گذشت آن زمانی که می گفتیم: خلق جهان بداند، مسعود معلم ماست! اکنون مسعود دشمن خلق است. مسعود دیکتاتور است. مسعود عزیزان ما را زندانیان بی ملاقات کرده است. امری که در هیچ زندانی در جهان، مرسوم نیست. امروز باید خلق جهان بداند که صدها انسان فریب خورده و غیر مطلع از جهان، در اسارتی […]
گذشت آن زمانی که می گفتیم: خلق جهان بداند، مسعود معلم ماست! اکنون مسعود دشمن خلق است. مسعود دیکتاتور است. مسعود عزیزان ما را زندانیان بی ملاقات کرده است. امری که در هیچ زندانی در جهان، مرسوم نیست. امروز باید خلق جهان بداند که صدها انسان فریب خورده و غیر مطلع از جهان، در اسارتی دردناک، درون حصارها در نزدیکی روستای مانز در آلبانی، در اسارتگاهی به نام اشرف 3، در حصر بسر می برند، آنها اجازه ملاقات یا تماس با خانواده شان را ندارند.
واقعا در اسارتگاههای “اشرف ها”، جهان نفهمید که چه بر سر اعضای نگون بخت آمد؟ اشرف 1، اشرف 2 و اکنون اشرف 3! در آستانه سالگرد 30 خرداد که درحال نزدیک شدن به آن هستیم، باید بدانیم که برده داری نوین، بدون غل و زنجیر، در جریان است، همه در اسارت هستند، همه زندانی کج فهمی های مسعود و مریم هستند، هرگز نمی توان با کلمات و تعاریف معمول، شرحی بر آن نوشت، باید آنجا می بودید و حس اسارت و تنهایی و حصر را با گوشت و پوست خود لمس می کردید، تا می فهمیدید که چقدر دردناک است که زنده باشی، اما زنده نباشی .
در آنجا، حتی حیوانات هم حق حیات ندارند، حق زندگی ندارند، حق معاشرت و عشق و عاطفه ندارند، چه برسد به انسان ها… درهر قرارگاهی به صفت مسئولیتم در کارهای هنری که می رفتم، اعضایی را می دیدم که با دستور مسئولین، بدلیل مخالفت ها و انتقادهایشان به سیستم سرکوب، ایزوله شده بودند و باید به تنهایی بار این اسارت سیاه را به دوش می کشیدند، خود رهبران دیکتاتور این سازمان، بهتر از من و شما می دانستند و می دانند که همه را به زور به بند کشیدند، قیافه ها همه عبوس و افسرده هستند، خبری از شادی و لبخند نیست، حتی در ساخت ترانه ها نیز، هر بار به من گوشزد می کردند که باید آهنگ های شاد بسازی و بخوانی، وقتی از بالای سن به انبوه بچه های پائین نگاه می کردم، فضای یاس و دلمردگی حاکم بود، برخی نیز به رقص اجباری فرا خوانده می شدند، می دانستم و می فهمیدم که ترانه های من شاد شاد نیستند، اما بینندگان باید خود را شاد جلوه می دادند تا از زیر تیغ سرکوب، رهایی یابند، همه باید خود را شاد جلوه می دادند و اینکه خبری از بدبختی و انزوا نیست. در مناسبات سالهاست که صدای خنده واقعی به گوش نمی رسد، خبری واقعی از دنیای بیرون نمی رسد، همه چیز در خفقان، اختناق و ترس و وحشت حاکم بر مناسبات، سپری می شود.
بدترین تابلو، شب هایی است که جلوی چشمانت، در نشست های عملیات جاری، یکی را سوژه می کنند و همه روی سرش می ریزند، همه او را تف و لعن می کنند که بریده ای و عرضه مبارزه نداری! بی مایه هستی، عنصر دشمن شدی و شعبه وزارت اطلاعات . . .
جالب هم اینکه، هرگز اجازه، اشک ریختن و گریه کردن هم نداری که خالی شوی، سبک شوی . همه غم و غصه ها روی هم تل انبار می شود و همیشه روی دوشت سنگین تر و سنگین تر می شود. می گویند عملیات جاری مرز سرخ هر مجاهد خلق است و تعطیل بردار هم نیست. سالهای سال ، یک شب سر آرام بر بالین نگذاشتیم. همیشه استرس، همیشه جنگ و دعوا، همیشه یکی را کوبیدن و له کردن! تو هم در صف سرکوب هستی، اگر امشب جستی، فردا شب نوبت به تو می رسد.
کسی هم نیست که جوابگوی این همه ظلم و ستم درون تشکیلاتی باشد، می گویند رهبر هست، اما نیست، اسمی از مسعود است، اما حضوری وجود ندارد، معلوم نیست این سازمان بی سر و بی آینده به کجا می رود؟ حق سئوال هم نداری، همه چیز در هاله ای از ابهام و اوهام قرار دارد.
اغلب خانواده ها می پرسند از فلانی … چه خبر؟ از عزیز ما چه خبر؟ سالم است؟ زنده است؟ مریض است؟ ما هم جواب متقنی نداریم که به آنها بدهیم.
اکنون در آلبانی، حول و حوش 2000 زن و مرد حضور دارند، در اقامتی اجباری، همه آنطرفی ها را، همه این طرفی ها می شناسند، حتی یک نفر هم وجود ندارد که ناشناس مانده باشد، اما بازهم در فیلم برداری ها، همه از پشت سر نشان داده می شوند، همه از دور به تصویر کشیده می شوند که قیافه ها معلوم نباشد، براستی بعد از نیم قرن باصطلاح مبارزه، بر کسی پوشیده نیست که چه کسانی آنجا حضور دارند، کوچکترین زوایای پنهان تشکیلات، برای اهل فن و خبره ها، عیان و روشن است، اما این مبارزه مخفی رجویستی، تا کی ادامه خواهد داشت؟ چرا رجوی ها جرات عرض اندام ندارند؟ چرا رو در رو نمی ایستند تا از منش و سبک مبارزه خود دفاع کنند؟ این پلیس بازی ها و امنیتی کردن همه چیز، برای چیست؟ آنزمان در زندانهای مجاهدین ، در آن 6 ماه سیاه، زندان بانان و شکنجه گران در زندان هم از زندانی ترس داشتند و برخی خود را عیان نمی کردند و پشت صحنه مخفی می شدند، تو می دانستی او کیست و او هم می دانست تو کی هستی ، حتی آنجا هم دوست داشتند امنیتی بازی کنند.
در مناسبات معمولی هم ، شبها در خفا و در جلسات خود، ساعت ها از تو حرف می زدند، تو را می شستند و خشک می کردند، کلی بدگوئی می کردند، اما صبح به رویت می خندیدند!
من هرگز این دوگانگی در رفتار را نفهمیدم، همه مسئولین در مناسبات رجوی، دوگانه ترین بودند، خودشان نبودند، روبروی تو یک شخصیت داشتند، پشت سرت یک شخصیت بشدت متفاوت.
خوانندگان عزیز، خانواده های گرامی، دوستان، ما با یک سازمان بشدت بسته، مالیخولیائی و دچار جنون و جمود فکری مواجه هستیم. همه بر اثر سالهای سال دوری از خانواده و سرکوب احساسات جنسی خود، دچار نوعی بیماری مزمن هستند، هیچکدام متاسفانه افراد عادی نیستند، نیاز به مراقبت و درمان و بازپروری دارند، امروز وظیفه خانواده ها بسیار سنگین است، نیاز به حضور و اثرگذاری مداوم می باشد، رسالت نجات و فلسفه نجات ، یک امر پویا و زنده است، باید از هر طریق که می توان به درون این مناسبات رسوخ کرد و به نجات بی پناهان شتافت، وظیفه مسئولین امر نیز سنگین است، دراین امر حقوق بشری باید بیشتر و با راهکارهای جدید ورود کنند، بستر ملاقات باید ایجاد شود، پل بین خانواده ها و اسرای در بند فکری و جسمی رجوی باید، برقرار گردد. راههای رسیدن به عزیزان ، بسیار است، فقط باید همت کرد و دم را غنیمت شمرد.
موفق و پیروز باشید.
محمدرضا مبین

