<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مسعود بنی صدر</title>
	<atom:link href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%86%db%8c-%d8%b5%d8%af%d8%b1/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/مسعود-بنی-صدر</link>
	<description>تلاش برای رهایی از فرقه رجوی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 21 May 2022 09:51:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/./cropped-Nejat-Society-Fav-2-32x32.png</url>
	<title>مسعود بنی صدر</title>
	<link>https://www.nejatngo.org/fa/tag/مسعود-بنی-صدر</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>معرفی کتاب فرقه های تروریستی و مخرب نوشته دکتر مسعود بنی صدر</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50321</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50321#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 21 May 2022 09:51:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[ماهیت فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب فرقه های تروریستی و مخرب نوعی برده داری نوین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=50321</guid>

					<description><![CDATA[<p>به جرأت می توانم بگویم که با ارزش ترین کتاب علمی و تخصصی که تاکنون در زمینه فرقه های مخرب کنترل ذهن مطالعه کرده ام فرقه های تروریستی و مخرب – نوعی برده داری نوین – رهبران، پیروان، و مخدوش سازی ذهن، نوشته دکتر مسعود بنی صدر می باشد. این کتاب ابتدا به زبان انگلیسی [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50321">معرفی کتاب فرقه های تروریستی و مخرب نوشته دکتر مسعود بنی صدر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>به جرأت می توانم بگویم که با ارزش ترین کتاب علمی و تخصصی که تاکنون در زمینه فرقه های مخرب کنترل ذهن مطالعه کرده ام <strong>فرقه های تروریستی و مخرب – نوعی برده داری نوین – رهبران، پیروان، و مخدوش سازی ذهن</strong>، نوشته دکتر مسعود بنی صدر می باشد.</p>
<p>این کتاب ابتدا به زبان انگلیسی در ماه سپتامبر سال 2014 در لندن چاپ و در<a href="https://www.amazon.com/Destructive-Terrorist-Cults-Followers-Manipulation/dp/1502384795"> شبکه آمازون</a> توزیع گردید.</p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-50322 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bardedari-Novin-2.jpg" alt="کتاب فرقه های تروریستی و مخرب، نوعی برده داری نوین" width="663" height="500" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bardedari-Novin-2.jpg 663w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bardedari-Novin-2-300x226.jpg 300w" sizes="(max-width: 663px) 100vw, 663px" /></p>
<p>سپس نویسنده خود نسبت به ترجمه آن به فارسی همت گماشت و اخیراً این کتاب به کوشش <a href="https://nashremahris.ir/product/detail/283902/%D9%81%D8%B1%D9%82%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AE%D8%B1%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D9%86-%DA%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B3">نشر ماهریس</a> و به یمن تلاش های بی وقفه آقای مجید بدرکوهی مدیر مسئول این مؤسسه انتشاراتی در نزدیک به 1100 صفحه چاپ و در سی و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران عرضه شد.</p>
<p><img decoding="async" class="size-full wp-image-50283 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bardedari-Novin-1.jpg" alt="کتاب فرقه های تروریستی و مخرب، نوعی برده داری نوین" width="700" height="400" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bardedari-Novin-1.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bardedari-Novin-1-300x171.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /></p>
<p>نویسنده کتاب، تجارب حدود دو دهه فعالیت هایش با سازمان مجاهدین خلق در موضع مسئولیت های مختلف سیاسی را با مطالعات و تحقیقات روانشناسی خصوصاً در حوزه کنترل ذهن مخرب به کار گرفته و اثری بی نظیر به وجود آورده است. پروفسور جانجا لالیچ Prof Janja Lalich  و پروفسور استفان کنت Prof Stephen A Kent  که از اساتید و دانشمندان برجسته حوزه فرقه ها محسوب می شوند، در نوشتن این کتاب دکتر مسعود بنی صدر را یاری کرده و همچنین پروفسور راد دوبرو مارشال Prof Rod Dubrow-Marshall  و دکتر استیون آلن حسن Dr Steven Alan Hassan  که تألیفات فراوانی در این خصوص دارند هم مقدمه هایی بر این کتاب نوشته اند.</p>
<p><strong>مخدوش سازی و کنترل ذهن</strong> که تکنیک های آن روز به روز پیشرفته تر می شود را <strong>تهدید اصلی هزاره سوم</strong> از نقطه نظر جامعه شناسی و روانشناسی نامیده اند. این پدیده در حال حاضر بزرگترین آسیب اجتماعی تلقی می شود که پیچیدگی های فراوانی دارد.</p>
<p>در این کتاب تلاش شده است تا با مثال قرار دادن کامل ترین نمونه عینی این پدیده یعنی <strong>سازمان مجاهدین خلق</strong> که ملت ایران تجربه ای خونین و پر هزینه را با آن از سر گذرانده است، این تهدید را عینی نموده و راهکارهای مربوطه را نشان دهد.</p>
<p>دکتر مسعود بنی صدر در بسیاری از دانشگاه ها در کشورهای مختلف جهان در این خصوص جلسات کنفرانس برای اساتید و دانشجویان برگزار کرده و کتاب او در برخی از دانشگاه ها در میان کتب درسی دانشجویان جامعه شناسی و روانشناسی قرار داده شده است.</p>
<p>در معرفی این کتاب آمده است:</p>
<p>برای درک فرقه های تروریستی و مخرب و عملکرد رهبران آن ها و نحوه جذب و حفظ و کنترل نیروها، باید دانست که آنان چگونه ذهن قربانیان خود را مانیپوله (دستکاری) می کنند و چگونه آن ها را از یک فرد عادی و سالم به یک بمب انسانی تبدیل می سازند.</p>
<p>قربانیان چه کسانی هستند و چرا در دام رهبران تروریست و مخرب می افتند؟ این کتاب گزارشی قانع‌ کننده و در عین حال واقع بینانه از نحوه به دام افتادن ایدئولوژیک افراد ارائه می کند، و درک ما را از فرقه‌ های مخرب و تروریستی و چگونگی اجتناب از آن ها و در نهایت خلاصی از شر آن ها را ارتقا می بخشد.</p>
<p>هیچ کتاب دیگری وجود ندارد که تا این اندازه روشن و با منطق و استدلال قوی، عملکرد درونی یک سازمان افراطی ویرانگر را توضیح دهد. چه چیزی می تواند مرتبط تر از این کتاب در رابطه با این دوران وحشت جهانی از تروریسم باشد؟</p>
<p>دکتر مسعود بنی صدر، مقیم انگلستان، هم به تجربه و هم با مطالعه، با فرقه های مخرب کنترل ذهن آشنایی کامل دارد و نه به دلیل این که خود از مسئولین سازمان مجاهدین خلق بوده بلکه به دلیل این که سازمان مربوطه را کامل ترین نمونه از این دست یافته کتاب خود را حول این سازمان نگاشته است. او از تجربه شخصی خود و همچنین سال‌ ها تحقیق و مطالعه استفاده نموده و شرح می دهد که چگونه این گروه‌ ها اعضای خود را مانیپوله و استثمار می کنند.</p>
<p>وی در سال 1986 نماینده مجاهدین خلق در سازمان های بین المللی و حقوق بشری از جمله ملل متحد شد و سپس نماینده (سفیر غیررسمی) این گروه در ایالات متحده گردید. او در سال 1996 به تعبیر خودش از یک کابوس وحشتناک بیدار شد و تصمیم به جدایی گرفت. آن زمان سازمان مجاهدین خلق در همکاری کامل جاسوسی و نظامی با رژیم صدام حسین علیه کشور خود در جنگ بود. مسعود و مریم رجوی، رهبران مجاهدین خلق، تصویر خودساخته شان از ایران را به اعضا القا کرده و در عین حال با استفاده از تکنیک های مغزشویی آنان را در کنترل کامل ذهنی خود درآورده بودند.</p>
<p>خوشبختانه دکتر مسعود بنی صدر توانست از این فرقه جدا شده و آزادی خود را بازیابد و به اسارت ذهنی و عینی نزدیک به دو دهه اش پایان دهد. او سپس به مطالعات و تحقیقات روانشناختی در این حوزه روی آورد و توانست به نحوه کار رهبران فرقه ای و شگردهای روانی که به کار می گیرند و متدهایی که ذهن افراد را کنترل نموده و افکار آنان را تغییر می دهند پی ببرد.</p>
<p>مطالعه این کتاب ارزشمند را به تمامی استادان، مربیان، معلمان، روحانیون، فعالان اجتماعی، پزشکان و روانشناسان و بالأخره به همه والدین توصیه می کنم. این کتابی است که نسخ آن باید در هر کتابخانه ای، خصوصاً کتابخانه های دانشگاه ها، موجود باشد و دقت و وقت کافی صرف مطالعه آن گردد.</p>
<p>ابراهیم خدابنده</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/50321">معرفی کتاب فرقه های تروریستی و مخرب نوشته دکتر مسعود بنی صدر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/50321/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خروج از بردگی نوین &#8211; قسمت سوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45173</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45173#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 03 Jun 2021 08:54:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم کنترل ذهن در مناسبات درونی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[فرقه ها؛ تهدیدی برای عصر حاضر]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب فرقه های تروریستی و مخرب نوعی برده داری نوین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=45173</guid>

					<description><![CDATA[<p>خروج از بردگی نوین &#8211; قسمت دوم دکتر مسعود بنی صدر در مقدمه ی کتابِ &#8220;فرقه های تروریستی و مخرب نوعی برده داری نوین&#8221; چنین ادامه می دهد: زمانی که من عضو فرقه رجوی بودم، مثل اکثر اعضای فرقه ‏های مخرب، معتقد بودم که ما از تمام افراد عادی برتر هستیم، نه تنها به خاطر [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45173">خروج از بردگی نوین &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45151">خروج از بردگی نوین &#8211; قسمت دوم</a></p>
<p>دکتر مسعود بنی صدر در مقدمه ی کتابِ &#8220;<a href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b3%d8%aa%db%8c-%d9%88-%d9%85%d8%ae%d8%b1%d8%a8-%d9%86%d9%88%d8%b9%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%af%d9%87">فرقه های تروریستی و مخرب نوعی برده داری نوین</a>&#8221; چنین ادامه می دهد:<br />
زمانی که من عضو فرقه رجوی بودم، مثل اکثر اعضای فرقه ‏های مخرب، معتقد بودم که ما از تمام افراد عادی برتر هستیم، نه تنها به خاطر فداکاری ‏ها و کارهای فوق ‌العاده‌ ای که انجام می‏ دادیم، بلکه حتی در فهم عمومی و در دانش ‏مان نسبت به دنیا؛ حداقل فکر می ‌کردیم که یک پاسخ مناسب و درست برای هرگونه سؤال فلسفی از نقطه‏ ی آغاز آفرینش تا پایان آن را در اندوخته و آموخته‏ ی خود داریم. و حالا پس از جدا شدن از فرقه، ناگهان می‏ توانستم ببینم که این تفکر و نگرش ما چقدر ساده لوحانه و احمقانه بوده است. چقدر ما از دانش و فهمِ حتی یک فرد ساده و عادی پرت و عقب هستیم.</p>
<p>&#8230; کتابی به نام قوهای وحشی، نوشته یانگ چنگ، که از طرف دخترم به من هدیه شد، و نیز ملاقاتی با دوستی قدیمی، روانشاد پروفسور فرد هالیدی، استاد دانشگاه لندن، یاور من در فهم گذشته شدند.</p>
<p>کتاب قوهای وحشی به من کمک کرد که رجوی را به شکلی متفاوت ببینم و فهم کنم و او را به عنوان یک فرد جدید ارزیابی کنم. به این ترتیب، فهم من از تصمیمات، اعمال و رفتار او آغازی نو یافت، به این ترتیب توانستم اشتباهات او را نه به عنوان خطاهای سیاسی و حتی ایدئولوژیک یا رفتار فردی که در بن بست قرار گرفته است، بلکه به عنوان رفتار و تصمیمات فردی با کیش شخصیت دیده و فهم کنم. رفتار فردی که نمی ‏تواند خواب و خیال‏ های کودکانه خود را در دنیای واقعی همانند هیتلر یا استالین محقق سازد و می‏ خواهد آن ها را در دنیای کوچک و اسباب بازی گونه‏ ی خود عینیت ببخشد.</p>
<p>آری، نهایتاً ما شخصیت‏ های مطیع و وفادار رؤیاهای رجوی یا اسباب بازی ‌های شهر خیالی او بودیم و او با قدرتی مطلق و خداگونه می ‏توانست با ما هرگونه که می‌ خواهد رفتار کند و درست مانند بازی کودکان با اسباب بازی‏ هایشان، با ما آن کند که می‏ خواهد.</p>
<p>وقتی فرد هالیدی را ملاقات کردم و او داستان مرا شنید و وقتی به او گفتم که بزرگ ‏ترین مشغولیت ذهنی من در آن زمان فرزندانم هستند و غم عمیق و پشیمانی بزرگم که چرا برای آن ها و در کنارشان نبوده ‏ام، به خصوص تأسف عمیقم نسبت به پسرم که در زمانی به دنیا آمد که ما سخت مشغول به اصطلاح فعالیت‏ های سیاسی بودیم و رسیدگی لازم را به او نمی ‏کردیم؛ او از من پرسید که چرا کتاب داستان زندگی ‏ام را نمی ‌نویسم؟ او گفت: &#8220;اگر خاطرات خود را بنویسی، حداقل خودت متوجه خواهی شد که چه اتفاقی برایت افتاده است و به فرزندانت این امکان را خواهی داد که گذشته را فهم کنند. این، درمانی هم برای خودت خواهد بود و هم برای آن ها.&#8221; سپس او کتابی قدیمی و مورد علاقه‏‏ ی خودش به نام &#8220;من معتقد بودم&#8221; را به عنوان هدیه به من داد. این کتاب، داستان زندگی داگلاس هاید از اعضای حزب کمونیست انگلیس بود. داستان زندگی هاید خیلی شبیه زندگی من و شاید بسیاری از اعضای فرقه‏ های دیگر بود که بعداً با آن ها آشنا شدم.</p>
<div id="attachment_45174" style="width: 710px" class="wp-caption aligncenter"><img decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-45174" class="wp-image-45174 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Banisadr-Masud-5.jpg" alt="مسعود بنی صدر" width="700" height="438" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Banisadr-Masud-5.jpg 700w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Banisadr-Masud-5-300x188.jpg 300w" sizes="(max-width: 700px) 100vw, 700px" /><p id="caption-attachment-45174" class="wp-caption-text">مسعود بنی صدر</p></div>
<p>من خواندن و فکر کردن را شروع کردم و به این ترتیب سفر دور و دراز من برای خود شناسی و آنچه برایم اتفاق افتاده بود، آغاز شد. با تشکر از دو دوست قدیمی ناگهان من اکثر نشریات قدیمی مجاهدین خلق را به دست آوردم، کتاب ‏ها و مجلات و حتی ویدئوهایی که ما در خلال بیست سال گذشته می ‏بایست می ‏خواندیم و می ‏دیدیم. چیزهایی که اعتقادات قبل از مجاهدین خلق مرا عوض کرده و اصول و شخصیت فرقه ‏ای مرا شکل داده بودند. حالا من می‏ رفتم که تمام آن ها را دوباره بازخوانی کنم، تا ببینم و بفهمم که چه شد.</p>
<p>از آغاز من تصمیم گرفتم که در کتابم قضاوت نکنم و قضاوت را به خواننده واگذارم. به این ترتیب تصمیم گرفتم که وقایع را آنگونه که من آن ها را در زمان خودشان می ‏فهمیدم، ببینم و بیان کنم و نه از موضع کنونی. چگونه در سال 1357 یا 1365 فکر می ‏کردم و معتقد بودم و نه مانند 1377 زمانی که نگارش کتاب را آغاز کردم. به این ترتیب می ‏خواستم اجازه دهم که خواننده کتاب مرا در هر مرحله، آنگونه که بودم، ببیند و قضاوت کند و پروسه‏ ی تغییرات یک انسان در اثر آموخته‏ ها و تغییر رفتارش در فرقه را مشاهده نماید و فهم کند که چگونه یک فرد نیمه روشنفکر، آزادیخواه و متعلق به یک خانواده ‏ی مدرن متوسط می‌ تواند تبدیل به یک عضو خشک‌ اندیش و متعصب فرقه‏ ای شود که حاضر باشد برای فرقه و رهبرش جان خود را هم بدهد. نمی ‏گویم که جان دیگران را بگیرد، چرا که من هرگز نتوانستم بفهمم که آیا به خاطر آن ها حاضرم موجود زنده دیگری را آزار داده یا بکشم. در تمام مدتی که من عضو آن ها بودم این مشکل اصلی من و ضعف من به عنوان یک &#8220;مجاهدخلق &#8221; بود و به همین دلیل شاید قضاوت سازمان و رهبرش در مورد من هم این بود که به اندازه‏ ی کافی از مخالفین آن ها متنفر نیستم که بتوانم کس دیگری را آزار داده یا بکشم. به همین دلیل همیشه رجوی به شوخی مرا «ماست» خطاب می‏ کرد.</p>
<p>تقریباً در نقاط‏ پایانی نگارش خاطرات زندگی ‏ام بودم که کتاب دیگری، به نام &#8220;پاهای سفالی &#8220;Feet of Clayنوشته‏ ی آنتونی استور توسط دوستی به من هدیه شد. خواندن این کتاب ناگهان به من کمک کرد که معمای مجاهدین خلق را حل کنم، در این نقطه قطعاًت کوچک معمای ذهن من به یکدیگر وصل شده و توانستم مجاهدین خلق را نه به عنوان یک حزب سیاسی، یک سازمان انقلابی و مسلمان/ مارکسیست، یا حتی یک گروه صرفاً تروریستی ببینم، نه، بلکه آن ها را به شکل یک فرقه می ‏دیدم. یک فرقه با تمام ویژگی‏ های فرقه‏ ای مخرب، و رجوی را هم نه به عنوان برادر که با همین عنوان خطابش می ‌کردیم و نه به عنوان پدر یا یک رهبر انقلابی یا سیاسی، بلکه او را به عنوان یک رهبر فرقه ‏ای با کیش شخصیت فوق‌ العاده فهم می‏ کردم.</p>
<p>آن روزها من عادت داشتم به طور روزانه خاطراتم را بنویسم، شانزدهم خرداد 1378 در خاطراتم چنین نوشتم:<br />
&#8220;امروز تمام آپارتمان را برای پیدا کردن یادداشت ‏هایم زیر و رو کردم، خیلی عجیب است که آن ها را گم کرده ‏ام، من معمولاً چیزی را گم نمی ‌کنم، چرا که در زندگی من هر چیزی جایی دارد و خیلی کم اتفاق می ‏افتد که من چیزی را در جای خودش نگذارم. راستش خیلی خسته ‏ام، خیلی عصبانی و غمگین و به طور عجیبی همزمان خوشحال هم هستم. چطور ممکن است که هم غمگین باشم و هم خوشحال؟ خوشحالم، چرا که دارم آخرین بخش ‏های کتاب خاطراتم را می ‏نویسم، آری چند روز یا چند هفته دیگر نوشتن آن تمام می ‌شود، اما هنوز احساس می ‏کنم که نتوانسته‏ ام داستان زندگی ‏ام را آن طور که بوده است بیان کنم. احساس می ‏کنم که در بیان آن عاجزم و نتوانسته ‏ام فراز و نشیب ‏های آن را و جریحه ‌دار شدن احساسات و عواطفم را و افکارم را آن طور که بوده ‏اند به تصویر بکشم و نشان دهم که چگونه ما عوض شدیم.</p>
<p>قصد نخستین من برای نگارش کتاب چه بود؟ قصد من این بود که فرزندانم، وقتی که خواستند بدانند چرا و چگونه زندگی ‏شان دگرگون شد، آن را بخوانند و پاسخ سؤالات ‏شان را بگیرند. بفهمند که چرا و چگونه زندگی عادی، شادی ‏های روزمره، اولیای خود &#8211; و بیشتر پدرشان &#8211; را از دست دادند و از داشتن یک زندگی پر از مهر و محبت خانوادگی محروم شدند. به همین دلیل، به رغم ضعف در نگارش به انگلیسی، کتاب را به انگلیسی نوشتم. اما به نظر می ‏رسد که این آخرین چیزی است که آن ها به آن فکر می‌ کنند. هنوز بعد از سه سال جدایی از مجاهدین خلق موفق به دیدن پسرم نشده‏ ام؛ دخترم می ‌گوید که او گفته است: من حاضر نیستم کسی را که با مادر ما چنان کرد و ما را تنها گذاشت و رفت، ببینم. البته مطمئن نیستم که این جملات را واقعاً پسرم گفته یا حرف دل دخترم می ‏باشد. به نظر می ‏رسد من عزیزترین‏ ها، بچه‏ هایم را از دست داده‏ ام، حداقل عشق آن ها به پدرشان را نخواهم داشت. به نظر می ‏رسد که من و این کتاب آخرین چیزهایی هستند که فکر آن ها را مشغول می ‌کنند. شاید هم هرگز آن را نخوانند. &#8230; می‌ فهمم از دست دادن آن ها علاوه بر از دست دادن همسر عزیزم، دیدار پدر و مادرم در لحظه فوت ‏شان، دوستانم، کشور و ملتم، جوانی و سلامتیم، همه و همه بخشی از بهایی هستند که من مجبورم بپردازم. برای انتخابی که کردم و به دنبال رجوی و سازمان مجاهدین خلق رفتم. برای کارهایی است که مرا مجبور کردند تا آن ها را انجام دهم. اما چرا و چگونه هنوز حتی برای خودم واضح و روشن نیست.&#8221;</p>
<p>این تنها من نبودم که گیج و بدون پاسخ درست برای این انتخاب و راه رفته شده بودم. به نظر می‏ رسید حتی آن هایی که پیش ‌نویس کتاب را خوانده بودند هنوز پاسخ چرا و چگونگی آن را نیافته و هنوز معما در ذهن ‏شان حل ناشده باقی‌ مانده بود. برای نمونه پروفسور آبراهامیان که پیش ‌نویس ابتدایی را خوانده بود در جای جای آن یادداشت ‏هایی به شکل علامت سؤال و ابهام گذاشته و در جاهایی نیز با علامت بزرگ تعجب و سؤال نوشته بود: &#8220;نمی فهمم، چرا در این نقطه آن ها را ترک نکردی؟!&#8221; یا &#8220;چرا باز هم بعد از همه‏ ی این‌ ها به حرکت خود ادامه دادی؟&#8221;</p>
<p>باری، قطعات ریز گذشته ذره ذره به یکدیگر وصل شده بود و من می ‏توانستم تصویر کامل گذشته را در ذهن و نگارشم ببینم، اما هنوز سؤالاتی بدون پاسخ باقی ‌مانده بود. من می‏ توانستم در این نقطه بگویم که مجاهدین خلق فرقه هستند و رجوی ‏ها &#8211; مسعود و مریم &#8211; رهبران آن فرقه می باشند. اما این که چگونه و چرا آن ها ما را تغییر دادند و به کارهایی وادار کردند که انجام دادیم، هنوز معمایی حل ناشده بودند. من اما مجبور به حرکت به سمت جلو بودم، می‏ بایست دوباره زندگی ‏ام را از صفر آغاز کرده و آن را بر خرابه‏ های گذشته از نو بسازم. در مؤخره کتاب خاطراتم چنین نوشتم:</p>
<p>&#8220;این داستان زندگی من بود، از صفر وقتی که به دنیا آمدم، تا صفر وقتی که سازمان مجاهدین خلق را ترک کردم. درست است من به صفر دیگری رسیدم و شاید باید به خاطر این به آن ها تبریک بگویم، چرا که این همیشه خواسته و آرزوی آن ها بود که ما را به صفر، &#8220;هیچ‏ کس&#8221; و &#8220;هیچ چیز&#8221; بودن برسانند. صفر یعنی شما از هر آنچه به آن تعلق داشته‌ اید جدا می ‏شوید، گذشته ‏تان، خاطرات‏ تان، دوستان و خانواده و هر آن کس که به آنان عشق می ‏ورزیدید. صفر یعنی شما هویت ‏تان را، ویژگی‏ های ‏تان را، دوست داشتن ‏ها و نداشتن‏ ها، اصول و اعتقادات ‏تان را از دست می ‏دهید. صفر یعنی شما احساس می ‏کنید که هیچ چیز نمی‏ دانید، هر آنچه را که در گذشته می ‏دانستید و به درستی آن ها ایمان داشتید به زیر یک علامت سؤال بزرگ کشانده شده است و باز صفر یعنی شما هیچ چیز ندارید، تمام اندوخته‏ ی مادی و مالی خود را از دست داده ‏اید، علاوه بر آن سلامتی و جوانی خود را هم کاملاً گم کرده‏ اید. شما باید دوباره از نو شروع کنید، دوباره متولد شوید، اما این بار نه مثل کودکی که از موهبت داشتن پدر و مادر و کمک آن ها برخوردار است، نه مثل یک کودک نو تولد یافته، بلکه مانند میانسالی با تمام ضعف و فقرهای یک نو رسیده.&#8221;</p>
<p>آری، سفر دور و دراز خودشناسی من به نقطه‏ ی پایان خود رسیده بود چرا که می‌ فهمیدم که در نقطه ‏ی صفر هستم، یعنی در نقطه ‏ای که در واقع چیزی برای کشف و شناخت وجود ندارد. من نه آن جوان گذشته بودم و نه &#8220;مجاهد خلق&#8221;، در نتیجه می‏ بایست سفر خود‏سازی خود را شروع کنم. می ‏بایست شخصیت نوین خود را بر ویرانه‏ ی شخصیت گذشته ‏ام دوباره ‏سازی کنم. دوباره بیاموزم، بخوانم، فکر کنم، حتی ورزش را که از آن متنفر بودم در برنامه ‏ی روزانه ‏ام قرار دهم که بتوانم راه بروم و تا حدی سلامتم را بازیافته و پاسخی برای دردهای دائمی کمرم بیابم.</p>
<p>البته هنوز هر وقت به گذشته فکر می ‏کردم، هر زمان دوستی قدیمی یا عضوی از خانواده را می ‏دیدم با سؤالات قدیمی &#8220;چرا و چگونه؟&#8221; رو به‌ رو می ‏شدم. بسیاری که مرا از قبل از پیوستن به مجاهدین خلق می ‏شناختند، اغلب حرف خود را با این سؤال شروع می‌ کردند، &#8220;اما تو چرا؟&#8221; حتی برادران و خواهران بزرگ ‏تر من می ‏توانستند قدمی جلوتر رفته و سؤال خود را به این صورت بپرسند: &#8220;اما تو که فهمیده و تحصیل کرده بودی، چطور تبدیل به آدمی احمق و ساده شدی که خانواده و زندگی‏ ات را برای هیچ به تباهی بکشی؟&#8221;<br />
من می‏ توانستم در پاسخ بگویم که مجاهدین خلق یک فرقه هستند و حتی اصطلاح عامه‌ فهم &#8220;شستشوی مغزی&#8221; را به کار ببرم، اما جواب من نه برای آن ها و نه حتی برای خودم قانع ‌کننده نبود. هنوز من نمی ‏توانستم فرقه را به طور کامل آن طور که آن را با تمام وجود حس و لمس می ‌کردم تعریف و بیان کنم یا توضیح دهم که ساختمان تشکیلاتی فرقه چه تفاوتی با یک سازمان یا حزب دارد یا دکترین اعتقادی آنان چه فرقی با یک مذهب، فلسفه و اید‏ئولوژی دارد.</p>
<p>من می ‏توانستم بگویم که رجوی یک رهبر فرقه ‏ای با کیش شخصیت فوق ‏العاده است، اما نمی ‏توانستم توضیح دهم که او چگونه آن کرد که کرد. چرا رجوی و مجاهدین خلق مجبور شدند ما را عوض کنند؟ ما را وادار کنند که از همسران خود جدا شویم، خود را به لحاظ روانی و حتی در بسیاری موارد فیزیکی از جامعه منزوی کنیم؟ چرا؟ چرا؟ &#8230; چرا رجوی آن کرد که کرد؟ چرا رهبران فرقه‏ ای آن می ‌کنند که می ‌کنند؟ چرا آن ها باید اندیشه، فکر و اعتقادات پیروان خود را عوض کنند؟ چرا آن ها پیروان ماشینی شده و موریانه شده می ‏خواهند به جای انسان‏ های واقعی با اراده‌ ی آزاد؟ من به درستی و از ته قلب می ‏توانستم بگویم که ما شستشوی مغزی شده بودیم، می ‏توانستم آن را حس کنم و حتی گاهی برایم آن‌ قدر مادی بود که می ‏توانستم آن را لمس کنم، لمس یک لغت! لمس یک روش کار! به نظر غیر واقعی می ‌آید، اما برای من همان ‌قدر مادی و واقعی بود که الآن دارم این کلیدهای کامپیوتر را لمس می ‏کنم، بلی می ‌توانستم آن را نیز با پوست و گوشت خود لمس کنم. اما این که روش کار شستشوی مغزی چگونه است، چگونه انجام می ‏گیرد برایم معما و غیر قابل توصیف بود.</p>
<p>سؤال دیگر این بود که رابطه‏ ی ما با فرقه و رهبر آن چه نوع رابطه ‏ای است؟ آیا رابطه‏ ای است مانند رابطه ‏ی فرزندان با اولیای خود؟ همان‏ گونه که بعضی اوقات می‏ گفتیم که ما دوباره از مریم رجوی متولد شده‏ ایم؟ آیا ما برادر و خواهر با برادری بزرگ ‏تر بالای سر خود بودیم، آنچنان که رجوی را خطاب می ‏کردیم؟ آیا ما اعضای یک حزب بودیم؟ کارمندان و کارگران یک کارفرما بودیم؟ یا شاید بردگان نوین یک رهبر فرقه‏ ای؟ و سرانجام سؤال آخر و بزرگ ‏تر از همه، مسأله‌ ی آزادی و اختیار؟ آیا ما در انتخاب ‏مان آزاد بوده و در نتیجه مسئول هر آنچه هستیم که کرده‏ ایم؟ و در کنار این سؤالات شخصی، سؤال و نظرگاه دیگران، نظیر خطر فرقه برای جامعه در چیست؟ چرا باید جوامع و دولت‏ ها نگران آن باشند و در مقابل آن، دست به عمل بزنند؟ و این که در واقع چه می‏ توانند بکنند؟</p>
<p>انتخاب و تنظیم از عاطفه نادعلیان</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45173">خروج از بردگی نوین &#8211; قسمت سوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45173/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خروج از بردگی نوین &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45151</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45151#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 02 Jun 2021 09:50:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم کنترل ذهن در مناسبات درونی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب فرقه های تروریستی و مخرب نوعی برده داری نوین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=45151</guid>

					<description><![CDATA[<p>خروج از بردگی نوین &#8211; قسمت اول دکتر مسعود بنی صدر در مقدمه ی کتابِ &#8220;فرقه های تروریستی و مخرب نوعی برده داری نوین&#8221; چنین ادامه می دهد: بعد از فرار از سازمان، در آغاز حتی نمی ‏توانستم ایرادی را متوجه مجاهدین خلق یا رهبری آن ها بدانم. شاید می ‏توانستم ایرادهای سیاسی یا رفتاری [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45151">خروج از بردگی نوین &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45127">خروج از بردگی نوین &#8211; قسمت اول</a></p>
<p>دکتر مسعود بنی صدر در مقدمه ی کتابِ &#8220;فرقه های تروریستی و مخرب نوعی برده داری نوین&#8221; چنین ادامه می دهد:<br />
بعد از فرار از سازمان، در آغاز حتی نمی ‏توانستم ایرادی را متوجه مجاهدین خلق یا رهبری آن ها بدانم. شاید می ‏توانستم ایرادهای سیاسی یا رفتاری و روزمره‏ ی آن ها را بشمارم، اما نمی‌ توانستم خطایی ایدئولوژیک یا عقیدتی را متوجه آن ها سازم. اشکالات فردی این یا آن مسئول برایم قابل رؤیت بود، ولی اشکالات جمعی و رهبری فرقه هنوز برایم قابل لمس نبود. حتی به نوعی از خودم شرمنده بودم که شخصیت ضعیفی داشته و نتوانسته ‏ام آنگونه که آن ها می‏ خواستند راهشان را ادامه دهم و خود را بیش از آنچه تغییر داده بودم، عوض کرده و موجودی شوم که آن ها می‏ خواستند. حتی برای اشکالاتی که در سازمان می ‌دیدم خود را سرزنش می‏ کردم که چرا نتوانسته ‏ام در مقابل آن اشکالات ایستاده و آن ها را تصحیح نمایم. خوشبختانه در این نقطه درد کمر، بی ‌حسی ‏های موجود در پاها که ناشی از عمل کمرم بود، عدم توانایی در راه رفتن درست، و مهم ‏تر از همه، فکر آینده، این‌ که چگونه می ‌خواهم در دنیای بیرون ادامه حیات دهم، چگونه می‏ خواهم کار و ممر درآمدی پیدا کنم، مرا وادار می ‏کرد که به گذشته فکر نکنم و به این نیندیشم که چرا و چگونه به دام آن ها افتادم. شاید من هم مانند بعضی حاضر بودم به عنوان &#8220;اوپره&#8221; (عامل در خارج از تشکیلات) برای آن ها کار کنم.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-22631 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Banisadr_Masud_3_L.jpg" alt="مسعود بنی صدر" width="400" height="307" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Banisadr_Masud_3_L.jpg 400w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Banisadr_Masud_3_L-300x230.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 400px) 100vw, 400px" /></p>
<p>خوشبختانه به طور اتفاقی متوجه شدم که آن ها می‏ خواهند به گونه ‏ای حتی با توسل به زور، شاید به شکل آدم ‌ربایی در یکی از خیابان ‏های شلوغ لندن، مرا به سازمان برگردانند. من خیلی خوش‌ شانس بودم که توانستم از دام آن ها فرار کنم. این یک زنگ بیداری یا هوشیاری برای من بود، چند هفته بعد وقتی که تماسی تلفنی از مسعود رجوی داشتم حتی بیش از گذشته هوشیار و بیدار شدم. او به من پیشنهاد کرد که برای آن ها نه به عنوان یک عضو سازمان بلکه به عنوان عضو و نماینده شورای ملی مقاومت کار کنم. او از من می ‏پرسید که از او چه می‏ خواهم که به من بدهد. او مسئولین سازمان را سرزنش می ‏کرد که مرتکب خطاهایی در حق من شده‏ اند و از من می ‏پرسید که چرا او باید به خاطر خطاهای آنان مجازات گردد؟ رجوی از من پرسید که به دیگران چه بگوید وقتی آن ها می ‏پرسند که من کجا هستم و چرا جدا شده‏ ام؟ و وقتی هیچ‏ کدام از این صحبت‏ ها نتوانست مرا راضی کند که برگردم، تیر آخر خود را رها کرد و گفت که نگرانی او این است که نمی ‏خواهد من &#8220;خسرالدنیا و الآخره&#8221; بشوم. این دیگر خیلی بیش از تحمل من بود. آنتن تلفن را گرفتم و تظاهر به این کردم که خط دارد از دست می ‏رود و تلفن را قطع کردم.</p>
<p>این پایان نقطه‏ ی شرمندگی، بدهکاری و تردید من نسبت به جدایی از آنان بود، از آن پس حرکتم به سوی آینده آغاز گردید، این که چیز جدیدی یاد بگیرم، شغلی پیدا کنم و با مسائل مادی و جسمی خودم رو به‌ رو شده و آن ها را حل کنم. در آن زمان توضیح من درباره‏ ی پیوستن به مجاهدین خلق این بود که آن پیوستن انتخابی درست و آبرومندانه بوده است. می‏ گفتم: &#8220;وقتی من به آن ها پیوستم، انتخاب من از یک طرف بین وجدان خود، به عنوان یک انسان، عشقم برای مردمم و آرزویم برای محقق شدن دمکراسی و برقراری آزادی در ایران بود و از سوی دیگر این که به فکر خود و خانواده ‏ام و نیازها و خواسته های مادی خود و آن ها باشم. در این انتخاب من اولی را انتخاب کردم.&#8221; در نتیجه در این انتخاب این من نبودم که دچار خطا شده بودم، بلکه رهبری بود که مجاهدین خلق را از شکل یک سازمان سیاسی و انقلابی خارج کرده و به شکل دیگری درآورده بود.</p>
<p>به طور خلاصه سازمان خوب و انتخاب من انتخابی اخلاقی بود و بعد سازمان بد شد. هنوز یک عنصر سرزنش خود در این بیان وجود داشت. هنوز من فکر می‏ کردم که این من بوده ‏ام که انتخاب کرده، به آن ها پیوسته، نزد آن ها مانده، خانواده و دوستان خود را ترک کرده، انزوای روانی از جامعه را پذیرا شده، تنش ‏های روانی روزانه و بلکه لحظه‏ مرهّ‏ ی بودن با سازمان را به جان خریده، &#8220;شهادت&#8221; و دردهای فیزیکی و روانی را قبول کرده، از همسر محبوبم و فرزندانم جدا شده، خود را در مقابل همگان تحقیر کرده و نهایتاً تغییر کامل خود را از انسانی که بودم، به موجودی دیگر با آغوش باز پذیرا شدم.</p>
<p>آری، هنوز فکر می‏ کردم که این من بوده‏ ام که به اختیار خود و با اراده‏ ی آزاد، تمام این‌ ها را انتخاب کرده و این راه را پیموده ‏ام. در آن زمان من خود را &#8220;ساده&#8221;، &#8220;احمق&#8221; یا حتی فردی که انتخاب غلط کرده نمی‏ دانستم. در آن زمان به عقیده‏ ی من هر خطای انجام شده، خطای رهبری سازمان بود که راه سیاسی غلطی را انتخاب کرد و در نتیجه ناگزیر شد سازمان را قدم به قدم تغییر دهد تا بتواند با تنش‏ های بزرگ روزمره رو به ‌رو گردد. هنوز تفکر سیاسی و حتی ایدئولوژیک من همانی بود که با خود از سازمان به همراه آورده بودم. به طور شگفت ‌انگیزی حتی شاید شخصیت و حتی اعتماد به نفس من به ‌طور عمده &#8220;شخصیت جمعی&#8221; و &#8220;اعتماد به نفس جمعی&#8221; آن ها بود. در خلوتِ خود، هنوز من کسی نبودم و در جمع، عمدتاً جمع دوستانِ عضو و هوادار جدا شده از مجاهدین خلق، من همانی بودم که در گذشته بودم: یک &#8220;مجاهد خلق&#8221;. شگفتا که حتی در آن جمع، هنوز سیستم رده‌ بندی و احترام به رده بالاتر برقرار بود، نه تنها برای من بلکه برای همگان، درست مثل جمع ارتشیان بازنشسته که یکدیگر را تیمسار و جناب سرهنگ خطاب می‌ کنند.</p>
<p>بعد از این مرحله دوران تنهایی و انزوای اختیاری فرا رسید، دورانی که عمدتاً تنها بوده و غرق در افکار خودم بودم؛ آیا من آقای &#8220;هیچ ‏کس&#8221; بودم یا برای خودم کسی بودم؟ اگر کسی بودم، چه کسی؟ مسعود بنی صدر &#8220;مجاهد خلق&#8221;؟ یا مسعود بنی صدر قبل از پیوستن به مجاهدین خلق؟ و شاید هم یک فرد کاملاً&#8221; جدید؟ اما به هر صورت من چه کسی بودم؟ در این مرحله من با مسائل جدیدی رو به‌ رو شدم، من کی هستم؟ چه چیزی را می ‏دانم و چه چیزی را نمی‏ دانم؟ اعتقادات من چیست؟ چه چیزی را دوست دارم و از چه چیزی بدم می ‌آید؟ می ‏خواهم به کجا رفته و چه دستاوردی در زندگی داشته باشم؟ از نظر من درست چیست و غلط کدام است؟ حتی این که چه رنگ و شکلی از لباس را دوست دارم یا مناسب شرایط جدید من است؟ این ‌ها همه برایم مسأله بزرگی شده بود.</p>
<p>ناگهان خود را در تارهای تنیده شده از ابهام، شک و سؤال گرفتار دیدم. شک‏ ها و سؤالاتی که همه چیز را در مورد من به زیر علامت سؤال کشانده بود، دانش و فهمم، احساسات و عواطفم، افکار و اعتقاداتم، آرزوها و خواسته هایم، شخصیتم، همه و همه تبدیل به یک علامت سؤال بزرگ شده بودند. متأسفانه هیچ کس با پاسخی نسبی حتی کنار من نبود که کمکم کند. خیلی ساده، هیچ دیوار محکمی برای من وجود نداشت که بتوانم به آن تکیه داده، تعادل نسبی خود را به دست آورده و به سوی آینده حرکت کنم.</p>
<p>من دیگر یک &#8220;مجاهد خلق&#8221; نبودم و نمی ‏توانستم بپذیرم که سازمان و رهبری ‏اش انتخاب درستی برای من یا ایران آینده هستند. برای مدتی سعی کردم به هویت و شخصیت قبل از مجاهدین خلق خود بازگردم. سعی کردم تمام موزیک‏ ها، فیلم‏ ها و هر آنچه قبل از مجاهدین خلق دوست داشتم را دوباره یافته و از آن ها لذت ببرم و به نوعی دل خود را شاد کنم. سعی کردم عکس‏ های دوستان و خانواده را دوباره از اینجا و آنجا یافته و آن دوران را به یاد آورم و از دیدن عزیزان گذشته، دلخوش گردم. خوراکی‏ ها و شیرینی‏ هایی را که در آن دوران دوست داشتم پخته و از مزه‏ ی آن ها دوباره لذت ببرم. حتی در انتخاب پوشش به سمت انتخاب بر اساس سلیقه آن دوران، زمانی در دهه‏ ی بیست زندگی ‏ام، حرکت کردم.</p>
<p>اما روز به ‌روز بر اساس اتفاقات مختلف، بیماری‏ ها، ضعف‏ های مختلف جسمانی که داشتم، ظاهر شدن تارهای سپید مو و علایم فزونی سن، می ‏توانستم ببینم، تشخیص بدهم و بپذیرم که دیگر من در دوران بیست سالگی خود نیستم. گویی در حالی که جسمم مسیر طبیعی خود را پیموده و سن واقعی خود را داشت، شخصیتم مثل بعضی از داستان‌ های تخیلی، در دوران بیست سالگی منجمد شده و ناگهان بر اثر حادثه ‏ای یخ‌ هایش آب شده و دوباره حیات را آغاز کرده بود. می ‏بایست با این واقعیت رو به‌ رو می ‏شدم که من نه آن کسی ام که بودم و نه یک &#8220;مجاهد خلق&#8221; هستم. درست است من می ‏بایست قبول می ‏کردم که &#8220;آقای هیچ ‏کس&#8221; هستم. علم و آگاهی من مربوط به دوران قبل از مجاهدین خلق بود و به زودی متوجه شدم که کاملاً به درد نخور و بی‌ مصرف شده است. خیلی مسخره بود وقتی فهمیدم که دانش من از کامپیوتر و برنامه ‌نویسی برای کامپیوتر نیز که روزی برای من تخصص محسوب می ‏شد چقدر عقب افتاده و به درد نخور هستند. فهم عمومی من از سیاست و دنیا، درک روابط روزمره با مردم و همچنین چیزهایی که در دوران بودن با مجاهدین خلق کسب کرده بودم نیز در سطح علم کامپیوترم و بلکه عقب افتاده‏ تر و به درد نخورتر بودند. نه تنها بی‌ مورد و بی ‌مصرف بودند، بلکه به زودی دریافتم که تا چه حد غلط و حتی مخالف واقعیت و حقیقت هستند. آن ها چیزهایی بودند که سازمان برای مصرف داخلی و نیازهای لحظه‏ ای رجوی به ما آموخته بود و در دنیای بیرون اکثراً بی ‌معنی، بی ‌مصرف و در نقطه ‌ی مقابل واقعیت و حقیقت قرار داشتند.</p>
<p>انتخاب و تنظیم از عاطفه نادعلیان</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45151">خروج از بردگی نوین &#8211; قسمت دوم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45151/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خروج از بردگی نوین &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45127</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45127#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 01 Jun 2021 05:37:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم کنترل ذهن در مناسبات درونی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب فرقه های تروریستی و مخرب نوعی برده داری نوین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=45127</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر مسعود بنی صدر در مقدمه ی کتابِ &#8220;فرقه های تروریستی و مخرب نوعی برده داری نوین&#8221; چنین می گوید: سال 1375، وقتی من از سازمان مجاهدین خلق فرار کردم، به خاطر این نبود که به سطحی از فهم و شعور و شناخت نسبت به خود و سازمان رسیده بودم که می ‏توانستم ماهیت آن [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45127">خروج از بردگی نوین &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>دکتر مسعود بنی صدر در مقدمه ی کتابِ &#8220;فرقه های تروریستی و مخرب نوعی برده داری نوین&#8221; چنین می گوید:<br />
سال 1375، وقتی من از سازمان مجاهدین خلق فرار کردم، به خاطر این نبود که به سطحی از فهم و شعور و شناخت نسبت به خود و سازمان رسیده بودم که می ‏توانستم ماهیت آن ها را تشخیص داده، تقابل بین ارزش‏ های اعتقادی خودم و آن ها را دیده و در نتیجه آن ها را و ارزش ‏هایشان را نفی نمایم. نه؛ فرار من به خاطر این بود که به لبه‏ ی پرتگاهِ وجود هُل داده شده بودم. نه تنها ادامه‏ ی حضورم در میان آن ها ممکن بود مرا به دیوانگی بکشد، بلکه در آن زمان من به مرز خودکشی هم رسیده بودم. تنها چپزی را که در آن زمان می ‏توانستم فهم کنم این بود که اگر من فقط قدری بیشتر خود را به خاطر خواست آن ها تغییر می ‏دادم، مرگ را &#8211; اگر نه مرگ فیزیکی &#8211; حتماً مرگ عقلانی و وجدانی را پذیرا می ‏شدم.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-22631 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Banisadr_Masud_3_L.jpg" alt="مسعود بنی صدر" width="400" height="307" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Banisadr_Masud_3_L.jpg 400w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Banisadr_Masud_3_L-300x230.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 400px) 100vw, 400px" /></p>
<p>آری به ‌طور قطع، یک قدم جلوتر، به سمتی که رجوی ‏ها می‏ خواستند، معادل مرگ من، به عنوان یک انسان با شخصیت و با ویژگی‏ های منحصر به فرد و مستقل خود، بود. درست است، در آن زمان مسأله برای من، همان سؤال شکسپیر بود یعنی &#8220;بودن یا نبودن، مسئله اینست&#8221;.</p>
<p>این ادعا امروز قدری اغراق‌ آمیز یا حتی مسخره به نظرمی‌ آید. در واقع هرگاه که به آن زمان فکر می ‏کنم و می ‏خواهم وضعیت خود را بیان کنم، از یافتن صفت مشخص، گویا و درست عاجز می ‏مانم. آیا درست است که خود را در آن زمان، عاجز، درمانده، عاصی، در بن ‏بست یا گم شده بخوانم؟ به هر حال هر صفتی را که برای توصیف حالت خود در آن شرایط برگزینم، احساس می ‏کنم باز چیزی گم است و مشخص نیست. شاید باید بپذیرم که ما برای توصیف حالات فردی که در فرقه‏ ی مخرب اسیر گشته به لغت یا صفت جدیدی احتیاج داریم. شاید من باید چنین افرادی را همانند جورج اورول در رمان 1984، &#8220;هیچ‌ کس&#8221; خوانده و بقیه را به خواننده واگذارم که با حدس و گمان خود دریابد که وقتی می‏ گویم: &#8220;من در باتلاقی یا در زندانی، بین بودن به عنوان یک انسان یا نا انسان، اسیر گشته بودم&#8221;، معنی آن چیست.</p>
<p>امروز مسخره و مضحک به نظر می ‌آید، چرا که ما فکر می ‏کردیم داریم انسان ‌های بهتر، متکامل‏ تر و والاتری می ‏شویم در حالی که داشتیم به سمت هیچ‌ کس بودن می‏ رفتیم. یا آن‏ گونه که رهبران ‏ما می ‏خواستند، می ‏رفتیم که موریانه ‏ای در لانه‏ ی موریانه‏ های رجوی ‏ها شویم و به یک بخش خارجی کوچک و مصنوعی از بدن رهبر، در یک حرکت مستمر تمام وقت و غریزی تبدیل شویم. نه غرائز طبیعی موجودات زنده، مثل صیانت ذات و صیانت نسل، بلکه غریزه‏ ای موریانه ‏ای، یعنی وفاداری و اطاعت مطلق بدون چون و چرا از رهبری. به عبارتی نه تنها به لحاظ تکاملی به جلو نمی ‏رفتیم؛ بلکه در واقع داشتیم به پایین ‏ترین نقطه ‏ی تکاملی موجودات چند سلولی یا حداکثر موریانه ‏ها نزول می ‏کردیم.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-41440 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Cult_24.jpg" alt="فرقه" width="800" height="469" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Cult_24.jpg 800w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Cult_24-300x176.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Cult_24-768x450.jpg 768w" sizes="auto, (max-width: 800px) 100vw, 800px" /></p>
<p>فرار از چنگال یک فرقه‏ ی مخرب جدید یا عجیب نیست. کم و بیش چیزی شبیه فرار هزاران و بلکه میلیو‏ن ‏ها برده در خلال تاریخ انسان از چنگ برده ‌داران است. صیانت ذات، غریزه ‏ی حفظ وجود به عنوان یک انسان، شاید عشق به خانواده اگر هنوز بتوان آن را به خاطر آورد، و مطمئناً آرزو و خواست آزادی و آزاد زیستن، چنین افرادی را وادار به فرار می‌ کند.</p>
<p>بردگان قدیم و جدید، هر دو باید بعد از فرار هوشیار باشند که مجدداً و دوباره به چنگال برده‌ داران نیفتند، هر دو باید به دنبال حفظ خود باشند، باید برای خود سرپناه، خوراک و منبع درآمدی پیدا کنند. شاید باید مرهمی برای جسم و روح مجروح خود بیابند؛ باید به دنبال به رسمیت شناخته ‌شدن در جامعه بوده و هویت مستقل خود را بازیابند. آن ها ممکن است مجبور شوند به دنبال خانواده‏ ی خود بگردند و آن ها را بیابند و شاید هم مجبور به درگیری با اربابان گذشته برای رهایی عزیزان دربند خود بشوند. به هر حال این نقطه‏ ی پایان مشابهت ‏ها بین بردگان قدیم و جدید و پایان کوشش آن ها به عنوان یک برده ‏ی رها شده است. از اینجا به بعد حرکت آن ها در جامعه همانند زندگی هر انسان دیگری در محل و زمان زیست آن هاست. اکثر آنان، مادامی که احساس کنند که آزاد هستند و امنیت دارند و از گذشته خود رها گشته‏ اند، دیگر تمایلی به فکر کردن یا به یاد آوردن دوران بردگی خود مگر در کابوس‏ های شبانه نخواهند داشت.</p>
<p>اما برخلاف بردگان قدیم که می‏ دانستند چگونه و چرا اسیر شده، چگونه از خانواده، دوستان و محیط زیست خود جدا شده و خلاصه چگونه از انسانی آزاد به برده تبدیل شده ‏اند، برد‏گان جدید، رها شدگان از فرقه ‏های مخرب، در پاسخ به این سؤالات، فکرشان مغشوش است و پاسخ مشخصی ندارند. لحظه ‏ای خود را سرزنش می ‌کنند، احساس می‌ کنند که چقدر ساده یا احمق بوده ‏اند که به دنبال انسانی دیوانه، یا کودکی بالغ‌ نما راه افتاده و همه چیز خود را به او داده بودند. دقایقی بعد، دیگران را، شاید اولیای شان را به خاطر کمبودی مادی یا عاطفی یا شرایط بدی که در آن بوده‏ اند سرزنش می کنند. شاید هم دوستی که آن ها را با فرقه آشنا کرد، شاید هم جامعه یا دولت را به خاطر وجود بی‌ عدالتی‏ های موجود در جامعه، مقصر بدانند.</p>
<p>آن ها حتی ممکن است خود را نادان، ساده و احمق ندانسته، دیگران را هم به خاطر برده شدنشان سرزنش نکنند و حتی به خود افتخار کنند که چقدر باهوش، از خود گذشته، صادق و به حق بوده‏ اند که به فرقه پیوستند و به جای سرزنش خود یا دوستان، فرقه و رهبر آن را مقصر بدانند که از چیزی که بوده به چیزی که هست تغییر کرده است. طبعاً من درباره ‌ی بردگانی صحبت نمی‏ کنم که بنا به دلایل مختلف چه در برده‌ داری قدیم و چه در نوع جدید توسط برده‌ داران آزاد می‏ شوند و ترجیح می ‏دهند یا قبول می ‌کنند یا مجبور می ‏شوند که برای ارباب گذشته‏ شان نه به عنوان برده بلکه فردی آزاد شده کار کنند. همچنین درباره‏ ی آنانی صحبت نمی‏ کنم که از فرار خود شرمنده‏ اند و خود را بدهکار اربابان گذشته ‏ی خود می ‏دانند.</p>
<p>فراریان یا رها شدگان جدید فکرشان مغشوش است و سردرگم‏ اند، چرا که در حالی که بردگان گذشته می ‏توانستند علایم زخم‏ های قدیمی ناشی از ضربات شلاق اربابان خود را بر اندام خود بیابند یا جای زنجیرهای بسته شده بر دست و پای‏ شان را ببینند؛ بردگان جدید در بسیاری موارد تقریباً هیچ نشانی یا علامتی بر اندام خود ندارند که یادآور اسارت ‏شان یا بیانگر آن به دیگران باشد که چگونه اسیر گشتند، زندانی و شکنجه شده و به بردگی نوین کشیده شدند. در بسیاری موارد آن ها حتی قادر به توضیح ضربات نامرئی شلاق‏ های روانی متحمل شده، زنجیرهای پنهان بسته شده بر دست و پای ‏شان، یا قفس‏ های غیرقابل رؤیت نیستند. در بسیاری موارد آن ها باید اقرار کنند که شکنجه‌ گر، زندانبان و حتی جاسوسی که اخبار افکار و احساسات آن ها را به اربابان می ‏داد، کسی به غیر از خودشان نبوده است. در این نقطه، بسیاری از آن ها گیج و سردرگم می ‌شوند و ترجیح می ‏دهند که سکوت پیشه کرده، چیزی نگویند، به گذشته فکر نکنند و نهایتاً آنچه اتفاق افتاده است را به عنوان یک انتخاب غلط و یک اشتباه، به تدریج به فراموشی بسپارند.</p>
<p>تمام بردگان نوین زمانی که در فرقه اسیر هستند یاد می ‏گیرند که چگونه زخم ‌های روانی خود را درمان کنند، چگونه به سؤالات و تردیدها و تناقضات خود پاسخ گویند. چگونه در مقابل کشش ‏های درونی خود بایستند. تمام این‌ ها با سرزنش برده از سوی خود به جای به زیر سؤال بردن فرقه و رهبر آن انجام می ‏گیرد. آن ها می ‏آموزند که هر گونه تناقضی را با دیدن آن به عنوان گناه و خطای خویش و در نتیجه سرزنش خود جواب گویند. آری سرزنش خود، دارویی است جادویی که توسط اربابان نوین برای درمان تناقضات بردگان جدید کشف و تجویز شده است. شگفتا که حتی پس از رهایی، بردگان نوین این معجون را با خود به دنیای بیرون فرقه می‏ آورند و هرگاه که به گذشته می ‌اندیشند یا به زیر علامت سؤال کشیده می‏ شوند یا دچار ابهام درونی می ‏گردند یا با این سؤال رو به‌ رو می‏ شوند که چگونه تبدیل به برده شدند، معجون فوق الذکر را به کار گرفته و با سرزنش خود پاسخگوی تمامی سؤالات و ابهامات می ‏شوند.<br />
انتخاب و تنظیم از عاطفه نادعلیان</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/45127">خروج از بردگی نوین &#8211; قسمت اول</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/45127/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>استیون حسن در خصوص مسعود بنی صدر می گوید</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/43672</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/43672#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Mar 2021 10:49:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[استیون حسن]]></category>
		<category><![CDATA[روش های فرقه ای مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم کنترل ذهن در مناسبات درونی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/?p=43672</guid>

					<description><![CDATA[<p>استیون حسن Steven Hassan (متخصص برجسته و پیشتاز در آمریکا در امور فرقه‏ ها و یاری رسان به گرفتاران فرقه ای) می نویسد: من با تزویر به دام یکی از گروه‏ های وابسته به یک فرقه مخرب کنترل ذهن به نام کلیسای وحدت Unification Church یا جنبش وحدت Unification movement یا مونیز Moonies افتاده بودم، [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/43672">استیون حسن در خصوص مسعود بنی صدر می گوید</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>استیون حسن Steven Hassan (متخصص برجسته و پیشتاز در آمریکا در امور فرقه‏ ها و یاری رسان به گرفتاران فرقه ای) می نویسد:</p>
<p>من با تزویر به دام یکی از گروه‏ های وابسته به یک فرقه مخرب کنترل ذهن به نام کلیسای وحدت Unification Church یا جنبش وحدت <em>Unification movement</em> یا مونیز<em> Moonies</em> افتاده بودم، و همچنین تحت شیوه‏ های قوی نفوذ روانی آن ها قرار داشتم. اما بخت یارم بود و به کمک اعضای سابق آن ها، که توسط خانواده‏ ام استخدام شده بودند، توانستم با قرار گرفتن در پروسه‏ ای که امروزه برنامه‏ ی بازگرد&#8221;<em>deprogramming</em>&#8221; خوانده می‌ شود، نجات یابم.</p>
<div id="attachment_43673" style="width: 1010px" class="wp-caption aligncenter"><img loading="lazy" decoding="async" aria-describedby="caption-attachment-43673" class="wp-image-43673 size-full" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Steven-Hassan-2.jpg" alt="استیون حسن " width="1000" height="677" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Steven-Hassan-2.jpg 1000w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Steven-Hassan-2-300x203.jpg 300w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Steven-Hassan-2-768x520.jpg 768w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Steven-Hassan-2-220x150.jpg 220w" sizes="auto, (max-width: 1000px) 100vw, 1000px" /><p id="caption-attachment-43673" class="wp-caption-text">استیون حسن- کارشناس امور فرقه ها</p></div>
<p>از آن زمان، یعنی سال 1976 تا به امروز، من به طور تمام وقت سعی می‏ کنم به دیگران کمک کنم. من یک کمک کننده‏ ی روانکاو حرفه‏ ای شده‏ ام، سه کتاب نیز در این خصوص منتشر کرده‏ ام، مدیر موسسه «مرکز منابع و مطالعات آزادی فکر» هستم و روشی را به وجود آورده ‏ام که بتوان با گفتگوی متقابل طولانی مدت، خانواده و دوستان یک فردِ در بند فرقه را توانمند کنم، به طوری که بتوانند بر روی او تأثیر اخلاقی گذاشته و او را دعوت کنند تا برای خودش بیاندیشد، مستقلاً تصمیم بگیرد و حقایق را بازبینی کند.</p>
<p>فرقه ‏ی مخرب، متفاوت از فرقه‏‏ ی بی‌ آزار است، چرا که چهار عنصر نفوذ غیراخلاقی را به کار می ‏گیرد: این چهار عنصر یعنی، کنترل رفتار، کنترل اطلاعات، کنترل فکر و کنترل عواطف (مدل بایت BITE) مولفه‏ های شیوه‏ ی نفوذی هستند که نهایتاً هویت فرقه‌ ای را در فرد به وجود می ‏آورند. این هویت فرقه‏ ای هویت اصلی فرد را سرکوب کرده و او را وابسته و مطیع رهبر فرقه می‌ کند.</p>
<p>در سال 2004 نیز <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/22988">مسعود ‌بنی‌ صدر</a> توانست با شهامت سرگذشت زندگی خود را به چاپ برساند، داستانی وحشتناک، اما در عین حال انگیزاننده؛ شرح پیوستن آرمانخواهانه‏ ی او به مجاهدین خلق، صعود او به رده ‌های بالا در سازمان، قرار گرفتن تحت شستشوی مغزی، و نهایتاً جدایی ‏اش از گروه و بازگشت دشوارش به زندگی طبیعی، بازگشتی بدون همسرش که عاشق او بود و به دور از فرزندانش، هم از نظر عاطفی و هم از نظر جغرافیایی.</p>
<p>امروز اما مسعود بنی صدر با به کار‏گیری هوش و ذکاوت و نیز تجاربی که دارد، توجهش را به بیرون از خود معطوف داشته و سعی کرده خدمتی را در اختیار دیگران بگذارد و به آن ها اخطار بدهد، افرادی که ممکن است به دام فرقه‏ های مخربی چون مجاهدین خلق افتاده و سرنوشت فاجعه باری مشابه او پیدا کنند.</p>
<p>مسعود ‌بنی ‌صدر این فکر را قدمی فراتر برده است. با تحقیقات فوق ‏العاده و استدلالی صریح و روشن، در کتاب &#8220;<a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/40807">فرقه‏ های تروریستی و مخرب: نوعی از برده‌ داری نوین</a>&#8221; به درستی نشان داده که فرقه‏ های مخرب نوع مدرنی از برده ‌داری هستند و نمونه‏ های فوق ‏العاده‏ ای را ذکر کرده که مشابهت‏ های زیادی بین این دو نوع از برده‌ داری و تفاوت بین آن ها را نشان می‏ دهد.</p>
<p>‌بنی ‌صدر همچنین به شکل عمیق و اساسی مراحلی را نشان می ‌دهد که چگونه قربانی قدم به قدم، نخست هویت فردی و اعتماد به نفس خود را از طریق شیوه‌ های عقلانی و نفوذ، سپس توسط کنترل ذهن و نهایتاً شستشوی مغزی از دست می ‌دهد، و این که چگونه در هر مرحله، احساسات و هیجانات و همچنین رفتار فرد مخدوش می ‌گردد. ‌بنی‌ صدر همچنین یک مدل ریاضی را مطرح کرده که مراحل مختلف این پروسه را توضیح می ‏دهد. او بدون ابراز تأسف برای خود، با نشان دادن تجربه ‏ی خویش دردها و مصائبی را که افراد تحت شستشوی مغزی با آن رو به ‌رو می‏ شوند را تشریح کرده است.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-40808 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bardedari_Novin.jpg" alt="کتاب فرقه‏ های تروریستی و مخرب - نوعی از برده‏ داری نوین" width="600" height="308" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bardedari_Novin.jpg 600w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Bardedari_Novin-300x154.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 600px) 100vw, 600px" /></p>
<p>‌بنی ‌صدر در فصل آخر کتابش معترف است که فهم این موضوع به تنهایی کافی نیست و این سؤال را مطرح می‌ کند که چه باید کرد، او پیشنهاد می ‌کند که با وضع قوانین جدید و بالا بردن آگاهی عمومی باید فعالیت ‏های فرقه ‏های مخرب را محدود یا ممنوع کرد، و همچنین باید به اعضای جدا شده کمک‏ های روانی داد تا بتوانند هویت گذشته‏ ی خود را بازیابند.</p>
<p>در زمان نگارش این کتاب، دنیا با مشکلات و برخوردهای غول آسا و وحشتناکی رو به‌ روست، بسیاری از آن ها منبعث از فعالیت ‏های بی‌ رحمانه‏ ی فرقه‏ های تروریستی است. بنابراین، دستاورد بنی‌ صدر، در این زمان مهم و حساس، به دست ما می‏ رسد، و به این ترتیب خدمتی است به تمام کسانی که خواهان آزادی فکر و عقیده و آزاد بودن انسان ‏ها هستند.</p>
<p>تعهد پر شور نویسنده به آزادی و استقلال فردی، عشق به انسانیت، و احساس سرشار او برای عدالت، درخشش خود را در سطر به سطر این کتاب فوق ‏العاده نشان می‌ دهد.</p>
<p>کتاب فرقه های تروریستی و مخرب &#8211; نوعی برده داری نوین</p>
<p>نوشته دکتر مسعود بنی صدر</p>
<p>پیش گفتار نوشته استیون حسن صفحه های 9 و 8</p>
<p>تنظیم  از عاطفه نادعلیان</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/43672">استیون حسن در خصوص مسعود بنی صدر می گوید</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/43672/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>سفر دور و دراز خودشناسیِ مسعود بنی صدر</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/22988</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/22988#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 21 Aug 2017 06:19:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[عناوین برتر]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب فرقه های تروریستی و مخرب نوعی برده داری نوین]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/?p=22988</guid>

					<description><![CDATA[<p>پس از جدایی از فرقه رجوی برداشت از مقدمه ی&#8221;کتاب فرقه های تروریستی و مخرب، نوعی برده داری نوین&#8221; صفحات 12 الی 21 سال 1375، وقتی من از سازمان مجاهدین فرار کردم، به خاطر این نبود که به سطحی از فهم و شعور و شناخت نسبت به خود و سازمان رسیده بودم که می ‏توانستم [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/22988">سفر دور و دراز خودشناسیِ مسعود بنی صدر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>پس از جدایی از فرقه رجوی</p>
<h2>برداشت از مقدمه ی&#8221;کتاب فرقه های تروریستی و مخرب، نوعی برده داری نوین&#8221;</h2>
<p>صفحات 12 الی 21<br />
سال 1375، وقتی من از سازمان مجاهدین فرار کردم، به خاطر این نبود که به سطحی از فهم و شعور و شناخت نسبت به خود و سازمان رسیده بودم که می ‏توانستم ماهیت آن ها را تشخیص داده، تقابل بین ارزش‏ های اعتقادی خودم و آن ها را دیده و در نتیجه آن ها را و ارزش‏ هایشان را نفی نمایم. نه، فرار من به خاطر این بود که به لبه‏ ی پرتگاه وجود هُل داده شده بودم. نه تنها ادامه‏ ی حضورم در میان آن ها ممکن بود مرا به دیوانگی بکشاند، بلکه در آن زمان من به مرز خودکشی هم رسیده بودم. تنها چپزی را که در آن زمان می توانستم فهم کنم این بود که اگر من فقط قدری بیشتر خود را به خاطر خواست آن ها تغییر می‏ دادم، مرگ را &#8211; اگر نه مرگ فیزیکی &#8211; حتماً مرگ عقلانی و وجدانی را پذیرا می ‏شدم.<br />
آری به ‌طور قطع، یک قدم جلوتر، به سمتی که رجوی ‏ها می‏ خواستند، معادل مرگ من بود، من به عنوان یک انسان با شخصیت و با ویژگی‏ های منحصر به فرد و مستقل خود. درست است، در آن زمان مسأله برای من، همان سؤال شکسپیر بود یعنی&#8221;بودن یا نبودن&#8221;.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-22631 aligncenter" src="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Banisadr_Masud_3_L.jpg" width="400" height="307" srcset="https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Banisadr_Masud_3_L.jpg 400w, https://www.nejatngo.org/fa/wp-content/uploads/Banisadr_Masud_3_L-300x230.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 400px) 100vw, 400px" /><br />
این ادعا امروز قدری اغراق ‌آمیز و یا حتی مسخره به نظر می ‌آید. در واقع هر گاه که به آن زمان فکر می‏ کنم و می‏ خواهم وضعیت خود را بیان نمایم، از یافتن صفت مشخص، گویا و درست عاجز می‏ مانم. آیا درست است که خود را در آن زمان، عاجز، درمانده، عاصی، در بن ‏بست و یا گم شده بخوانم؟ به هر حال هر صفتی را که برای توصیف حالت خود در آن شرایط برگزینم، احساس می‏ کنم باز چیزی گم است و مشخص نیست. شاید باید بپذیرم که ما برای توصیف حالات فردی که در فرقه‏ ی مخرب اسیر گشته به لغت و یا صفت جدیدی احتیاج داریم. شاید من باید چنین افرادی را همانند جورج اورول در کتاب&#8221;1984&#8243;،&#8221;هیچ‌ کس&#8221; خوانده و بقیه را به خواننده واگذارم که با حدس و گمان خود دریابد که وقتی می ‏گویم:&#8221;من در باتلاقی و یا زندانی، بین بودن به عنوان یک انسان و نا انسان بودن، اسیر گشته بودم&#8221;، معنی آن چیست.<br />
امروز مسخره و مضحک به نظر می‌ آید، چرا که ما فکر می ‏کردیم داریم انسان‌ های بهتر، متکامل‏ تر و والاتری می ‏شویم در حالی که داشتیم به سمت هیچ‌ کس بودن می‏ رفتیم. یا آنگونه که رهبران ‏ما می‏ خواستند، می ‏رفتیم که موریانه ‏ای در لانه‏ ی موریانه‏ های رجوی‏ ها شویم و به یک بخش خارجی کوچک و مصنوعی از بدن رهبر، در یک حرکت مستمر تمام وقت و غریزی تبدیل گردیم. نه غرایز طبیعی موجودات زنده، مثل صیانت نفس و صیانت نسل، بلکه غریزه ‏ای موریانه ‏ای، یعنی وفاداری و اطاعت مطلق بدون چون و چرا از رهبری. به عبارتی نه تنها به لحاظ تکاملی به جلو نمی ‏رفتیم؛ بلکه در واقع داشتیم به پایین‏ ترین نقطه‏ ی تکاملی موجودات چند سلولی و یا حداکثر موریانه‏ ها نزول می ‏کردیم.<br />
فرار از چنگال یک فرقه ‏ی مخرب نه جدید است و نه عجیب. کم و بیش چیزی شبیه فرار هزاران و بلکه میلیو‏ن ‏ها برده در خلال تاریخ انسان از چنگ برده داران است. صیانت نفس، غریزه‏ ی حفظ وجود به عنوان یک انسان، شاید عشق به خانواده، اگر هنوز بتوان آن را به خاطر آورد و مطمئناً آرزو و خواست آزادی و آزاد زیستن، چنین افرادی را وادار به فرار می ‌کند.<br />
بردگان قدیم و جدید، هر دو باید بعد از فرار هوشیار باشند که مجدداً و دوباره به چنگال برده ‌داران نیفتند، هر دو باید به دنبال حفظ خود باشند، باید برای خود سرپناهی، خوراکی و منبع درآمدی پیدا کنند. شاید باید مرهمی برای جسم و روح مجروح خود بیابند؛ باید به دنبال به رسمیت شناخته‌ شدن در جامعه بوده و هویت مستقل خود را بازیابند. آن ها ممکن است مجبور شوند به دنبال خانواده‏ ی خود بگردند و آن ها را بیابند و شاید هم مجبور به درگیری با اربابان گذشته برای رهایی عزیزان دربند خود بشوند. به هر حال این نقطه‏ ی پایان مشابهت ‏ها بین بردگان قدیم و جدید و پایان کوشش آن ها به عنوان یک برده ‏ی رها شده است. از اینجا به بعد حرکت آن ها در جامعه همانند زندگی هر انسان دیگری در محل و زمان زیست آن هاست. اکثر آنان، مادامی که احساس کنند که آزاد هستند و امنیت دارند و از گذشته خود رها گشته‏ اند، دیگر تمایلی به فکر کردن و یا به یاد آوردن دوران بردگی خود مگر در کابوس‏ های شبانه نخواهند داشت.<br />
اما برخلاف بردگان قدیم که می ‏دانستند چگونه و چرا اسیر شده، چگونه از خانواده، دوستان و محیط زیست خود جدا شده و خلاصه چگونه از انسانی آزاد به برده تبدیل شده ‏اند، بردگان جدید، رها شدگان از فرقه‏ های مخرب، در پاسخ به این سؤالات، فکرشان مغشوش است و پاسخ مشخصی ندارند. لحظه‏ ای خود را سرزنش می‌ کنند، احساس می‌ کنند که چقدر ساده و یا احمق بوده‏ اند که به دنبال انسانی دیوانه، یا کودکی بالغ‌ نما راه افتاده و همه چیز خود را به او داده بودند. دقایقی بعد، دیگران را، شاید اولیاء‏ شان را به خاطر کمبودی مادی و یا عاطفی و یا شرایط بدی که در آن بوده ‏اند سرزنش می کنند. شاید هم دوستی که آن ها را با فرقه آشنا کرد، شاید هم جامعه و یا دولت را&#8230; مقصر بدانند.<br />
آن ها حتی ممکن است خود را نادان، ساده و احمق ندانسته، دیگران را هم به خاطر برده شدنشان سرزنش نکنند و حتی به خود افتخار کنند که چقدر باهوش، از خود گذشته، صادق و به حق بوده ‏اند که به فرقه پیوستند و به جای سرزنش خود و یا دوستان، فرقه و رهبر آن را مقصر بدانند که از چیزی که بوده به چیزی که هست تغییر کرده است. طبعاً من درباره‌ ی بردگانی صحبت نمی ‏کنم که بنا به دلایل مختلف چه در برده‌ داری قدیم و چه در نوع جدید توسط برده ‌داران آزاد می‏ شوند و ترجیح می‏ دهند و یا قبول می ‌کنند و یا مجبور می‏ شوند که برای ارباب گذشته‏ شان نه به عنوان برده بلکه فردی آزاد شده کار کنند. همچنین درباره‏ ی آنانی صحبت نمی‏ کنم که از فرار خود شرمنده‏ اند و خود را بدهکار اربابان گذشته‏ ی خود می‏ دانند.<br />
فراریان و یا رها شدگان جدید فکرشان مغشوش است و سردرگم‏ اند، چرا که در حالی که بردگان گذشته می‏ توانستند علایم زخم‏ های قدیمی ناشی از ضربات شلاق اربابان خود را بر اندام خود بیابند و یا جای زنجیرهای بسته شده بر دست و پایشان را ببینند؛ بردگان جدید در بسیاری موارد تقریباً هیچ نشانی و یا علامتی بر اندام خود ندارند که یادآور اسارتشان و یا بیانگر آن به دیگران باشد که چگونه اسیر گشتند، زندانی و شکنجه شده و به بردگی نوین کشیده شدند. در بسیاری موارد آن ها حتی قادر به توضیح ضربات نامرئی شلاق‏ های روانی متحمل شده، زنجیرهای پنهان بسته شده بر دست و پایشان، و یا قفس‏ های غیر قابل رؤیت نیستند. در بسیاری موارد آن ها باید اقرار کنند که شکنجه‌ گر، زندانبان و حتی جاسوسی که اخبارِ افکار و احساسات آن ها را به اربابان می ‏داد، کسی نبوده است مگر خودشان. در این نقطه، بسیاری از آن ها گیج و سردرگم می شوند و ترجیح می‏ دهند که سکوت پیشه کرده، چیزی نگویند، به گذشته فکر نکنند و نهایتاً آنچه اتفاق افتاده است را به عنوان یک انتخاب غلط و یک اشتباه، به تدریج به فراموشی بسپارند.<br />
تمام بردگان نوین زمانی که در فرقه اسیر هستند یاد می ‏گیرند که چگونه زخم ‌های روانی خود را درمان کنند، چگونه به سؤالات و تردیدها و تناقضات خود پاسخ گویند. چگونه در مقابل کشش ‏های درونی خود بایستند. تمام این‌ ها با سرزنش برده از سوی خود به جای به زیر سؤال بردن فرقه و رهبر آن انجام می ‏گیرد. آن ها می آموزند که هر گونه تناقضی را با دیدن آن به عنوان گناه و خطای خویش و در نتیجه سرزنش خود جواب گویند. آری سرزنش خود، دارویی است جادویی که توسط اربابان نوین برای درمان تناقضات بردگان جدید کشف و تجویز شده است. شگفتا که حتی پس از رهایی، بردگان نوین این معجون را با خود به دنیای بیرون فرقه می‏ آورند و هرگاه که به گذشته می‌ اندیشند و یا به زیر سؤال کشیده می‏ شوند و یا دچار ابهام درونی می‏ گردند و یا با این سؤال رو به‌ رو می ‏شوند که چگونه تبدیل به برده شدند، معجون فوق الذکر را به کار گرفته و با سرزنش خود پاسخگوی تمامی سؤالات و ابهامات می ‏شوند.<br />
به خود باز می‏ گردم، بعد از فرار، من به مرور با تمام حالت‏ های فوق ‏الذکر درگیر شدم، در آغاز حتی نمی‏ توانستم ایرادی را متوجه مجاهدین و یا رهبری آن ها بدانم. شاید می ‏توانستم ایرادهای سیاسی و یا رفتاری و روزمره‏ ی آن ها را بشمارم، اما نمی‌ توانستم خطایی ایدئولوژیک و یا عقیدتی را متوجه آن ها سازم. اشکالات فردی این یا آن مسئول برایم قابل رؤیت بود، ولی اشکلات جمعی و رهبری فرقه هنوز برایم قابل لمس نبود. حتی به نوعی از خودم شرمنده بودم که شخصیت ضعیفی داشته و نتوانسته ‏ام آنگونه که آن ها می‏ خواستند راهشان را ادامه دهم و خود را بیش از آنچه تغییر داده بودم، عوض کرده و موجودی شوم که آن ها می‏ خواستند. حتی برای اشکالاتی که در سازمان می ‌دیدم خود را سرزنش می ‏کردم که چرا نتوانسته ‏ام در مقابل آن اشکالات ایستاده و آن ها را تصحیح نمایم. خوشبختانه در این نقطه درد کمر، بی‌حسی ‏های موجود در پاها که ناشی از عمل کمرم بود، عدم توانایی در راه رفتن درست، و مهم ‏تر از همه، فکر آینده، این‌ که چگونه می‌ خواهم در دنیای بیرون ادامه حیات دهم، چگونه می ‏خواهم کار و ممر درآمدی پیدا کنم، مرا وادار می ‏کرد که به گذشته فکر نکنم و به این نیاندیشم که چرا و چگونه به دام آن ها افتادم. شاید من هم مانند بعضی حاضر بودم به عنوان&#8221;اوپره&#8221; برای آن ها کار کنم.<br />
خوشبختانه به طور اتفاقی متوجه شدم که آن ها می‏ خواهند به گونه‏ ای مرا به سازمان برگردانند حتی با زور، شاید به شکل آدم‌ ربایی در یکی از خیابان ‏های شلوغ لندن. من خیلی خوش‌ شانس بودم که توانستم از دام آن ها فرار کنم. این یک زنگ بیداری و یا هوشیاری برای من بود، چند هفته بعد وقتی که تماسی تلفنی از رجوی داشتم حتی بیش از گذشته هوشیار و بیدار شدم. او به من پیشنهاد کرد که برای آن ها نه به عنوان یک عضو سازمان بلکه به عنوان نماینده شورای ملی مقاومت کار کنم. او از من می‏ پرسید که از او چه می ‏خواهم که به من بدهد. او مسئولین سازمان را سرزنش می ‏کرد که مرتکب خطاهایی در حق من شده‏ اند و از من می ‏پرسید که چرا او باید به خاطر خطاهای آنان مجازات گردد؟ رجوی از من پرسید که به دیگران چه بگوید وقتی آن ها می ‏پرسند که من کجا هستم و چرا جدا شده ‏ام؟ و وقتی هیچ‏ کدام از این صحبت ‏ها نتوانست مرا راضی کند که برگردم، تیر آخر خود را رها کرد و گفت که نگرانی او این است که نمی‏ خواهد من&#8221;خسرالدنیا و الاخره&#8221; بشوم. این دیگر خیلی بیش از تحمل من بود. آنتن تلفن را گرفتم و تظاهر به این کردم که خط دارد از دست می ‏رود و تلفن را قطع کردم.<br />
این پایان نقطه‏ ی شرمندگی، بدهکاری و تردید من نسبت به جدایی از آنان بود، از آن پس حرکتم به سوی آینده آغاز گردید، این که چیز جدیدی یاد بگیرم، شغلی پیدا کنم و با مسائل مادی و جسمی خودم رو به ‌رو شده و آن ها را حل کنم. در آن زمان توضیح من درباره ‏ی پیوستن به مجاهدین این بود که آن پیوستن انتخابی درست و آبرومندانه بوده است. می ‏گفتم:&#8221;وقتی من به آن ها پیوستم، انتخاب من از یک طرف بین وجدان خود، به عنوان یک انسان، عشقم برای مردمم و آرزویم برای محقق شدن دمکراسی و برقراری آزادی در ایران بود و از سوی دیگر این که به فکر خود و خانواده ‏ام و نیازها و خواست‏ های مادی خود و آن ها باشم. در این انتخاب من اولی را انتخاب کردم.&#8221; در نتیجه در این انتخاب این من نبودم که دچار خطا شده بودم، بلکه رهبری بود که مجاهدین را از شکل یک سازمان سیاسی و انقلابی خارج کرده و به شکل دیگری درآورده بود.<br />
به طور خلاصه سازمان خوب و انتخاب من انتخابی اخلاقی بود و بعد سازمان بد شد. هنوز یک عنصر سرزنش خود در این بیان وجود داشت. هنوز من فکر می‏ کردم که این من بوده ‏ام که انتخاب کرده، به آن ها پیوسته، نزد آن ها مانده، خانواده و دوستان خود را ترک کرده، انزوای روانی از جامعه را پذیرا شده، تنش ‏های روانی روزانه و بلکه هر لحظه با سازمان بودن را به جان خریده،&#8221;شهادت&#8221; و دردهای فیزیکی و روانی را قبول کرده، از همسر محبوبم و فرزندانم جدا شده، خود را در مقابل همگان تحقیر کرده و نهایتاً تغییر کامل خود را از انسانی که بودم، به موجودی دیگر با آغوش باز پذیرا شدم.<br />
آری، هنوز فکر می‏ کردم که این من بوده ‏ام که به اختیار خود و با اراده‏ ی آزاد، تمام این‌ ها را انتخاب کرده و این راه را پیموده ‏ام. در آن زمان من خود را&#8221;ساده&#8221;،&#8221;احمق&#8221; و یا حتی فردی که انتخاب غلط کرده نمی ‏دانستم. در آن زمان به عقیده‏ ی من هر خطای انجام شده، خطای رهبری سازمان بود که راه سیاسی غلطی را انتخاب کرد و در نتیجه ناگزیر شد سازمان را قدم به قدم تغییر دهد تا بتواند با تنش‏ های بزرگ روزمره رو به‌ رو گردد. هنوز تفکر سیاسی و حتی ایدئولوژیک من همانی بود که با خود از سازمان به همراه آورده بودم. به طور شگفت ‌انگیزی حتی شاید شخصیت و حتی اعتماد به نفس من به ‌طور عمده&#8221;شخصیت جمعی&#8221; و&#8221;اعتماد به نفس جمعی&#8221; آن ها بود. در خلوتِ با خود، هنوز من کسی نبودم و در جمع، عمدتاً جمع دوستانِ عضو و هوادار جدا شده از مجاهدین، من همانی بودم که در گذشته بودم: یک&#8221;مجاهد&#8221;. شگفتا که حتی در آن جمع، هنوز سیستم رده‌ بندی و احترام به رده بالاتر برقرار بود، نه تنها برای من بلکه برای همگان، درست مثل جمع ارتشیان بازنشسته که یکدیگر را تیمسار و جناب سرهنگ خطاب می‌ کنند.<br />
بعد از این مرحله دوران تنهایی و انزوای اختیاری فرارسید، دورانی که عمدتاً تنها بوده و غرق در افکار خودم بودم؛ آیا من آقای&#8221;هیچ ‏کس&#8221; بودم و یا برای خودم کسی بودم؟ اگر کسی بودم، چه کسی؟ مسعود&#8221;مجاهد&#8221;؟ و یا مسعود قبل از پیوستن به مجاهدین؟ و شاید هم یک فرد کاملاً&#8221; جدید؟ اما به هر صورت من چه کسی بودم؟ در این مرحله من با مسائل جدیدی رو به ‌رو شدم، من کی هستم؟ چه چیزی را می‏ دانم و چه چیزی را نمی دانم؟ اعتقادات من چیست؟ چه چیزی را دوست دارم و از چه چیزی بدم می ‌آید؟ می‏ خواهم به کجا رفته و چه دستاوردی در زندگی داشته باشم؟ از نظر من درست چیست و غلط کدام است؟ حتی این که چه رنگ و شکلی از لباس را دوست دارم و یا مناسب شرایط جدید من است؟ این‌ها همه برایم مسأله بزرگی شده بود.<br />
ناگهان خود را در تارهای تنیده شده از ابهام، شک و سؤال گرفتار دیدم. شک‏ ها و سؤالاتی که همه چیز را در مورد من به زیر سؤال کشانده بود، دانش و فهمم، احساسات و عواطفم، افکار و اعتقاداتم، آرزوها و خواسته‏ هایم، شخصیتم، همه و همه تبدیل به یک علامت سؤال بزرگ شده بودند. متأسفانه هیچ کس با پاسخی نسبی حتی کنار من نبود که کمکم کند. خیلی ساده هیچ دیوار محکمی برای من وجود نداشت که بتوانم به آن تکیه داده، تعادل نسبی خود را به دست آورده و به سوی آینده حرکت کنم.<br />
من دیگر یک&#8221;مجاهد&#8221; نبودم و نمی‏ توانستم بپذیرم که سازمان و رهبری ‏اش انتخاب درستی برای من و یا ایران آینده هستند. برای مدتی سعی کردم به هویت و شخصیت قبل از مجاهدین خود باز گردم. سعی کردم تمام موزیک‏ ها، فیلم‏ ها و هر آنچه قبل از مجاهدین دوست داشتم را دوباره یافته و از آن ها لذت ببرم و به نوعی دل خود را شاد کنم. سعی کردم عکس‏ های دوستان و خانواده را دوباره از اینجا و آنجا یافته و آن دوران را به یاد آورم و از دیدن عزیزان گذشته، دلخوش کردم. خوراک‏ ها و شیرینی‏ هایی را که در آن دوران دوست داشتم پخته و از مزه ‏ی آن ها دوباره لذت ببرم. حتی در انتخاب پوشش به سمت انتخاب بر اساس سلیقه آن دوران، زمانی در دهه ‏ی بیست زندگی ‏ام حرکت کردم.<br />
اما روز به ‌روز بر اساس اتفاقات مختلف، بیماری‏ ها، ضغف‏ های مختلف جسمانی که داشتم، ظاهر شدن تارهای سپید مو و علایم فزونی سن، می ‏توانستم ببینم، تشخیص بدهم و بپذیرم که دیگر من در دوران بیست سالگی خود نیستم. گویی در حالی که جسمم مسیر طبیعی خود را پیموده و سن واقعی خود را داشت، شخصیتم مثل بعضی از داستان‌ های تخیلی، در دوران بیست سالگی منجمد شده و ناگهان بر اثر حادثه ‏ای یخ‌ هایش آب شده و دوباره حیات را آغاز کرده بود. می‏ بایست با این واقعیت رو به‌ رو می‏ شدم که من نه آن کسی هستم که بودم و نه یک&#8221;مجاهدم&#8221;. درست است من می ‏بایست قبول می ‏کردم که&#8221;آقای هیچ‏ کس&#8221; هستم. علم و آگاهی من مربوط به دوران قبل از مجاهدین بود و به زودی متوجه شدم که کاملاً به درد نخور و بی‌ مصرف شده است. خیلی مسخره بود وقتی فهمیدم که دانش من از کامپیوتر و برنامه‌ نویسی برای کامپیوتر نیز که روزی برای من تخصص محسوب می‏ شد چقدر عقب افتاده و به درد نخور هستند. فهم عمومی من از سیاست و دنیا، درک روابط روزمره با مردم و همچنین چیزهایی که در دورانِ بودن با مجاهدین کسب کرده بودم نیز در سطح علم کامپیوترم و بلکه عقب افتاده ‏تر و به درد نخورتر بودند. نه تنها بی‌ مورد و بی‌ مصرف بودند، بلکه به زودی دریافتم که تا چه حد غلط و حتی مخالف واقعیت و حقیقت هستند. آن ها چیزهایی بودند که سازمان برای مصرف داخلی و نیازهای لحظه ‏ای رجوی به ما آموخته بود و در دنیای بیرون اکثراً بی ‌معنی، بی‌ مصرف و در نقطه ‌ی مقابل واقعیت و حقیقت قرار داشتند.<br />
زمانی که من عضو آن ها بودم، مثل اکثر اعضای فرقه‏ های مخرب، معتقد بودم که ما از تمام افراد عادی برتر هستیم، نه تنها به خاطر فداکاری‏ ها و کارهای فوق‌العاده ‌یی که انجام می ‏دادیم، بلکه حتی درفهم عمومی و در دانشمان نسبت به دنیا؛ حداقل فکر می ‌کردیم که یک پاسخ مناسب و درست برای هر گونه سؤال فلسفی از نقطه‏ ی آغاز آفرینش تا پایان آن را در اندوخته و آموخته‏ ی خود داریم. حالا ناگهان می‏ توانستم ببینم که این تفکر و نگرش ما چقدر ساده لوحانه و احمقانه بوده است. چقدر ما از دانش و فهمِ حتی یک فرد ساده و عادی پرت و عقب هستیم&#8230;<br />
کتابی به نام قوهای وحشی، نوشته یانگ چنگ، که از طرف دخترم به من هدیه شد، و نیز ملاقاتی با دوستی قدیمی، روانشاد پروفسور فرد هالیدی، استاد دانشگاه لندن، یاور من در فهم گذشته شدند. کتاب قوهای وحشی به من کمک کرد که رجوی را به شکلی متفاوت ببینم و فهم کنم، به عنوان یک فرد جدید، یک مائوی کوچک. به این ترتیب، فهم من از تصمیمات، اعمال و رفتار او آغازی نو یافت، به این ترتیب توانستم اشتباهات او را نه به عنوان خطاهای سیاسی و حتی ایدئولوژیک و یا رفتار فردی که در بن بست قرار گرفته است، بلکه به عنوان رفتار و تصمیمات فردی با کیش شخصیت دیده و فهم کنم. رفتار فردی که نمی ‏تواند خواب و خیال‏ های کودکانه خود را در دنیای واقعی همانند مائو، هیتلر و یا استالین محقق سازد و می خواهد آن ها را در دنیای کوچک و اسباب بازی گونه‏ ی خود عینیت ببخشد.<br />
آری، نهایتاً ما شخصیت‏های مطیع و وفادار رؤیاهای رجوی و یا اسباب بازی‌های شهر خیالی او بودیم و او با قدرتی مطلق و خداگونه می‏توانست با ما هر گونه که می‌خواهد رفتار کند و درست مانند بازی کودکان با اسباب بازی‏های‏شان، با ما آن کند که می‏خواهد.<br />
وقتی فردهالیدی را ملاقات کردم و او داستان مرا شنید و وقتی به او گفتم که بزرگ ترین مشغولیت ذهنی من در آن زمان فرزندانم هستند و غم عمیق و پشیمانی بزرگم که چرا برای آن ها و در کنارشان نبوده ‏ام، به خصوص تأسف عمیقم نسبت به پسرم که در زمانی به دنیا آمد که ما سخت مشغول به اصطلاح فعالیت ‏های سیاسی بودیم و رسیدگی لازم را به او نمی‏ کردیم؛ او از من پرسید که چرا کتاب داستان زندگیم را نمی ‌نویسم؟ او گفت:&#8221;اگر خاطرات خود را بنویسی، حداقل خودت متوجه خواهی شد که چه اتفاقی برایت افتاده است و به فرزندانت این امکان را خواهی داد که گذشته را فهم کنند. این، درمانی هم برای خودت خواهد بود و هم برای آن ها.&#8221; سپس او کتابی قدیمی و مورد علاقه ‏‏ی خود به نام&#8221;من معتقد بودم&#8221; را به عنوان هدیه به من داد. این کتاب، داستان زندگی داگلاس هاید از اعضای حزب کمونیست انگلیس بود. داستان زندگی هاید خیلی شبیه زندگی من و شاید بسیاری از اعضای فرقه‏ های دیگر بود که بعداً با آن ها آشنا شدم.<br />
من خواندن و فکر کردن را شروع کردم و به این ترتیب سفر دور و دراز من برای خودشناسی و آنچه برایم اتفاق افتاده بود، آغاز شد. با تشکر از دو دوست قدیمی ناگهان من اکثر نشریات قدیمی مجاهدین را به دست آوردم، کتاب ‏ها و مجلات و حتی ویدیوهایی که ما در خلال بیست سال گذشته می‏ بایست می‏ خواندیم و می ‏دیدیم. چیزهایی که اعتقادات قبل از مجاهدین مرا عوض کرده و اصول و شخصیت فرقه ‏ای مرا شکل داده بودند. حالا من می‏ رفتم که تمام آن ها را دوباره بازخوانی کنم، تا ببینم و بفهمم که چه شد.<br />
از آغاز من تصمیم گرفتم که در کتابم قضاوت نکنم و قضاوت را به خواننده واگذارم. به این ترتیب تصمیم گرفتم که وقایع را آنگونه که من آن ها را در زمان خودشان می ‏فهمیدم، ببینم و بیان کنم و نه از موضع کنونی. چگونه در سال 1357 و یا 1365 فکر می ‏کردم و معتقد بودم و نه مانند 1377 زمانی که نگارش کتاب را آغاز کردم. به این ترتیب می ‏خواستم اجازه دهم که خواننده کتاب مرا در هر مرحله، آنگونه که بودم، ببیند و قضاوت کند و پروسه‏ ی تغییرات یک انسان در اثر آموخته‏ ها و تغییر رفتارش در فرقه را مشاهده نماید و فهم کند که چگونه یک فرد نیمه روشنفکر، آزادی‌ خواه و متعلق به یک خانواده‏ ی مدرن متوسط می‌ تواند تبدیل به یک عضو خشک‌ اندیش و متعصب فرقه ‏ای شود که حاضر باشد برای فرقه و رهبرش جان خود را هم بدهد. نمی‏ گویم که جان دیگران را بگیرد، چرا که من هرگز نتوانستم بفهمم که آیا به خاطر آن ها حاضرم موجود زنده دیگری را آزار داده و یا بکشم. در تمام مدتی که من عضو آن ها بودم این مشکل اصلی من و ضعف من به عنوان یک&#8221;مجاهد&#8221; بود و به همین دلیل شاید قضاوت سازمان و رهبرش در مورد من هم این بود که به اندازه‏ ی کافی از مخالفین آن ها متنفر نیستم که بتوانم کس دیگری را آزار داده و یا بکشم. به همین دلیل همیشه رجوی به شوخی مرا «ماست» خطاب می‏کرد.<br />
تقریباً در نقاط‏ پایانی نگارش خاطرات زندگی‏ام بودم که کتاب دیگری، به نام&#8221;پاهای گلین&#8221; (Feet of Clay) نوشته‏ ی آنتونی استور توسط دوستی به من هدیه شد. خواندن این کتاب ناگهان به من کمک کرد که معمای مجاهدین را حل کنم، در این نقطه قطعاًت کوچک معمای ذهن من به یکدیگر وصل شده و توانستم مجاهدین را نه به عنوان یک حزب سیاسی، یک سازمان انقلابی و مسلمان/ مارکسیست، یا حتی یک گروه صرفاً تروریستی ببینم، نه، بلکه آن ها را به شکل یک فرقه می ‏دیدم. یک فرقه با تمام ویژگی‏ های فرقه‏ ای مخرب، و رجوی را هم نه به عنوان برادر که با همین عنوان خطابش می کردیم و نه به عنوان پدر و یا یک رهبر انقلابی و یا سیاسی، بلکه او را به عنوان یک رهبر فرقه ‏ای و یا گرو Guru با کیش شخصیت فوق‌ العاده فهم می ‏کردم.<br />
آن روزها من عادت داشتم به طور روزانه خاطراتم را بنویسم، شانزدهم خرداد 1378 در خاطراتم چنین نوشتم:&#8221;امروز تمام آپارتمان را برای پیدا کردن یادداشت‏ هایم زیر و رو کردم، خیلی عجیب است که آن ها را گم کرده ‏ام، من معمولاً چیزی را گم نمی‌ کنم، چرا که در زندگی من هر چیزی جایی دارد و خیلی کم اتفاق می ‏افتد که من چیزی را در جای خودش نگذارم. راستش خیلی خسته ‏ام، خیلی عصبانی و غمگین و به طور عجیبی هم زمان خوشحال هم هستم. چطور ممکن است که هم غمگین باشم و هم خوشحال؟ خوشحالم، چرا که دارم آخرین بخش‏های کتاب خاطراتم را می‏ نویسم، آری چند روز و یا چند هفته دیگر نوشتن آن تمام می‌ شود، اما هنوز احساس می ‏کنم که نتوانسته ‏ام داستان زندگی ‏ام را آن طور که بوده است بیان کنم. احساس می‏ کنم که در بیان آن عاجزم و نتوانسته ‏ام فراز و نشیب‏ های آن را و جریحه ‌دار شدن احساسات و عواطفم را و افکارم را آن طور که بوده ‏اند به تصویر بکشم و نشان دهم که چگونه ما عوض شدیم.<br />
قصد نخستین من برای نگارش این کتاب چه بود؟ قصد من این بود که فرزندانم، وقتی که خواستند بدانند چرا و چگونه زندگیشان دگرگون شد، آن را بخوانند و پاسخ سؤالاتشان را بگیرند. بفهمند که چرا و چگونه زندگی عادی، شادی‏ های روزمره، اولیای خود &#8211; و بیشتر پدرشان را &#8211; از دست دادند و از داشتن یک زندگی پر از مهر و محبت خانوادگی محروم شدند. به همین دلیل، به رغم ضعف در نگارش به انگلیسی، کتاب را به انگلیسی نوشتم. اما به نظر می ‏رسد که این آخرین چیزی است که آن ها به آن فکر می‌ کنند&#8230; به نظر می ‏رسد من عزیزترین‏ ها، بچه ‏هایم را از دست داده ‏ام، حداقل عشق آن ها به پدرشان را نخواهم داشت. به نظر می‏ رسد که من و این کتاب آخرین چیزهایی هستند که فکر آن ها را مشغول می‌ کنند. شاید هم هرگز آن را نخوانند&#8230; می‌ فهمم از دست دادن آن ها علاوه بر از دست دادن همسر عزیزم، دیدار پدر و مادرم در لحظه فوتشان، دوستانم، کشور و ملتم، جوانی و سلامتیم، همه و همه بخشی از بهایی هستند که من مجبورم بپردازم. برای انتخابی که کردم و به دنبال رجوی و سازمان رفتم. برای کارهایی است که مرا مجبور کردند آن ها را انجام دهم. اما چرا و چگونه هنوز حتی برای خودم واضح و روشن نیست.&#8221;<br />
این تنها من نبودم که گیج و بدون پاسخ درست برای این انتخاب و راه رفته شده بودم. به نظر می ‏رسید حتی آنهایی که پیش‌ نویس کتاب را خوانده بودند هنوز پاسخ چرا و چگونگی آن را نیافته و هنوز معما در ذهنشان حل ناشده مانده بود. برای نمونه پروفسور آبراهامیان که پیش ‌نویس ابتدایی را خوانده بود در جای جای آن یادداشت‏ هایی به شکل علامت سؤال و ابهام گذاشته و در جاهایی نیز با علامت بزرگ تعجب و سؤال نوشته بود:&#8221;نمی فهمم، چرا در این نقطه آن ها را ترک نکردی؟!&#8221; و یا&#8221;چرا باز هم بعد از همه ‏ی این‌ ها به حرکت خود ادامه دادی؟&#8221;.<br />
باری، قطعات ریز گذشته ذره ذره به یکدیگر وصل شده بود و من می ‏توانستم تصویر کامل گذشته را در ذهن و نگارشم ببینم، اما هنوز سؤالاتی بدون پاسخ ‌مانده بود. من می‏ توانستم در این نقطه بگویم که مجاهدین فرقه هستند و رجوی ‏ها &#8211; مسعود و مریم &#8211; رهبران آن فرقه هستند. اما این که چگونه و چرا آن ها ما را تغییر دادند و به کارهایی وادار کردند که انجام دادیم، هنوز معمایی حل ناشده بودند. من اما مجبور به حرکت به سمت جلو بودم، می‏ بایست دوباره زندگیم را از صفر آغاز کرده و آن را بر خرابه ‏های گذشته از نو بسازم. در مؤخره کتاب خاطراتم چنین نوشتم:<br />
&#8220;این داستان زندگی من بود، از صفر وقتی که به دنیا آمدم، تا صفر وقتی که مجاهدین را ترک کردم. درست است من به صفر دیگری رسیدم و شاید باید به خاطر این به آن ها تبریک بگویم، چرا که این همیشه خواسته و آرزوی آن ها بود که ما را به صفر،&#8221;هیچ ‏کس&#8221; و&#8221;هیچ چیز&#8221; بودن برسانند. صفر یعنی شما از هر آنچه به آن تعلق داشته ‌اید جدا می‏ شوید، گذشته ‏تان، خاطراتتان، دوستان و خانواده و هر آن کس که به آنان عشق می‏ ورزیدید. صفر یعنی شما هویتتان را، ویژگی‏هایتان را، دوست داشتن ‏ها و نداشتن‏ ها، اصول و اعتقاداتتان را از دست می ‏دهید. صفر یعنی شما احساس می ‏کنید که هیچ چیز نمی‏ دانید، هر آنچه را که در گذشته می ‏دانستید و به درستی آن ها ایمان داشتید به زیر یک علامت سؤال بزرگ کشانده شده است و باز صفر یعنی شما هیچ چیز ندارید، تمام اندوخته‏ ی مادی و مالی خود را از دست داده ‏اید، علاوه بر آن سلامتی و جوانی خود را هم کاملاً گم کرده ‏اید. شما باید دوباره از نو شروع کنید، دوباره متولد شوید، اما این بار نه مثل کودکی که از موهبت داشتن پدر و مادر و کمک آن ها برخوردار است، نه مثل یک کودک نو تولد یافته، بلکه مانند میانسالی با تمام ضعف و فقرهای یک نو رسیده.&#8221;<br />
آری، سفر دور و دراز خودشناسی من به نقطه ‏ی پایان خود رسیده بود چرا که می‌ فهمیدم که در نقطه‏ ی صفر هستم، یعنی در نقطه ‏ای که در واقع چیزی برای کشف و شناخت وجود ندارد. من نه آن جوان گذشته بودم و نه&#8221;مجاهد&#8221;، در نتیجه می‏ بایست سفر خود‏سازی خود را شروع کنم. می‏ بایست شخصیت نوین خود را بر ویرانه‏ ی شخصیت گذشته ‏ام دوباره سازی کنم. دوباره بیاموزم، بخوانم، فکر کنم، حتی ورزش را که از آن متنفر بودم در برنامه‏ ی روزانه ‏ام قرار دهم که بتوانم راه بروم و تا حدی سلامتم را بازیافته و پاسخی برای دردهای دایمی کمرم بیابم.<br />
البته هنوز هر وقت به گذشته فکر می‏ کردم، هر زمان دوستی قدیمی و یا عضوی از خانواده را می‏ دیدم با سؤالات قدیمی&#8221;چرا و چگونه؟&#8221; رو به ‌رو می‏ شدم. بسیاری که مرا از قبل از پیوستن به مجاهدین می ‏شناختند، اغلب حرف خود را با این سؤال شروع می ‌کردند،&#8221;اما تو چرا؟&#8221; حتی برادران و خواهران بزرگ ‏تر من می ‏توانستند قدمی جلوتر رفته و سؤال خود را به این صورت بپرسند:&#8221;اما تو که فهمیده و تحصیل کرده بودی، چطور تبدیل به آدمی احمق و ساده شدی که خانواده و زندگیت را برای هیچ به تباهی بکشی؟&#8221;<br />
من می‏ توانستم در پاسخ بگویم که مجاهدین یک فرقه هستند و حتی اصطلاح عامه ‌فهم&#8221;شستشوی مغزی&#8221; را به کار ببرم، اما جواب من نه برای آن ها و نه حتی برای خودم قانع ‌کننده نبود. هنوز من نمی ‏توانستم فرقه را به طور کامل آن طور که آن را با تمام وجود حس و لمس می‌ کردم تعریف و بیان کنم و یا توضیح دهم که ساختمان تشکیلاتی فرقه چه تفاوتی با یک سازمان و یا حزب دارد و یا دکترین اعتقادی آنان چه فرقی با یک مذهب، فلسفه، و یا اید‏ئولوژی دارد. من می ‏توانستم بگویم که رجوی یک رهبر فرقه ‏ای با کیش شخصیت فوق ‏العاده است، اما نمی ‏توانستم توضیح دهم که او چگونه آن کرد که کرد. چرا رجوی و مجاهدین مجبور شدند ما را عوض کنند؟ ما را وادار کنند که از همسران خود جدا شویم، خود را به لحاظ روانی و حتی در بسیاری موارد فیزیکی از جامعه منزوی کنیم؟ چرا؟ چرا؟&#8230; چرا رجوی آن کرد که کرد؟ چرا رهبران فرقه ‏ای آن می ‌کنند که می ‌کنند؟ چرا آن ها باید اندیشه، فکر و اعتقادات پیروان خود را عوض کنند؟ چرا آن ها پیروان ماشینی شده و موریانه شده می ‏خواهند به جای انسان‏ های واقعی با اراده‌ ی آزاد؟ من به درستی و از ته قلب می‏ توانستم بگویم که ما شستشوی مغزی شده بودیم، می ‏توانستم آن را حس کنم و حتی گاهی برایم آن‌ قدر مادی بود که می ‏توانستم آن را لمس کنم، لمس یک لغت! لمس یک روش کار! به نظر غیر واقعی می‌آید، اما برای من همان‌ قدر مادی و واقعی بود که الآن دارم این کلیدهای کامپیوتر را لمس می ‏کنم، بلی می توانستم آن را نیز با پوست و گوشت خود لمس کنم. اما این که روش کار شستشوی مغزی چگونه است، چگونه انجام می‏ گیرد برایم معما و غیر قابل توصیف بود. سؤال دیگر این بود که رابطه‏ ی ما با فرقه و رهبر آن چه نوع رابطه ‏ای است؟ آیا رابطه‏ ای است مانند رابطه‏ ی فرزندان با اولیاء خود؟ همان‏ گونه که بعضی اوقات می‏ گفتیم که ما دوباره از مریم رجوی متولد شده ‏ایم؟ آیا ما برادر و خواهر با برادری بزرگ ‏تر بالای سر خود بودیم، آنچنان که رجوی را خطاب می ‏کردیم؟ آیا ما اعضای یک حزب بودیم؟ کارمندان و کارگران یک کارفرما بودیم؟ و یا شاید بردگان نوین یک رهبر فرقه ‏ای؟ و سرانجام سؤال آخر و بزرگ ‏تر از همه، مسأله‌ ی آزادی و اختیار؟ آیا ما در انتخابمان آزاد بوده و در نتیجه مسئول هر آنچه هستیم که کرده ‏ایم؟ و در کنار این سؤالات شخصی، سؤال و نظرگاه دیگران، نظیر خطر فرقه برای جامعه در چیست؟ چرا باید جوامع و دولت‏ ها نگران آن باشند و در مقابل آن، دست به عمل بزنند؟ و این که در واقع چه می ‏توانند بکنند؟<br />
در کتاب&#8221;فرقه های تروریستی و مخرب، نوعی برده داری نوین&#8221; من سعی کرده ‌ام به این سؤالات و شاید چند سؤال دیگر پاسخ بدهم. به این ترتیب امیدوارم که حداقل پاسخ‏ های من تا حدودی جواب این معما را داده باشد. حداقل بخشی از پاسخ به سؤال کسانی باشد که خودشان و یا عزیزانشان در بند فرقه گرفتار بوده‏ اند و یا هستند؛ و یا کسانی که عزیزی را به دلیل خشونت ‌گرایی و تروریسم فرقه ‏ای از دست داده ‏اند. پاسخی برای کسانی که مرگ میلیون‏ ها نفر را به خاطر کیش شخصیت هیتلر یا استالین و یا مائو به یاد می ‏آورند و می‏ خواهند که این کابوس وحشتناک دیگر تکرار نشود. دیگر چنین افرادی هیچ‏ گاه بر اریکه‏ ی قدرت تکیه نزده و نتوانند خواب و خیال‏ های کودکانه ‏ی خود را در دنیای واقعی، محقق سازند. برای آن هایی که خطر پدیده‏ ی جدید سازمان‏ های تروریستی مانند القاعده و داعش را حس کرده و می‌ خواهند مانع رشد و گسترش آنان گردند. و سرانجام برای آن هایی که سوء استفاده از اعتقادات و ارزش‏ های خود را توسط افرادی مثل بن لادن، البغدادی و رجوی دیده و می‌ خواهند مانع نابودی و یا حداقل به زیر سؤال کشیده شدن آن ارزش ‏ها شوند&#8230;<br />
تنظیم از عاطفه نادعلیان</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/22988">سفر دور و دراز خودشناسیِ مسعود بنی صدر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/22988/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>شرکت دکتر مسعود بنی صدر در پانل متخصصین بین المللی امور فرقه ها در لندن</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/16462</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/16462#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 17 Aug 2014 20:40:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2014/08/18/%d8%b4%d8%b1%da%a9%d8%aa-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%86%db%8c-%d8%b5%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d9%86%d9%84-%d9%85%d8%aa%d8%ae%d8%b5%d8%b5%db%8c%d9%86/</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر مسعود بنی صدر در کنار متخصصین بین المللی در امور فرقه ها در کارگاهی در لندن در روزهای ۲۳ و ۲۴ اوت ۲۰۱۴ شرکت می کند. این کارگاه به مسئله"تاثیرات مضر گروه های افراطی در افراد" و مسائل ذیربط خواهند پرداخت. از دیگر سخنرانان این جلسه:آقای استیو حسن، یکی از مراجع اصلی در امور فرقه ها و"تاثیرات مضر" آنها است. استیو حسن نویسنده کتابهای مختلف از جمله"کنترل ذهن در فرقه ها" و"آزادی ذهن" است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/16462">شرکت دکتر مسعود بنی صدر در پانل متخصصین بین المللی امور فرقه ها در لندن</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><img decoding="async" style="width: 300px; height: 167px; margin: 10px; float: left;" src="https://st.nejatngo.org/Image/Persons/Bani_Sadr/Banisadr_Steven_Hassan.jpg" />دکتر مسعود بنی صدر در کنار متخصصین بین المللی در امور فرقه ها در کارگاهی در لندن در روزهای ۲۳ و ۲۴ اوت ۲۰۱۴ شرکت می کند. این کارگاه به مسئله “تاثیرات مضر گروه های افراطی در افراد” و مسائل ذیربط خواهند پرداخت. از دیگر سخنرانان این جلسه:</p>
<p>آقای استیو حسن، یکی از مراجع اصلی در امور فرقه ها و “تاثیرات مضر” آنها است. استیو حسن نویسنده کتابهای مختلف از جمله “کنترل ذهن در فرقه ها” و “آزادی ذهن” است.</p>
<p>دکتر مسعود بنی صدر، نماینده سابق مجاهدین خلق است. وی در سال ۱۹۹۶ این گروه را ترک کرده و کتابی تحت عنوان “مسعود. خاطرات یک شورشی” را تالیف نمود. وی بعدا کتاب “فرقه های مخرب و تروریست. نوع جدیدی از برده داری” را تالیف نموده است. وی در زمینه آگاهی رسانی در مورد “تاثیرات مضر” و رابطه آن با “گروههای تروریستی” فعالیت می کند.</p>
<p>–</p>
<p>کنفرانس مطبوعاتی</p>
<p>در این رابطه روز جمعه ۲۲ اوت و قبل از دو روز کارگاه در ۲۳ و ۲۴ اوت، کنفرانس مطبوعاتی با شرکت سخنرانان کارگاه برگزار می گردد. این کنفرانس صرفا برای نمایندگان مطبوعات و دعوت شدگان می باشد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/16462">شرکت دکتر مسعود بنی صدر در پانل متخصصین بین المللی امور فرقه ها در لندن</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/16462/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پاسخ آقای مسعود بنی صدر به نامه آقای علیرضا میرعسگری (مسئولیت پذیری انسان)</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/15749</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/15749#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 25 Mar 2014 02:52:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2014/03/25/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%ae-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%86%db%8c-%d8%b5%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d9%84%db%8c/</guid>

					<description><![CDATA[<p>برای نمونه من کسانی را در فرقه رجوی دیدم که مفتخرانه خود را فالانژ مجاهدین معرفی میکردند و با سربلندی مدعی بودند که طرفداران حکومت را شکنجه داده اند. در نقطه مقابل یادم است در یکی از نشستهای انقلاب وقتی بحث اعدام جداشدگان مطرح شد خواهری بنام زری از جا برخواست و با جرات کامل جلوی همه جمع سنا گوی رجوی معترض این برخورد شد. طبعا"خواهران" دیگر</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/15749">پاسخ آقای مسعود بنی صدر به نامه آقای علیرضا میرعسگری (مسئولیت پذیری انسان)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>علیرضای عزیز، با سلام،</p>
<p>بحث شما در خصوص مسئولیت پذیری انسان کاملا” درست است، اما در این خصوص چند نکته است که باید مورد توجه قرار بگیرد.</p>
<p><img decoding="async" style="width: 180px; height: 153px; margin: 10px; float: left;" src="https://st.nejatngo.org/Image/Persons/Bani_Sadr/Banisadr_Masud_3.jpg" />۱- در تمام فرقه های مخرب و گروه های تروریستی، درست همانند برده داری کهن، گرچه تمام افراد بنوعی در بند رهبر فرقه و یا برده دار هستند، اما درجه در بند بودن آنها، میزان سر سپردگی شان به مافوق، آزادگی و مسئولیت پذیریشان در مقابل وجدان انسانی، با یکدیگر متفاوت است و میتوان در لابلای شخصیت مشترک فرقه ای و یا برده بودن آنها، ته مانده های شخصیت فردیشان را هم مشاهده نمود. در برده داری کهن برده هائی بودند که بقولی کاسه داغتر از آش بوده و در ظلم به برده های دیگر از برده دارها هم پیشی میگرفتند، فیلم (DJANGO) که فکر کنم سال گذشته برنده جایزه اسکار شد، چند نمونه از این برده ها را نشان میدهد. در نقطه مقابل بودند برده هائی که حتی در زیر شلاق و شکنجه حاضر نمیشدند آزاد اندیشی و مسئولیت پذیری خود را فراموش کرده و اخلاق انسانی خود را نابود سازند، مجددا” فیلم فوق الذکر و یا داستان اسپارتاکوس نمونه هائی از این گونه افراد را به نمایش میگذارد. در فرقه های مخرب هم همانند برده داری کهن، شخصیت فردی افراد بطور مغلوب گه گاه خود را نشان میدهد و به همین مناسبت افراد در درون تشکیلات در جاهای مختلف بکار گرفته میشوند. برای نمونه من کسانی را در فرقه رجوی دیدم که مفتخرانه خود را فالانژ مجاهدین معرفی میکردند و با سربلندی مدعی بودند که طرفداران حکومت را شکنجه داده اند. در نقطه مقابل یادم است در یکی از نشستهای انقلاب وقتی بحث اعدام جداشدگان مطرح شد خواهری بنام زری از جا برخواست و با جرات کامل جلوی همه جمع سنا گوی رجوی معترض این برخورد شد. طبعا” “خواهران” دیگر وی را به باد فحش و ناسزا گرفتند و از هر طرف افراد حاضر وی را خائن و بریده میخواندند. وقتی من ویدوئی این جلسه را میدیدم یادم است که با خود کلنجار میرفتم که آیا من شهامت این برخورد را داشتم یا خیر؟ (در حالیکه منهم با زری موافق بودم و در آنزمان فکر میکردم که این حق هر کس است که بخواهد در تشکیلات بماند و یا خیر) متاسفانه جواب من به خودم خیر بود. من در جلسات خصوصی آنقدر جرات داشتم که حتی با حرف مسعود رجوی و یا مریم رجوی مخالفت کنم، اما هیچگاه شهامت ایستادن در مقابل جمع را نداشتم و در نتیجه در جلسات عمومی حتی اگر با جمع مخالف بودم حداکثر سکوت میکردم و توجیه ام برای خودم این بود که همواره جمع بیشتر از فرد میفهمد. از اینجاست که به نکته بعدی میرسم.</p>
<p>۲- در بحث شستشوی مغزی پیشنهاد میکنم به دو مطلب توجه کنی و آندو عبارتند از تاثیر جمع روی فرد و تاثیر اقتدار و یا حاکمیت روی فرد، در آنجا نمونه هائی را ذکر کرده ام که افرادی کاملا” فهمیده و با وجدان و مسئول تحت حاکمیت فردی که وی را قبول دارند بعنوان محقق و مسئول یک مرکز تحقیقاتی حتی حاضر میشوند افراد دیگر را شکنجه دهند. و یا خلبانی که با فشار دادن یک دکمه بمبی را بر سر هزاران و بلکه میلیونها نفر میاندازد و آنها را میکشد لزوما” بی وجدان و غیر مسئول نیست بلکه وی اینکار را تحت اقتدار یک فرمانده و یا یک حکومت انجام میدهد. از اینجا به تذکر سوم میرسم.</p>
<p>۳- افراد تحت اقتدار و تحت تاثیر جمع غیر مسئول میشوند. خلبان مزبور و یا افراد فهمیده در آن آزمایشگاه این نیست که نفهمند چه میکنند، اما همانطور که شما در محیط کارتان از رئیستان فرمان میگیرید و بقولی انجام امر میکنید این افراد هم خود را در مقابل اعمال خویش مسئول ندانسته و فرمانده و یا رئیس آزمایشگاه را مسئول اعمال خود میدانند. اخیرا” داستان سریال یک کالت را میدیدم بنام (Following) داستان فرقه ای که بین زندگی و مرگ اصالت را به مرگ میدهد، در این فرقه وجدان و افتخار، مرگ آفرینی است و نه زندگی بخشی به دیگران. در آنجا با شخصیت فردی روبرو میشویم که قادر نیست کس دیگری را بکشد و برای آنکه در فرقه باقی بماند برای خود داستانی ساخته است که چگونه چند نفر دیگر را کشته است، جالب است که وی دائم در حالت ناراحتی وجدان است و سعی میکند که بتواند کس دیگری را بکشد. تحت حاکمیت یک فرد مقتدر و یا یک جمع بحث وجدان و مسئولیت پذیری تغییر میکند و گاها” حتی معکوس دنیای بیرون میشود، برای مثال یادم است که اوائل دهه شصت در خارج از کشور که ما میبایست صرفه جوئی میکردیم تا مخارج اوور تامین شود، سرقت از فروشگاه ها و … یک باید بود، شاید در آنزمان اصطلاح “هلندی” را شنیده بودی، بسیاری از اجناسی که برای اوور و پاریس فرستاده میشد از این نوع بودند. در واقع کلمه درست “بلندی” بود که برای آنکه دیگران نفهمند تبدیل به هلندی شده بود و آن به این معنی بود که این اجناس از فروشگاهی بلند شده و یا دزدی شده است. یادم است در آندوران ناراحتی اصلی وجدان من این بود که قادر نبودم که اینکار را انجام دهم و نتوانسته بودم مسئله دزدی از دیگری را برای خود حل نمایم و گاها” جنسی را خریداری میکردم و مدعی میشدم که هلندی است. و یا در مراحل بعدی اگر شنیده باشی لقب اهدائی به من از طرف مسعود رجوی کلمه “ماست” بود چرا که وی بدرستی میگفت من نمیتوانم از کس دیگری متنفر شده، به او ناسزا گفته و یا در قدمهای بعدی به او آسیب جسمی وارد کنم. من معنی این لغت ماست را میفهمیدم و از آن رنج میبردم و در واقع ناراحتی وجدان من این شده بود که چرا من نمیتوانم از دیگران حتی دشمنان خودم متنفر شوم و البته درست بهمین دلیل هم بود که همواره تشکیلات مرا در خارج از کشور، دیپلماسی و یا برخورد با ایرانیان و … بکار میگرفت. خوب همانطور که میبینی در تشکیلات، تحت اقتدار یک مقتدر پذیرفته شده و یا تحت حاکمیت یک جمع (منجمله در دموکراسی) مقوله وجدان و مسئولیت پذیری برای افراد فرق میکند و گاها” حتی معکوس گذشته میشود. اینجا آنچیزی که افراد را از هم جدا میکند، میزان انسانیت و یا حتی مسئولیت پذیری آنها نیست بلکه محکمی ساختار شخصیتی آنهاست که در دوران کودکی و حتی نوزادی (زیر دوسال) در آنها شکل گرفته است. به این معنی که اعتقادات درست و غلط، خوب و بد، که اولیأ به فرد داده اند تا چه حد جامد و محکم هستند که فرد بتواند در مقابل جمع و یا مقتدر و یک تشکیلات و فرقه ایستاده و هنوز بر پایه شخصیتی خویش تصمیم گرفته و بر همان پایه احساس مسئولیت کرده و عمل نماید. متاسفانه پدر و مادر هائی که چنین شخصیتی را به کودکان خود میدادند کم بوده و کمتر هم شده و شاید در آینده حتی به نزدیکی صفر برسد. بهمین دلیل در تمام جوامع وجود افرادی چون اسپارتاکوس نادر است و در چنین جوامعی بسختی میتوان کسی را پیدا کرد که بین احساس مسئولیت به جمع و رهبر و احساس مسئولیت نسبت به وجدان و اعتقادات فردی خویش دومین را انتخاب نماید.</p>
<p>۴- نکته اخر اینکه بهر صورت باید توجه داشت که برعکس برده داری در فرقه های مخرب افرادی که عضو فرقه شده اند، نه تنها اصول و عقاید فرقه را رد نمیکنند بلکه بین اعتقادات خویش و اعتقادات فرقه ای اصالت را به دومین میدهند وگرنه فرقه را ترک خواهند کرد و یا اصلا” از نقطه نخست به عضویت فرقه در نمیآیند. این در حالیستکه در برده داری برده میداند که حق با برده دار نیست و برده دار ظالم مقتدر است. نکته بعدی اینستکه متاسفانه تا حتی بعد از جدائی از فرقه ها، افراد فکر میکنند که آنها با اختیار و اراده آزاد خود به فرقه پیوسته و در آنجا بوده اند، بنابراین بر خلاف برده داری و یا افرادی که تحت تسلط یک دیکتاتوری زندگی میکنند و یا در زندان هستند، افراد در پذیرش فرامین از خود مقاومت درونی نشان نداده و اصل بر تسلیم بودن است و نه مقاومت کردن و وجدان و مسئولیت پذیری هم خود را در تسلیم نشان میدهد و نه بعکس.</p>
<p>امیدوارم که توضیحات فوق جوابگوی بحثت باشد. با تشکر مجدد بخاطر نامه ات.</p>
<p>قربانت مسعود</p>
<p>کانون آوا</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/15749">پاسخ آقای مسعود بنی صدر به نامه آقای علیرضا میرعسگری (مسئولیت پذیری انسان)</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/15749/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>با مقالات تجربی- علمی دکتر مسعود بنی صدر آشنا شویم</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/15228</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/15228#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 14 Dec 2013 07:43:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2013/12/14/%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d9%82%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%db%8c-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%86%db%8c-%d8%b5%d8%af%d8%b1/</guid>

					<description><![CDATA[<p>در روزهای یکشنبه ۲۴ نوامبر و شنبه اول دسامبر جلساتی با حضور تعدادی از جداشدگان از فرقه رجوی در شهرهای هلند و آلمان با عنوان" چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید" برگزار گردید.جلسات فوق هر یکماه و نیم یکبار، با هدف آشنائی با فرقه و آسیب های روحی-روانی کسانیکه در مناسبات فرقه بوده اند و پیداکردن راهکارهای برگشت به هویت فردی و هنجارهای اجتماعی تشکیل میشود. مهمان این دوره از جلسات مسعود بنی صدر بود</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/15228">با مقالات تجربی- علمی دکتر مسعود بنی صدر آشنا شویم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در روزهای یکشنبه ۲۴ نوامبر و شنبه اول دسامبر جلساتی با حضور تعدادی از جداشدگان از فرقه رجوی در شهرهای هلند و آلمان با عنوان ” چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید ” برگزار گردید.جلسات فوق هر یکماه و نیم یکبار، با هدف آشنائی با فرقه و آسیب های روحی-روانی کسانیکه در مناسبات فرقه بوده اند و پیداکردن راهکارهای برگشت به هویت فردی و هنجارهای اجتماعی تشکیل میشود.</p>
<p>در این جلسات شرکت کنندگان با استفاده از تجارب شخصی خود، موانع ذهنی خویش را بازگو کرده وبا یکدیگر تبادل نظر نموده و ازنظرات دیگر کارشناسان حرفه ای استفاده مینمایند. مهمان این دوره از جلسات مسعود بنی صدر بود که از طریق اسکایپ به جمع شرکت کنندکان پیوست و با آنها به گفتگو نشست. متن گفتگوی این دوستان بزودی منتشر خواهد گردید.</p>
<p style="text-align: center;"><img decoding="async" style="width: 400px; height: 226px; margin: 10px;" src="https://st.nejatngo.org/Image/Defectors/Defectors_Banisadr_201311.JPG" /></p>
<p>در مورد فرقه ها،  بویژه فرقه هائیکه راهکارهای خشونت آمیز را انتخاب می کنند،  مطالب زیادی  توسط محققین و کارشناسان تئوریک نوشته شده است که مطمئنا قابل خواندن و اندیشیدن است. ولی به نظر من همیشه خلا بزرگی بین محققین تجربی و آکادمیک ما وجود داشته است که یکی فقط در فضای مجازی و فانتزی به آن می پردازد و دیگری که متخصص تجربیست، به همان تجارب تلخ برای درس آموزی اکتفا میکند و بدلیل سالها دوری از مباحث علمی –تئوریک که در فرقه “نشانه های لیبرالیسم و بریدگی” خوانده میشد، توان ورود و پرداختن به آن را ندارد.</p>
<p>بجز این دو تفاوت آشکار و پایه ای، کارشناسان غربی از دیدن بسیاری از زوایای رفتاری و کنش و واکنش های فرهنگی و اجتماعی مردم ایران غافل هستند و یا تاثیرگذاری آنرا در مناسبات فرقه ای ناچیز میدانند. سوء استفاده فرقه از تابوهای اجتماعی – فرهنگی و همچنین جهت دادن انرژی جوانان پرشور بسمت منافع فرقه ای، ریشه در ساختار جامعه داشته و در بسیاری از موارد نظرات کارشناسی اروپائی را از واقع بینی دور مینماید. در همین رابطه است که تکیه کارشناسی به متخصصین اروپائی محدود به تحقیقات علمی و اطلاعات عمومی آنان میگردد و نقش کارشناسان ایرانی که خود نیز سالها در مناسبات فرقه ای اسیر بوده اند، بسیار بارز و کارساز می گردد.</p>
<p>در این رابطه به علاقمندان پیشنهاد میکنم که به سایت  دکتر مسعود بنی صدر که خود نیز زمانی اسیر اندیشه های فرقه ای در مناسبات آقای رجوی بوده است، مراجعه نمایند. او در حال حاضر نظرات و تجارب خویش را بصورت آکادمیک و علمی مورد بررسی قرار داده و آن را بصورتی دلپذیر مدون و فرموله کرده است. مطالب و مقالاتی که میتوان بعنوان منبعی علمی به آن مراجعه نمود. در این مجموعه، ایشان توانسته است با تشریح علمی سلول مغزی و کارکردهای آن قدم به قدم پروسه تبدیل هویت فردی به هویت فرقه ای را در سیستم “مغزشوئی” ترسیم نماید. در این مجموعه در مورد شیوه های رباط سازی فرقه ای و بررسی تاریخی آنان نیز مطالب بسیار با ارزشی  وجود دارد. ایشان با ذکر منابع خود، دست خواننده را برای تحقیق بیشتر بازگذاشته است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/15228">با مقالات تجربی- علمی دکتر مسعود بنی صدر آشنا شویم</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/15228/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مکاتبه ی بهار ایرانی با مسعود بنی صدر</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6519</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6519#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 13 May 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ساختار ایدئولوژیک]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت های مستقل برای آزادی اسیران]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود و مریم رجوی و رهبری فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی با جداشده های فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[وضعیت اعضا در فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/05/14/%d9%85%da%a9%d8%a7%d8%aa%d8%a8%d9%87-%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%86%db%8c-%d8%b5%d8%af%d8%b1/</guid>

					<description><![CDATA[<p>همه ما کم و بیش از آن گذشته خاطره هایی از این دست به ایام میانسالی آورده ایم. شاید خوش آیندترین این خاطره برای تو همان رفتن به اطاق پدر و آرام گرفتن در آغوشش و آن تک بوسه ای باشد که وعده گاهش فقط یکبار در سال و آن هم روز عید بوده است. از آن روزها تا اکنون میانسالی انبوه و انباشته از عیدهایی است که در پس هر کدامشان قد کشیده ایم و پشت لبمان سبز شده و بعد عاشق شده ایم. در این تجربه همگانی و شیرین اما یا به وصال رسیده ایم و یا به قول رولان تا پایان عمر در از دست دادنش حسرت خورده ایم. رشته کلام از دستم گرفته شد. داشتم می گفتم در این روزها و ایام مردم بی آنکه هم را بشناسند فقط می دانند ایرانی هستند و همین برای ادای احترام و خویشاوندی شان کافی است.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6519">مکاتبه ی بهار ایرانی با مسعود بنی صدر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>نامه بهار ایرانی به مسعود بنی صدر: بهاریه برای یک دوست مسعود عزیز سلام، امیدوارم خوب باشی.  بهانه این نامه صرفا دلتنگی برای شما و بعد نو شدن سال و به رسم سنت ایرانی بودن، ادای دین به بزرگتر و تبریک و آرزوی صد ساله شدن شما توام با سعادت و کامیابی در کنار خانواده است. بهار برای ما ایرانی ها سوای همه جنبه های آئینی و اسطوره ای و سوای یادآوری اینکه چندساله هستیم و کجای این کره خاکی و به چه می اندیشیم و با چه چرتکه ای آینده را چوب خط می کنیم<img loading="lazy" decoding="async" src="https://st.nejatngo.org/Image/Defectors/Banisadr_masud.jpg" alt="Masud Banisadr" width="200" height="200" align="left" /> و&#8230; دهها دغدغه و اگر و باید و شاید و اما و&#8230; فصل نو شدن عشق به همدیگر هم هست. فصل تداعی و یادآوری ایامی که به هر حال با همه رنج و شادی هایشان گذشته اند، و این که تتمه اش چگونه خواهد گذشت، حدیث و نقل دیگری است که نه می دانیم و نه دانستنش لطف چندانی دارد. که همه لذت درام زندگی در تعلیق و دلواپسی های آن است. بهار برای ما ایرانی ها فصل تازه کردن رابطه ها و خاطره ها و زایمان لحظه هایی است که آدم ها جدای از اینکه چگونه می اندیشند، همین لحظه ها می شود فصل مشترک شان و نقطه تفاهم و فرصتی برای ابراز بی شائبه آرزوی خوشبختی و شادی برای یکدیگر. در این فصل مشترک رنجش ها و کدورت ها و خاطره های آزرده و دلهای دلواپس، و همه بهانه های دلتنگی فراموش می شوند و درست مثل یکی از همین غنچه هایی که بی تکلف و تکلیف باز می شوند، آدم ها هم باز می شوند. تا آنجا که در یادمان مانده روزهای عید مردمان ما بی آنکه هم را بشناسند و نسبتی جز خاک و آئین مشترک داشته باشند، گشاده رو و متبسم هم را می بوسیدند و بی ریا و ساده خوشی هایشان را دوره می کردند. در این روزها و ایام حتی سخت ترین و سنگ ترین دلها هم نرم می شدند. و یادم می آید در ایام کودکی از آب حوض همین تغییر اوضاع چه ماهی های قشنگی می گرفتیم. در این یک روز سال آزاد بودیم و فارغ البال. و مجال داشتیم تا حوالی غروب روز عید نهایت استفاده را ببریم و بی ترس از تنبیه پدر و سرزنش مادر، فارغ البال به سینما برویم و والدین بی هیچ واکنش و سختگیری این خطای نابخشوده همه سال را اما در این روز اغماض می کردند.  همه ما کم و بیش از آن گذشته خاطره هایی از این دست به ایام میانسالی آورده ایم. شاید خوش آیندترین این خاطره برای تو همان رفتن به اطاق پدر و آرام گرفتن در آغوشش و آن تک بوسه ای باشد که وعده گاهش فقط یکبار در سال و آن هم روز عید بوده است. از آن روزها تا اکنون میانسالی انبوه و انباشته از عیدهایی است که در پس هر کدامشان قد کشیده ایم و پشت لبمان سبز شده و بعد عاشق شده ایم. در این تجربه همگانی و شیرین اما یا به وصال رسیده ایم و یا به قول رولان تا پایان عمر در از دست دادنش حسرت خورده ایم. رشته کلام از دستم گرفته شد. داشتم می گفتم در این روزها و ایام مردم بی آنکه هم را بشناسند فقط می دانند ایرانی هستند و همین برای ادای احترام و خویشاوندی شان کافی است.  ن سل ما اما صرفنظر از آن فصل مشترک همه ایرانی ها، با خیلی چیزهای دیگر به هم پیوند خورده است. با یک اتفاق ساده، با یک تجربه مشترک، با پیمودن یک بیراهه تا نیمه، یا یک آرمان مشترک، یک کتاب نوشته و یا صدها کتاب نانوشته، یک عشق مشترک به آرمانشهری که بشر از اولین بارقه های جستجویش تا اکنون کماکان امیدوار و با ایمان جستجو می کند. و این آدم های مشترک که به نوعی به روح جاری در کالبد نسل ها می مانند، با یافتن قطعه های گمشده خود در هر کجای این کره خاکی انگار که صدها سال است هم را می شناسند.  برای آدم هایی با این حس و حال، بهار تنها حکم یک بهانه را دارد، برای ابراز ناگفته ها و مرور دوباره گفته ها و تبادل حرف هایی که به هر حال تسکینمان می دهد. ما آدم های میانه نسل گذشته و حال که بلاتکلیف و دست و پازنان یک دست به سنت و یک پا در مدرنیته هم غم نوستالوژی داریم و هم دغدغه متفاوت بودن. حکایتمان با بقیه مردم عادی کمی فرق می کند. به مناسبتی و در جایی به نقل از کتاب خاطرات و ضدخاطرات مالرو نوشته بودم، فیل خردمندترین جانوران است زیرا یگانه جانوری است که زندگی ‌های پیشین خویش را به یاد می ‌آورد. از این رو زمانی دراز آرام می ‌ایستد و درباره گذشته‌اش می ‌اندیشد. به گمانم این خردمندانه ترین تعبیری است که می شود از انسان پراتیک و آرمانگرای معاصر که رفته رفته همچون فیل تمثیلی مالرو در یک نقطه ایستاده و به گذشته اش می اندیشد و در عین حال نگران آینده است، به کار برد. برای من نوشتن در باره هر موضوعی ابتدا با سرک کشیدن به گذشته آغاز می شود. اگر حمل بر اغراق نباشد که متاسفانه خاص ما ایرانی ها است، باید اذعان کنم زندگی امثال شما حکایت تمثیلی همان فیل مالرو است. به جهاتی فصل مشترک آدم های نسل میانه نیز کم و بیش با چنین شبیه سازی معنی می یابد. و احساس قرابت و نزدیکی حقیر با شما نیز ریشه در این دنیای نسبتا مشترک دارد. و عجیب اینکه این فصل مشترک با اندکی تفاوت از همان دوران آغازین کودکی شکل می گیرد. جایی که آن احساس خام و ابتدایی کودکانه مرز بودها را با بایدها در ذهن رویاپرداز خود دنبال می کند. تفاوتی نمی کند، همان احساس نیز امروز کم و بیش نقطه تلاقی مای نوعی است. ابتدای اش این است که کجائیم و چه می کنیم و بعد نگران هم و اگر تقدیرمان مجال بدهد، چشم در چشم درباره نگرانی ها و امید های پیش رو حرف بزنیم.  امیدوارم عید ایرانی را خوب گذرانده باشی به جبران آن همه اعیادی که نه بهارش را حس کردی و نه گرمی و آغوش و بوسیدن مهربانانه والدین را. که حالا رفته رفته جای پدر می نشینی و می دانی که نباید مثل او از ابراز علاقه و مهرت به سروی و حنیف به این دلیل غلط که مهربانی بچه را خراب می کند، امتناع کنی. در این میان اما می دانم آنچه ذهن این فیل فکور را کماکان به خود مشغول داشته هم نگاه اندیشمندانه به گذشته است و هم نگاه مضطرب و نگران به آینده. دل نگران نه از آنچه حاصل شده که از روزها و سالهای پیش رو. از چشم اندازی که انسان دیجیتالی اش بی آرمان و دغدغه، سر در آخور بورژوازی داشته باشد. این ها همه فصل های مشترک زندگی شما با هم نسلان و معاصران تو است. برای الباقی نسلی که با آرمان زندگی می کرد و می کند امروز دیگر رسیدن به اتوپیا و آرمانشهر موضوع نیست. دلواپسی عمده تلاشی روح آرمانگرایی در جهان معاصر است. مسعود عزیز می بخشی. فقط می خواستم عرض ارادت و تبریکی گفته باشم و کماکان امیدوار به ارتباط با شما.  بهار ایرانی 30 آوریل 2008</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>پاسخ مسعود بنی صدر به بهار ایرانی:</p>
<p>دوست عزیز، آقای بهار ایرانی،</p>
<p>با تشکر فراوان از نامه بسیار محبت آمیز شما. سخن از بهار و نوروز کرده بودید و یاد دوستان و فرهنگ یاری و غمخواری.</p>
<p>نامه شما مرا بی اختیار به یاد دوران کودکی و نو جوانی انداخت، زمانی که هنوز در خانه پدری زندگی میکردم و پدرم، آموزگار سنن و فرهنگ ایرانی ما بود. وی همچون سایر آموزگاران گاه با محبت و گه با زور و تشر، ما را وادار میکرد که سنن ملی خود را با تمام جزئیاتش آموخته و مو به مو مجریشان گردیم. در نوروز و ایام عید ما میبایست همه چیز، حتی درس و مشق را بکناری نهاده و با وی راهی دیدار تمامی اقوام و دوستان از نزدیک و دور گردیم. در انجام این امر مهم، حتی بستر بیماری هم نمیتوانست بهانه ای برای گریز باشد. و اینچنین بود تا به روز سیزده و رفع نحسی آن در باغ کرج. ایام نوروز زمانی بود برای ترک نا مهربانی ها، تروشروئی ها و بفراموشی سپردن دلگیریهای سالانه.  اخیرا&#8221; دوستی که به تازگی از ایران بازگشته بود، دلی پر داشت. وی که ایام نوروز را در تهران سپری کرده بود، میگفت حال و روز گذشته بکل از میان مردم رخت بر بسته؛ دید و بازدیدها اگر انجام گردد، محدود به نزدیکترین اعضأ خانواده شده؛ فرا رسیدن عید قبل از آنکه یاد شکوفه های بهاری و فضای گذشت و بخشش و شوق دیدار دوستان و خویشاوندان را با خود به ارمغان بیآورد، فکر خرید میوه و شیرنی و لباس نو برای بچه ها و احتمالا&#8221; عیدی دادن را تداعی میکند و در نتیجه بسیاری را حتی به ظاهر و به دروغ مسافر، و گریزان از دید و بازدید نوروزی میکند. او میگفت اقوام، حتی نزدیکان و دوستان دیرینه بسختی سال به سال یکدیگر را میبینند و و قبل از هر دید و بازدیدی و سلام وعلیکی چرتکه مخارج و درآمد، فایده و ضرر میاندازند. متاسفانه اخبار اینچنینی، حاکی از گرانی، فقر، و در نتیجه رخت بر بستن صفا و صمیمیت و دوستی و گذشت، تنها سوغاتی این دوست تازه برگشته از ایران نیست. در اینجا با هر کس که از ایران باز گشته صحبت کنید اخبار اینچنین است و شاید بدتر از این.  اما سئوال من از خودم اینستکه آیا فی الواقع این تنها فقر است که دلیل این نا بسامانی های اجتماعی و دگرگون شدن ارزشهاست؟ مطمعنا&#8221; بسیاری که معتاد دیدن همه موضوعات منجمله تاریخ از بالا هستند، بلافاصله شروع به تحلیل سیاسی – تاریخی و اقتصادی اوضاع کرده و طبعاٌ نسخه خاص خود را هم برای حل مسئله ای به این پیچیدگی میپیچند.  من در عین حال که نقش حکومت و بقولی سر جامعه را در تحولات اجتماعی دیده و آنرا عاملی موثر و حتی شاید در بعضی موارد تعیین کننده در تغییر در پائین میبینم اما اساسا&#8221; دید جدید من به تحولات اجتماعی نه از بالا بلکه از پائین است. فقر وگرانی نه خاص ایران است و نه خاص این دوران کشور ماست، مستقل از عوامل بوجود آورنده آن منجمله تاثیرات جهانی شدن اقتصاد و صدور بخشی از تورم کشورهای غربی به کشورهای جهان سوم و انتقادات ما به دولت وقت در عدم کنترل تورم و گرانی، من نمیتوانم فقر و گرانی را تنها عامل و یا حتی عامل اصلی نا هنجاریهای اجتماعی و تحولات فرهنگی اخیر بدانم. در دوران گذشته هم ما شاهد فقر فوق العاده بوده ایم و در کشور، هم رشوه، هم تبعیض، هم فساد و هم فاصله فوق العاده بین فقر و ثروت وجود داشته، اما کمتر کسی شاهد رخت بر بستن معنویات، دوستیها، و فراموش شدن سنتها،.. بوده است. ممکن است برای تحلیل زیر، کسانی مرا متهم به شنیدن آواز دهل از دور کرده و بگویند دست در آتش نداری و نمیدانی که مردم چه میکشند، اما من تحولات امروز کشور را، گر چه برای این نسل و نسل گذشته و احتمالا&#8221; نسل آینده، رنج آور و غم انگیز میدانم، اما آنها را بخشی از تحولات اجتماعی اجتناب نا پذیر بعد از انقلاب و منبعث از خود انقلاب دانسته و با نگرش تاریخی به آن، آنها را نهایتا&#8221; مثبت و روبه جلو میدانم. به اعتقاد من جامعه ما از فقیر وغنی، بالا و پائین، از خواب بیدار شده و به نوعی خود آگاهی رسیده، دیگر خود را رعیت شاه نمی داند و استفاده از مواهب زندگی را تنها حق از ما بهترون و فقر و بدبختی را حق خود نمی شناسد. مثل دوران گذشته نسبت به نا ملایمات زندگی برخوردی تسلیم طلبانه ندارد و عکس العمل نشان میدهد، عکس العملی که در دل خود تمامی ارزشها و سنتها را به چالش می کشد و منافع خود و خانواده را اصل بر هر چیز دیگر میکند. توده های مردم بعد از انقلاب، چه بخواهیم و چه نخواهیم، خود را مستحق زندگی بهتر و مرفه تر میدانند، آنها بعد از گذشت عظیمی که در دوران انقلاب کرده اند، منافع فردی و خانوادگی را اصل کرده و بقولی اندیویدوالیسم حتی شکل وحشی و بی در و پیکر آن در جامعه رشد میکند. از قضا آنچیزی که امروزه به نظر بد و ناهنجار میرسد، همانچیزی است که رمز رشد و پیشرفت آینده میباشد. اصل شدن مادیات، خواست زندگی بهتر و مرفه تر، خود خواهی&#8230; همه پارامترهائی هستند که تک تک افراد جامعه را به کار بیشتر و تولید ثروت کلانتر میکشاند و نهایتا&#8221; باعث رشد ثروت و پیشرفت کل کشور میشود. نگاهی کوتاه به تاریخ اروپا بعد از انقلابات اجتماعی اش نشانگر همین تحولات در اروپا میباشد که نهایتا&#8221; باعث رشد ثروت همگانی و غالب شدن آنها بر شرق شد. مطمعنا&#8221; در فرانسه و انگلیس و سایر کشورهای اروپائی نسل انقلاب و دو – سه نسل بعد از آن درد بسیار کشیدند، شاهد واژگون شدن ارزشها، مرگ، فقر و بیماری فوق العاده بودند، اما ثمره آن دردها را نسل های بعدی چیدند و میچینند.  در این میان بنظر من درد نسل ما و حتی نسل بعدی ما اصل نیست، بلکه اصل اینستکه ما چگونه میتوانیم حافظ خوبیهای فرهنگ خود باشیم که پس از گذشت این تحولات بتوانیم آنها را به نسل بعدی هدیه کنیم و بعبارتی بعد از گذر از این تحولات، از خود نسلی بی فرهنگ و بدون ریشه تاریخی بر جای نگذاریم. خوشبختانه من امروز در نسل دو و سه خارج از کشوری شاهد نوعی بازگشت به خود و نیاز به خود شناسی هستم. آنها به کاوش تاریخ خود بازگشته اند و حتی بلحاظ مذهبی هم بدنبال کشف مجدد آن میباشند.  دوست عزیز به این ترتیب میخواهم بگویم که در اینجا وجود افرادی چون شما برای حفظ و حراست از نیکیهای فرهنگ و سنن ایرانی و حتی مذهبی ما اصل است و اگر این وجود داشته باشد و حفظ گردد، نهایتا&#8221; این تحولات با تمام دردهایش میمون و مبارک است و ملت و کشورما برنده.  در همین یکی دو روز گذشته خبری را در بی بی سی خواندم که به نظر من اعلام آن جای تبریک دارد، به شما و تمام کسانی که از دور و نزدیک درگیر و یا حتی نظاره گر دوران خشونت دهه هشتاد بودند و غم و درد و رنج آندوران بخش مهمی از زندگی شان شد. قسمت اصلی خبر که مبنای استدلالی حکم یک دادگاه در انگلیس در مورد مجاهدین بود بشکل زیر میباشد: &#8220;&#8230; سازمان مجاهدین خلق از سال 2001 فعالیت مسلحانه را کنار گذاشته و از سال 2003 نیز که خاک عراق به اشغال ارتشهای آمریکا و متحدانش درآمد و قرارگاه مجاهدین در کنترل این نیروها قرارگرفت، نفرات مجاهدین خلع سلاح شده و تلاشی نیز برای ازسرگیری فعالیت مسلحانه نکرده اند. &#8221;  آری سرانجام آخرین گروه ایدئولوژیک که سنگ بنای ایدئولوژیشان متاثر از فرهنگ مارکسیستی و انقلابات خونین روسیه و چین و امریکای لاتین، بر پایه اصالت تضاد آنتوگونیستی در جامعه و حل همه مسائل با خشونت و از بالا، سیاه و سپید دیدن دنیا، یا با ما و یا برما، گذاشته شده بود، تقدس سلاح را بکناری نهاده، سلاحهای خود را تحویل دادند و برچسب تروریسم و خشونت گرائی را به جای تقدس، نشان ننگین دانستند. (حال تحویل سلاح به کی و چرا حالا ونه در گذشته و چرا به اجنبی و نه به خودی، بحث دیگری است که شاید بتوان در جای دیگر به آن پرداخت.)  به اعتقاد من این بنوعی بازگشت به فرهنگ مهر و مسالمت ایرانی است که حتی در حالیکه به جبر زمان و شرایط حاصل شده، اما نهایتا&#8221; شادی و شیرنی خوری هواداران مجاهدین در لندن و اعضایشان در پایگاهایشان میتواند برای اولین بار بخشی از شادی همه دوستداران فرهنگ اصیل ایرانی باشد. در همین جا بد نیست با توجه به علاقه و مطالعه شما در خصوص تاریخ فرقه اسماعیلیه اشاره به این کنم که آنها در سختترین شرایط حتی زیر برق شمشیرهای مغول، سلاح خود را بکنار نگذاشتند و از رسیدن به قدرت به ضرب سلاح و درنوردیدن رودی از خون چشم نپوشیدند. فکر میکنم اینکه دیگر مجاهدین چگونه میخواهند به هواداران خود وعده &#8220;سرنگونی&#8221; در آخر امسال و یا در &#8221; کوتاه مدت &#8221; را داده و چگونه میخواهند از قبل قداره کشیهای &#8221; امپریالیسم خون خوار&#8221; به نون و نوائی برسند، مسئله من و شما و دوستداران ایران و ایرانی نیست و مشگل آنانست با اعضأ و هوادارانشان.  به این ترتیب بار دیگر ضمن تشکر مجدد از نامه محبت آمیز شما امیدوارم بهار امسال بهاری نو برای تاریخ ملت ما باشد و در سال جاری فقر و تورم، سختیها و رنجها&#8230; خاک کشور ما را ترک کرده و فرهنگ غنی ملت ما در کنار سخت کوشی ملی، برای اولین بار خوشبختی مادی و معنوی را بر زندگی عموم مردممان حاکم گرداند.  دوست شما، قربانتان مسعود  اردیبهشت 1387  سایت دکتر مسعود بنی صدر، دوازدهم می 2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6519">مکاتبه ی بهار ایرانی با مسعود بنی صدر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6519/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نامه ای از بهار ایرانی به مسعود بنی صدر و پاسخ آن</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34607</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34607#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 13 May 2008 19:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مطالب]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/34607</guid>

					<description><![CDATA[<p>سایت دکتر مسعود بنی صدر، دوازدهم می 2008 نامه بهار ایرانی به مسعود بنی صدر: بهاریه برای یک دوست مسعود عزیز سلام، امیدوارم خوب باشی. بهانه این نامه صرفا دلتنگی برای شما و بعد نو شدن سال و به رسم سنت ایرانی بودن، ادای دین به بزرگتر و تبریک و آرزوی صد ساله شدن شما [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34607">نامه ای از بهار ایرانی به مسعود بنی صدر و پاسخ آن</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سایت دکتر مسعود بنی صدر، دوازدهم می 2008<br />
نامه بهار ایرانی به مسعود بنی صدر:<br />
بهاریه برای یک دوست<br />
مسعود عزیز سلام، امیدوارم خوب باشی.<br />
بهانه این نامه صرفا دلتنگی برای شما و بعد نو شدن سال و به رسم سنت ایرانی بودن، ادای دین به بزرگتر و تبریک و آرزوی صد ساله شدن شما توام با سعادت و کامیابی در کنار خانواده است. بهار برای ما ایرانی ها سوای همه جنبه های آئینی و اسطوره ای و سوای یادآوری اینکه چندساله هستیم و کجای این کره خاکی و به چه می اندیشیم و با چه چرتکه ای آینده را چوب خط می کنیم و&#8230; دهها دغدغه و اگر و باید و شاید و اما و&#8230; فصل نو شدن عشق به همدیگر هم هست. فصل تداعی و یادآوری ایامی که به هر حال با همه رنج و شادی هایشان گذشته اند، و این که تتمه اش چگونه خواهد گذشت، حدیث و نقل دیگری است که نه می دانیم و نه دانستنش لطف چندانی دارد. که همه لذت درام زندگی در تعلیق و دلواپسی های آن است. بهار برای ما ایرانی ها فصل تازه کردن رابطه ها و خاطره ها و زایمان لحظه هایی است که آدم ها جدای از اینکه چگونه می اندیشند، همین لحظه ها می شود فصل مشترک شان و نقطه تفاهم و فرصتی برای ابراز بی شائبه آرزوی خوشبختی و شادی برای یکدیگر. در این فصل مشترک رنجش ها و کدورت ها و خاطره های آزرده و دلهای دلواپس، و همه بهانه های دلتنگی فراموش می شوند و درست مثل یکی از همین غنچه هایی که بی تکلف و تکلیف باز می شوند، آدم ها هم باز می شوند. تا آنجا که در یادمان مانده روزهای عید مردمان ما بی آنکه هم را بشناسند و نسبتی جز خاک و آئین مشترک داشته باشند، گشاده رو و متبسم هم را می بوسیدند و بی ریا و ساده خوشی هایشان را دوره می کردند. در این روزها و ایام حتی سخت ترین و سنگ ترین دلها هم نرم می شدند. و یادم می آید در ایام کودکی از آب حوض همین تغییر اوضاع چه ماهی های قشنگی می گرفتیم. در این یک روز سال آزاد بودیم و فارغ البال. و مجال داشتیم تا حوالی غروب روز عید نهایت استفاده را ببریم و بی ترس از تنبیه پدر و سرزنش مادر، فارغ البال به سینما برویم و والدین بی هیچ واکنش و سختگیری این خطای نابخشوده همه سال را اما در این روز اغماض می کردند.<br />
همه ما کم و بیش از آن گذشته خاطره هایی از این دست به ایام میانسالی آورده ایم. شاید خوش آیندترین این خاطره برای تو همان رفتن به اطاق پدر و آرام گرفتن در آغوشش و آن تک بوسه ای باشد که وعده گاهش فقط یکبار در سال و آن هم روز عید بوده است. از آن روزها تا اکنون میانسالی انبوه و انباشته از عیدهایی است که در پس هر کدامشان قد کشیده ایم و پشت لبمان سبز شده و بعد عاشق شده ایم. در این تجربه همگانی و شیرین اما یا به وصال رسیده ایم و یا به قول رولان تا پایان عمر در از دست دادنش حسرت خورده ایم. رشته کلام از دستم گرفته شد. داشتم می گفتم در این روزها و ایام مردم بی آنکه هم را بشناسند فقط می دانند ایرانی هستند و همین برای ادای احترام و خویشاوندی شان کافی است.<br />
نسل ما اما صرفنظر از آن فصل مشترک همه ایرانی ها، با خیلی چیزهای دیگر به هم پیوند خورده است. با یک اتفاق ساده، با یک تجربه مشترک، با پیمودن یک بیراهه تا نیمه، یا یک آرمان مشترک، یک کتاب نوشته و یا صدها کتاب نانوشته، یک عشق مشترک به آرمانشهری که بشر از اولین بارقه های جستجویش تا اکنون کماکان امیدوار و با ایمان جستجو می کند. و این آدم های مشترک که به نوعی به روح جاری در کالبد نسل ها می مانند، با یافتن قطعه های گمشده خود در هر کجای این کره خاکی انگار که صدها سال است هم را می شناسند.<br />
برای آدم هایی با این حس و حال، بهار تنها حکم یک بهانه را دارد، برای ابراز ناگفته ها و مرور دوباره گفته ها و تبادل حرف هایی که به هر حال تسکینمان می دهد. ما آدم های میانه نسل گذشته و حال که بلاتکلیف و دست و پازنان یک دست به سنت و یک پا در مدرنیته هم غم نوستالوژی داریم و هم دغدغه متفاوت بودن. حکایتمان با بقیه مردم عادی کمی فرق می کند. به مناسبتی و در جایی به نقل از کتاب خاطرات و ضدخاطرات مالرو نوشته بودم، فیل خردمندترین جانوران است زیرا یگانه جانوری است که زندگی ‌های پیشین خویش را به یاد می ‌آورد. از این رو زمانی دراز آرام می ‌ایستد و درباره گذشته‌اش می ‌اندیشد. به گمانم این خردمندانه ترین تعبیری است که می شود از انسان پراتیک و آرمانگرای معاصر که رفته رفته همچون فیل تمثیلی مالرو در یک نقطه ایستاده و به گذشته اش می اندیشد و در عین حال نگران آینده است، به کار برد. برای من نوشتن در باره هر موضوعی ابتدا با سرک کشیدن به گذشته آغاز می شود. اگر حمل بر اغراق نباشد که متاسفانه خاص ما ایرانی ها است، باید اذعان کنم زندگی امثال شما حکایت تمثیلی همان فیل مالرو است. به جهاتی فصل مشترک آدم های نسل میانه نیز کم و بیش با چنین شبیه سازی معنی می یابد. و احساس قرابت و نزدیکی حقیر با شما نیز ریشه در این دنیای نسبتا مشترک دارد. و عجیب اینکه این فصل مشترک با اندکی تفاوت از همان دوران آغازین کودکی شکل می گیرد. جایی که آن احساس خام و ابتدایی کودکانه مرز بودها را با بایدها در ذهن رویاپرداز خود دنبال می کند. تفاوتی نمی کند، همان احساس نیز امروز کم و بیش نقطه تلاقی مای نوعی است. ابتدای اش این است که کجائیم و چه می کنیم و بعد نگران هم و اگر تقدیرمان مجال بدهد، چشم در چشم درباره نگرانی ها و امید های پیش رو حرف بزنیم.<br />
امیدوارم عید ایرانی را خوب گذرانده باشی به جبران آن همه اعیادی که نه بهارش را حس کردی و نه گرمی و آغوش و بوسیدن مهربانانه والدین را. که حالا رفته رفته جای پدر می نشینی و می دانی که نباید مثل او از ابراز علاقه و مهرت به سروی و حنیف به این دلیل غلط که مهربانی بچه را خراب می کند، امتناع کنی. در این میان اما می دانم آنچه ذهن این فیل فکور را کماکان به خود مشغول داشته هم نگاه اندیشمندانه به گذشته است و هم نگاه مضطرب و نگران به آینده. دل نگران نه از آنچه حاصل شده که از روزها و سالهای پیش رو. از چشم اندازی که انسان دیجیتالی اش بی آرمان و دغدغه، سر در آخور بورژوازی داشته باشد. این ها همه فصل های مشترک زندگی شما با هم نسلان و معاصران تو است. برای الباقی نسلی که با آرمان زندگی می کرد و می کند امروز دیگر رسیدن به اتوپیا و آرمانشهر موضوع نیست. دلواپسی عمده تلاشی روح آرمانگرایی در جهان معاصر است. مسعود عزیز می بخشی. فقط می خواستم عرض ارادت و تبریکی گفته باشم و کماکان امیدوار به ارتباط با شما.<br />
بهار ایرانی 30 آوریل 2008<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
پاسخ مسعود بنی صدر به بهار ایرانی:<br />
دوست عزیز، آقای بهار ایرانی ،<br />
با تشکر فراوان از نامه بسیار محبت آمیز شما. سخن از بهار و نوروز کرده بودید و یاد دوستان و فرهنگ یاری و غمخواری.<br />
نامه شما مرا بی اختیار به یاد دوران کودکی و نو جوانی انداخت، زمانی که هنوز در خانه پدری زندگی میکردم و پدرم، آموزگار سنن و فرهنگ ایرانی ما بود. وی همچون سایر آموزگاران گاه با محبت و گه با زور و تشر، ما را وادار میکرد که سنن ملی خود را با تمام جزئیاتش آموخته و مو به مو مجریشان گردیم. در نوروز و ایام عید ما میبایست همه چیز، حتی درس و مشق را بکناری نهاده و با وی راهی دیدار تمامی اقوام و دوستان از نزدیک و دور گردیم. در انجام این امر مهم، حتی بستر بیماری هم نمیتوانست بهانه ای برای گریز باشد. و اینچنین بود تا به روز سیزده و رفع نحسی آن در باغ کرج. ایام نوروز زمانی بود برای ترک نا مهربانی ها، تروشروئی ها و بفراموشی سپردن دلگیریهای سالانه.<br />
اخیرا دوستی که به تازگی از ایران بازگشته بود، دلی پر داشت. وی که ایام نوروز را در تهران سپری کرده بود، میگفت حال و روز گذشته بکل از میان مردم رخت بر بسته؛ دید و بازدیدها اگر انجام گردد، محدود به نزدیکترین اعضأ خانواده شده؛ فرا رسیدن عید قبل از آنکه یاد شکوفه های بهاری و فضای گذشت و بخشش و شوق دیدار دوستان و خویشاوندان را با خود به ارمغان بیآورد، فکر خرید میوه و شیرنی و لباس نو برای بچه ها و احتمالا عیدی دادن را تداعی میکند و در نتیجه بسیاری را حتی به ظاهر و به دروغ مسافر، و گریزان از دید و بازدید نوروزی میکند. او میگفت اقوام، حتی نزدیکان و دوستان دیرینه بسختی سال به سال یکدیگر را میبینند و و قبل از هر دید و بازدیدی و سلام وعلیکی چرتکه مخارج و درآمد، فایده و ضرر میاندازند. متاسفانه اخبار اینچنینی، حاکی از گرانی، فقر، و در نتیجه رخت بر بستن صفا و صمیمیت و دوستی و گذشت ، تنها سوغاتی این دوست تازه برگشته از ایران نیست. در اینجا با هر کس که از ایران باز گشته صحبت کنید اخبار اینچنین است و شاید بدتر از این.<br />
اما سئوال من از خودم اینستکه آیا فی الواقع این تنها فقر است که دلیل این نا بسامانی های اجتماعی و دگرگون شدن ارزشهاست؟ مطمعنا بسیاری که معتاد دیدن همه موضوعات منجمله تاریخ از بالا هستند، بلافاصله شروع به تحلیل سیاسی – تاریخی و اقتصادی اوضاع کرده و طبعاٌ نسخه خاص خود را هم برای حل مسئله ای به این پیچیدگی میپیچند.<br />
من در عین حال که نقش حکومت و بقولی سر جامعه را در تحولات اجتماعی دیده و آنرا عاملی موثر و حتی شاید در بعضی موارد تعیین کننده در تغییر در پائین میبینم اما اساسا دید جدید من به تحولات اجتماعی نه از بالا بلکه از پائین است. فقر وگرانی نه خاص ایران است و نه خاص این دوران کشور ماست، مستقل از عوامل بوجود آورنده آن منجمله تاثیرات جهانی شدن اقتصاد و صدور بخشی از تورم کشورهای غربی به کشورهای جهان سوم و انتقادات ما به دولت وقت در عدم کنترل تورم و گرانی، من نمیتوانم فقر و گرانی را تنها عامل و یا حتی عامل اصلی نا هنجاریهای اجتماعی و تحولات فرهنگی اخیر بدانم. در دوران گذشته هم ما شاهد فقر فوق العاده بوده ایم و در کشور، هم رشوه، هم تبعیض، هم فساد و هم فاصله فوق العاده بین فقر و ثروت وجود داشته، اما کمتر کسی شاهد رخت بر بستن معنویات، دوستیها، و فراموش شدن سنتها ،.. بوده است. ممکن است برای تحلیل زیر، کسانی مرا متهم به شنیدن آواز دهل از دور کرده و بگویند دست در آتش نداری و نمیدانی که مردم چه میکشند، اما من تحولات امروز کشور را، گر چه برای این نسل و نسل گذشته و احتمالا نسل آینده، رنج آور و غم انگیز میدانم، اما آنها را بخشی از تحولات اجتماعی اجتناب نا پذیر بعد از انقلاب و منبعث از خود انقلاب دانسته و با نگرش تاریخی به آن، آنها را نهایتا مثبت و روبه جلو میدانم. به اعتقاد من جامعه ما از فقیر وغنی، بالا و پائین، از خواب بیدار شده و به نوعی خود آگاهی رسیده، دیگر خود را رعیت شاه نمی داند و استفاده از مواهب زندگی را تنها حق از ما بهترون و فقر و بدبختی را حق خود نمی شناسد. مثل دوران گذشته نسبت به نا ملایمات زندگی برخوردی تسلیم طلبانه ندارد و عکس العمل نشان میدهد، عکس العملی که در دل خود تمامی ارزشها و سنتها را به چالش می کشد و منافع خود و خانواده را اصل بر هر چیز دیگر میکند. توده های مردم بعد از انقلاب، چه بخواهیم و چه نخواهیم، خود را مستحق زندگی بهتر و مرفه تر میدانند، آنها بعد از گذشت عظیمی که در دوران انقلاب کرده اند، منافع فردی و خانوادگی را اصل کرده و بقولی اندیویدوالیسم حتی شکل وحشی و بی در و پیکر آن در جامعه رشد میکند. از قضا آنچیزی که امروزه به نظر بد و ناهنجار میرسد، همانچیزی است که رمز رشد و پیشرفت آینده میباشد. اصل شدن مادیات، خواست زندگی بهتر و مرفه تر، خود خواهی&#8230; همه پارامترهائی هستند که تک تک افراد جامعه را به کار بیشتر و تولید ثروت کلانتر میکشاند و نهایتا باعث رشد ثروت و پیشرفت کل کشور میشود. نگاهی کوتاه به تاریخ اروپا بعد از انقلابات اجتماعی اش نشانگر همین تحولات در اروپا میباشد که نهایتا باعث رشد ثروت همگانی و غالب شدن آنها بر شرق شد. مطمعنا در فرانسه و انگلیس و سایر کشورهای اروپائی نسل انقلاب و دو – سه نسل بعد از آن درد بسیار کشیدند، شاهد واژگون شدن ارزشها، مرگ، فقر و بیماری فوق العاده بودند، اما ثمره آن دردها را نسل های بعدی چیدند و میچینند.<br />
در این میان بنظر من درد نسل ما و حتی نسل بعدی ما اصل نیست، بلکه اصل اینستکه ما چگونه میتوانیم حافظ خوبیهای فرهنگ خود باشیم که پس از گذشت این تحولات بتوانیم آنها را به نسل بعدی هدیه کنیم و بعبارتی بعد از گذر از این تحولات، از خود نسلی بی فرهنگ و بدون ریشه تاریخی بر جای نگذاریم. خوشبختانه من امروز در نسل دو و سه خارج از کشوری شاهد نوعی بازگشت به خود و نیاز به خود شناسی هستم. آنها به کاوش تاریخ خود بازگشته اند و حتی بلحاظ مذهبی هم بدنبال کشف مجدد آن میباشند.<br />
دوست عزیز به این ترتیب میخواهم بگویم که در اینجا وجود افرادی چون شما برای حفظ و حراست از نیکیهای فرهنگ و سنن ایرانی و حتی مذهبی ما اصل است و اگر این وجود داشته باشد و حفظ گردد، نهایتا این تحولات با تمام دردهایش میمون و مبارک است و ملت و کشورما برنده.<br />
در همین یکی دو روز گذشته خبری را در بی بی سی خواندم که به نظر من اعلام آن جای تبریک دارد، به شما و تمام کسانی که از دور و نزدیک درگیر و یا حتی نظاره گر دوران خشونت دهه هشتاد بودند و غم و درد و رنج آندوران بخش مهمی از زندگی شان شد.<br />
قسمت اصلی خبر که مبنای استدلالی حکم یک دادگاه در انگلیس در مورد مجاهدین بود بشکل زیر میباشد: &#8230; سازمان مجاهدین خلق از سال 2001 فعالیت مسلحانه را کنار گذاشته و از سال 2003 نیز که خاک عراق به اشغال ارتشهای آمریکا و متحدانش درآمد و قرارگاه مجاهدین در کنترل این نیروها قرارگرفت، نفرات مجاهدین خلع سلاح شده و تلاشی نیز برای ازسرگیری فعالیت مسلحانه نکرده اند.<br />
آری سرانجام آخرین گروه ایدئولوژیک که سنگ بنای ایدئولوژیشان متاثر از فرهنگ مارکسیستی و انقلابات خونین روسیه و چین و امریکای لاتین، بر پایه اصالت تضاد آنتوگونیستی در جامعه و حل همه مسائل با خشونت و از بالا، سیاه و سپید دیدن دنیا، یا با ما و یا برما، گذاشته شده بود، تقدس سلاح را بکناری نهاده، سلاحهای خود را تحویل دادند و برچسب تروریسم و خشونت گرائی را به جای تقدس، نشان ننگین دانستند. (حال تحویل سلاح به کی و چرا حالا ونه در گذشته و چرا به اجنبی و نه به خودی، بحث دیگری است که شاید بتوان در جای دیگر به آن پرداخت.)<br />
به اعتقاد من این بنوعی بازگشت به فرهنگ مهر و مسالمت ایرانی است که حتی در حالیکه به جبر زمان و شرایط حاصل شده ، اما نهایتا شادی و شیرنی خوری هواداران مجاهدین در لندن و اعضایشان در پایگاهایشان میتواند برای اولین بار بخشی از شادی همه دوستداران فرهنگ اصیل ایرانی باشد. در همین جا بد نیست با توجه به علاقه و مطالعه شما در خصوص تاریخ فرقه اسماعیلیه اشاره به این کنم که آنها در سختترین شرایط حتی زیر برق شمشیرهای مغول، سلاح خود را بکنار نگذاشتند و از رسیدن به قدرت به ضرب سلاح و درنوردیدن رودی از خون چشم نپوشیدند. فکر میکنم اینکه دیگر مجاهدین چگونه میخواهند به هواداران خود وعده سرنگونی در آخر امسال و یا در کوتاه مدت را داده و چگونه میخواهند از قبل قداره کشیهای امپریالیسم خون خوار به نون و نوائی برسند، مسئله من و شما و دوستداران ایران و ایرانی نیست و مشگل آنانست با اعضأ و هوادارانشان.<br />
به این ترتیب بار دیگر ضمن تشکر مجدد از نامه محبت آمیز شما امیدوارم بهار امسال بهاری نو برای تاریخ ملت ما باشد و در سال جاری فقر و تورم، سختیها و رنجها&#8230; خاک کشور ما را ترک کرده و فرهنگ غنی ملت ما در کنار سخت کوشی ملی، برای اولین بار خوشبختی مادی و معنوی را بر زندگی عموم مردممان حاکم گرداند.<br />
دوست شما، قربانتان مسعود<br />
اردیبهشت 1387</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34607">نامه ای از بهار ایرانی به مسعود بنی صدر و پاسخ آن</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34607/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نامه شماره هفت &#8211; سری دوم &#8211; به دکتر مسعود بنی صدر</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6295</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6295#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 02 Mar 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[فرقه گرایی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[سیستم کنترل ذهن در مناسبات درونی مجاهدین]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت های مستقل برای آزادی اسیران]]></category>
		<category><![CDATA[مجاهدین در مسیر نابودی]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی با جداشده های فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/03/03/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b3%d8%b1%db%8c-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%86/</guid>

					<description><![CDATA[<p>صحبت های این فرمانده با پیروانش در مقاطع مختلف فیلم بسیار جالب بود و از روی همان حرفهایی که رهبران فرقه ها به مریدانشان میگویند الگو برداری شده بود:"ما برترین و بهترین هستیم، ما خوشبختی و رهایی واقعی را بدست آورده ایم، دنیای بیرون پر از تباهی و فساد است</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6295">نامه شماره هفت &#8211; سری دوم &#8211; به دکتر مسعود بنی صدر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>چهارشنبه 27 فوریه 2008</p>
<p>مسعود جان سلام</p>
<p>از بابت نامه ات بی اندازه متشکرم. در خصوص فرقه ها و کارکرد فرقه ای نوشته بودی که فکر میکنم هر چقدر نوشته شود کم است. دیشب یک فیلم سینمایی به اسم 30هزار پا زیر دریا از کانال 2 تلویزیون ایران پخش شد. جریان فیلم یک داستان تخیلی مربوط به یک ژنرال سابق نیروی دریایی آمریکا بود که در عمق 30 هزار پایی اقیانوس اطلس شهری به نام آتلانتیس ایجاد کرده و عده ای را در آنجا به دور از جهان عادی جمع نموده و بر آنان حکومت میکرد و هر کشتی یا زیردریایی که به آنها نزدیک میشد را دشمن تلقی نموده و با شلیک اژدر نابود میساخت. صحبت های این فرمانده با پیروانش در مقاطع مختلف فیلم بسیار جالب بود و از روی همان حرفهایی که رهبران فرقه ها به مریدانشان میگویند الگو برداری شده بود: &#8220;ما برترین و بهترین هستیم، ما خوشبختی و رهایی واقعی را بدست آورده ایم، دنیای بیرون پر از تباهی و فساد است و ما الگوی بهشت وعده داده شده را ساخته ایم، خارج از شهر ما همه دشمن محسوب میشوند که اگر خواستند به ما نزدیک شوند باید نابود گردند، همه باید سپاسگزار رهبر باشند که چنین نعمتی را به پیروان خود ارزانی داشته است، همه باید افکار خود را به رهبر بسپارند و نباید در ذهن حرفی خلاف حرف رهبر داشته باشند، همه باید دلهایشان را به رهبر بدهند و عواطف هر کس باید صرفا نثار او شود، هر کس این شهر را ترک کند دچار نفرین شده و به تباهی کشیده میشود، رهبر یک ابر انسان است که نمونه ندارد و معیار برتری هر کس میزان سرسپردگی وی به رهبر می باشد، رهبر بی اندازه رئوف و مهربان است مگر اینکه کسی بخواهد آتلانتیس را تهدید کند که مورد غضب قرار خواهد گرفت و&#8230; &#8221;</p>
<p>در خصوص میزان خراب بودن وضع سازمان نوشته بودی. راستش جدا معتقدم که سازمان دچار یک سردرگمی مفرط شده که هیچ کارش روی هیچ گونه حساب و کتابی نیست. یک نمونه آن برخورد با خانواده هاست. از نظر سازمانی که ادعا میکند میلیون ها طرفدار در ایران دارد قطعا این یک فرصت استثنایی است که از طریق استقبال از سفر خانواده ها سعی نماید ایدئولوژی و استراتژی و سیاست خود را به آنها منتقل کند. در واقع قاعدتا باید رژیم مانع رفتن خانواده ها به عراق بشود اما قضیه برعکس است و سازمان ادعا میکند که رژیم این خانواده ها را آنهم از کانادا و انگلستان و نروژ برای دیدار عزیزانشان به عراق میفرستد. حقیقتا سازمان خودش دارد به نفع رژیم و وزارت اطلاعاتش تبلیغ میکند چرا که اگر وزارت اطلاعات مخارج و امکانات سفر این افراد برای دیدار با خانواده هایشان را با پذیرش این ریسک که ممکن است آنان جذب سازمان بشوند می پردازد پس مستحق تشکر و تمجید و مدال حقوق بشر است. بیان و ادبیات سازمان دیگر بطور خالص فرقه ای شده است و به غیر از خودشان برای هیچکس دیگر مفهوم نیست. گویی سازمان اصلا ملتفت نیست که آوردن افراد به تلویزیون جهت فحش دادن به بستگانشان که چیزی جز دیدار عزیزانشان را نخواسته اند چه نفرت و انزجاری را در هر کس که این چنین برنامه هایی را می بیند بوجود می آورد. این امر در نشست های درون تشکیلاتی امری عادی و جزو الزامات مغزشویی است ولی آنقدر این کار را تکرار کرده اند که قبح آن ریخته و از تلویزیون هم پخش میکنند و تصورشان اینست که همان اثر را بر بیرونی ها هم دارد.</p>
<p>چندی پیش در یکی از برنامه های سازمان ادعا شده بود که وزارت اطلاعات دارد بر علیه شهر اشرف توطئه میکند و توطئه اش هم اینست که خواهان انحلال این قرارگاه است. از منظر خانواده هایی که من تابحال برخورد کرده ام حرفشان اینست که کاش وزارت اطلاعات چنین همتی داشت و چنین کاری را میکرد. اگر ادعا میشد که مثلا رژیم ایران خواهان بمباران قرارگاه اشرف است و یا نیروهای سپاه قدس قرار است قرارگاه اشرف را به توپ ببندند باز یک حرفی بود اما اینکه برفرض سپاه قدس یک نفر را از انگلستان به لندن فرستاده تا مسائل خانواده هایی که برای دیدار فرزندانشان در بغداد جمع شده اند را حل و فصل نماید و در وقت آزادش هم پمپ آب قرارگاه اشرف را بترکاند از آن حرفهایی است که فقط توی جیب رژیم میریزد و سازمان را مضحکه خاص و عام میکند و لا غیر.</p>
<p>اما داستان خانواده ها که من در جریان شمه ای از آن در داخل بودم داستانی است که سازمان به این راحتی از آن خلاصی ندارد و با بد کسانی در افتاده است. هر چه به سازمان گفتند که مبارزه مسلحانه راهش نیست و سلاح را زمین بگذار به خرجش نرفت تا عاقبت آمدند و سلاح را بزور از دستش گرفتند. حالا هم هر چه میگویند درب قرارگاه اشرف را باز کن و بگذار افراد رابطه عادی با دنیای بیرون و خانواده هایشان داشته باشند باز به خرجش نمیرود و آنقدر این وضع را ادامه میدهد تا بیایند و یکباره آنرا منحل کنند و خیال خودش و بقیه را راحت نمایند. در حال حاضر بنیاد خانواده سحر در عراق راه افتاده است که بیانیه شماره یک خود را بیرون داده است. آدرس سایت آن به صورت زیر است:</p>
<p>www.saharngo.com</p>
<p>در خواست میکنم مطالبشان را بخوانی. آیا حرفشان منطقی نیست؟ آیا سازمان میخواهد با به صحنه آوردن افراد برای فحش دادن به اقوامشان یا بقول آنها اقوام سابقشان به مبارزه ادامه بدهد؟</p>
<p>چندی پیش گفتاری از امیر مؤمنان حضرت علی ابن ابیطالب (ع) که در زیر آمده است نظرم را جلب کرد که فرموده است:</p>
<p>· مراقب افکارت باش که گفتارت میشود.</p>
<p>· مراقب گفتارت باش که رفتارت میشود.</p>
<p>· مراقب رفتارت باش که عادتت میشود.</p>
<p>· مراقب عادتت باش که شخصیتت میشود.</p>
<p>· مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود.</p>
<p>در حقیقت پندار و گفتار و کردار و همچنین ایدئولوژی و تبیین و سیاست و نهایتا کارکرد و کاراکتر و عاقبت کار یک فرد یا سازمان اجزای بهم پیوسته ای هستند که کاملا به هم مربوط بوده و بر روی یکدیگر تأثیر میگذارند. این اندیشه پایه ای که &#8220;هدف وسیله را توجیه میکند&#8221; و اینکه برای رسیدن به هدف استفاده از هر ابزاری مجاز است سرنوشتی را برای یک سازمان رقم میزند که در خصوص سازمان مجاهدین خلق بروشنی قابل رؤیت است. این طرز تفکر در تمامی تصمیمات و عملکردها و سیاست های سازمان کاملا مشهود است و کاراکتری را از سازمان و رهبری آن بوجود آورده است که امروز مورد تنفر هر کسی است که آنرا میشناسد و با آن آشنا شده است.</p>
<p>نکته آخر اینکه در یکی از سایت ها خواندم که فرقه ها ابتدا در یک شرایط خاص محیطی که همه چیز برایشان به لحاظ موقعیت ها فراهم میشود سر بر آورده و به سرعت رشد میکنند. اما از آنجا که حرفشان با واقعیت همخوانی ندارد، خصوصا اینکه توان انطباق با تغییر شرایط را ندارند، به تدریج قدرت جذب نیرویی خود را از دست داده و رو به افول میروند و افراد از آنها جدا میگردند تا اینکه تعداد جداشدگان آنان بیش از اعضایشان میشود و در یک کمیت محدود به حیات خود ادامه میدهند تا بالاخره نابود شوند. در این مقاله نوشته شده بود که فرقه ها به حق جداشدگان و همچنین خانواده های اعضای خود را دشمن اصلی خود میدانند چرا که آنان به بر ملا کردن روابط درونی فرقه که تلاش میشود از دید بیرونی ها پنهان نگاه داشته شود می پردازند و راه جذب فریبکارانه فرقه را می بندند و از طرفی مانع از بین رفتن کامل عواطف در اعضا که لازمه مانیپولاسیون است میگردند و فرقه را دچار رکود و نهایتا انجماد و اضمحلال میکنند. فرقه ها بر خلاف احزاب و سازمان های عادی به هر ترفندی برای ممانعت از جدا شدن افراد حتی زندانی کردن و حذف فیزیکی آنان متوسل میشوند چرا که خود را در این خصوص بسیار ضعیف و آسیب پذیر می بینند. فرقه ها همچنین زمانی که خود را در بن بست کامل ببینند مانند عقربی که در محاصره آتش قرار دارد به خودکشی جمعی می پردازند که نمونه های آن در تاریخ زیاد بوده و خدا در خصوص این یکی به بچه ها رحم کند.</p>
<p>دیگر بیش از این وقتت را نمیگیرم. بی صبرانه منتظر زمانی هستم که بتوانم رودررو با تو دیدار داشته باشم و مفصلا صحبت کنیم.</p>
<p>قربانت</p>
<p>ابراهیم</p>
<p>سایت دکتر مسعود بنی صدر، دوم مارس 2008</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6295">نامه شماره هفت &#8211; سری دوم &#8211; به دکتر مسعود بنی صدر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6295/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نامه شماره هفت (سری دوم) به دکتر مسعود بنی صدر</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34384</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34384#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 02 Mar 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مطالب]]></category>
		<category><![CDATA[ابراهیم خدابنده]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/34384</guid>

					<description><![CDATA[<p>سایت دکتر مسعود بنی صدر، دوم مارس 2008 چهارشنبه 27 فوریه 2008 مسعود جان سلام از بابت نامه ات بی اندازه متشکرم. در خصوص فرقه ها و کارکرد فرقه ای نوشته بودی که فکر میکنم هر چقدر نوشته شود کم است. دیشب یک فیلم سینمایی به اسم 30هزار پا زیر دریا از کانال 2 تلویزیون [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34384">نامه شماره هفت (سری دوم) به دکتر مسعود بنی صدر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سایت دکتر مسعود بنی صدر، دوم مارس 2008<br />
چهارشنبه 27 فوریه 2008<br />
مسعود جان سلام<br />
از بابت نامه ات بی اندازه متشکرم. در خصوص فرقه ها و کارکرد فرقه ای نوشته بودی که فکر میکنم هر چقدر نوشته شود کم است. دیشب یک فیلم سینمایی به اسم 30هزار پا زیر دریا از کانال 2 تلویزیون ایران پخش شد. جریان فیلم یک داستان تخیلی مربوط به یک ژنرال سابق نیروی دریایی آمریکا بود که در عمق 30 هزار پایی اقیانوس اطلس شهری به نام آتلانتیس ایجاد کرده و عده ای را در آنجا به دور از جهان عادی جمع نموده و بر آنان حکومت میکرد و هر کشتی یا زیردریایی که به آنها نزدیک میشد را دشمن تلقی نموده و با شلیک اژدر نابود میساخت. صحبت های این فرمانده با پیروانش در مقاطع مختلف فیلم بسیار جالب بود و از روی همان حرفهایی که رهبران فرقه ها به مریدانشان میگویند الگو برداری شده بود: ما برترین و بهترین هستیم، ما خوشبختی و رهایی واقعی را بدست آورده ایم، دنیای بیرون پر از تباهی و فساد است و ما الگوی بهشت وعده داده شده را ساخته ایم، خارج از شهر ما همه دشمن محسوب میشوند که اگر خواستند به ما نزدیک شوند باید نابود گردند، همه باید سپاسگزار رهبر باشند که چنین نعمتی را به پیروان خود ارزانی داشته است، همه باید افکار خود را به رهبر بسپارند و نباید در ذهن حرفی خلاف حرف رهبر داشته باشند، همه باید دلهایشان را به رهبر بدهند و عواطف هر کس باید صرفا نثار او شود، هر کس این شهر را ترک کند دچار نفرین شده و به تباهی کشیده میشود، رهبر یک ابر انسان است که نمونه ندارد و معیار برتری هر کس میزان سرسپردگی وی به رهبر می باشد، رهبر بی اندازه رئوف و مهربان است مگر اینکه کسی بخواهد آتلانتیس را تهدید کند که مورد غضب قرار خواهد گرفت و&#8230;<br />
در خصوص میزان خراب بودن وضع سازمان نوشته بودی. راستش جدا معتقدم که سازمان دچار یک سردرگمی مفرط شده که هیچ کارش روی هیچ گونه حساب و کتابی نیست. یک نمونه آن برخورد با خانواده هاست. از نظر سازمانی که ادعا میکند میلیون ها طرفدار در ایران دارد قطعا این یک فرصت استثنایی است که از طریق استقبال از سفر خانواده ها سعی نماید ایدئولوژی و استراتژی و سیاست خود را به آنها منتقل کند. در واقع قاعدتا باید رژیم مانع رفتن خانواده ها به عراق بشود اما قضیه برعکس است و سازمان ادعا میکند که رژیم این خانواده ها را آنهم از کانادا و انگلستان و نروژ برای دیدار عزیزانشان به عراق میفرستد. حقیقتا سازمان خودش دارد به نفع رژیم و وزارت اطلاعاتش تبلیغ میکند چرا که اگر وزارت اطلاعات مخارج و امکانات سفر این افراد برای دیدار با خانواده هایشان را با پذیرش این ریسک که ممکن است آنان جذب سازمان بشوند می پردازد پس مستحق تشکر و تمجید و مدال حقوق بشر است. بیان و ادبیات سازمان دیگر بطور خالص فرقه ای شده است و به غیر از خودشان برای هیچکس دیگر مفهوم نیست. گویی سازمان اصلا ملتفت نیست که آوردن افراد به تلویزیون جهت فحش دادن به بستگانشان که چیزی جز دیدار عزیزانشان را نخواسته اند چه نفرت و انزجاری را در هر کس که این چنین برنامه هایی را می بیند بوجود می آورد. این امر در نشست های درون تشکیلاتی امری عادی و جزو الزامات مغزشویی است ولی آنقدر این کار را تکرار کرده اند که قبح آن ریخته و از تلویزیون هم پخش میکنند و تصورشان اینست که همان اثر را بر بیرونی ها هم دارد.<br />
چندی پیش در یکی از برنامه های سازمان ادعا شده بود که وزارت اطلاعات دارد بر علیه شهر اشرف توطئه میکند و توطئه اش هم اینست که خواهان انحلال این قرارگاه است. از منظر خانواده هایی که من تابحال برخورد کرده ام حرفشان اینست که کاش وزارت اطلاعات چنین همتی داشت و چنین کاری را میکرد. اگر ادعا میشد که مثلا رژیم ایران خواهان بمباران قرارگاه اشرف است و یا نیروهای سپاه قدس قرار است قرارگاه اشرف را به توپ ببندند باز یک حرفی بود اما اینکه برفرض سپاه قدس یک نفر را از انگلستان به لندن فرستاده تا مسائل خانواده هایی که برای دیدار فرزندانشان در بغداد جمع شده اند را حل و فصل نماید و در وقت آزادش هم پمپ آب قرارگاه اشرف را بترکاند از آن حرفهایی است که فقط توی جیب رژیم میریزد و سازمان را مضحکه خاص و عام میکند و لا غیر.<br />
اما داستان خانواده ها که من در جریان شمه ای از آن در داخل بودم داستانی است که سازمان به این راحتی از آن خلاصی ندارد و با بد کسانی در افتاده است. هر چه به سازمان گفتند که مبارزه مسلحانه راهش نیست و سلاح را زمین بگذار به خرجش نرفت تا عاقبت آمدند و سلاح را بزور از دستش گرفتند. حالا هم هر چه میگویند درب قرارگاه اشرف را باز کن و بگذار افراد رابطه عادی با دنیای بیرون و خانواده هایشان داشته باشند باز به خرجش نمیرود و آنقدر این وضع را ادامه میدهد تا بیایند و یکباره آنرا منحل کنند و خیال خودش و بقیه را راحت نمایند. در حال حاضر بنیاد خانواده سحر در عراق راه افتاده است که بیانیه شماره یک خود را بیرون داده است. آدرس سایت آن به صورت زیر است:<br />
www.saharngo.com<br />
در خواست میکنم مطالبشان را بخوانی. آیا حرفشان منطقی نیست؟ آیا سازمان میخواهد با به صحنه آوردن افراد برای فحش دادن به اقوامشان یا بقول آنها اقوام سابقشان به مبارزه ادامه بدهد؟<br />
چندی پیش گفتاری از امیر مؤمنان حضرت علی ابن ابیطالب (ع) که در زیر آمده است نظرم را جلب کرد که فرموده است:<br />
· مراقب افکارت باش که گفتارت میشود.<br />
· مراقب گفتارت باش که رفتارت میشود.<br />
· مراقب رفتارت باش که عادتت میشود.<br />
· مراقب عادتت باش که شخصیتت میشود.<br />
· مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود.<br />
در حقیقت پندار و گفتار و کردار و همچنین ایدئولوژی و تبیین و سیاست و نهایتا کارکرد و کاراکتر و عاقبت کار یک فرد یا سازمان اجزای بهم پیوسته ای هستند که کاملا به هم مربوط بوده و بر روی یکدیگر تأثیر میگذارند. این اندیشه پایه ای که هدف وسیله را توجیه میکند و اینکه برای رسیدن به هدف استفاده از هر ابزاری مجاز است سرنوشتی را برای یک سازمان رقم میزند که در خصوص سازمان مجاهدین خلق بروشنی قابل رؤیت است. این طرز تفکر در تمامی تصمیمات و عملکردها و سیاست های سازمان کاملا مشهود است و کاراکتری را از سازمان و رهبری آن بوجود آورده است که امروز مورد تنفر هر کسی است که آنرا میشناسد و با آن آشنا شده است.<br />
نکته آخر اینکه در یکی از سایت ها خواندم که فرقه ها ابتدا در یک شرایط خاص محیطی که همه چیز برایشان به لحاظ موقعیت ها فراهم میشود سر بر آورده و به سرعت رشد میکنند. اما از آنجا که حرفشان با واقعیت همخوانی ندارد، خصوصا اینکه توان انطباق با تغییر شرایط را ندارند، به تدریج قدرت جذب نیرویی خود را از دست داده و رو به افول میروند و افراد از آنها جدا میگردند تا اینکه تعداد جداشدگان آنان بیش از اعضایشان میشود و در یک کمیت محدود به حیات خود ادامه میدهند تا بالاخره نابود شوند. در این مقاله نوشته شده بود که فرقه ها به حق جداشدگان و همچنین خانواده های اعضای خود را دشمن اصلی خود میدانند چرا که آنان به بر ملا کردن روابط درونی فرقه که تلاش میشود از دید بیرونی ها پنهان نگاه داشته شود می پردازند و راه جذب فریبکارانه فرقه را می بندند و از طرفی مانع از بین رفتن کامل عواطف در اعضا که لازمه مانیپولاسیون است میگردند و فرقه را دچار رکود و نهایتا انجماد و اضمحلال میکنند. فرقه ها بر خلاف احزاب و سازمان های عادی به هر ترفندی برای ممانعت از جدا شدن افراد حتی زندانی کردن و حذف فیزیکی آنان متوسل میشوند چرا که خود را در این خصوص بسیار ضعیف و آسیب پذیر می بینند. فرقه ها همچنین زمانی که خود را در بن بست کامل ببینند مانند عقربی که در محاصره آتش قرار دارد به خودکشی جمعی می پردازند که نمونه های آن در تاریخ زیاد بوده و خدا در خصوص این یکی به بچه ها رحم کند.<br />
دیگر بیش از این وقتت را نمیگیرم. بی صبرانه منتظر زمانی هستم که بتوانم رودررو با تو دیدار داشته باشم و مفصلا صحبت کنیم.<br />
قربانت<br />
ابراهیم</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/34384">نامه شماره هفت (سری دوم) به دکتر مسعود بنی صدر</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/34384/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>پاسخ مسعود بنی صدر به نامه سپتامبر ابراهیم خدابنده</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6036</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6036#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 01 Jan 2008 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اعضاء جداشده از فرقه رجوی]]></category>
		<category><![CDATA[ابراهیم خدابنده]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات اعضا جدا شده سازمان مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت های مستقل برای آزادی اسیران]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<category><![CDATA[همراهی با جداشده های فرقه رجوی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.nejatngo.org/fa/2008/01/02/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%ae-%d9%85%d8%b3%d8%b9%d9%88%d8%af-%d8%a8%d9%86%db%8c-%d8%b5%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b3%d9%be%d8%aa%d8%a7%d9%85%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7/</guid>

					<description><![CDATA[<p>گاه همراه با اشتباه های فاحش سیاسی، به هر صورت، پرچم دار استقلال در دنیای فردا در میان ملتها و کشورهای جهان سوم گشته و به همین علت سرکوب و شکست آن هدف نخستین راست ترین جناحهای حاکم در غرب شده است. البته نا گفته نماند که در این میان بین خواسته غرب از یکسو و روسیه و حتی شاید چین از سوی دیگر نباید فاصله چندانی دید و تضادهای تاکتیکی آنها را نباید به حساب اختلافات استراتژیکشان گذاشت.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6036">پاسخ مسعود بنی صدر به نامه سپتامبر ابراهیم خدابنده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سایت دکتر مسعود بنی صدر، دسامبر 2007<br />
ابراهیم عزیز؛ سلام، امیدوارم که خوب و خوش بوده و مشگلات حقوقی و قضائی تو و جمیل عزیز حل شده و زندگی نوئی را آغاز کرده باشید. قبل از هر چیز از تاخیر طولانی خود در پاسخ به نامه ات پوزش میطلبم. در توضیح این تاخیر دو دلیل اصلی دارم. اول مشگلات خصوصی و فردی بود که میبایست به آنها میپرداختم و قدری به زندگی خود سر و سامان میدادم. در مورد تو و سایر دوستان جدا شده از فرقه نمیدانم که حال و روز ذهنی، عقیدتی و فردیتان چگونه بوده و هست؟ اما در مورد خودم همانگونه که در انتهای کتابم، در موخره آن نوشته ام، احساس میکنم در پایان نگارش آن کتاب همچون کودک نو تولد یافته ای بودم که میبایست بسیاری از واقعیات زندگی را از نو دیده، آزمایش کرده و بیاموزم. درست تر بگویم حتی فکر میکنم فرد نجات یافته از فرقه در مواردی حتی از یک کودک هم عقب تر است، چرا که صفحه فکری یک کودک پاک است و وی میتواند بر اساس فراگیریهای لحظه ای خود زندگی و آموخته هایش را بر آن صفحه تصویر کند. در حالیکه فرد نجات یافته از فرقه با انبوهی از دگمیات فرقه ای که بشکل فرضیات، قطعیات، و اعتقادات در آمده اند روبرو است که باید هر یک را از نو به چالش کشیده، درست و غلطش را تشخیص داده و با هزار زحمت خود را از آنها رها ساخته و نو آموخته ای را جانشین آن سازد. و این تازه در نقطه ایست که وی بتواند خود را از دگم اصلی، یعنی خود علامه بینی و خود بزرگ بینی فرقه ای رها کرده و بپذیرد که نه تنها از افراد عادی برتر نیست بلکه فرسنگها از آنها عقب افتاده تراست ونه تنها علم و فلسفه و تاریخ و سیاست، بلکه بسیاری از بدیهیات ساده را باید دوباره از دیگران بیآموزد و بعبارتی در بسیاری از موارد باید دوباره شاگرد کلاس اول دبستان شود. باری صفر بودن و سعی در صعود از صفر بخودی خود سخت است، چه برسد برای کسی که جامعه او را کودک نمیداند و انتظار یک انسان میان سال را از او دارد و باز در شرایطی که خود فرد خویش را نه تنها صفر نمیبیند بلکه هزاران میداند و گاها در اثر اعتماد بنفس کاذب فرقه ای بسیاری از اطرافیانش نیز او را اینچنین دیده و از او انتظار دارند. فکر کنم تو و جمیل شاید بهتر از هر کسی حرف مرا بفهمید، گر چه باز هم شما نسبت به من دو امتیاز قابل توجه داشتید، اول بودن در میان خانواده، وجود عزیز مادری غمخوار که بتواند دوباره دستتان را گرفته و راه رفتن را از نو بشما بیآموزد و دوم به جبر و یا به شانس حضور در مام وطن و شکسته شدن اجباری بسیاری از دگمهای فرقه ای، فارق بودن از غم دوری وطن و مادی بودن عشق به آن. باری من پس از گذر نسبی از این مراحل ناگهان خود را در نقطه ای دیدم که شاید جوانی نورسیده، بدور گشته از کانون مهر خانواده، در آغاز تقبل مسئولیت فردی، خود را آنچنان میبیند. پذیرش اینکه اول زنده ام و باید زنده بمانم، این در مقابل مرگ طلبی دوران فرقه ای و تقدس مرگ در فرقه. دوم آنکه فردم، آزادم و مستقل و این در مقابل نفی مطلق فردیت و راه رفتن بر پای خواهر مریم و وابستگی بدون قید و شرط در تمامی جنبه های زندگی به بندهای فرقه ای و یا بعبارتی اسارت مطلق در زندان نامرئی آن. سوم آنکه مسئولم، قبل از هر چیز در مقابل خودم و فرزندانم، و سرانجام ملتم و کشورم، و نهایتا انسانیت و طبیعت. مسئولم اما نه در حد بزرگنمائی شده فرقه ای که در نهایت نافی هر مسئولیتی الی مسئولیت در مقابل رهبر فرقه میشود، بلکه در حد یک انسان عادی که حیات دارد و در حد خود میفهمد که چه چیز درست است و چه چیز غلط. پس بقول دوستی دریافتم که چون زنده ام باید زندگی کنم تا بعد از آن بتوانم پذیرای مسئولیتهایم گردم.<br />
و اما دلیل دوم، احساس بی حاصل بودن نگارشهایم و بخصوص نامه نگاریهای دوطرفهمان بود. خود این جمله دو بخش دارد. اول بی حاصلی نگارش به فارسی درخارج از کشوراست چرا که خریداری ندارد، بخصوص در جمع ایرانیان باصطلاح سیاسی، نه میتوانی از آنها یاد گیری و نه میتوانی آموخته ای را به آنان بیآموزی. همه علامه دهرند و بی نیاز از فراگیری چیزی نو. هر یک در ذهن خود برای خویش قلعه ای از اعتقادات و دگمیات ساخته و در پناه آن خود را بر فراز عرش میبینند. ایرانیان غیر سیاسی هم که الله و اعلم. اکثرا با شتاب هر چه بیشتر، بدنبال خارجی شدن و فراموش کردن خود ایرانی، فرهنگ و تاریخ خود هستند. البته شاید هم چه بهتر، چرا که عمدتا آنچه در اینجا به نگارش در میآید از زبان و قلم کسانی استکه مفتخر به خیانت به ملت و کشور هستند. اینجا قصدم توهین به عقلیتی نیست که درد غربت دارند و حسرت دانستن. اما متاسفانه این عده آنقدر قلیل هستند که یافتن آنان همچون یافتن قطره ای است در دریائی خروشانی از بدبینی ها، تهمت زدنها، توهمات، کج اندیشیها، و پیش فرضیها. باز همانطور که میبینی اینجا وضع تو با من بسیار متفاوت است چرا که تو در ملائی هستی که میتوانی بیآموزی و احتمالا بیآموزانی، مفید باشی و احساس مفید بودن است که به تو حیات و حتی جوانی و شادابی میدهد.<br />
و اما بخش دیگر مربوط به نامه های رد و بدل شده فی مابین است. زمانی که اولین نامه تو را دریافت کردم، نخستین احساسم، دریافت نامه ای از دوستی قدیمی بود با ملاحظات و اجباراتی که تو را در خود محدود میساخت. ملاحظات و اجبارات تو را که در بند بودی درک کرده و با توجه به آنها سعی کردم با دوستی حرف دل زده و از دل بشنوم. بعد از چندی دیدم که شاید درد دل گوئی های ما برای دیگران، بخصوص آنانی که همچون ما اسیر فرقه بوده اند مفید فایده باشد، با صلاح و مشورت با تو، آنان را روی وب سایتم متشر کردم. اما پس از گذشت ده، پانزده نامه کم کم احساس کردم که دیگر مخاطب نامه های ما یکدیگر نیستیم و گوئی اساسا داریم برای دیگران مینویسیم تا یکدیگر. این بخودی خود میتوانست سبکی از نگارش و انتقال تجارب باشد. به دوشرط: اول آنکه خریداری نو میداشت،کسی که نداند و بخواهد بداند. و دوم آنکه، در هر نامه حرف جدیدی، و نو آموخته ای برای گفتن داشتیم. در حالیکه احساس من این بود که در دوری تکراری افتاده و همچون مصاحبه های رادیو مجاهد حرفهای یکدیگر را تکرار میکنیم و خودمان برای خودمان دست میزنیم. با شناختم از تو میدانستم که این نه خواسته توست و نه من. بنابراین ایستادم و منتظر تحول شدم در زندگی خود و در افکار خود و به امید رهاتر شدن تو از قید و بندهایت در نگارشت. امروز هم مطمئن نیستم که چه من و چه تو در آن نقطه هستیم و یا نه؟ اگر نه که باز میایستیم که به آن نقطه برسیم وگرنه که بسم الله. چرا که از تمام دوران فرقه اینرا آموخته ام که راه نرفتن بهتر از راه رفتن در تاریکی و بدور باطل چرخیدن و تخریب بجای ساختن است.<br />
و اما در پاسخ به نامه قبلی تو: اولا گفته بودی که جز مجاهدین کسی خواهان جنگ امریکا با ایران نیست، باید در اینجا تو را تصحیح کنم، چرا که تمامی نیروهای بحران زی و جنگ طلب، خواهان جنگ و رویاروئی آمریکا و ایران هستند، از جناح راست نو محافظه کاران امریکائی و هم آغوشانشان، مانند راست ترین جناح حاکمیت اسرائیل گرفته تا عقب افتاده ترین و جنگ طلب ترین فرقه های باصطلاح مسلمان مثل القاعده. تمامی این تمایلات فکری و سیاسی، حیات خود را در بحران و جنگ میبینند و در نتیجه در آرام گشتن طبل جنگ، صدای ناقوس مرگ خود را میشنوند. در نتیجه بدیهی است که بدنبال هر فرصتی برای زدن بر طبل جنگ باشند. اما در این میان وضع مجاهدین این نیست که ادامه حیاتشان مشروط به جنگ است و یا طرفی از جنگ هستند، بلکه امید آنها قبل از جنگ به مردار است. آنها همچون کرکسان به امید آن نشسته اند که جنگی در گیرد که شاید در ماحصل کشتار طرفین، آنان بتوانند از مردارهای جنگ تغذیه کرده و به نوعی به حیات ننگین خود رنگی نو دهند. آنها همچون کرکسان و یا مردار خوارانی هستند که در گرد میدان جنگ به گردش در میآیند تا شاید که تکه ای از گوشت مردار هم نسیب آنان گردد. و دوست عزیز چه سخت است و غمگین، بیان چنین عباراتی. در حالیکه آنها را عین واقعیتی میبینم که مجاهدین امروزه گرفتارش گشته اند. خوشابحال آنان که جان دادند و این روز را ندیدند. مجاهدی که روزی از همه چیز خود بخاطر استقلال وطن میگذشت و حتی بعدها در اوج وابستگی به دشمن، در دوران صدام حسین، منکر دادن اطلاعات نظامی کشور به آنان بود، امروزه مفتخر به پادوئی اجانب و افشای صنایع ملی کشور (حتی بفرض نظامی بودن آنها که گناه ایشان را صد مقابل میکند) است و خواهان و آتش بیار معرکه ای گشته که درصورت وقوعش نه تنها استقلال کشور بر باد خواهد رفت بلکه شاید بتوان ماحصل آن را فقط و فقط با حمله مغول به ایران برابر دانست و بس. یعنی نابودی همه چیز و باز گشت به عقب چند صد ساله.<br />
اما همانطور که میدانی من احتمال جنگ را بسیار نا چیز میدانم، نه تنها بخاطر اتفاقات اخیر و انتشار گزارش سازمانهای امنیتی آمریکا و یا گزارشات دیگر، بلکه اینکه فی الواقع شرایط بهیچ عنوان برای جنگی نو از جانب آمریکا و انگلیس، چه بلحاط افکار عمومی و چه بلحاظ نظامی و چه بلحاظ اقتصادی و سیاسی در اینجا مهیا نیست و ضرورت آنهم با وجود ادامه دو جنگ در افغانستان و عراق، حتی برای راستترین جناحهای امریکا، کارخانه های سلاح سازی غرب و شرکتهای نفتی هم در کوتاه مدت واجب وحیاتی نیست. به اعتقاد من و بسیاری دیگر تمامی این تبلیغات برای ضربه زدن به اقتصاد ایران، به ورشکستی کشاندن آن و در نتیجه اجبارش به تسلیم در قبال زورگوئیهای غرب است. به اعتقاد من آنها بیشتر به دنبال لیبی کردن ایران هستند تا عراق کردنش. بطور تاکتیکی این پیروزی میتواند بزرگترین دستآورد برای جناحهای راست در آمریکا و اروپا در مقابل رقبایشان باشد و بلحاظ استراتژیک بر باد رفتن آرزوی استقلال انرژی توسط کشورهای جهان سوم در دنیای فرداست.<br />
به اعتقاد من وابستگی در دنیای فردا بیش از هر چیز در دو عامل خود را نشان میدهد، بلحاظ مادی، وابستگی در انرژی است و بلحاظ معنوی وابستگی فرهنگی و یا فرهنگ باختگی کشورها و ملتهای مغلوب است. توضیح آنکه من معتقدم حتی قبل از تمام شدن منابع فسیلی انرژی مثل نفت و گاز، استفاده از آنها برای تولید انرژی به جبر طبیعت و یا امریکا در تمام جهان ممنوع خواهد گردید و تنها سوختی که در حال حاضر میتواند بطور واقعی و مادی جانشین آن گردد سوخت اتمی است. در نتیجه کشورهائی که تولید ماده اولیه این سوخت را در دست دارند میتوانند قیمت آنرا بقیمت در بند شدن سایر ملل تعیین کرده و به آنها تحمیل نمایند. ممکن است بگوئی که با توجه به این بحث، چرا راستهای آمریکائی مخالف بحثهای گرمایش زمین و تقلیل استفاده از سوختهای فسیلی هستند، به نظر من این یک موضع تاکتیکی صرفا اقتصادی- سیاسی است که بمحض نفی ضرورت تاکتیکی آن، (بالا رفتن صعودی قیمت نفت و گاز و آمادگی مردم خودشان برای پرداخت هزینه بیشتر برای سوخت و در نتیجه صرفه دار شدن استفاده از سایر سوختها) به تو قول خواهم داد که حتی در خلال عمر من و تو، همین جنابان نو محافظه کار، طرفداران یقه چاک کرده اولیه عدم استفاده از سوخت فسیلی خواهند شد و شعار دهنده و طرفدار محاصره اقتصادی و یا حمله نظامی به ملل و کشورهائی خواهند بود، که کما کان از سوخت فسیلی استفاده میکنند. جالب است که در کنفرانس اخیر مالی &#8211; اندونزی هم بحث بر سر این بود که مصرف سوخت سرانه در نظر گرفته شود و یا کشوری و من حدثم اینست که نهایتا بحث بر سر سرانه خواهد شد که بزرگترین ضربه آن به ملل ساکن کشورهای نفت خیز (عمدتا کشورهای مسلمان) خواهد خورد.<br />
به عنوان جوک بد نیست صحبت یکی از باصطلاح سیاسیون وطنی در خارج از کشور را برایت بگویم که در نفی نیاز ما به اورانیوم غنی شده میگفت: اصرار رژیم در تهییه اورانیوم غنی شده مثل آنست که ما بگوئیم که چون یک ماشین نو خریده ایم پس باید یک پمپ بنزین هم در کنار گاراژ خود بسازیم. آیا این حماقت است یا مزدوری من نمیدانم؟ بقول یکی از معلمهایم: خدا بهتر میداند.<br />
باری آنطورکه به نظر میرسد ایران در هر دو مورد، یعنی چه در زمینه اصرار بر استقلال تولید انرژی غیر فسیلی و استقلال فرهنگی، دانسته و یا نه دانسته، با سیاستهای چپ اندر قیچی و گاه همراه با اشتباه های فاحش سیاسی، به هر صورت، پرچم دار استقلال در دنیای فردا در میان ملتها و کشورهای جهان سوم گشته و به همین علت سرکوب و شکست آن هدف نخستین راست ترین جناحهای حاکم در غرب شده است. البته نا گفته نماند که در این میان بین خواسته غرب از یکسو و روسیه و حتی شاید چین از سوی دیگر نباید فاصله چندانی دید و تضادهای تاکتیکی آنها را نباید به حساب اختلافات استراتژیکشان گذاشت.<br />
و اما در مورد مقاله ای نوشته بودی تحت عنوان متامورفیسم&#8230; خوشبختانه مدتهاست که نه علاقه ای به دنبال کردن اراجیف فرقه دارم و نه به آنها اهمیتی میدهم که بخواهم چشمم را با خواندنشان خسته کنم. در نتیجه این مطلب را هم ندیده ام و از تیتر آنهم که برایم نوشته بودی چیزی دستگیرم نشد. اما در دنباله این نکته، مطلبی را به نقل از دوستی قدیمی و مشترکمان گفته بودی که گویا گفته بود که من و تو بقول جلال گنجه ای بدرستی خرفت و کودن بودیم که اینهمه مدت در میان فرقه ماندیم و به واقعیت آن پی نبردیم! اولا که کاش این خرفتی و کودنی بود و بس. چرا که هم خرفتی و هم کودنی دردهائی هستند که بالاخره درمان دارند. در حالیکه درد گرفتاری در فرقه درد بی درمان است. و درست به همین دلیل است که من گرفتاران فرقه ای را بیتشر سحر و یا جادو شده، و یاخود خفته و خود مرده، میدانم تا خرفت و کودن. درضمن تا آنجا که بیاد میآورم آن دوست مشترک در هواداری از مجاهدین بنوعی پیش کسوت تو و من بود، آیا براستی علت اینکه وی به هواداری خود ادامه نداد و ما دادیم فهم امروز ما از مجاهدین است که وی داشت و ما نداشتیم؟ باری اگر او را مجددا دیدی خیلی سلام مرا به وی برسان و بگو افسوس بر خرفتان و کودنها که ما آنهم نبودیم و آنهم نشدیم!<br />
باری بیش از این سرت را به درد نمیآورم و تا نامه بعدی ترا به خدا میسپارم. قربانت مسعود</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/6036">پاسخ مسعود بنی صدر به نامه سپتامبر ابراهیم خدابنده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/6036/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نامه هایی شخصی برای عموم- نامه هایی رد و بدل شده بین آقایان بنی صدر و خدابنده</title>
		<link>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36918</link>
					<comments>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36918#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[انجمن نجات]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 30 Sep 2006 20:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مجاهدین خلق]]></category>
		<category><![CDATA[ابراهیم خدابنده]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود بنی صدر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.nejatngo.org/fa/posts/36918</guid>

					<description><![CDATA[<p>نامه هایی شخصی برای عموم؛ نامه هایی رد و بدل شده بین آقایان بنی صدر و خدابنده است که هر دو از بانیان اولیه سازمان مجاهدین خلق در خارج از کشور در سالهای قبل از انقلاب بودند. مدت ها است هر دو همچون بسیاری دیگر از اعضای اولیه سازمان از فرقه رجوی کناره گرفته اند [&#8230;]</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36918">نامه هایی شخصی برای عموم- نامه هایی رد و بدل شده بین آقایان بنی صدر و خدابنده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://www.nejatngo.org/fa/tag/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d9%85%d9%88%d9%85">نامه هایی شخصی برای عموم</a>؛ نامه هایی رد و بدل شده بین آقایان بنی صدر و خدابنده است که هر دو از بانیان اولیه سازمان مجاهدین خلق در خارج از کشور در سالهای قبل از انقلاب بودند. مدت ها است هر دو همچون بسیاری دیگر از اعضای اولیه سازمان از فرقه رجوی کناره گرفته اند و کمر به نجات گرفتاران باقی مانده بسته اند.<br />
بیان نکات، مشاکل و راه حل هایی که در نامه های این دو دوست دیرینه رد و بدل می گردد نیازی به توضیح بیشتری نخواهد داشت اگر چه سایت دکتر بنی صدر محلی برای ارائه نظرات احتمالی باز کرده است.<br />
با تشکر از هر دوی آنها بخاطر جسارت و شجاعت ارائه نظراتشان برای عموم و با آرزوی موفقیت روز افزونشان.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.nejatngo.org/fa/posts/36918">نامه هایی شخصی برای عموم- نامه هایی رد و بدل شده بین آقایان بنی صدر و خدابنده</a> اولین بار در <a href="https://www.nejatngo.org/fa">انجمن نجات</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.nejatngo.org/fa/posts/36918/feed</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
