فرقه گرایی مجاهدین

خروج از بردگی نوین – قسمت سوم

خروج از بردگی نوین – قسمت دوم

دکتر مسعود بنی صدر در مقدمه ی کتابِ “فرقه های تروریستی و مخرب نوعی برده داری نوین” چنین ادامه می دهد:
زمانی که من عضو فرقه رجوی بودم، مثل اکثر اعضای فرقه ‏های مخرب، معتقد بودم که ما از تمام افراد عادی برتر هستیم، نه تنها به خاطر فداکاری ‏ها و کارهای فوق ‌العاده‌ ای که انجام می‏ دادیم، بلکه حتی در فهم عمومی و در دانش ‏مان نسبت به دنیا؛ حداقل فکر می ‌کردیم که یک پاسخ مناسب و درست برای هرگونه سؤال فلسفی از نقطه‏ ی آغاز آفرینش تا پایان آن را در اندوخته و آموخته‏ ی خود داریم. و حالا پس از جدا شدن از فرقه، ناگهان می‏ توانستم ببینم که این تفکر و نگرش ما چقدر ساده لوحانه و احمقانه بوده است. چقدر ما از دانش و فهمِ حتی یک فرد ساده و عادی پرت و عقب هستیم.

… کتابی به نام قوهای وحشی، نوشته یانگ چنگ، که از طرف دخترم به من هدیه شد، و نیز ملاقاتی با دوستی قدیمی، روانشاد پروفسور فرد هالیدی، استاد دانشگاه لندن، یاور من در فهم گذشته شدند.

کتاب قوهای وحشی به من کمک کرد که رجوی را به شکلی متفاوت ببینم و فهم کنم و او را به عنوان یک فرد جدید ارزیابی کنم. به این ترتیب، فهم من از تصمیمات، اعمال و رفتار او آغازی نو یافت، به این ترتیب توانستم اشتباهات او را نه به عنوان خطاهای سیاسی و حتی ایدئولوژیک یا رفتار فردی که در بن بست قرار گرفته است، بلکه به عنوان رفتار و تصمیمات فردی با کیش شخصیت دیده و فهم کنم. رفتار فردی که نمی ‏تواند خواب و خیال‏ های کودکانه خود را در دنیای واقعی همانند هیتلر یا استالین محقق سازد و می‏ خواهد آن ها را در دنیای کوچک و اسباب بازی گونه‏ ی خود عینیت ببخشد.

آری، نهایتاً ما شخصیت‏ های مطیع و وفادار رؤیاهای رجوی یا اسباب بازی ‌های شهر خیالی او بودیم و او با قدرتی مطلق و خداگونه می ‏توانست با ما هرگونه که می‌ خواهد رفتار کند و درست مانند بازی کودکان با اسباب بازی‏ هایشان، با ما آن کند که می‏ خواهد.

وقتی فرد هالیدی را ملاقات کردم و او داستان مرا شنید و وقتی به او گفتم که بزرگ ‏ترین مشغولیت ذهنی من در آن زمان فرزندانم هستند و غم عمیق و پشیمانی بزرگم که چرا برای آن ها و در کنارشان نبوده ‏ام، به خصوص تأسف عمیقم نسبت به پسرم که در زمانی به دنیا آمد که ما سخت مشغول به اصطلاح فعالیت‏ های سیاسی بودیم و رسیدگی لازم را به او نمی ‏کردیم؛ او از من پرسید که چرا کتاب داستان زندگی ‏ام را نمی ‌نویسم؟ او گفت: “اگر خاطرات خود را بنویسی، حداقل خودت متوجه خواهی شد که چه اتفاقی برایت افتاده است و به فرزندانت این امکان را خواهی داد که گذشته را فهم کنند. این، درمانی هم برای خودت خواهد بود و هم برای آن ها.” سپس او کتابی قدیمی و مورد علاقه‏‏ ی خودش به نام “من معتقد بودم” را به عنوان هدیه به من داد. این کتاب، داستان زندگی داگلاس هاید از اعضای حزب کمونیست انگلیس بود. داستان زندگی هاید خیلی شبیه زندگی من و شاید بسیاری از اعضای فرقه‏ های دیگر بود که بعداً با آن ها آشنا شدم.

مسعود بنی صدر
مسعود بنی صدر

من خواندن و فکر کردن را شروع کردم و به این ترتیب سفر دور و دراز من برای خود شناسی و آنچه برایم اتفاق افتاده بود، آغاز شد. با تشکر از دو دوست قدیمی ناگهان من اکثر نشریات قدیمی مجاهدین خلق را به دست آوردم، کتاب ‏ها و مجلات و حتی ویدئوهایی که ما در خلال بیست سال گذشته می ‏بایست می ‏خواندیم و می ‏دیدیم. چیزهایی که اعتقادات قبل از مجاهدین خلق مرا عوض کرده و اصول و شخصیت فرقه ‏ای مرا شکل داده بودند. حالا من می‏ رفتم که تمام آن ها را دوباره بازخوانی کنم، تا ببینم و بفهمم که چه شد.

از آغاز من تصمیم گرفتم که در کتابم قضاوت نکنم و قضاوت را به خواننده واگذارم. به این ترتیب تصمیم گرفتم که وقایع را آنگونه که من آن ها را در زمان خودشان می ‏فهمیدم، ببینم و بیان کنم و نه از موضع کنونی. چگونه در سال 1357 یا 1365 فکر می ‏کردم و معتقد بودم و نه مانند 1377 زمانی که نگارش کتاب را آغاز کردم. به این ترتیب می ‏خواستم اجازه دهم که خواننده کتاب مرا در هر مرحله، آنگونه که بودم، ببیند و قضاوت کند و پروسه‏ ی تغییرات یک انسان در اثر آموخته‏ ها و تغییر رفتارش در فرقه را مشاهده نماید و فهم کند که چگونه یک فرد نیمه روشنفکر، آزادیخواه و متعلق به یک خانواده ‏ی مدرن متوسط می‌ تواند تبدیل به یک عضو خشک‌ اندیش و متعصب فرقه‏ ای شود که حاضر باشد برای فرقه و رهبرش جان خود را هم بدهد. نمی ‏گویم که جان دیگران را بگیرد، چرا که من هرگز نتوانستم بفهمم که آیا به خاطر آن ها حاضرم موجود زنده دیگری را آزار داده یا بکشم. در تمام مدتی که من عضو آن ها بودم این مشکل اصلی من و ضعف من به عنوان یک “مجاهدخلق ” بود و به همین دلیل شاید قضاوت سازمان و رهبرش در مورد من هم این بود که به اندازه‏ ی کافی از مخالفین آن ها متنفر نیستم که بتوانم کس دیگری را آزار داده یا بکشم. به همین دلیل همیشه رجوی به شوخی مرا «ماست» خطاب می‏ کرد.

تقریباً در نقاط‏ پایانی نگارش خاطرات زندگی ‏ام بودم که کتاب دیگری، به نام “پاهای سفالی “Feet of Clayنوشته‏ ی آنتونی استور توسط دوستی به من هدیه شد. خواندن این کتاب ناگهان به من کمک کرد که معمای مجاهدین خلق را حل کنم، در این نقطه قطعاًت کوچک معمای ذهن من به یکدیگر وصل شده و توانستم مجاهدین خلق را نه به عنوان یک حزب سیاسی، یک سازمان انقلابی و مسلمان/ مارکسیست، یا حتی یک گروه صرفاً تروریستی ببینم، نه، بلکه آن ها را به شکل یک فرقه می ‏دیدم. یک فرقه با تمام ویژگی‏ های فرقه‏ ای مخرب، و رجوی را هم نه به عنوان برادر که با همین عنوان خطابش می ‌کردیم و نه به عنوان پدر یا یک رهبر انقلابی یا سیاسی، بلکه او را به عنوان یک رهبر فرقه ‏ای با کیش شخصیت فوق‌ العاده فهم می‏ کردم.

آن روزها من عادت داشتم به طور روزانه خاطراتم را بنویسم، شانزدهم خرداد 1378 در خاطراتم چنین نوشتم:
“امروز تمام آپارتمان را برای پیدا کردن یادداشت ‏هایم زیر و رو کردم، خیلی عجیب است که آن ها را گم کرده ‏ام، من معمولاً چیزی را گم نمی ‌کنم، چرا که در زندگی من هر چیزی جایی دارد و خیلی کم اتفاق می ‏افتد که من چیزی را در جای خودش نگذارم. راستش خیلی خسته ‏ام، خیلی عصبانی و غمگین و به طور عجیبی همزمان خوشحال هم هستم. چطور ممکن است که هم غمگین باشم و هم خوشحال؟ خوشحالم، چرا که دارم آخرین بخش ‏های کتاب خاطراتم را می ‏نویسم، آری چند روز یا چند هفته دیگر نوشتن آن تمام می ‌شود، اما هنوز احساس می ‏کنم که نتوانسته‏ ام داستان زندگی ‏ام را آن طور که بوده است بیان کنم. احساس می ‏کنم که در بیان آن عاجزم و نتوانسته ‏ام فراز و نشیب ‏های آن را و جریحه ‌دار شدن احساسات و عواطفم را و افکارم را آن طور که بوده ‏اند به تصویر بکشم و نشان دهم که چگونه ما عوض شدیم.

قصد نخستین من برای نگارش کتاب چه بود؟ قصد من این بود که فرزندانم، وقتی که خواستند بدانند چرا و چگونه زندگی ‏شان دگرگون شد، آن را بخوانند و پاسخ سؤالات ‏شان را بگیرند. بفهمند که چرا و چگونه زندگی عادی، شادی ‏های روزمره، اولیای خود – و بیشتر پدرشان – را از دست دادند و از داشتن یک زندگی پر از مهر و محبت خانوادگی محروم شدند. به همین دلیل، به رغم ضعف در نگارش به انگلیسی، کتاب را به انگلیسی نوشتم. اما به نظر می ‏رسد که این آخرین چیزی است که آن ها به آن فکر می‌ کنند. هنوز بعد از سه سال جدایی از مجاهدین خلق موفق به دیدن پسرم نشده‏ ام؛ دخترم می ‌گوید که او گفته است: من حاضر نیستم کسی را که با مادر ما چنان کرد و ما را تنها گذاشت و رفت، ببینم. البته مطمئن نیستم که این جملات را واقعاً پسرم گفته یا حرف دل دخترم می ‏باشد. به نظر می ‏رسد من عزیزترین‏ ها، بچه‏ هایم را از دست داده‏ ام، حداقل عشق آن ها به پدرشان را نخواهم داشت. به نظر می ‏رسد که من و این کتاب آخرین چیزهایی هستند که فکر آن ها را مشغول می ‌کنند. شاید هم هرگز آن را نخوانند. … می‌ فهمم از دست دادن آن ها علاوه بر از دست دادن همسر عزیزم، دیدار پدر و مادرم در لحظه فوت ‏شان، دوستانم، کشور و ملتم، جوانی و سلامتیم، همه و همه بخشی از بهایی هستند که من مجبورم بپردازم. برای انتخابی که کردم و به دنبال رجوی و سازمان مجاهدین خلق رفتم. برای کارهایی است که مرا مجبور کردند تا آن ها را انجام دهم. اما چرا و چگونه هنوز حتی برای خودم واضح و روشن نیست.”

این تنها من نبودم که گیج و بدون پاسخ درست برای این انتخاب و راه رفته شده بودم. به نظر می‏ رسید حتی آن هایی که پیش ‌نویس کتاب را خوانده بودند هنوز پاسخ چرا و چگونگی آن را نیافته و هنوز معما در ذهن ‏شان حل ناشده باقی‌ مانده بود. برای نمونه پروفسور آبراهامیان که پیش ‌نویس ابتدایی را خوانده بود در جای جای آن یادداشت ‏هایی به شکل علامت سؤال و ابهام گذاشته و در جاهایی نیز با علامت بزرگ تعجب و سؤال نوشته بود: “نمی فهمم، چرا در این نقطه آن ها را ترک نکردی؟!” یا “چرا باز هم بعد از همه‏ ی این‌ ها به حرکت خود ادامه دادی؟”

باری، قطعات ریز گذشته ذره ذره به یکدیگر وصل شده بود و من می ‏توانستم تصویر کامل گذشته را در ذهن و نگارشم ببینم، اما هنوز سؤالاتی بدون پاسخ باقی ‌مانده بود. من می‏ توانستم در این نقطه بگویم که مجاهدین خلق فرقه هستند و رجوی ‏ها – مسعود و مریم – رهبران آن فرقه می باشند. اما این که چگونه و چرا آن ها ما را تغییر دادند و به کارهایی وادار کردند که انجام دادیم، هنوز معمایی حل ناشده بودند. من اما مجبور به حرکت به سمت جلو بودم، می‏ بایست دوباره زندگی ‏ام را از صفر آغاز کرده و آن را بر خرابه‏ های گذشته از نو بسازم. در مؤخره کتاب خاطراتم چنین نوشتم:

“این داستان زندگی من بود، از صفر وقتی که به دنیا آمدم، تا صفر وقتی که سازمان مجاهدین خلق را ترک کردم. درست است من به صفر دیگری رسیدم و شاید باید به خاطر این به آن ها تبریک بگویم، چرا که این همیشه خواسته و آرزوی آن ها بود که ما را به صفر، “هیچ‏ کس” و “هیچ چیز” بودن برسانند. صفر یعنی شما از هر آنچه به آن تعلق داشته‌ اید جدا می ‏شوید، گذشته ‏تان، خاطرات‏ تان، دوستان و خانواده و هر آن کس که به آنان عشق می ‏ورزیدید. صفر یعنی شما هویت ‏تان را، ویژگی‏ های ‏تان را، دوست داشتن ‏ها و نداشتن‏ ها، اصول و اعتقادات ‏تان را از دست می ‏دهید. صفر یعنی شما احساس می ‏کنید که هیچ چیز نمی‏ دانید، هر آنچه را که در گذشته می ‏دانستید و به درستی آن ها ایمان داشتید به زیر یک علامت سؤال بزرگ کشانده شده است و باز صفر یعنی شما هیچ چیز ندارید، تمام اندوخته‏ ی مادی و مالی خود را از دست داده ‏اید، علاوه بر آن سلامتی و جوانی خود را هم کاملاً گم کرده‏ اید. شما باید دوباره از نو شروع کنید، دوباره متولد شوید، اما این بار نه مثل کودکی که از موهبت داشتن پدر و مادر و کمک آن ها برخوردار است، نه مثل یک کودک نو تولد یافته، بلکه مانند میانسالی با تمام ضعف و فقرهای یک نو رسیده.”

آری، سفر دور و دراز خودشناسی من به نقطه‏ ی پایان خود رسیده بود چرا که می‌ فهمیدم که در نقطه ‏ی صفر هستم، یعنی در نقطه ‏ای که در واقع چیزی برای کشف و شناخت وجود ندارد. من نه آن جوان گذشته بودم و نه “مجاهد خلق”، در نتیجه می‏ بایست سفر خود‏سازی خود را شروع کنم. می ‏بایست شخصیت نوین خود را بر ویرانه‏ ی شخصیت گذشته ‏ام دوباره ‏سازی کنم. دوباره بیاموزم، بخوانم، فکر کنم، حتی ورزش را که از آن متنفر بودم در برنامه ‏ی روزانه ‏ام قرار دهم که بتوانم راه بروم و تا حدی سلامتم را بازیافته و پاسخی برای دردهای دائمی کمرم بیابم.

البته هنوز هر وقت به گذشته فکر می ‏کردم، هر زمان دوستی قدیمی یا عضوی از خانواده را می ‏دیدم با سؤالات قدیمی “چرا و چگونه؟” رو به‌ رو می ‏شدم. بسیاری که مرا از قبل از پیوستن به مجاهدین خلق می ‏شناختند، اغلب حرف خود را با این سؤال شروع می‌ کردند، “اما تو چرا؟” حتی برادران و خواهران بزرگ ‏تر من می ‏توانستند قدمی جلوتر رفته و سؤال خود را به این صورت بپرسند: “اما تو که فهمیده و تحصیل کرده بودی، چطور تبدیل به آدمی احمق و ساده شدی که خانواده و زندگی‏ ات را برای هیچ به تباهی بکشی؟”
من می‏ توانستم در پاسخ بگویم که مجاهدین خلق یک فرقه هستند و حتی اصطلاح عامه‌ فهم “شستشوی مغزی” را به کار ببرم، اما جواب من نه برای آن ها و نه حتی برای خودم قانع ‌کننده نبود. هنوز من نمی ‏توانستم فرقه را به طور کامل آن طور که آن را با تمام وجود حس و لمس می ‌کردم تعریف و بیان کنم یا توضیح دهم که ساختمان تشکیلاتی فرقه چه تفاوتی با یک سازمان یا حزب دارد یا دکترین اعتقادی آنان چه فرقی با یک مذهب، فلسفه و اید‏ئولوژی دارد.

من می ‏توانستم بگویم که رجوی یک رهبر فرقه ‏ای با کیش شخصیت فوق ‏العاده است، اما نمی ‏توانستم توضیح دهم که او چگونه آن کرد که کرد. چرا رجوی و مجاهدین خلق مجبور شدند ما را عوض کنند؟ ما را وادار کنند که از همسران خود جدا شویم، خود را به لحاظ روانی و حتی در بسیاری موارد فیزیکی از جامعه منزوی کنیم؟ چرا؟ چرا؟ … چرا رجوی آن کرد که کرد؟ چرا رهبران فرقه‏ ای آن می ‌کنند که می ‌کنند؟ چرا آن ها باید اندیشه، فکر و اعتقادات پیروان خود را عوض کنند؟ چرا آن ها پیروان ماشینی شده و موریانه شده می ‏خواهند به جای انسان‏ های واقعی با اراده‌ ی آزاد؟ من به درستی و از ته قلب می ‏توانستم بگویم که ما شستشوی مغزی شده بودیم، می ‏توانستم آن را حس کنم و حتی گاهی برایم آن‌ قدر مادی بود که می ‏توانستم آن را لمس کنم، لمس یک لغت! لمس یک روش کار! به نظر غیر واقعی می ‌آید، اما برای من همان ‌قدر مادی و واقعی بود که الآن دارم این کلیدهای کامپیوتر را لمس می ‏کنم، بلی می ‌توانستم آن را نیز با پوست و گوشت خود لمس کنم. اما این که روش کار شستشوی مغزی چگونه است، چگونه انجام می ‏گیرد برایم معما و غیر قابل توصیف بود.

سؤال دیگر این بود که رابطه‏ ی ما با فرقه و رهبر آن چه نوع رابطه ‏ای است؟ آیا رابطه‏ ای است مانند رابطه ‏ی فرزندان با اولیای خود؟ همان‏ گونه که بعضی اوقات می‏ گفتیم که ما دوباره از مریم رجوی متولد شده‏ ایم؟ آیا ما برادر و خواهر با برادری بزرگ ‏تر بالای سر خود بودیم، آنچنان که رجوی را خطاب می ‏کردیم؟ آیا ما اعضای یک حزب بودیم؟ کارمندان و کارگران یک کارفرما بودیم؟ یا شاید بردگان نوین یک رهبر فرقه‏ ای؟ و سرانجام سؤال آخر و بزرگ ‏تر از همه، مسأله‌ ی آزادی و اختیار؟ آیا ما در انتخاب ‏مان آزاد بوده و در نتیجه مسئول هر آنچه هستیم که کرده‏ ایم؟ و در کنار این سؤالات شخصی، سؤال و نظرگاه دیگران، نظیر خطر فرقه برای جامعه در چیست؟ چرا باید جوامع و دولت‏ ها نگران آن باشند و در مقابل آن، دست به عمل بزنند؟ و این که در واقع چه می‏ توانند بکنند؟

انتخاب و تنظیم از عاطفه نادعلیان

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا