هنگامی که در قسمت پذیرش قرارگاه اشرف مشغول گذراندن آموزش های نظامی و ایدئولوژیکی بودم، با جوانی بنام مجید که ترک زبان و اهل آذربایجان بود در قسمت پذیرش مواجه شدم. او خیلی افسرده و در خود بود و با دیگر نفرات نمی جوشید و حرف نمیزد و حتی در اوایل حضور در پذیرش غذا […]
هنگامی که در قسمت پذیرش قرارگاه اشرف مشغول گذراندن آموزش های نظامی و ایدئولوژیکی بودم، با جوانی بنام مجید که ترک زبان و اهل آذربایجان بود در قسمت پذیرش مواجه شدم. او خیلی افسرده و در خود بود و با دیگر نفرات نمی جوشید و حرف نمیزد و حتی در اوایل حضور در پذیرش غذا هم به درستی نمی خورد. شب ها عمدتا نمی خوابید و در خلوت آسایشگاه و بعد از اعلام خاموشی سرش را زیر پتو می کرد و می گریست. خیلی وقت ها درخواب کابوس می دید و با کشیدن جیغ نفرات آسایشگاه را از خواب بیدار می کرد.
با دیدن وضعیتش دلم به حالش خیلی سوخت. سعی کردم بدون اینکه حساسیت مسئولین برانگیخته شود با او صحبت کنم و با کلی مشکل با او ارتباط برقرار کردم. وی بعد از اینکه اعتمادش به من جلب شد ودر حالیکه هر کدام ظرف یکبار مصرف شرینی بدست داشتیم و برای خوردن به سالن غذاخوری پذیرش آمده بودیم سر صحبت را با من باز کرد. او گفت بدلیل وضعیت ضعیف اقتصادی خانواده ام تصمیم گرفتم برای کار به کشور ترکیه بروم. هفته اول خیلی تلاش کردم کاری برای خودم جستجو کنم، پول هایی که با خودم از ایران و با کلی قرض و فروختن وسایل خانه به ترکیه آورده بودم، داشت تمام میشد. در همین شرایط در لابی هتلی که در آن مستقر بودم با یک ایرانی آشنا شدم. وقتی از وضعیتم با خبر شد گفت من شرکتی را می شناسم که ایرانی ها را برای کار به کشورهای اروپایی می فرستد. در آنجا بعد از مدتی اقامت هم به اشخاص می دهند. من که با مشکل برخورد کرده بودم به حرف وی که احساس کردم بخاطر هموطن بودن دلش برایم سوخته اعتماد کردم. در درونم خیلی خوشحال بودم که به کمک یک هموطن ایرانی تا چند وقت دیگر به یک کشور اروپایی می روم.
نزدیک به دوماه بود که نتوانسته بودم پولی برای خانواده ام که بشدت به آن نیاز داشتند بفرستم. بعد از چند روز آن فرد به من مراجعه کرد و گفت مشکل تو حل شده ولی چون دفتر اصلی این شرکت در عراق است ابتدا برای چند روز باید به این کشور بروی و بعد از انجام کارهای اداری و پر کردن فرم، تو را به یک کشور اروپایی می فرستند! من بقدری از این پیشنهاد ذوق زده شده بودم که دیگر فکر نکردم چرا عراق؟ و اینکه محل شرکت در عراق کجاست؟ دو روز بعد من و چند نفر دیگر از راه زمینی به عراق آمدیم و شب ماشین ما در مقابل درب بزرگی که چند نفر مسلح در مقابل آن نگهبانی می دادند، ایستاد. بعداز چک مدارک ما مینی بوس بطرف مقری در داخل آن پادگان حرکت کرد. به یک مقر که رسیدیم از ما خواستند که پیاده شویم، چند زن و مرد با لباس فرم نظامی به دیدن ما آمده و گفتند به قرارگاه اشرف مجاهدین خلق خوش آمدید. شما از امشب رزمنده ارتش آزادیبخش هستید!
من از تعجب سرجایم خشکم زده بود! رزمنده؟! اینجا کجاست؟ قرار بود ما را به یک شرکت کاریابی بیاورند؟ در همین افکار بودم که ما را به یک آسایشگاه برده و لباس فرم نظامی به ما دادند و بعد به اتفاق مسئول مربوطه به سالن غذاخوری بردند. افرادی در سالن با لباس فرم نظامی مشغول شام خوردن بودند! به محض دیدن ما بدستور فرماندهان از جا بلند شدند و با دست زدن و خواندن سرودهای سازمانی از ما استقبال و ورود ما را به جرگه رزمندگان ارتش آزادیبخش خوشآمد گفتند . چند روز گذشت و من به هیچ وجه نمی توانستم وضعیت را تحمل کنم. چون هیچ سنخیتی با آنجا نداشتم.
با اصرار درخواست خروج دادم و از آنها خواستم من را به ترکیه برگردانند. مسئولین مجاهدین خلق که اصرار و سماجت من را دیدند یک روز به من گفتند که وسایلت را آماده کن تا تورا به مرز ترکیه ببریم و به دوستانمان تحویل بدهیم! صبح زود روز بعد من را بای ک جیب لندکروز ودر حالیکه سه نفر مسلح در کنارم بودند از اشرف خارج و ساعتی بعد در مقابل یک زندان با دیوارهای بلند پیاده و تحویل نگهبانان زندان دادند. هرچه فریاد زدم قرار بود من را به مرز ترکیه برده و آنجا تحویل دهید، گوششان بدهکار نبود و با ماشین از من دور شدند. شرایط زندان ابوغریب بقدری نامناسب و غیر تحمل بود که مجددا در خواست بازگشت به قرارگاه اشرف را دادم. غذا نمی دادند، از نظافت و حمام خبری نبود. هر شب توسط نگهبانان بعثی مورد ازار و شکنجه قرار می گرفتم. مسئول بند زندان به من گفت اگر مجددا به نزد مجاهدین خلق برنگردی تو را مورد تجاوز جنسی قرار خواهیم داد.
تحت چنین شرایطی بعد از 8 ماه اسارت در زندان ابوغریب و تحمل انواع شکنجه ها مجددا درخواست بازگشت به قرارگاه اشرف و تشکیلات مجاهدین خلق را کردم.
من سال 82 بعد از سرنگونی صدام و بعد از مصاحبه با وزارت خارجه امریکا از تشکیلات جدا و به کمپ ارتش امریکا معروف به تیف رفتم. ولی از سرنوشت مجید که همچنان در قسمت پذیرش نگهداری میشد دیگر خبری نداشتم و هنوز نمی دانم که به چه سرنوشتی گرفتار شد. فردی که برای بدست آوردن لقمه نانی از خانواده اش جدا شد و سر از باند های مافیایی مجاهدین خلق در آورد؟!
طالب فرحان

