خاطرات تلخ حملات موشکی معارضین عراقی به کمپ لیبرتی

این روزها مصادف با یکی از حملات موشکی به کمپ لیبرتی است. این کمپ در نزدیکی فرودگاه بغداد، کمپ نظامیان آمریکایی بود که برای مدت زمان محدودی گروه مجاهدین خلق را در آن اسکان دادند. کمپ لیبرتی به ” کشتارگاه” یا “تله مرگ” معروف بود زیرا از روزی که پای مجاهدین به این کمپ باز […]

این روزها مصادف با یکی از حملات موشکی به کمپ لیبرتی است. این کمپ در نزدیکی فرودگاه بغداد، کمپ نظامیان آمریکایی بود که برای مدت زمان محدودی گروه مجاهدین خلق را در آن اسکان دادند.

کمپ لیبرتی به ” کشتارگاه” یا “تله مرگ” معروف بود زیرا از روزی که پای مجاهدین به این کمپ باز شد اوضاع نه تنها خوب نشد بلکه بدتر از قبل هم شد. رجوی می‌گفت این موشک باران ها کار حکومت جمهوری اسلامی است ولی به اسم “معارضین عراقی” انجام می‌گیرد، ما هم می‌گفتیم چه فرقی می‌کند که چه کسی می‌‍‌زند؟ مهم این است که ما در حال جان دادن و جان باختن هستیم.

اعضای مجاهدین خلق که زندگی در لیبرتی را تجربه کرده‌اند، می‌دانند که زندگی در آنجا هیچ تفاوتی با زندگی در جهنم نداشت. کمپی که از ابتدای استقرار مجاهدین با حملات موشکی معارضین مواجه بود. اینکه چرا مسعود رجوی قبول کرد که به این کمپ برود خود جای سوال دارد. او می‌دانست که این کمپ که قبلا در دست نیروهای آمریکایی بود و مورد هجوم قرار می‌گرفت. دائما عملیات های موشکی بر علیه آن انجام می‌گرفت. این عملیات‌ها توسط عراقی‌های مخالف حضور آمریکایی‌ها در عراق انجام می‌شد.

کمپ لیبرتی که بعدها رجوی بر روی آن اسم “اشرف 2” گذاشت، تبدیل به یک تله مرگبار شده بود، این را نه تنها از بیرون تشکیلات می‌گفتند بلکه اعضای سازمان هم ورد زبانشان شده بود که “ما به کشتارگاه آمده ایم”. خودم بارها در فاکت‌های عملیات جاری که بصورت روزانه خوانده می‌شد تناقضم را بیان می‌کردم که اینجا محل دفن ما شده است. چرا باید به اینجا می‌آمدیم؟ قرارگاه اشرف هر چند دیگر مانند سابق جای آرام و دنجی نبود ولی هر چه بود از کمپ لیبرتی خیلی بهتر بود.

کمپ لیبرتی تماماً کانتینر و کانکس بود که مجاهدین با واژۀ “بنگال” از آن ها نام می‌بردند. به همین دلیل هیچ جای امنی وجود نداشت که در آن پناه بگیریم زیرا کانکس‌ها تماما از جنس پنل و چوب بودند که بشدت آسیب پذیر بودند. رجوی که این نگرانی را بین اعضای تشکیلات می‌دید مانند همیشه وعده می‌داد. مدام می‌گفت که از آمریکایی‌ها و عراقی‌ها و کمیساریای پناهندگان قول مساعد گرفته که برایمان سنگرهای بتونی بیاورند ولی تعداد محدودی سنگر آورده شد و بسیاری نمی‌توانستند به هنگام حملات موشکی جان بدر ببرند. تقریبا ماهی یک عدد حمله بود که عمدتاً شب‌ها انجام می‌شد. وقتی هم که از یک ماه می‌گذشت ما بین خودمان به شوخی می‌گفتیم که نگران شدیم، چرا نمی‌زنند!؟

براستی جهنم بود. یادم نمی آید که یک بار من در آن خراب شده براحتی دوش گرفته باشم. حمام رفتن اغلب افراد زیر پنج دقیقه بود زیرا ممکن بود هر لحظه موشک برخورد کند و در حمام تکه پاره بشویم. خیلی از موشک‌ها که به داخل کمپ اصابت می‌کرد علاوه بر ترکش دارای موج انفجارهای شدید بودند که باعث تلفات بیشتر می‌شد. من شاهد جنازه‌هایی بودم که اعضای بدن فرد از هم گسسته بود؛ بعضا باید تکه پاره آدمها را جمع می‌کردیم. یکی از نفرات بود که بعد از حمله موشکی قابل شناسایی نبود زیرا سرش کاملا از بدنش جدا شده و به در و دیوار کانکس‌ها پاشیده بود. مدتی طول کشید تا این جسد شناسایی شود.

روزی که از کمپ لیبرتی می‌رفتم بخودم گفتم هرگز برای اینجا دلتنگ نخواهم شد و برعکس هر گاه که اسمش بیاید تماما وجودم درد خواهد گرفت. این شرایط سخت و خطرناک را در شرایطی تحمل می‌کردیم که شبانه روز تحت نظارت دیکتاتوری رجوی زندگی میکردیم و روزانه باید در نشست‌های گروهی تحت فشار روانی قرار می‌گرفتیم.

بخشعلی علیزاده