که سال‌ها با من در یک مقر زندگی کرده بود و مرا بسیار دوست داشت و با من شوخی می‌کرد، پس از سالیان دراز، از اینکه به من سلام کند، و یا شوخی و گفتگو کند وحشت داشت و فرار می‌کرد.</p>
<p>طاهر از چه چیزی وحشت کرده بود؟ آیا از اینکه مجاهدین متوجه شوند با من رابطه برقرار کرده و او را توبیخ کنند؟ یا از اینکه واقعیت‌های تلخ درون مناسبات مجاهدین را -پس از خروج خودش از عراق- بشنود؟ آیا از شنیدن حقیقت ترس داشت؟ آیا از اسماعیل وفایغمایی هم -که از مجاهدین جداشده بود اما هنوز زبانش بسته بود- وحشت داشت؟ آیا از چند عضو دیگر شورا که بعداً جدا شدند و رجوی را افشا کردند نیز می‌ترسید؟</p>
<div id="attachment_69158" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69158" class="size-full wp-image-69158" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sarafpur-202607.jpg" alt="حامد صرافپور پارک منطقه سن کریستوف " width="700" height="371" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sarafpur-202607.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Sarafpur-202607-300x159.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69158" class="wp-caption-text">حامد صرافپور پارک منطقه سن کریستوف</p></div>
<p>آیا طاهرزاده نمی‌دید که هنرمندان دیگری هم از سازمان و شورا جدا شده‌اند و او در شورا تنها مانده است؟ آیا به یک حقوق ماهیانه که از رجوی می‌گرفت دل خوش کرده بود؟</p>
<p>نمی‌دانم در دل او چه می‌گذشت، اما دل کندن از گذشته و امتیازاتی که باید برای پا گذاشتن در مسیر حق از آنها گذشت، ساده نیست. مریم رجوی، روی اینگونه هنرمندان که دل به امتیازات مادی سپرده‌اند خیلی حساب باز می‌کرد و برای امثال طاهر خیلی اهمیت قائل بود چون باید از آنها علیه سایر هنرمندان جداشده استفاده می‌کرد. مگر نه اینکه این هنرمند باوفای دل‌نازک، عاشق انقلاب مریم بود و ادعا می‌کرد که تارِ خود را هم بخاطر مریم طلاق داده است؟</p>
<div id="attachment_69157" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69157" class="size-full wp-image-69157" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mem-MEK-202607-2.jpg" alt="هنرمندانی که از مجاهدین فاصله گرفتند" width="700" height="433" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mem-MEK-202607-2.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Mem-MEK-202607-2-300x186.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69157" class="wp-caption-text">هنرمندانی که از مجاهدین فاصله گرفتند</p></div>
<p>در تصویر بعدی مشاهده خواهید کرد که آقای طاهرزاده با چه لحن زشت و زننده‌ای، یک هنرمند دیگر را –به‌جرم انتقاد از مسعود رجوی- زیر ضرب واژه‌های اهانت‌آمیز برده است!<br />
جرم آقای محمدعلی اصفهانی چه بود که اینطور مورد لطف قرار گرفته است؟ آیا این ادبیات یک هنرمند مردمی است؟ آیا اگر آقای طاهرزاده گرفتار یک دستگاه مخرب‌ذهن نبود، چنین ادبیاتی از خود بیرون می‌داد؟ باورش مشکل است اما باید پذیرفت که از تشکیلات رجوی نباید انتظار دیگری داشت. من هم تا قبل از آن دیدار، یکی از دوستان مورد علاقه طاهر بودم، اما آن روز دیگر مرا نمی‌شناخت و وحشت داشت و نمی‌خواست با نزدیک شدن به من بشنود که چه فجایعی در اشرف رخ داده و مسعود و مریم چه جنایاتی انجام داده‌اند. چرا که شنیدن این وقایع تلخ هزینه دارد و هرکسی اهل پرداخت هزینه نیست. کسانی اهل پرداخت هزینه هستند که به دنبال حقیقت باشند، نه محقق کردن آرزوهای شخصی!</p>
<div id="attachment_69156" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69156" class="wp-image-69156 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Taherzade-H.jpg" alt="طاهرزاده" width="700" height="406" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Taherzade-H.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Taherzade-H-300x174.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-69156" class="wp-caption-text">طاهرزاده</p></div>
<p>برمی‌گردم به توضیحات اصلی: در دورانی که وی پیرامون آن خاطره نوشته، من و هزاران عضو دیگر مجاهدین، در قرارگاه‌های اشرف و حبیب، زیر شدیدترین سرکوب‌ها و کمبودها بودیم و برخلاف سران سازمان و شورایی‌ها، آرزو داشتیم یکبار هم که شده در خیابان‌های بغداد –نه پاریس- قدم بزنیم و از یک فروشگاه ساده خرید کنیم. اما این آرزو تا 15-10 سال بعد برایمان یک رویا بود. مریم و مسعود، بعد از یک دوره سرکوب شدید -تابستان 1380- اقدام به یک بازی نمایشی کردند و چند فروشگاه صوری برای مجاهدین باز کردند. فروشگاه‌هایی که تقریباً هیچ چیز در آن جز وجود نداشت جز چند قلم تنقلات ساده و مواد بهداشتی!. آنگاه برای هر نفر یک اعتبار خرید 5 دلاری ماهیانه اختصاص دادند که بتوانند ماهیانه به اسم خرید کردن، همان جنسی که قبلاً دوره‌ای توزیع می‌شد را خودشان خرید کنند. توجه کنید: 5 دلار اعتبار در ماه، برای خرید نمایشی!</p>
<p>این همه تبعیض که نمونه‌اش را مثال زدم، در درون تشکیلاتی بوقوع می‌پیوست که رهبر آن، خود را با شعار «پیش بسوی جامعه بی‌طبقه توحیدی» نماینده امام‌زمان در زمین می‌دانست و ادعا داشت که می‌خواهد تبعیض را در جهان و بویژه در ایران از بین ببرد&#8230;)</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69155">تفسیری روشنگرانه بر خاطرات امیر وفا یغمایی &#8211; قسمت ششم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69155/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ترس و بی اعتمادی مطلق رجوی به نیروهایش</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69153</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69153?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 08:45:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69153</guid>

					<description><![CDATA[<p>در اوایل سال 1373 رجوی قصد داشت یک مانور با شرکت همه بدنه اصلی تشکیلات که نیروهای بخش های نظامی را تشکیل می دادند برگزار کند. او می خواست با این کار چند دست آورد داشته باشد. اول از همه اینکه با نمایش نیرو و تانک ها و تجهیزاتی که از ارتش صدام به صورت [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69153">ترس و بی اعتمادی مطلق رجوی به نیروهایش</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در اوایل سال 1373 رجوی قصد داشت یک مانور با شرکت همه بدنه اصلی تشکیلات که نیروهای بخش های نظامی را تشکیل می دادند برگزار کند. او می خواست با این کار چند دست آورد داشته باشد. اول از همه اینکه با نمایش نیرو و تانک ها و تجهیزاتی که از ارتش صدام به صورت موقت امانت گرفتند، به غلو و بزرگنمایی درباره نیروی نظامی خودش دست بزند تا مریم رجوی که در آن زمان به فرانسه رفته بود بتواند با بهره گیری از آن، خط خود در غرب را بهتر پیش ببرد. دوم آن که می خواست مدتی نیروهای تشکیلات را درگیر کرده و مانع از اندیشیدن آنان درباره شرایطی که در آن بودیم بشود. از این زمان به بعد پر کردن وقت نیروها به هر روش ممکن یکی از خطوط کاری فرماندهان در قسمت های مختلف بود. هدف سوم این بود که فضای جنگی و نظامی را برای نیروها ایجاد کند و به این ترتیب به نیروهای ارتشی که زائده جنگ بود و بعد از جنگ چند سال بود زمین گیر شده و امکان حرکت نداشت، انگیزه کاذب بدهد.</p>
<p>از چند ماه قبل از روز مانور، وقت نیروها به بهانه آماده شدن برای مانور پر شد و کار اصلی و تمام وقت همه نیروها برای هفته ها همین موضوع بود. تعداد زیادی از نیروها وقت شان با انجام تمرین مستمر پر می شد. وقت عده ای دیگر با انجام کارهای مرتبط با مانور پر می گردید مثلاً تعدادی مشغول ساختن یک جاده چند کیلومتری در بیرون قرارگاه بودند که در روز مانور مشخص شد برای تردد رجوی ایجاد شده است. عده ای هم مشغول درست کردن الزامات دیگری همچون تپه های دیدبانی یا جعبه شنی بزرگ بودند و . . .<br />
رجوی از صدام درخواست کرده بود تا تعداد زیادی زرهی را بطور موقت به مجاهدین خلق بدهد تا کار را حسابی بزرگنمایی کنند.</p>
<p>برای روز مانور اعضای غیر مجاهد شورا و همچنین تعدادی خبرنگار نیز حضور داشتند تا علاوه بر دستگاه تبلیغاتی مجاهدین خلق، آنها و بخصوص خبرنگاران به انتشار خبر مانور و در نتیجه تبلیغ برای مجاهدین بپردازند.</p>
<p>اما یک روز قبل از مانور اتفاقی افتاد که کمتر کسی انتظار آن را داشت و نشان از ترس رجوی و در عین حال بی اعتمادی مطلق او به نیروهای خودش را داشت. صبح به ما گفتند در زمین صبحگاه حاضر شویم، سپس یکی از فرماندهان به نام محمود مهدوی با نام مستعار محمود قائمشهر، توضیح داد که تعدادی گلوله کلت گم شده و باید همه جا را بگردیم. این حرف برای همه خیلی سنگین بود و با توجه به توضیحات ارائه شده همه می دانستند که حقیقت چیز دیگری است اما چاره ای غیر از اجرا نبود. تمام محوطه با حضور نیروها به صورت خطی چک شد. سپس هر قسمت به سراغ زرهی ها و خودروهای خودش رفت تا آنها را چک کند. حتی زرهی های خراب و خودروهایی که قرار نبود در مانور شرکت کنند نیز چک شدند. بعد از آن نوبت به آسایشگاه ها و در نهایت نوبت به کمدهای فردی رسید.</p>
<p>تا قبل از آن هرگاه نشست رجوی برگزار می شد، همه می بایست بدون استثناء بازرسی شوند. در این بازرسی ها، لباسها و جیب ها به همراه پوتین چک می شدند، همچنین با لمس کردن، کل بدن و حتی لای موهای تک به تک افراد چک می شد. سپس با دستگاه دِدِکتور افراد را مجدداً به صورت کامل چک می کردند. به مرور علاوه بر این موارد درب هایی که دِدِکتور داشتند و به فلز حساس بودند در مسیرهای ورود به سالن نشست قرار داده می شد. همه اینها نشان دهنده وحشت رجوی بود. او می ترسید که نیروهایش او را ترور کنند. این وحشت بعداً باعث آسیب جدی برای تعداد زیادی از نیروها و منجر به ماجرای غم انگیز زندانی کردن صدها تن از اعضای سازمان شد. رجوی آنها را متهم به نفوذی بودن و این که قصد ترور خودش را دارند، نمود. این اعضا ماهها زندانی شدند و در موارد زیادی، شکنجه های فیزیکی بر آنان اعمال گردید و حتی چند نفر از آنها همانند قربانعلی ترابی ، پرویز احمدی ، مالک کلبی و . . . بر اثر شکنجه در زندان کشته شدند یا بعدها بدلیل اثرات همان شکنجه ها فُوت کردند. افشاگری های تعدادی از اعضای جداشده که در آن سال در زندان های مجاهدین خلق زندانی بودند همچون جمال عظیمی، مریم سنجابی، محمد رزاقی، بهزاد علیشاهی، محمد کرمی و تعدادی دیگر در اینترنت موجود است و به راحتی با جستجو می توان آنها را یافت.</p>
<p>چک کمد های فردی که تنها دارایی شخصی اعضا محسوب می شد و بی اعتمادی که نسبت به اعضا اعمال شد تاثیر منفی زیادی روی نیروها گذاشت. نیروهایی که اجازه جدا شدن از تشکیلات را نداشتند و رجوی ها تا زمان سرنگونی صدام هر ستم و بلایی که توانستد بر سرشان آوردند و اگر کاری بود که نکردند، تنها به این دلیل بود که نتوانستند، در غیر این صورت از انجام آن ابایی نداشتند.</p>
<p>در روز مانور یعنی 15 تیر 1373 و علیرغم آن که همه جا به صورت خطی وجب به وجب چک شد و همه جای مقرها و حتی درون کمد های فردی اعضا را نیز گشتند، رجوی از ترس آن که نیروهای خودش او را ترور نکنند با ماشین بنز ضد گلوله همراه با خودروهای اسکورتش به محل مانور آمد. یک خودروی بنز دیگر هم که دقیقا شبیه خودرو اول بود همراه آنها بود تا مشخص نشود که رجوی در کدام ماشین نشسته است. اینها تازه در شرایطی بود که او در بین نیروهای خودش بود که هیچ ارتباطی با دنیای بیرون از تشکیلات نداشتند. بدلیل همین ترس از جان است که رجوی سال ها غیب شده و حتی حاضر نیست یک فیلم از خودش به بیرون بدهد تا زنده بودن خودش را اثبات کند.</p>
<p>سران تشکیلات برای بزرگنمایی این مانور کلک و حقه های فراوانی بکار گرفتند. مثلاً در هر زرهی فقط راننده و فرمانده حضور داشت و خبری از توپچی و فشنگ گذار نبود و در نتیجه می شد با 12 نفر، 6 زرهی را وارد مانور کرد.</p>
<div id="attachment_69154" style="width: 410px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-69154" class="size-full wp-image-69154" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Rajavi-Masud-Car.jpg" alt="خودروی ضد گلوله حامل رجوی" width="400" height="219" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Rajavi-Masud-Car.jpg 400w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Rajavi-Masud-Car-300x164.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 400px) 100vw, 400px" /><p id="caption-attachment-69154" class="wp-caption-text">خودروی ضد گلوله حامل رجوی</p></div>
<p>ایرج صالحی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69153">ترس و بی اعتمادی مطلق رجوی به نیروهایش</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69153/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت پنجم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69127</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69127?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 15 Jul 2026 07:12:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69127</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در خاطراتی که در چند قسمت درج شد به جوانی کرمانی پرداخت که آز آلمان به اشرف آمده بود&#8230; آقای محمودآسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است: روز بعد به دوستم زنگ زدم که از او بپرسم که آیا با او هم همین طور است؟ دوستم گفت مگر خودت در [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69127">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در خاطراتی که در چند<a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69084"> قسمت</a> درج شد به جوانی کرمانی پرداخت که آز آلمان به اشرف آمده بود&#8230;</p>
<p>آقای محمودآسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>روز بعد به دوستم زنگ زدم که از او بپرسم که آیا با او هم همین طور است؟ دوستم گفت مگر خودت در جریان نیستی؟ او که پیش شما بوده! من هم گفتم یه چیزهایی حدس می‌ زنم ولی کاملاً در جریان نیستم که چه اتفاق هایی برای او افتاده است. دوستم گفت یک خواهر و برادر او که در آلمان زندگی می کنند هوادار سازمان هستند. در تماس هایی که با مادرشان در ایران داشتند از او می خواهند که او را پیش آن ها بفرستد و مادرشان هم او را به آلمان می فرستد و او چون سن کمی داشته در آلمان به مدرسه می رود و به مدت 6 سال در آلمان زندگی می کند و درس می خواند و وقتی بزرگتر می شود برادرش او را با سازمان آشنا می کند و از او می خواهد که به ارتش آزادی بخش در عراق ملحق شود. از او می خواهند که 3 ماه آموزش نظامی ببیند و بعد از 3 ماه اگر نخواست بماند می تواند به آلمان برگردد.</p>
<p>او که در آلمان نامزد داشت و تصمیم به ازدواج داشت وقتی به عراق آمده بود، 3 ماه آموزش دیده بود و سپس درخواست برگشت به آلمان می‌ دهد که با مخالفت جدی سازمان مواجه می شود و هر چه به آن ها می گوید که برادرش به او چیز دیگری گفته فایده ای نداشته است. چون سازمان شیوه کارش این بود. خیلی از جوانان را با این شیوه فریب می داد و از کشورهای خارجی به عراق می آورد و با زور در پادگان اشرف نگه می داشت. او را هر روز به نشست های جمعی می بردند و زیر فشار می گذاشتند و جمع بر سر او می ریختند یا او را در کانکسی زندانی می کردند و با ضرب و شتم می خواستند او را نگه دارند و او نمی تواند زیر این فشارها طاقت بیاورد و دچار آسیب روحی شدید می ‌شود به طوری که دیگر نمی توانند او را در قرارگاه اشرف نگه دارند و او را به آلمان بر می‌گردانند. برادرش هم که می بیند خیلی وضعیت او وخیم است با یکی از خواهرانش که در ایران دکتر است تماس می‌ گیرد و از او می خواهد که به آلمان برود و او را به ایران نزد مادرشان برگرداند و خواهر هم همین کار را می کند.</p>
<p>وقتی خواهرش وضعیت او را می بیند او را به خانه خودش می برد تا از او مواظبت کند چون مادرشان پیر بود و توان نگهداری از او را نداشت. تا زمانی که مادرشان در قید حیات بود خواهرش از او مواظبت می‌ کند و وقتی مادرشان به رحمت خدا می رود آن جوان که دوست داشته تنها باشد از خواهرش می خواهد او را به خانه مادرشان ببرد تا در آنجا زندگی کند و خواهرش به نظرش احترام می ‌گذارد و او را به آنجا می برد.</p>
<p>این بود داستان جوانی که به امید آینده ای بهتر به خارج از ایران سفر کرد اما متاسفانه در دام فریب سازمان مجاهدین خلق افتاد.</p>
<p>پایان</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69127">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت پنجم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69127/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سناتور لیندسی گراهام را در اشرف دیدم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69108</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69108?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 13 Jul 2026 09:01:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[شخصیت های سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دیپلماسی مجاهدین در آویختن به بیگانگان]]></category>
		<category><![CDATA[لیندسی گراهام]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69108</guid>

					<description><![CDATA[<p>سناتور لیندسی گراهام یکی از لابی های سازمان تروریستی مجاهدین خلق در ایالات متحدۀ آمریکا شنبه 20 تیرماه 1405 به طور ناگهانی فوت کرده و خبرساز شد. این سناتور کهنه کار و رئیس کمیتۀ نیروهای مسلح در مجلس سنای آمریکا یکی از سناتورهایی بود که بشدت علیه جمهوری اسلامی و مردم ایران مواضع سرسختانه میگرفت. [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69108">سناتور لیندسی گراهام را در اشرف دیدم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سناتور لیندسی گراهام یکی از لابی های سازمان تروریستی مجاهدین خلق در ایالات متحدۀ آمریکا شنبه 20 تیرماه 1405 به طور ناگهانی فوت کرده و خبرساز شد. این سناتور کهنه کار و رئیس کمیتۀ نیروهای مسلح در مجلس سنای آمریکا یکی از سناتورهایی بود که بشدت علیه جمهوری اسلامی و مردم ایران مواضع سرسختانه میگرفت. این سناتور برجسته آمریکایی شاید اولین و مهمترین حامی دونالد ترامپ در حمله به ایران در جنگ اخیر بود که با مواضع شدید خود در مقابل رسانه های آمریکایی تلاش میکرد که یک سپر انسانی به نفع ترامپ ایجاد کند. تقریبا روزی نبود که از او در حمایت ترامپ خبری نباشد. وی با اسرائیل رابطه خوبی داشت بخصوص شخص نتانیاهو.</p>
<p>اما خاطره ای از این سناتور داشتم که خدمت شما می نویسم، من اولین بار که او را دیدم در سال 1384 در قرارگاه اشرف بود. ماجرا از این قرار بود که یک روز به ما گفتند یک مقام مهم آمریکایی قرار است برای بازدید از قرارگاه اشرف به اینجا بیاید. بعد از طی مراحلی و انتخاب برخی افراد، تعدادی دست چین از افراد به ملاقات او در یک مقر دیگر رفتیم. وی با یک اسکورت ویژه و سنگین آمریکا برای دیدن ما آمده بود. تانک های آبرامز در اطراف اشرف حفاظت میکردند و هلی کوپترهای آپاچی در بالای سرمان در حال گشت زنی بودند. هیات همراه او چند ژنرال چهار ستاره و سه ستاره و برخی افسران ارشد بودند. زیاد متوجه نمی شدم که او چقدر در دستگاه آمریکا مهم است. بعدها گفته شد که رئیس کمیته نیروهای مسلح در مجلس سنا می باشد و از طرف کاخ سفید برای چک نیروهای آمریکایی به عراق آمده تا بازدید نماید.</p>
<p>وقتی در عراق حضور داشته به او در خصوص مجاهدین خلق هم گفته شده که او بسیار مشتاق دیدار مجاهدین خلق شده است. البته آن دیدار اولین دیدارش از اشرف نبود، ظاهرا قبل از دیدن نیروها با هیاتی از مسئولین سازمان نیز دیدار کرده بود که در راس آنها مژگان پارسایی بود که در آن هنگام هم مسئول اول تشکیلات سازمان بود و هم با عنوان &#8220;جانشین رهبری&#8221; در قرارگاه اشرف ملاقات های مهم را با ژنرال های آمریکایی انجام میداد. مثلا در جریان خلع سلاح مجاهدین خلق طرف حساب ژنرال اودیر نور فرمانده نیروهای آمریکا در عراق، مژگان پارسایی بود و قراردادها را او امضاء میکرد.</p>
<p>برگردم به خاطره ام از سناتور لیندسی گراهام، خیلی آرام و خونسرد به نظر میرسید، همانطور که عرض کردم در آن ملاقاتی که لیندسی گراهام به اشرف آمده بود بسیار کم حرف بود، افسران اطرافش بیشتر حرف میزدند ولی او ترجیح میداد با تکان دادن سرش نشان بدهد که به حرف های کسانی که او را مخاطب قرار داده بودند توجه کرده و حرف هایشان را بشنود. این ملاقات حدود دو ساعت طول کشید و بعد وی محل دیدار را ترک کرده و با اسکورت رفت. جالب اینکه موقع رفتن هم هیچ حسی از خودش در رابطه با دیدارش نشان نداد، که خوشحال شد، ناراحت شد، هیچ حرفی نزد و سرانجام محل را ترک کرد.</p>
<p>این سناتور برای پهلوی نیز اخیرا لابی گری کرده و تلویحا حمایت های ضعیفی نموده بود ولی گزینه او مجاهدین خلق بود. لذا این روزها رجوی و هوادارانش دچار ضربه سختی شده اند.</p>
<p>بعدها در مقاطع مختلف اسم او را می شنیدم و متوجه می شدم که همچنان او از سناتورهای ارشد و تاثیر گذار در سیاست خارجی آمریکا می باشد، بویژه در جنگ رمضان بشدت از تهاجم آمریکا و اسرائیل به ایران حمایت کرده و مدام در رسانه های مهمی مانند فاکس نیوز و سی ان ان و روزنامه های مهم مصاحبه کرده و ترامپ را تبرئه میکرد تا زیر ضرب مخالفین جنگ له نشود.</p>
<p>سرانجام این سناتور ضد ایرانی مرد و ترامپ را تنها گذاشت، نه تنها ترامپ بلکه تمامی کسانی که او در مخالفت علیه جمهوری اسلامی و مردم ایران حمایت میکرد.</p>
<p>بخشعلی علیزاده</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69108">سناتور لیندسی گراهام را در اشرف دیدم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69108/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین – قسمت چهارم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69084</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69084?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 10:03:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم کنترل ذهن در مناسبات درونی مجاهدین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=69084</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در قسمت قبل خاطراتش تا این که بعد از حمله آمریکا به عراق و سرنگون شدن صدام گفت و اینکه به دنبال موقعیت مناسب برای جدایی از سازمان و رفتن به کمپ آمریکایی ها بوده است. محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است: زمان مصاحبه فرا رسید و من [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69084">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین – قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68829">قسمت قبل</a> خاطراتش تا این که بعد از حمله آمریکا به عراق و سرنگون شدن صدام گفت و اینکه به دنبال موقعیت مناسب برای جدایی از سازمان و رفتن به کمپ آمریکایی ها بوده است.</p>
<p>محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>زمان مصاحبه فرا رسید و من برای مصاحبه پیش آمریکایی ها رفتم. وقتی سر میز نشستم به مترجم آمریکایی گفتم من نمی‌خواهم پیش مجاهدین خلق برگردم. او گفت شرایط در کمپ هنوز سخت است و امکانات کافی نداریم و می توانی اسمت را به ما بدهی و پیش سازمان‌ برگردی. وقتی امکانات آسایشی کمپ را فراهم کردیم آن موقع شما را از آنجا بیرون می آوریم. من هم گفتم حاضرم این شرایط سخت را بپذیرم ولی به آنجا برنگردم. او یک سرباز را صدا کرد و به او گفت او را از در پشتی به کمپ ببر و به او لباس مخصوص کمپ بده. وقتی که از در پشتی چادر مصاحبه که یک راهرو از سیم خاردار درست شده بود و به کمپ منتهی می شد بیرون رفتم، حسین ابریشمچی مرا صدا کرد و گفت: نرو برگرد و آبروی سازمان را نبر، برادر مسعود تو را هر جایی خواستی می فرستد.<br />
من هم که دیگر خودم را آزاد می دیدم به سمت او رفتم و گفتم یادت رفته چه بلایی سر من در زندان هایتان آوردید؟ و هر چه در دلم بود به او گفتم. سرباز آمریکایی رفت او را دور کرد و من را به کمپ برد. درست است آنجا هم مثل یک زندان بود، ولی احساس می‌کردم آزادتر شده ام.</p>
<p>من به مدت یکسال و چهار ماه در کمپ آمریکایی ها بودم تا تصمیم گرفتم به ایران برگردم.</p>
<p>وقتی به ایران برگشتم هفت، هشت ماه گذشت که یکی از هم محله ای هایمان که من با برادر بزرگترش همکلاسی بودم متوجه شده بود که من به ایران برگشتم. یک روز به همراه آن جوان که با هم رفت و آمد خانوادگی داشتند به منزل ما آمدند و من وقتی که او را دیدم از دیدنش شوکه شدم چون بسیار از لحاظ روحی و جسمی آسیب دیده بود و آن جوانی که آن زمان در سازمان دیدم نبود و به شدت شکسته شده بود. یک ساعتی با همان دوستم صحبت کردیم ولی او هیچ صحبتی نمی کرد. فقط در حد احوالپرسی حرف زد و از آنجا که خیلی در خود فرو رفته بود و هیچ حرفی در مورد سازمان نمی ‌گفت من هم حرفی نزدم و ساعتی بعد خداحافظی کردند و رفتند&#8230;</p>
<p>من پیش خودم فکر کردم شاید جلوی دوستم نمی خواهد در مورد سازمان صحبت کند.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/69084">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین – قسمت چهارم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/69084/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات تلخ حملات موشکی معارضین عراقی به کمپ لیبرتی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68922</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68922?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 Jun 2026 08:06:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[استراتژی خشونت طلبانه]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[کمپ لیبرتی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68922</guid>

					<description><![CDATA[<p>این روزها مصادف با یکی از حملات موشکی به کمپ لیبرتی است. این کمپ در نزدیکی فرودگاه بغداد، کمپ نظامیان آمریکایی بود که برای مدت زمان محدودی گروه مجاهدین خلق را در آن اسکان دادند. کمپ لیبرتی به &#8221; کشتارگاه&#8221; یا &#8220;تله مرگ&#8221; معروف بود زیرا از روزی که پای مجاهدین به این کمپ باز [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68922">خاطرات تلخ حملات موشکی معارضین عراقی به کمپ لیبرتی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها مصادف با یکی از حملات موشکی به کمپ لیبرتی است. این کمپ در نزدیکی فرودگاه بغداد، کمپ نظامیان آمریکایی بود که برای مدت زمان محدودی گروه مجاهدین خلق را در آن اسکان دادند.</p>
<p>کمپ لیبرتی به &#8221; کشتارگاه&#8221; یا &#8220;تله مرگ&#8221; معروف بود زیرا از روزی که پای مجاهدین به این کمپ باز شد اوضاع نه تنها خوب نشد بلکه بدتر از قبل هم شد. رجوی می‌گفت این موشک باران ها کار حکومت جمهوری اسلامی است ولی به اسم &#8220;معارضین عراقی&#8221; انجام می‌گیرد، ما هم می‌گفتیم چه فرقی می‌کند که چه کسی می‌&#x200d;‌زند؟ مهم این است که ما در حال جان دادن و جان باختن هستیم.</p>
<p>اعضای مجاهدین خلق که زندگی در لیبرتی را تجربه کرده‌اند، می‌دانند که زندگی در آنجا هیچ تفاوتی با زندگی در جهنم نداشت. کمپی که از ابتدای استقرار مجاهدین با حملات موشکی معارضین مواجه بود. اینکه چرا مسعود رجوی قبول کرد که به این کمپ برود خود جای سوال دارد. او می‌دانست که این کمپ که قبلا در دست نیروهای آمریکایی بود و مورد هجوم قرار می‌گرفت. دائما عملیات های موشکی بر علیه آن انجام می‌گرفت. این عملیات‌ها توسط عراقی‌های مخالف حضور آمریکایی‌ها در عراق انجام می‌شد.</p>
<p>کمپ لیبرتی که بعدها رجوی بر روی آن اسم &#8220;اشرف 2&#8221; گذاشت، تبدیل به یک تله مرگبار شده بود، این را نه تنها از بیرون تشکیلات می‌گفتند بلکه اعضای سازمان هم ورد زبانشان شده بود که &#8220;ما به کشتارگاه آمده ایم&#8221;. خودم بارها در فاکت‌های عملیات جاری که بصورت روزانه خوانده می‌شد تناقضم را بیان می‌کردم که اینجا محل دفن ما شده است. چرا باید به اینجا می‌آمدیم؟ قرارگاه اشرف هر چند دیگر مانند سابق جای آرام و دنجی نبود ولی هر چه بود از کمپ لیبرتی خیلی بهتر بود.</p>
<p>کمپ لیبرتی تماماً کانتینر و کانکس بود که مجاهدین با واژۀ &#8220;بنگال&#8221; از آن ها نام می‌بردند. به همین دلیل هیچ جای امنی وجود نداشت که در آن پناه بگیریم زیرا کانکس‌ها تماما از جنس پنل و چوب بودند که بشدت آسیب پذیر بودند. رجوی که این نگرانی را بین اعضای تشکیلات می‌دید مانند همیشه وعده می‌داد. مدام می‌گفت که از آمریکایی‌ها و عراقی‌ها و کمیساریای پناهندگان قول مساعد گرفته که برایمان سنگرهای بتونی بیاورند ولی تعداد محدودی سنگر آورده شد و بسیاری نمی‌توانستند به هنگام حملات موشکی جان بدر ببرند. تقریبا ماهی یک عدد حمله بود که عمدتاً شب‌ها انجام می‌شد. وقتی هم که از یک ماه می‌گذشت ما بین خودمان به شوخی می‌گفتیم که نگران شدیم، چرا نمی‌زنند!؟</p>
<p>براستی جهنم بود. یادم نمی آید که یک بار من در آن خراب شده براحتی دوش گرفته باشم. حمام رفتن اغلب افراد زیر پنج دقیقه بود زیرا ممکن بود هر لحظه موشک برخورد کند و در حمام تکه پاره بشویم. خیلی از موشک‌ها که به داخل کمپ اصابت می‌کرد علاوه بر ترکش دارای موج انفجارهای شدید بودند که باعث تلفات بیشتر می‌شد. من شاهد جنازه‌هایی بودم که اعضای بدن فرد از هم گسسته بود؛ بعضا باید تکه پاره آدمها را جمع می‌کردیم. یکی از نفرات بود که بعد از حمله موشکی قابل شناسایی نبود زیرا سرش کاملا از بدنش جدا شده و به در و دیوار کانکس‌ها پاشیده بود. مدتی طول کشید تا این جسد شناسایی شود.</p>
<p>روزی که از کمپ لیبرتی می‌رفتم بخودم گفتم هرگز برای اینجا دلتنگ نخواهم شد و برعکس هر گاه که اسمش بیاید تماما وجودم درد خواهد گرفت. این شرایط سخت و خطرناک را در شرایطی تحمل می‌کردیم که شبانه روز تحت نظارت دیکتاتوری رجوی زندگی میکردیم و روزانه باید در نشست‌های گروهی تحت فشار روانی قرار می‌گرفتیم.</p>
<p>بخشعلی علیزاده</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68922">خاطرات تلخ حملات موشکی معارضین عراقی به کمپ لیبرتی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68922/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68829</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68829?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 10 Jun 2026 11:04:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68829</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در قسمت قبل خاطراتش از جوانی کرمانی که ساکن آلمان بوده سخن می گوید که به اشرف آورده شده، اما پس از مدتی متوجه می شود در چه منجلابی گرفتار شده و راه بازگشتی هم وجود ندارد. آقای محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است: تا این که بعد [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68829">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800">قسمت قبل</a> خاطراتش از جوانی کرمانی که ساکن آلمان بوده سخن می گوید که به اشرف آورده شده، اما پس از مدتی متوجه می شود در چه منجلابی گرفتار شده و راه بازگشتی هم وجود ندارد.</p>
<p>آقای محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>تا این که بعد از حمله آمریکا به عراق و سرنگون شدن صدام که حامی مسعود رجوی بود و تضعیف قدرت مجاهدین خلق و فرار تعدادی زیادی از افراد و پیوستن به آمریکایی ها، من هم دنبال شرایطی بودم که موقعیت مناسبی پیش بیاید و از سازمان جدا شوم و به کمپ آمریکایی ها بروم. سازمان که از فرار افراد ضربه شدیدی خورده بود به فکر چاره ای بود که جلوی این فرارها را بگیرد و فرماندهانی که به آن ها اعتماد داشت را شبانه روز نگهبان و بپای نفرات حلقه ضعیف گذاشته بود و برای همین دیگر سخت شده بود که بتوانم شبانه فرار کنم و خودم را به کمپ آمریکایی ها برسانم.</p>
<p>افرادی که فرار کرده بودند به آمریکایی ها گفته بودند که مسئولین سازمان نفرات را به اجبار نگه داشته اند و آمریکایی ها هم در پی این بودند که سازمان از هم بپاشد و به اطلاعات درون سازمان پی ببرند. به سازمان ابلاغ کردند که باید با تمام نیروها مصاحبه کنیم. سازمان اول نمی ‌خواست قبول کند ولی چون دیگر قدرتی نداشت و صدامی هم در کار نبود نمی توانست هر بلایی خواست سر نفراتش بیاورد. عراق هم دیگر در تسلط آمریکا بود بنابراین مجبور شد قبول کند.</p>
<p>و از آن روز رفتارشان با نفراتی که در سازمان آنها را حلقه ضعیف می دانستند، عوض شد. به طوری که همان مسئولینی که تا چند ماه قبل از سرنگونی صدام من و دیگران را زندانی شکنجه و ضرب و شتم می کردند، می آمدند کنارمان می‌ نشستند و با خوش رویی و تعریف و این که چیزی نیاز داری به ما بگو و از این قبیل ترفندها، احساسات نفرات را به بازی می‌ گرفتند تا شخص آن شکنجه ها و زندانی شدن ها را فراموش کند و برود در مصاحبه ها از انقلاب مریم رجوی دفاع کند. جوری برخورد می کردند که آمریکایی ها فکر کنند نیروها به صورت داوطلب در سازمان حضور دارند و تا پای جان در سازمان می مانند.</p>
<p>آن لحظه ای که حسین ابریشمچی و فریدون سلیمی و قدرت حیدری می ‌آمدند کنارم و خوش و بش می کردند، تمام لحظاتی که توسط آنها شکنجه می شدم جلوی چشمانم می آمد و در دلم می گفتم آن زمان که شما ما را شکنجه می ‌کردید نمی دانستید این روزهم می رسد که از موضع ضعف به پای ما می افتید. آن زمان من خیلی دلم می خواست که این روز برسد و من هم مثل خودشان نقش بازی می کردم و طوری رفتار می کردم که آن ها دیگر به من شک نداشته باشند و اسمم را برای مصاحبه بدهند. چون سر به نیست کردن من و امثال من برای سازمان کاری نداشت. در آن زمان آمریکایی ها آمار ما را نداشتند و البته برایشان هم مهم نبود و سازمان در نهایت می ‌گفت که سکته کرده و فوت کرده است.</p>
<p>ادامه دارد&#8230;</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68829">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68829/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2026 08:07:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68800</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در قسمت اول خاطراتش داستان جوانی کرمانی را شروع کرد که از آلمان به اشرف آورده شده بود&#8230; محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است: بعد از اتمام رژه که کارها به روال قبل برگشت و کارهای روتین سازمان و نشست های تشکیلاتی شروع شد و شرایط سخت گردید، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محمود آسمان پناه در <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">قسمت اول</a> خاطراتش داستان جوانی کرمانی را شروع کرد که از آلمان به اشرف آورده شده بود&#8230;</p>
<p>محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>بعد از اتمام رژه که کارها به روال قبل برگشت و کارهای روتین سازمان و نشست های تشکیلاتی شروع شد و شرایط سخت گردید، او تازه فهمید در چه منجلابی فرو رفته و راه بازگشتی هم وجود ندارد و دیگر آن جوان پرشور چند ماه قبل نبود و به یکباره ناپدید شد. من فکر می کردم او را در یک محور دیگر سازماندهی کردند و حقیقتا چند بار می خواستم از فرمانده او اسد حداد سوال کنم، ولی ترسیدم بگویند با او محفل داشتی و بخاطر او دوباره مرا به زندان بیاندازند.</p>
<p>یکی دو ماه گذشت که دوباره او را دیدم. ولی بسیار ساکت بود و ۲ نفرهم مراقب برایش گذاشته بودند و نمی شد نزدیک او بشوم و حالش را بپرسم.</p>
<p>از دو تا از بچه ها که در یکان او بودند و گاهی با هم حرف می زدیم، شنیدم ناراضی است و می خواهد به آلمان برگردد. ولی سازمان به او جواب رد داده و گفته بودند اینجا بچه بازی نیست. اینجا ارتش است و باید بجنگی! آن یکی دو ماه هم گویا در یک کانکس زندانی بوده و آنقدر به لحاظ روحی و جسمی به او فشار آورده بودند که در مسیر سالن غذاخوری ساکت و سر به زیر بود. حتی نگاه هم به من نمی‌ کرد.</p>
<p>آن چنان در خود فرو رفته بود که در اطراف هر اتفاقی می افتاد متوجه نمی شد. سازمان هم که گویی اسیر جنگی گرفته بود هر روز او را برای نشست می برد و در نشست ها او را زیر فشارمی گذاشتند تا فکر رفتن را از ذهن او بیرون کنند. با فحاشی و ضرب و شتم در نشست های جمعی و زندانی کردن، انقلاب کذایی مریم را بخورد او دادند و به او فهماندند که رفتنی در کار نیست و باید هر کاری را که می گویند بدون چون و چرا انجام بدهد و هیچ اعتراضی هم نداشته باشد. بعد از چند ماه که او را مجبور به ماندن کردند، هر از گاهی او را می دیدم ولی یک فرمانده مستمر در کنار او بود و خودش هم دیگر ساکت شده بود و انگار من را نمی شناسد.</p>
<p>و بعدها او را از آن محور بردند. نمی دانم به کجا ولی دیگر او را ندیدم. از بچه های یکان او پرسیدم گفتند وضعیتش به لحاظ روحی خراب شده که او را بردند به جایی سازماندهی نشده یا شاید هم به آلمان فرستادند. من دیگر هیچ خبری از او نداشتم و با فشاری که روی خودم هم بود و مستمر با آن ها درگیر می شدم و کارم به زندان و شکنجه می‌ کشید، پیگیرش نشدم و پیش خودم فکر کردم که حتما به آلمان برگشته است&#8230;.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68800/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطره ای تلخ از دوران نکبت بار اسارت در تشکیلات رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68797</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68797?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2026 06:58:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[عملکرد سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68797</guid>

					<description><![CDATA[<p>هنگامی که در قسمت پذیرش قرارگاه اشرف مشغول گذراندن آموزش های نظامی و ایدئولوژیکی بودم، با جوانی بنام مجید که ترک زبان و اهل آذربایجان بود در قسمت پذیرش مواجه شدم. او خیلی افسرده و در خود بود و با دیگر نفرات نمی جوشید و حرف نمیزد و حتی در اوایل حضور در پذیرش غذا [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68797">خاطره ای تلخ از دوران نکبت بار اسارت در تشکیلات رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>هنگامی که در قسمت پذیرش قرارگاه اشرف مشغول گذراندن آموزش های نظامی و ایدئولوژیکی بودم، با جوانی بنام مجید که ترک زبان و اهل آذربایجان بود در قسمت پذیرش مواجه شدم. او خیلی افسرده و در خود بود و با دیگر نفرات نمی جوشید و حرف نمیزد و حتی در اوایل حضور در پذیرش غذا هم به درستی نمی خورد. شب ها عمدتا نمی خوابید و در خلوت آسایشگاه و بعد از اعلام خاموشی سرش را زیر پتو می کرد و می گریست. خیلی وقت ها درخواب کابوس می دید و با کشیدن جیغ نفرات آسایشگاه را از خواب بیدار می کرد.</p>
<p>با دیدن وضعیتش دلم به حالش خیلی سوخت. سعی کردم بدون اینکه حساسیت مسئولین برانگیخته شود با او صحبت کنم و با کلی مشکل با او ارتباط برقرار کردم. وی بعد از اینکه اعتمادش به من جلب شد ودر حالیکه هر کدام ظرف یکبار مصرف شرینی بدست داشتیم و برای خوردن به سالن غذاخوری پذیرش آمده بودیم سر صحبت را با من باز کرد. او گفت بدلیل وضعیت ضعیف اقتصادی خانواده ام تصمیم گرفتم برای کار به کشور ترکیه بروم. هفته اول خیلی تلاش کردم کاری برای خودم جستجو کنم، پول هایی که با خودم از ایران و با کلی قرض و فروختن وسایل خانه به ترکیه آورده بودم، داشت تمام میشد. در همین شرایط در لابی هتلی که در آن مستقر بودم با یک ایرانی آشنا شدم. وقتی از وضعیتم با خبر شد گفت من شرکتی را می شناسم که ایرانی ها را برای کار به کشورهای اروپایی می فرستد. در آنجا بعد از مدتی اقامت هم به اشخاص می دهند. من که با مشکل برخورد کرده بودم به حرف وی که احساس کردم بخاطر هموطن بودن دلش برایم سوخته اعتماد کردم. در درونم خیلی خوشحال بودم که به کمک یک هموطن ایرانی تا چند وقت دیگر به یک کشور اروپایی می روم.</p>
<p>نزدیک به دوماه بود که نتوانسته بودم پولی برای خانواده ام که بشدت به آن نیاز داشتند بفرستم. بعد از چند روز آن فرد به من مراجعه کرد و گفت مشکل تو حل شده ولی چون دفتر اصلی این شرکت در عراق است ابتدا برای چند روز باید به این کشور بروی و بعد از انجام کارهای اداری و پر کردن فرم، تو را به یک کشور اروپایی می فرستند! من بقدری از این پیشنهاد ذوق زده شده بودم که دیگر فکر نکردم چرا عراق؟ و اینکه محل شرکت در عراق کجاست؟ دو روز بعد من و چند نفر دیگر از راه زمینی به عراق آمدیم و شب ماشین ما در مقابل درب بزرگی که چند نفر مسلح در مقابل آن نگهبانی می دادند، ایستاد. بعداز چک مدارک ما مینی بوس بطرف مقری در داخل آن پادگان حرکت کرد. به یک مقر که رسیدیم از ما خواستند که پیاده شویم، چند زن و مرد با لباس فرم نظامی به دیدن ما آمده و گفتند به قرارگاه اشرف مجاهدین خلق خوش آمدید. شما از امشب رزمنده ارتش آزادیبخش هستید!</p>
<p>من از تعجب سرجایم خشکم زده بود! رزمنده؟! اینجا کجاست؟ قرار بود ما را به یک شرکت کاریابی بیاورند؟ در همین افکار بودم که ما را به یک آسایشگاه برده و لباس فرم نظامی به ما دادند و بعد به اتفاق مسئول مربوطه به سالن غذاخوری بردند. افرادی در سالن با لباس فرم نظامی مشغول شام خوردن بودند! به محض دیدن ما بدستور فرماندهان از جا بلند شدند و با دست زدن و خواندن سرودهای سازمانی از ما استقبال و ورود ما را به جرگه رزمندگان ارتش آزادیبخش خوشآمد گفتند . چند روز گذشت و من به هیچ وجه نمی توانستم وضعیت را تحمل کنم. چون هیچ سنخیتی با آنجا نداشتم.</p>
<p>با اصرار درخواست خروج دادم و از آنها خواستم من را به ترکیه برگردانند. مسئولین مجاهدین خلق که اصرار و سماجت من را دیدند یک روز به من گفتند که وسایلت را آماده کن تا تورا به مرز ترکیه ببریم و به دوستانمان تحویل بدهیم! صبح زود روز بعد من را بای ک جیب لندکروز ودر حالیکه سه نفر مسلح در کنارم بودند از اشرف خارج و ساعتی بعد در مقابل یک زندان با دیوارهای بلند پیاده و تحویل نگهبانان زندان دادند. هرچه فریاد زدم قرار بود من را به مرز ترکیه برده و آنجا تحویل دهید، گوششان بدهکار نبود و با ماشین از من دور شدند. شرایط زندان ابوغریب بقدری نامناسب و غیر تحمل بود که مجددا در خواست بازگشت به قرارگاه اشرف را دادم. غذا نمی دادند، از نظافت و حمام خبری نبود. هر شب توسط نگهبانان بعثی مورد ازار و شکنجه قرار می گرفتم. مسئول بند زندان به من گفت اگر مجددا به نزد مجاهدین خلق برنگردی تو را مورد تجاوز جنسی قرار خواهیم داد.</p>
<p>تحت چنین شرایطی بعد از 8 ماه اسارت در زندان ابوغریب و تحمل انواع شکنجه ها مجددا درخواست بازگشت به قرارگاه اشرف و تشکیلات مجاهدین خلق را کردم.</p>
<p>من سال 82 بعد از سرنگونی صدام و بعد از مصاحبه با وزارت خارجه امریکا از تشکیلات جدا و به کمپ ارتش امریکا معروف به تیف رفتم. ولی از سرنوشت مجید که همچنان در قسمت پذیرش نگهداری میشد دیگر خبری نداشتم و هنوز نمی دانم که به چه سرنوشتی گرفتار شد. فردی که برای بدست آوردن لقمه نانی از خانواده اش جدا شد و سر از باند های مافیایی مجاهدین خلق در آورد؟!</p>
<p>طالب فرحان</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68797">خاطره ای تلخ از دوران نکبت بار اسارت در تشکیلات رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68797/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2026 11:26:29 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[نفی حقوق فردی در فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک سرباز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68780</guid>

					<description><![CDATA[<p>آقای محمودآسمان پناه در خاطره نویسی خود، نوشته است: چند ماهی قبل از رژه سازمان که در سال ۱۳۷۰ برگزار شد یک جوان که اسم او را نمی توانم ذکر کنم از آلمان به سازمان پیوسته بود که او را به یک فرمانده به نام اسد حداد که اصالتاً لُر بود ولی ساکن کرمان بود [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آقای محمودآسمان پناه در خاطره نویسی خود، نوشته است:</p>
<p>چند ماهی قبل از رژه سازمان که در سال ۱۳۷۰ برگزار شد یک جوان که اسم او را نمی توانم ذکر کنم از آلمان به سازمان پیوسته بود که او را به یک فرمانده به نام اسد حداد که اصالتاً لُر بود ولی ساکن کرمان بود سپرده بودند و اسد گاهی وقت ها می آمد و با من هم صحبت می شد و شوخی می ‌کرد و آن جوان وقتی فامیل من را شنیده بود به اسد گفته بود من او را می شناسم، ما در یک محله زندگی می ‌کردیم. می‌ شود برویم او را ببینم؟ اسد هم او را پیش من آورد ولی خودش هم مراقب او بود و از کنارمان نرفت که نکند من از سازمان بدگویی کنم یا از زندگی عادی صحبت کنیم.</p>
<p>من اول فکر کردم از ایران آمده است چون من خانواده اش را از نزدیک می‌ شناختم و دخترعموی من با خواهرش همکلاس بود و گاهی وقت ها برای درس خواندن به خانه آن ها می رفت. وقتی هم صحبت شدیم فهمیدم که او در آلمان بوده و از آنجا به سازمان پیوسته بود. او به مدت 6 سال در آلمان مدرسه رفته بود و درس خوانده بود. فکر کنم هنوز ۲۰ سال هم نداشت که وارد سازمان شده بود و من را یاد زمانی انداخت که خودم فریب سازمان را خوردم و به سازمان پیوستم! آن موقع من هم 19 سالم بود.</p>
<p>اسد حداد که از وضعیت تشکیلاتی بودن من آگاه بود به او گفت برویم کار داریم و یک وقت دیگر دوباره با هم صحبت می‌ کنید و او را با خود برد و در طول روز همدیگر را در کارهای روزانه می ‌دیدیم ولی همیشه اسد همراه او بود و فرصت حرف زدن را نمی داد. من هم که زیر ضرب بودم زیاد به سمتش نمی‌ رفتم.</p>
<p>او به زبان آلمانی بسیار مسلط بود و بسیار روان صحبت می کرد. همان موقع ها بود که سازمان می خواست رژه برگزار کند و حجم کار در سازمان بالا بود و همه نفرات مشغول آماده سازی کارهای رژه بودند و به قدری حجم کارها زیاد بود که ما در شبانه روز شاید فرصت خوابیدن هم نداشتیم و یک ساعت در روز استراحت می کردیم و یا همدیگر را نمی دیدیم و اگر هم می‌دیدیم وقت صحبت کردن نداشتیم. چون آن جوان تازه به سازمان پیوسته بود هنوز به او سخت نمی گرفتند و هنوز او را وارد نشست های سازمان نکرده بودند. او جوانی پرشور بود و خوشحال بود که آموزش سلاح می دید و سلاح به دست می گرفت غافل از آن که نمی دانست که چه شرایطی در انتظارش است و در چه منجلابی فرو می رود&#8230;</p>
<p>در زمانی که رژه شروع شد خبرنگارانی که آورده بودند یکی از آن ها از کشور آلمان آمده بود و سازمان هم برای تبلیغ و هم برای ترجمه جوان را آورده بود. او به قدری مسلط صحبت می کرد که خبرنگار آلمانی گفته بود تو ایرانی نیستی، آلمانی هستی و به اینجا آمده ای..</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>محمودآسمان پناه</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780">سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68780/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2026 10:06:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68777</guid>

					<description><![CDATA[<p>یکبار دیگر با خودم تکرار کردم چگونه اینها از من می خواهند به مسعود دروغ بگویم؟ دستم به نوشتن نمی رفت. تا ظهر که مارش نهار را در پایگاه الهی زدند نتوانستم حتی یک سطر بنویسم! عصر فریدون سلیمی برای تحویل گرفتن گزارش مراجعه کرد که به محض دیدن صفحه سفید کاغذ گزارش با تعجب [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یکبار دیگر با خودم تکرار کردم چگونه اینها از من می خواهند به مسعود دروغ بگویم؟ دستم به نوشتن نمی رفت. تا ظهر که مارش نهار را در پایگاه الهی زدند نتوانستم حتی یک سطر بنویسم! عصر فریدون سلیمی برای تحویل گرفتن گزارش مراجعه کرد که به محض دیدن صفحه سفید کاغذ گزارش با تعجب گفت: تو که حتی یک سطر هم ننوشته ای! بعد از لحظه ای که گویا متوجه علت آن شده بود به آرامی گفت: گاهی اوقات شرایط و منافع سازمان ایجاب می کند که واقعیت ها را طور دیگری وانمود کنیم! با آن گزارشی که تو نوشته بودی تمامی انگیزه بچه های منطقه کشته میشود. گاهی اوقات شرایط چنین اقتضا می کند که برای ضربه زدن به دشمن و دادن روحیه به نفرات خودی اغراق هم بکنیم.</p>
<p>اگر چه استدلالش برایم عجیب بود، ولی برای پیشبرد اهداف سازمان توصیه فریدون را انجام دادم. سالها بعد در مناسبات تشکیلاتی به چشم خود می دیدم که چگونه به صورت سیستماتیک و خیلی عادی واقعیت ها تحریف میشد و در حقیقت دروغ گفتن در اصول مسئولین نهادینه شده است. دو روز بعد که می خواستم برای انجام مصاحبه با کمیساریا به دفتر آنها در شهر کراچی بروم، اصغر زمان وزیری (رحیم) مسئول پایگاه الهی من را به اتاقش صدا زد و پرسید؟ می دانی در جریان مصاحبه با گزارشگر کمیساریا که یک خانم بنام رزیتا است چه بگویی؟ گفتم بله من در مورد سه سال زندگی مخفی در ایران و چگونگی پروسه جذب و خروجم از ایران برایش صحبت خواهم کرد. رحیم بلافاصله گفت نه برای اینکه بتوانی خوب مخ آنها را بزنی و پروسه گرفتن پناهندگی ات سریع تر پیش برود باید برایش توضیح بدهی که: در بند 8 زندان قزلحصار زندانی بوده ای و طی این سالها بشدت شکنجه شده ای! بعد یک جزوه ای به من داد که اسامی بازجوها، کروکی بندهای زندان قزلحصار و شیوه های شکنجه در آن نوشته شده بود.</p>
<p>رحیم توضیح داد هرچه بیشتر بتوانی نماینده کمیساریا را تحت تاثیر قرار دهی، سریع تر به تو کارت پناهندگی خواهند داد. نگران نباش افراد مصاحبه کننده اشخاص حقوق بشری هستند و خیلی سریع تحت تاثیر قرار خواهند گرفت! فقط این جزوه را خوب حفظ کن. در ضمن یک نفر پاکستانی بنام یعقوب خان همراه تو می باشد که هر کجا لازم باشد با پرداخت پول مشکل را حل خواهد کرد.</p>
<p>صحبت های رحیم در آن روز خیلی برایم عجیب بود! در ابتدای آشنایی ام با سازمان از مسئولین شنیده بودم که ملاک و معیار برای سازمان صداقت و راست گویی است. و صداقت سرلوحه ورود به سازمان است. این تناقض شعار تا عمل در گام نخست ورودم به تشکیلات بعد از چندین سال خیلی تعجب آور و باورش سخت می نمود! ولی از آنجایی که بدنبال گرفتن پناهندگی در کوتاه مدت ترین از یک کشور اروپایی بودم، گفتن این دروغ ها برایم قابل توجیه می آمد.</p>
<p>بعد از سه بار مراجعه به دفتر کمیساریا موفق به گرفتن کارت پناهندگی از کشور هلند شدم. بعد از گرفتن کارت از خانم مصاحبه گر به محض خروج از ساختمان کمیساریا، کارت بلافاصله توسط یعقوب خان از من گرفته شد و گفت بعد به شما خواهم داد. روزهای بعد که موضوع کارت پناهندگی را از او پیگیری کردم گفت به مسئول پایگاه تحویل داده است. آن روز به این فکر نکرده بودم که مسئولین پایگاه صلاح نمی دانستند کارت پناهندگی دست خودم باشد.</p>
<p>نزدیک به یکماه در پایگاه الهی بودم. با توجه به مشکل بینایی هر دو چشمم بدلیل چهار سال زندگی مخفی در یک محل نامناسب و فاقد روشنایی و استانداردهای بهداشتی، دکتر متخصص چشم پاکستانی تاکید به عمل جراحی بعد از حضور در کشور هلند را تجویز کرده بود. این موضوع بهمراه مدارک پزشکی را به رحیم مسئول پایگاه نشان دادم. وی پذیرفت و گفت حتما پیگیری خواهد کرد. ولی یک هفته بعد مرا صدا زد و گفت قرار است بهمراه 15 نفر دیگر به عراق اعزام شوی. وقتی موضوع عمل چشم هایم را یادآوری کردم، گفت: در کشور عراق هم متخصصین چشم خیلی خوبی هستند. بجز این شما کارت پناهنگی از کشور هلند دارید. در صورت نیاز از همان عراق هم این امکان وجود دارد که به هلند بروی . من آن روز هم حرف رحیم را پذیرفتم و دیدار با دوستانم را بر ضرورت درمان چشم هایم ترجیح دادم. بازهم در خلوت درون و ضمیر صاف و صادقم منافع سازمان را بر منافع شخصی و حتی سلامتی ام ترجیح دادم.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68777/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 03 Jun 2026 08:48:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ و فریب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68767</guid>

					<description><![CDATA[<p>بالاخره بعد از دو روز پیاده روی و شترسواری به داخل خاک پاکستان وارد شدیم. تعدادی از قاچاقچیان پاکستانی در حالیکه مقداری میوه برایمان آورده بودند، ما را تحویل گرفتند. بهنگام پیاده شدن از شترها به دلیل اینکه ساعاتی طولانی سوار بر شتر بودم پاهایم بشدت متورم شده بود و توان ایستادن نداشتم. بعد از [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بالاخره بعد از دو روز پیاده روی و شترسواری به داخل خاک پاکستان وارد شدیم. تعدادی از قاچاقچیان پاکستانی در حالیکه مقداری میوه برایمان آورده بودند، ما را تحویل گرفتند. بهنگام پیاده شدن از شترها به دلیل اینکه ساعاتی طولانی سوار بر شتر بودم پاهایم بشدت متورم شده بود و توان ایستادن نداشتم. بعد از هر بار حرکت زمین می خوردم و مجددا بلند میشدم و به راهم ادامه می دادم. بعد از عبور از چند روستای مرزی به شهر کوچک کویته رسیدیم. در مقابل یک خانه گلی توقف کردیم که اهالی آن از بلوچ های پاکستانی بودند. قرار شد تا فردا صبح در آن خانه استراحت کنیم و بعد به پایگاه حیدر علی الهی در پاکستان برویم.</p>
<p>صبح زود از شهر کویته حرکت کردیم. در طول مسیر خودرو وانت دوکابین تویوتای ما در سیطره ها توسط پلیس محلی متوقف می شد، ولی هربار قاچاقچی با دادن مبلغی پول بعنوان رشوه مشکل ما را حل می کرد و ما به مسیرمان ادامه می دادیم. قاچاق چی به آرامی زیر گوشم گفت نگران نباش اینجا سازمان حتی رئیس جمهورش را هم با پول خریده است! آن روز از قدرت لابی و امکانات مالی مجاهدین خلق خیلی تعجب کردم. ولی سالهای بعد در درون تشکیلات همه چیز برایم مشخص شد.</p>
<p>شب به پایگاه الهی رسیدیم. تعدادی از مسئولین از ما استقبال کردند. بعد از یک استراحت کوتاه و زدن آب به سر و صورت و نوشیدن چای من را به دفتر اصغر زمان وزیری با نام مستعار رحیم که مسئول پایگاه بود صدا زدند. بعدها برایم مشخص شد اصغر زمان وزیری از مسئولین رده بالای مجاهدین خلق است که در عملیات موسوم به فروغ جاویدان که فرماندهی یک تیپ را برعهده داشت، کشته شد. وقتی روی صندلی روبرویش نشستم از من خواست که گزارشی از تاثیرات عملیات نظامی مجاهدین خلق در ایران، چشم انداز سرنگونی کوتاه مدت رژیم (جمهوری اسلامی) و حمایت مردم از عملیات های نظامی سازمان به او بدهم. او تاکید داشت این گزارش می بایست مفصل و با رویکردی مثبت باشد. چون بدست برادر مسعود خواهد رسید.</p>
<p>من نسبت به سبک گزارش نویسی آنها اطلاعی نداشتم، خیلی خلاصه و البته بصورت واقعی برایش گزارشی در دو صفحه نوشته و تحویل دادم. در آن گزارش نوشته بودم که مردم از عملیات مسلحانه سازمان استقبال نکردند و حتی خانواده ها و اعضایی که در فاز سیاسی از مجاهدین خلق حمایت می کردند، الان کاملا بی تفاوت و حتی در مواردی عملیات مسلحانه را محکوم می کنند. در آن گزارش همچنین نوشتم هیچ گونه مقاومتی وجود ندارد و جمهوری اسلامی در جایگاه خود تثبیت و مستحکم تر شده است و اعضا و هوادارانی که در ایران مانده اند آواره و دربدر شده اند و حتی خانواده هایشان به آنها پناه نمی دهند.</p>
<p>عصر رحیم من را به اتاقش صدا زد و با حالت عصبانیت و داد و فریاد گفت: این چه گزارشی است که نوشته ای؟! من این را پاره می کنم ومیروی از اول می نویسی! وبعد من را به اتاق فریدون سلیمی که نام مستعارش بهمن و از معاونین وی بود، فرستاد. تا من را نسبت به نوشتن گزارش توجیه کند!</p>
<p>من متوجه منظورش وعلت نحوه برخوردش نشدم. لحظاتی بعد که به اتاق فریدون سلیمی رفتم به من گفت این گزارشات شما که بتازگی از ایران آمده اید بدست برادر (مسعود رجوی) می رسد، باید یک فضای مثبت و امیدوار کننده منتقل کنی، این گزارش تو ناامید کننده است. این گزارشات شما بعدها با دست نوشته خودتان بصورت بولتن بدست اعضای تشکیلات در قرارگاههای مختلف در عراق می رسد. نحوه گزارش نویسی تو باید بگونه ای باشد که آنها را نسبت به حمایت های مردم از سازمان و سرنگونی کوتاه مدت رژیم دلگرم کند! و بعد چند برگه به من داد و گفت برو و دوباره و براساس آنچه گفتم گزارش خودت را بنویس و تا شب به من تحویل بده. خیلی از این نحوه برخورد او تعجب کرده بودم! در دنیای صداقت کودکانه خودم گفتم یعنی اینها می خواهند من به مسعود گزارش دروغ بدهم؟! خیلی بهم ریخته بودم و هر چه تلاش کردم دست و دلم به نوشتن نمی رفت، برایم سخت بود بعد از چهار سال قطع ارتباط و در نخستین روزهای حضورم در تشکیلات مجاهدین خلق که آن را پاک و سرشار از صداقت تصور می کردم به مسعود دروغ بگویم.<br />
ادامه دارد<br />
علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68767/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Jun 2026 11:17:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزیده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکرامی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68760</guid>

					<description><![CDATA[<p>روز 5 آذرماه برای آخرین بار شهرم را با هزاران خاطرات تلخ و شیرین و به امید کمک برای ساختن آینده روشن و بهتر برای مردم کشورم، به مقصد شهر کرمان ترک کردم. غم و اندوهی سنگین وجودم را فرا گرفته بود. به سوی سرنوشتی نامعلوم در حرکت بودم، در آخرین ساعت حرکت خبر بستری [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>روز 5 آذرماه برای آخرین بار شهرم را با هزاران خاطرات تلخ و شیرین و به امید کمک برای ساختن آینده روشن و بهتر برای مردم کشورم، به مقصد شهر کرمان ترک کردم. غم و اندوهی سنگین وجودم را فرا گرفته بود. به سوی سرنوشتی نامعلوم در حرکت بودم، در آخرین ساعت حرکت خبر بستری شدن مادرم را که برای انجام یک عمل جراحی به شیرازرفته بود، شنیدم. برای لحظاتی دچار شک و تردید شدم و بر سر دو راهی انتخاب حاضر شدن بر بالین مادر و یا رفتن و وصل مجدد به مجاهدین خلق مانده بودم. وضعیت بیماری مادرم بگونه ای بود که ممکن بود این آخرین دیدار ما باشد. باورهای سیاسی وشیفتگی و دلباختگی عقیدتی که رجوی بعنوان بالاترین ارزش در وجودم القاء کرده بود، در آخرین لحظات به من نهیب زد که هزاران مادر در وضعیت بدتر از مادر من هستند که تو باید با وصل شدن به سازمان برای آزادی و رفاه اجتماعی آن ها قیام کنی. پدر ومادر تو سازمان و آرمان هایش می باشد.</p>
<p>در شهر کرمان که برایم غریب می نمود، از فرط خستگی روی صندلی پارکی که محل قرارم با قاچاقچی بود نشستم و به لحظاتی فکر می کردم که تا چند روز دیگر بعد از قطع سالها ارتباط، مجدد به سازمانی که آن را رویایی می دیدم، وصل خواهم شد. 25 بهار از زندگی ام می گذشت، تمامی لحظات و سال های عمرم چون باد از مقابل چشمم گذشت. 17 سالم بود که به انقلاب پیوستم. دریای پرخروش و پرتلاطم امواج مردم مرا هم که نوجوانی پرشور و عاطفی و سرشار از احساس بودم در خود بلعید. و از سر نمیکت های کلاس به کف خیابانها کشاند. تمامی آن لحظات را با خود مرور می کردم که صدایی من را بخود آورد!</p>
<p>حسن قاچاقچی بلوچ بود که برای بردن ما به مرز زاهدان به کرمان آمده بود. حسن من را نسبت به مسیر توجیه نمود. قرار شدن شب با اتوبوس به سمت زاهدان حرکت کنیم. هنگام حرکت او در صندلی جلو اتوبوس نشسته بود و قرار شد که در طی مسیر بخاطر حساسیت های امنیتی هیج گونه آشنایی ندهیم. در طی مسیر در چند نقطه ایست و بازرسی پاسداران به داخل اتوبوس آمدند ولی به من حساس نشدند. عصر روز سوم به شهر خاش رسیدیم. قاچاقچی ما را به یک اتاقک متروکه راهنمایی کرد، هیچ پرنده ای آنجا پر نمی زد و سکوت عجیبی حاکم بود. قاچاقچی چند عدد نان ساندویچی و دو کنسرو لوبیا به من داد و با گفتن اینکه &#8220;از جایت تکان نمی خوری تا من برگردم&#8221;، از من جدا شد! در طول شب صدای تردد موتور سواران که عمدتا قاچاقچی بودند توجه من را بخود جلب می کرد. حرکت موتورها تا صبح ادامه داشت. غروب روز بعد سر و کله قاچاقچی پیدا شد. ساعت 10 شب در تاریکی هوا پیاده به سمت مرز حرکت کردیم. به نوار مرزی که رسیدیم دسته های دیگری که می خواستند از مرز خارج شوند را دیدم. از شکل و قیافه ظاهری آنها مشخص بود که آنها هم مانند من از هواداران مجاهدین خلق و بدنبال پیوستن به آنها هستند.</p>
<p>یک دست لباس محلی مردم بلوچ را قاچاقچی به من داد تا با عادی سازی بیشتری بتوانیم از مرز عبور کنیم، ساعت یک بامداد در یک شب زیبای مهتابی به همراه کاروانی از شترها آرام از مرز بسمت خاک پاکستان حرکت کردیم. احساس متناقضی داشتم. از یک طرف یاد و خاطرات خانواده و غم دوری از آنها که مشخص نبود چند سال به طول خواهد انجامید و از طرف دیگر شوق وصل مجدد به سازمان محبوبم بعد از 4 سال قطع ارتباط و زندگی مخفی که سختی های خاص خودش را داشت. در مسیر چند بار مجبور شدیم به خاطر گشت های نیروهای مرزی از شتر پیاده و در شیار کوه ها مخفی شویم. پاسگاههای مرزی بر بلندترین ارتفاعات منطقه مستقر بودند و با نورهای قوی پرژکتور شیارها را روشنایی می دادند.</p>
<p>ادامه دارد</p>
<p>علی اکرامی</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760">وصل به تشکیلات مجاهدین خلق با توهم آینده ای روشن &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68760/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>قربانیان سیاست‌های ضدایرانی مسعود و مریم رجوی</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jun 2026 08:50:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[حسن شرقی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68733</guid>

					<description><![CDATA[<p>اخیراً خبر درگذشت یکی از دوستان عزیزِ رهایی یافته از اسارتگاه رجوی را شنیدم و بسیار متأسف شدم. حسن شرقی که در ایام جوانی حین دفاع از کشورش به اسارت نیروهای صدام درآمده بود، پس از 9 سال اسارت، بدون کمترین شناختی از سازمان مجاهدین، در دامی که سران این تشکیلات پهن کرده بودند گرفتار [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733">قربانیان سیاست‌های ضدایرانی مسعود و مریم رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>اخیراً خبر درگذشت یکی از دوستان عزیزِ رهایی یافته از اسارتگاه رجوی را شنیدم و بسیار متأسف شدم. حسن شرقی که در ایام جوانی حین دفاع از کشورش به اسارت نیروهای صدام درآمده بود، پس از 9 سال اسارت، بدون کمترین شناختی از سازمان مجاهدین، در دامی که سران این تشکیلات پهن کرده بودند گرفتار شد و از اسارتگاه صدام به اسارتگاه رجوی افتاد. البته این دام سال‌ها بود که به اشکال مختلف برای صدها هزار جوان ایرانی پهن شده بود و مسعود رجوی در طول سالیان دراز، همچون عنکبوت در آن چنبره زده بود و خون قربانیان را می‌مکید.</p>
<p>حسن یکی از صدها اسیری بود که مسعود گرفتار خود کرد و سالیان دراز از آنان بیگاری کشید و خدمات آنها را نیز با انواع تهمت‌ها و آزارهای روحی لجن‌مال کرد. کسانی که حسن شرقی را از دوران حضور در تشکیلات مجاهدین می‌شناختند، بخوبی می‌دانند که وی مدام در معرض اتهامات مختلف قرار داشت و به همین علت، سازمان هزینه دوستی با او را بالا برده بود تا کمتر کسی بتواند با وی گپ و گفتگوی دوستانه داشته باشد. در مناسبات رجوی، ابراز دوستی و گفتگوی دوستانه تحت هر بهانه‌ای ممنوع بود و از آن با عنوان &#8220;محفل‌زدن&#8221; یاد می‌شد که نتیجه آن، به صلابه کشیده شدن در نشست‌های سرکوب بود.</p>
<p>در همین رابطه، یک خاطره از حسن را همیشه در یاد داشتم که با شنیدن خبر آزادی وی از چنگال رجوی، و امروز هم با شنیدن خبر درگذشت او برایم تداعی شد. به همین خاطر، برای بزرگداشت خاطره این انسان شریف آنرا نقل می‌کنم تا دوستان و بازماندگان وی، بدانند که مسعود و مریم رجوی چه برخورد ضدانسانی و غیراخلاقی با نیروهای خود داشتند، و چطور در برابر اعضای خود لبخند می‌زدند اما در جلسات خود، آنها را تحقیر می‌کردند و زیرآب آنها را با انواع طرح و نقشه‌ها می‌زدند:</p>
<p>آشنایی من با حسن شرقی به اوایل دهه 70 برمی‌گردد که وی در ستاد پشتیبانی و همچنین در بخش آماد و ترابری مرکز 12 کار می‌کرد و من با توجه به مسئولیت &#8220;افسر اداری و موتوری&#8221; که در رسته مهندسی رزمی داشتم، با وی و سایر اعضای این بخش آشنایی پیدا کرده بودم و هیچ مشکلی هم وجود نداشت. اما مدتی بعد من به یگان تانک محور 1 همان مرکز منتقل شدم که عملاً دیگر حسن و بقیه نفرات آنجا را نمی‌دیدم.</p>
<p>یادآوری کنم که پس از انتصاب مریم به عنوان رئیس‌جمهور صوری شورای ملی مقاومت، همه ساله در نیمه دوم مهرماه (مصادف با جشن مهرگان)، مجموعه‌ای از مسابقات ورزشی و جشن در قرارگاه اشرف برگزار می‌شد که آنرا &#8220;جشنواره‌ی سیمرغ&#8221; می‌خواندند. مهرگان سال 1374، که مسابقه ورزشی بین محور 1 و ستاد پشتیبانی مرکز 12 مجاهدین برگزار شده بود، پس از مدت‌ها حسن شرقی را دیدم که با تیم خودشان برای دیدن مسابقه آمده بود. به همین خاطر با دیدن او خوشحال شدم و در کنار او نشستم و از اوضاع کارهایشان پرسیدم. حین گفتگو بودم که بناگاه یکی از فرماندهان محور به نام &#8220;بابک الف&#8221; مرا صدا زد و به من چیزی در مورد نشستن در کنار حسن گفت که شوکه شدم. وی با &#8220;معلوم‌الحال&#8221; خواندن این انسان شریف، به من گفت چرا در کنار او نشستی و محفل زده‌ای؟!</p>
<p>واژه محفل زدن در مناسبات مجاهدین خلق، اتهام خوبی نبود و مفهومی امنیتی داشت. چرا که مسئولین سازمان &#8220;محفل‌زدن&#8221; را &#8220;تشکیل شعبه سپاه پاسداران در مناسبات مجاهدین&#8221; قلمداد می‌کردند و سوژه را در نشست‌های سرکوب، بشدت زیر ضرب می‌بردند تا دیگر جرأت محفل زدن نداشته باشد. به همین خاطر من در ابتدا جا خوردم. چون اولین بار بود که مرا اینگونه متهم می‌کردند. البته من هیچ برخورد بدی تا آن زمان از حسن ندیده بودم که یک محفل دوستانه در یک جشن را ناپسند و مرزسرخ قلمداد کنم. به همین خاطر بیش از حد جا خورده بودم.</p>
<p>پس از شنیدن این سخن از بابک، با او بحث کردم و در نهایت هم گزارش این برخورد را برای مسئولین بالاتر نوشتم. هرچند که پاسخی هم دریافت نکردم و قضیه به ظاهر تمام شد. البته این قضیه برای مدت‌ها ذهن مرا به خود مشغول کرد و این سؤالات به ذهنم زد که چرا بعد از اینهمه سال حضور در تشکیلات مجاهدین و شرکت در خطرناکترین مأموریت‌ها، باید تحت نظر باشم و نسبت به یک دیدار دوستانه، به من شک و تردید کنند؟! و چرا مناسبات مجاهدین به این نقطه رسیده که از یک گفتگوی دوستانه بین نیروهای خودشان هم وحشت دارد؟&#8230;</p>
<p>چند سال از این ماجرا گذشت و من به قرارگاه حبیب در بصره منتقل شدم. از عبرت روزگار، در یکی از روزهای سال 1379 متوجه شدم که بابک برای انجام یک عملیات تروریستی به بصره منتقل شده تا از آنجا به ایران اعزام شود. در مدت حضور وی در بصره (که تصور دارم کمتر از یکروز بود)، چند لحظه چشممان به یکدیگر برخورد کرد و چون همچنان از او خاطره منفی داشتم، سرم را برگرداندم و این آخرین دیدار ما در مناسبات بود. پس از فرار از قرارگاه اشرف، مطلع شدم که او حین عملیات تروریستی بازداشت و زندانی شده ولی سازمان در این چند سال هیچ خبری از او منتشر نکرده بود. بابک که روزگاری تا به آن حد تحت تأثیر سازمان بود و مرا بخاطر یک دیدار دوستانه مورد نقد قرار داد و مرحوم حسن شرقی را معلوم‌الحال خوانده، در ایران، به خیانت رجوی پی برد و پس از پایان حکم دادگاه‌اش، به تشکیل خانواده و دور شدن از مناسبات مافیایی مجاهدین روی آورد. 11 سال پس از آنکه بابک به اشتباهات خود پی برد، حسن شرقی نیز توانست خود را از این تشکیلات ضدایرانی برهاند و به دامان وطن بازگردد و در خاک وطن خود از دنیا برود.</p>
<p>هر چند امروز حسن شرقی (که انسانی بامعرفت و مهربان بود) از کنار ما رفته است، اما خیانت‌های مسعود و مریم رجوی تا ابد در خاطره ملت ایران باقی است و آنها بخاطر قربانی کردن هزاران دختر و پسر ایرانی منفور تاریخ هستند و باید پاسخگوی انبوه جنایات خود باشند. به امید آنکه جوانان ایرانی، از این حکایت‌های تلخ درس بگیرند و در دام جریان‌های ضدمردمی و ضدانقلاب و ضدایرانی نیفتند.</p>
<p>حامد صرافپور</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733">قربانیان سیاست‌های ضدایرانی مسعود و مریم رجوی</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68733/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ضد بشرترین و وحشی ترین شکنجه ها در سالن میله ای مجاهدین</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68729</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68729?noamp=mobile#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 08:30:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقض حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=68729</guid>

					<description><![CDATA[<p>سال 1380 ما را برای نشستی به مقر مخوف باقرزاده بردند. هیچ کس خبر نداشت که رجوی و دار و دسته اش چه خوابی برای ما تدارک دیدند! خبر نداشتیم چه روزهای سختی در انتظار ماست. در مقر باقرزاده مستقر شدیم و محل استراحت ما سوله هایی بود که محل زندگی کبوترها بود. سوله ها [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68729">ضد بشرترین و وحشی ترین شکنجه ها در سالن میله ای مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سال 1380 ما را برای نشستی به مقر مخوف باقرزاده بردند. هیچ کس خبر نداشت که رجوی و دار و دسته اش چه خوابی برای ما تدارک دیدند! خبر نداشتیم چه روزهای سختی در انتظار ماست. در مقر باقرزاده مستقر شدیم و محل استراحت ما سوله هایی بود که محل زندگی کبوترها بود. سوله ها محل استراحت نبود و کبوترها روی سقف سوله رژه می رفتند. شقاوت رجوی در رابطه با ما به اوج رسیده بود و صدایمان به جایی نمی رسید. رجوی خودش را مالک ما می دانست و هر بلایی که دلش می خواست بر سر ما نازل می کرد. حق اعتراض را نداشتیم و اعتراض کردن در سازمان مجاهدین ممنوع بود.</p>
<p>در مقر مخوف باقرزاده ما را در سوله های غیر بهداشتی جا دادند و دو ساعتی به ما استراحت دادند. بعد از استراحت رفتیم برای چادر زدن در محوطه. باز هم کسی نمی دانست نصب چادر در محوطه برای چیست؟! هر مقری تعداد چادربنا کرد و بصورت یگانی در چادرها نشست برگزار می شد. نشست سرکوب و تحقیر ما توسط سران رجوی در چادرها!</p>
<p>سران رجوی نهایت برخورد فیزیکی را با ما داشتند. در نشست رجوی هم نفرات مسئله دار سوژه می شدند و نفرات توجیه شده به سوژه فحش های رکیک می دادند و برخوردهای فیزیکی داشتند. در مقر مخوف باقرزاده چند بار مرا سوژه کردند و تا توانستند مرا کوبیدند و فحش و بد و بیراه به من می گفتند. کسانی که مسئله دار بودند و محفل در مناسبات می گذاشتند با آنها به شدت برخورد می کردند.</p>
<p>یک روز در سوله دراز کشیده بودم که سراغم آمدند و گفتند بعد از ظهر در سالن میله ای نشست داری. من هم سر ساعت به سالن میله ای رفتم. وارد سالن شدم، چند نفری روی صندلی نشسته بودند. سه نفر از آنها را می شناختم. ربع ساعتی در سالن میله ای نشسته بودم که مهوش سپهری (نسرین)، مهدی ابریشمچی، احمد واقف، عباس داوری ( رحمان ) و دو سه نفر دیگر که نمی شناختم، آمدند. مهوش سپهری زنی بود که حرف درست از دهان آن بیرون نمی آمد. مدام فحش می داد و بد و بیراه می گفت. مهوش سپهری و دار و دسته اش سر جایشان نشستند. مهوش سپهری شروع به حرف زدن کرد و گفت: می دانید شما برای چی اینجا هستید؟ کسی نمی دانست. در ادامه گفت: خیلی ها مثل شما هستند که می خواهیم آنها را در سازمان تعیین تکلیف کنیم. بصورت نوبه ای آنها را صدا می زنیم.</p>
<p>فکر کنم دومین نفر مرا سوژه کردند. مهوش سپهری به من گفت از جان سازمان چه می خواهی؟ چرا مناسبات ما را شخم می زنی؟ چرا به چشم بد به خواهران ما نگاه می کنی؟ با توجه به گزارشی که به من دادند نمره تشکیلاتی تو صفر است. معلوم است در سازمان چه غلطی می کنی؟ شریف (مهدی ابریشمچی) گفت: خواهر نسرین اجازه می دهی حرفی بزنم؟ رو به من کرد و گفت: فلان فلان شده به خواهران ما نگاه چپ می کنی؟ مگر اینجا چاله میدان است؟ تکه تکه ات می کنیم و آمد سراغم. شروع کرد به برخورد فیزیکی.</p>
<p>در این رابطه مهوش سپهری که باصطلاح مسئول نشست بود هیچی به ابریشمچی نگفت، معلوم بود دار و دسته مهوش سپهری از قبل نسبت به سوژه توجیه شده بودند. پشت سر مهدی ابریشمچی، احمد واقف آمد سراغم. آن هم مرا بست به فحش های رکیک و باز هم برخوردهای فیزیکی. نسرین آنها را صدا زد و به من گفت: می بینی کارهایی در سازمان کردی که برای مسئولین قابل تحمل نیست. حرفت را بزن. چرا در سازمان خراب کاری می کنی؟ من هم گفتم کدام خراب کاری؟ عباس داوری از جایش بلند شد و هر چه از دهنش در آمد به من گفت و آمد نزدیک من. با پایش چند تا لگد به من زد و رو به مهوش سپهری کرد و گفت: خواهر نسرین اجازه بده این را سوار ماشین کنیم و ببریم در بیابانهای عراق دفنش کنیم. پرونده خیلی بدی در سازمان دارد .</p>
<p>در ادامه نسرین گفت: فکر نکن من نمی توانم باهات برخورد فیزیکی کنم. برادر به من ابلاغ کرده که می توانی با برادران برخورد فیزیکی داشته باشی. کاری نکن بیایم سراغت و یا بگم چندتا از فرماندهان خشن به سراغت بیایند. دو جلسه مرا در سالن میله ای سوژه کردند و رمق برای من نگذاشتند . در نهایت در جلسه دوم نسرین گفت: یک فرصت به تو می دهم. برو گزارش خراب کاری هایت را بنویس. گزارش که نه کتاب بنویس. اگر یک بار دیگر از تو گزارشی به دستم برسد این بار کارت را تموم می کنم.</p>
<p>اما مهدی ابریشمچی ول کن نبود. به نسرین می گفت این فرد را نباید فرستاد در جمع. اگر اجازه دهید او را در مقر زندانی کنیم و روزی یک وعده غذا به او بدهیم تا آدم شود. نسرین در جواب ابریشمچی گفت من با او اتمام حجت کردم که اگر دست از پا خطا کند آن کار ی که نباید انجام دهیم. وبعد از دو جلسه با حالت گیجی خودم را خلاص کردم .</p>
<p>رجوی برده دار بود و ما هم برده. رجوی در عراق در پادگان اشرف خدایی می کرد و در یک حصار بسته ما را نگه داشته بود و ما را سرکوب می کرد. به ذهنش نمی زد که روزی صدام سرنگون شود و نفرات خیلی زیادی جدا شوند. رجوی کسی بود که در نشست های عمومی می گفت اجازه نمی دهم یک نفر از پادگان اشرف خارج شود، ما بریده نداریم، بریده را بایستی در پادگان اشرف دفن کنیم .</p>
<p>فواد بصری</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/68729">ضد بشرترین و وحشی ترین شکنجه ها در سالن میله ای مجاهدین</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/68729/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
