فرقه گرایی مجاهدین

پاسخ آقای مسعود بنی صدر به نامه آقای علیرضا میرعسگری (مسئولیت پذیری انسان)

علیرضای عزیز، با سلام،

بحث شما در خصوص مسئولیت پذیری انسان کاملا” درست است، اما در این خصوص چند نکته است که باید مورد توجه قرار بگیرد.

۱- در تمام فرقه های مخرب و گروه های تروریستی، درست همانند برده داری کهن، گرچه تمام افراد بنوعی در بند رهبر فرقه و یا برده دار هستند، اما درجه در بند بودن آنها، میزان سر سپردگی شان به مافوق، آزادگی و مسئولیت پذیریشان در مقابل وجدان انسانی، با یکدیگر متفاوت است و میتوان در لابلای شخصیت مشترک فرقه ای و یا برده بودن آنها، ته مانده های شخصیت فردیشان را هم مشاهده نمود. در برده داری کهن برده هائی بودند که بقولی کاسه داغتر از آش بوده و در ظلم به برده های دیگر از برده دارها هم پیشی میگرفتند، فیلم (DJANGO) که فکر کنم سال گذشته برنده جایزه اسکار شد، چند نمونه از این برده ها را نشان میدهد. در نقطه مقابل بودند برده هائی که حتی در زیر شلاق و شکنجه حاضر نمیشدند آزاد اندیشی و مسئولیت پذیری خود را فراموش کرده و اخلاق انسانی خود را نابود سازند، مجددا” فیلم فوق الذکر و یا داستان اسپارتاکوس نمونه هائی از این گونه افراد را به نمایش میگذارد. در فرقه های مخرب هم همانند برده داری کهن، شخصیت فردی افراد بطور مغلوب گه گاه خود را نشان میدهد و به همین مناسبت افراد در درون تشکیلات در جاهای مختلف بکار گرفته میشوند. برای نمونه من کسانی را در فرقه رجوی دیدم که مفتخرانه خود را فالانژ مجاهدین معرفی میکردند و با سربلندی مدعی بودند که طرفداران حکومت را شکنجه داده اند. در نقطه مقابل یادم است در یکی از نشستهای انقلاب وقتی بحث اعدام جداشدگان مطرح شد خواهری بنام زری از جا برخواست و با جرات کامل جلوی همه جمع سنا گوی رجوی معترض این برخورد شد. طبعا” “خواهران” دیگر وی را به باد فحش و ناسزا گرفتند و از هر طرف افراد حاضر وی را خائن و بریده میخواندند. وقتی من ویدوئی این جلسه را میدیدم یادم است که با خود کلنجار میرفتم که آیا من شهامت این برخورد را داشتم یا خیر؟ (در حالیکه منهم با زری موافق بودم و در آنزمان فکر میکردم که این حق هر کس است که بخواهد در تشکیلات بماند و یا خیر) متاسفانه جواب من به خودم خیر بود. من در جلسات خصوصی آنقدر جرات داشتم که حتی با حرف مسعود رجوی و یا مریم رجوی مخالفت کنم، اما هیچگاه شهامت ایستادن در مقابل جمع را نداشتم و در نتیجه در جلسات عمومی حتی اگر با جمع مخالف بودم حداکثر سکوت میکردم و توجیه ام برای خودم این بود که همواره جمع بیشتر از فرد میفهمد. از اینجاست که به نکته بعدی میرسم.

۲- در بحث شستشوی مغزی پیشنهاد میکنم به دو مطلب توجه کنی و آندو عبارتند از تاثیر جمع روی فرد و تاثیر اقتدار و یا حاکمیت روی فرد، در آنجا نمونه هائی را ذکر کرده ام که افرادی کاملا” فهمیده و با وجدان و مسئول تحت حاکمیت فردی که وی را قبول دارند بعنوان محقق و مسئول یک مرکز تحقیقاتی حتی حاضر میشوند افراد دیگر را شکنجه دهند. و یا خلبانی که با فشار دادن یک دکمه بمبی را بر سر هزاران و بلکه میلیونها نفر میاندازد و آنها را میکشد لزوما” بی وجدان و غیر مسئول نیست بلکه وی اینکار را تحت اقتدار یک فرمانده و یا یک حکومت انجام میدهد. از اینجا به تذکر سوم میرسم.

۳- افراد تحت اقتدار و تحت تاثیر جمع غیر مسئول میشوند. خلبان مزبور و یا افراد فهمیده در آن آزمایشگاه این نیست که نفهمند چه میکنند، اما همانطور که شما در محیط کارتان از رئیستان فرمان میگیرید و بقولی انجام امر میکنید این افراد هم خود را در مقابل اعمال خویش مسئول ندانسته و فرمانده و یا رئیس آزمایشگاه را مسئول اعمال خود میدانند. اخیرا” داستان سریال یک کالت را میدیدم بنام (Following) داستان فرقه ای که بین زندگی و مرگ اصالت را به مرگ میدهد، در این فرقه وجدان و افتخار، مرگ آفرینی است و نه زندگی بخشی به دیگران. در آنجا با شخصیت فردی روبرو میشویم که قادر نیست کس دیگری را بکشد و برای آنکه در فرقه باقی بماند برای خود داستانی ساخته است که چگونه چند نفر دیگر را کشته است، جالب است که وی دائم در حالت ناراحتی وجدان است و سعی میکند که بتواند کس دیگری را بکشد. تحت حاکمیت یک فرد مقتدر و یا یک جمع بحث وجدان و مسئولیت پذیری تغییر میکند و گاها” حتی معکوس دنیای بیرون میشود، برای مثال یادم است که اوائل دهه شصت در خارج از کشور که ما میبایست صرفه جوئی میکردیم تا مخارج اوور تامین شود، سرقت از فروشگاه ها و … یک باید بود، شاید در آنزمان اصطلاح “هلندی” را شنیده بودی، بسیاری از اجناسی که برای اوور و پاریس فرستاده میشد از این نوع بودند. در واقع کلمه درست “بلندی” بود که برای آنکه دیگران نفهمند تبدیل به هلندی شده بود و آن به این معنی بود که این اجناس از فروشگاهی بلند شده و یا دزدی شده است. یادم است در آندوران ناراحتی اصلی وجدان من این بود که قادر نبودم که اینکار را انجام دهم و نتوانسته بودم مسئله دزدی از دیگری را برای خود حل نمایم و گاها” جنسی را خریداری میکردم و مدعی میشدم که هلندی است. و یا در مراحل بعدی اگر شنیده باشی لقب اهدائی به من از طرف مسعود رجوی کلمه “ماست” بود چرا که وی بدرستی میگفت من نمیتوانم از کس دیگری متنفر شده، به او ناسزا گفته و یا در قدمهای بعدی به او آسیب جسمی وارد کنم. من معنی این لغت ماست را میفهمیدم و از آن رنج میبردم و در واقع ناراحتی وجدان من این شده بود که چرا من نمیتوانم از دیگران حتی دشمنان خودم متنفر شوم و البته درست بهمین دلیل هم بود که همواره تشکیلات مرا در خارج از کشور، دیپلماسی و یا برخورد با ایرانیان و … بکار میگرفت. خوب همانطور که میبینی در تشکیلات، تحت اقتدار یک مقتدر پذیرفته شده و یا تحت حاکمیت یک جمع (منجمله در دموکراسی) مقوله وجدان و مسئولیت پذیری برای افراد فرق میکند و گاها” حتی معکوس گذشته میشود. اینجا آنچیزی که افراد را از هم جدا میکند، میزان انسانیت و یا حتی مسئولیت پذیری آنها نیست بلکه محکمی ساختار شخصیتی آنهاست که در دوران کودکی و حتی نوزادی (زیر دوسال) در آنها شکل گرفته است. به این معنی که اعتقادات درست و غلط، خوب و بد، که اولیأ به فرد داده اند تا چه حد جامد و محکم هستند که فرد بتواند در مقابل جمع و یا مقتدر و یک تشکیلات و فرقه ایستاده و هنوز بر پایه شخصیتی خویش تصمیم گرفته و بر همان پایه احساس مسئولیت کرده و عمل نماید. متاسفانه پدر و مادر هائی که چنین شخصیتی را به کودکان خود میدادند کم بوده و کمتر هم شده و شاید در آینده حتی به نزدیکی صفر برسد. بهمین دلیل در تمام جوامع وجود افرادی چون اسپارتاکوس نادر است و در چنین جوامعی بسختی میتوان کسی را پیدا کرد که بین احساس مسئولیت به جمع و رهبر و احساس مسئولیت نسبت به وجدان و اعتقادات فردی خویش دومین را انتخاب نماید.

۴- نکته اخر اینکه بهر صورت باید توجه داشت که برعکس برده داری در فرقه های مخرب افرادی که عضو فرقه شده اند، نه تنها اصول و عقاید فرقه را رد نمیکنند بلکه بین اعتقادات خویش و اعتقادات فرقه ای اصالت را به دومین میدهند وگرنه فرقه را ترک خواهند کرد و یا اصلا” از نقطه نخست به عضویت فرقه در نمیآیند. این در حالیستکه در برده داری برده میداند که حق با برده دار نیست و برده دار ظالم مقتدر است. نکته بعدی اینستکه متاسفانه تا حتی بعد از جدائی از فرقه ها، افراد فکر میکنند که آنها با اختیار و اراده آزاد خود به فرقه پیوسته و در آنجا بوده اند، بنابراین بر خلاف برده داری و یا افرادی که تحت تسلط یک دیکتاتوری زندگی میکنند و یا در زندان هستند، افراد در پذیرش فرامین از خود مقاومت درونی نشان نداده و اصل بر تسلیم بودن است و نه مقاومت کردن و وجدان و مسئولیت پذیری هم خود را در تسلیم نشان میدهد و نه بعکس.

امیدوارم که توضیحات فوق جوابگوی بحثت باشد. با تشکر مجدد بخاطر نامه ات.

قربانت مسعود

کانون آوا

همایش انجمن نجات مرداد 1400

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا