مطالب

نامه ای از بهار ایرانی به مسعود بنی صدر و پاسخ آن

سایت دکتر مسعود بنی صدر، دوازدهم می 2008
نامه بهار ایرانی به مسعود بنی صدر:
بهاریه برای یک دوست
مسعود عزیز سلام، امیدوارم خوب باشی.
بهانه این نامه صرفا دلتنگی برای شما و بعد نو شدن سال و به رسم سنت ایرانی بودن، ادای دین به بزرگتر و تبریک و آرزوی صد ساله شدن شما توام با سعادت و کامیابی در کنار خانواده است. بهار برای ما ایرانی ها سوای همه جنبه های آئینی و اسطوره ای و سوای یادآوری اینکه چندساله هستیم و کجای این کره خاکی و به چه می اندیشیم و با چه چرتکه ای آینده را چوب خط می کنیم و… دهها دغدغه و اگر و باید و شاید و اما و… فصل نو شدن عشق به همدیگر هم هست. فصل تداعی و یادآوری ایامی که به هر حال با همه رنج و شادی هایشان گذشته اند، و این که تتمه اش چگونه خواهد گذشت، حدیث و نقل دیگری است که نه می دانیم و نه دانستنش لطف چندانی دارد. که همه لذت درام زندگی در تعلیق و دلواپسی های آن است. بهار برای ما ایرانی ها فصل تازه کردن رابطه ها و خاطره ها و زایمان لحظه هایی است که آدم ها جدای از اینکه چگونه می اندیشند، همین لحظه ها می شود فصل مشترک شان و نقطه تفاهم و فرصتی برای ابراز بی شائبه آرزوی خوشبختی و شادی برای یکدیگر. در این فصل مشترک رنجش ها و کدورت ها و خاطره های آزرده و دلهای دلواپس، و همه بهانه های دلتنگی فراموش می شوند و درست مثل یکی از همین غنچه هایی که بی تکلف و تکلیف باز می شوند، آدم ها هم باز می شوند. تا آنجا که در یادمان مانده روزهای عید مردمان ما بی آنکه هم را بشناسند و نسبتی جز خاک و آئین مشترک داشته باشند، گشاده رو و متبسم هم را می بوسیدند و بی ریا و ساده خوشی هایشان را دوره می کردند. در این روزها و ایام حتی سخت ترین و سنگ ترین دلها هم نرم می شدند. و یادم می آید در ایام کودکی از آب حوض همین تغییر اوضاع چه ماهی های قشنگی می گرفتیم. در این یک روز سال آزاد بودیم و فارغ البال. و مجال داشتیم تا حوالی غروب روز عید نهایت استفاده را ببریم و بی ترس از تنبیه پدر و سرزنش مادر، فارغ البال به سینما برویم و والدین بی هیچ واکنش و سختگیری این خطای نابخشوده همه سال را اما در این روز اغماض می کردند.
همه ما کم و بیش از آن گذشته خاطره هایی از این دست به ایام میانسالی آورده ایم. شاید خوش آیندترین این خاطره برای تو همان رفتن به اطاق پدر و آرام گرفتن در آغوشش و آن تک بوسه ای باشد که وعده گاهش فقط یکبار در سال و آن هم روز عید بوده است. از آن روزها تا اکنون میانسالی انبوه و انباشته از عیدهایی است که در پس هر کدامشان قد کشیده ایم و پشت لبمان سبز شده و بعد عاشق شده ایم. در این تجربه همگانی و شیرین اما یا به وصال رسیده ایم و یا به قول رولان تا پایان عمر در از دست دادنش حسرت خورده ایم. رشته کلام از دستم گرفته شد. داشتم می گفتم در این روزها و ایام مردم بی آنکه هم را بشناسند فقط می دانند ایرانی هستند و همین برای ادای احترام و خویشاوندی شان کافی است.
نسل ما اما صرفنظر از آن فصل مشترک همه ایرانی ها، با خیلی چیزهای دیگر به هم پیوند خورده است. با یک اتفاق ساده، با یک تجربه مشترک، با پیمودن یک بیراهه تا نیمه، یا یک آرمان مشترک، یک کتاب نوشته و یا صدها کتاب نانوشته، یک عشق مشترک به آرمانشهری که بشر از اولین بارقه های جستجویش تا اکنون کماکان امیدوار و با ایمان جستجو می کند. و این آدم های مشترک که به نوعی به روح جاری در کالبد نسل ها می مانند، با یافتن قطعه های گمشده خود در هر کجای این کره خاکی انگار که صدها سال است هم را می شناسند.
برای آدم هایی با این حس و حال، بهار تنها حکم یک بهانه را دارد، برای ابراز ناگفته ها و مرور دوباره گفته ها و تبادل حرف هایی که به هر حال تسکینمان می دهد. ما آدم های میانه نسل گذشته و حال که بلاتکلیف و دست و پازنان یک دست به سنت و یک پا در مدرنیته هم غم نوستالوژی داریم و هم دغدغه متفاوت بودن. حکایتمان با بقیه مردم عادی کمی فرق می کند. به مناسبتی و در جایی به نقل از کتاب خاطرات و ضدخاطرات مالرو نوشته بودم، فيل خردمندترين جانوران است زيرا يگانه جانوري است كه زندگی ‌های پيشين خويش را به ياد می ‌آورد. از اين رو زمانی دراز آرام می ‌ايستد و درباره گذشته‌اش می ‌انديشد. به گمانم این خردمندانه ترین تعبیری است که می شود از انسان پراتیک و آرمانگرای معاصر که رفته رفته همچون فیل تمثیلی مالرو در یک نقطه ایستاده و به گذشته اش می اندیشد و در عین حال نگران آینده است، به کار برد. برای من نوشتن در باره هر موضوعی ابتدا با سرک کشیدن به گذشته آغاز می شود. اگر حمل بر اغراق نباشد که متاسفانه خاص ما ایرانی ها است، باید اذعان کنم زندگی امثال شما حکایت تمثیلی همان فیل مالرو است. به جهاتی فصل مشترک آدم های نسل میانه نیز کم و بیش با چنین شبیه سازی معنی می یابد. و احساس قرابت و نزدیکی حقیر با شما نیز ریشه در این دنیای نسبتا مشترک دارد. و عجیب اینکه این فصل مشترک با اندکی تفاوت از همان دوران آغازین کودکی شکل می گیرد. جایی که آن احساس خام و ابتدایی کودکانه مرز بودها را با بایدها در ذهن رویاپرداز خود دنبال می کند. تفاوتی نمی کند، همان احساس نیز امروز کم و بیش نقطه تلاقی مای نوعی است. ابتدای اش این است که کجائیم و چه می کنیم و بعد نگران هم و اگر تقدیرمان مجال بدهد، چشم در چشم درباره نگرانی ها و امید های پیش رو حرف بزنیم.
امیدوارم عید ایرانی را خوب گذرانده باشی به جبران آن همه اعیادی که نه بهارش را حس کردی و نه گرمی و آغوش و بوسیدن مهربانانه والدین را. که حالا رفته رفته جای پدر می نشینی و می دانی که نباید مثل او از ابراز علاقه و مهرت به سروی و حنیف به این دلیل غلط که مهربانی بچه را خراب می کند، امتناع کنی. در این میان اما می دانم آنچه ذهن این فیل فکور را کماکان به خود مشغول داشته هم نگاه اندیشمندانه به گذشته است و هم نگاه مضطرب و نگران به آینده. دل نگران نه از آنچه حاصل شده که از روزها و سالهای پیش رو. از چشم اندازی که انسان دیجیتالی اش بی آرمان و دغدغه، سر در آخور بورژوازی داشته باشد. این ها همه فصل های مشترک زندگی شما با هم نسلان و معاصران تو است. برای الباقی نسلی که با آرمان زندگی می کرد و می کند امروز دیگر رسیدن به اتوپیا و آرمانشهر موضوع نیست. دلواپسی عمده تلاشی روح آرمانگرایی در جهان معاصر است. مسعود عزیز می بخشی. فقط می خواستم عرض ارادت و تبریکی گفته باشم و کماکان امیدوار به ارتباط با شما.
بهار ایرانی 30 آوریل 2008
————-
پاسخ مسعود بنی صدر به بهار ایرانی:
دوست عزيز، آقای بهار ايراني ،
با تشکر فراوان از نامه بسيار محبت آميز شما. سخن از بهار و نوروز کرده بوديد و ياد دوستان و فرهنگ ياری و غمخواری.
نامه شما مرا بي اختيار به ياد دوران کودکي و نو جواني انداخت، زماني که هنوز در خانه پدری زندگي ميکردم و پدرم، آموزگار سنن و فرهنگ ايراني ما بود. وی همچون ساير آموزگاران گاه با محبت و گه با زور و تشر، ما را وادار ميکرد که سنن ملي خود را با تمام جزئياتش آموخته و مو به مو مجريشان گرديم. در نوروز و ايام عيد ما ميبايست همه چيز، حتي درس و مشق را بکناری نهاده و با وی راهي ديدار تمامي اقوام و دوستان از نزديک و دور گرديم. در انجام اين امر مهم، حتي بستر بيماری هم نميتوانست بهانه ای برای گريز باشد. و اينچنين بود تا به روز سيزده و رفع نحسي آن در باغ کرج. ايام نوروز زماني بود برای ترک نا مهرباني ها، تروشروئي ها و بفراموشي سپردن دلگيريهای سالانه.
اخيرا دوستي که به تازگي از ايران بازگشته بود، دلي پر داشت. وی که ايام نوروز را در تهران سپری کرده بود، ميگفت حال و روز گذشته بکل از ميان مردم رخت بر بسته؛ ديد و بازديدها اگر انجام گردد، محدود به نزديکترين اعضأ خانواده شده؛ فرا رسيدن عيد قبل از آنکه ياد شکوفه های بهاری و فضای گذشت و بخشش و شوق ديدار دوستان و خويشاوندان را با خود به ارمغان بيآورد، فکر خريد ميوه و شيرني و لباس نو برای بچه ها و احتمالا عيدی دادن را تداعي ميکند و در نتيجه بسياری را حتي به ظاهر و به دروغ مسافر، و گريزان از ديد و بازديد نوروزی ميکند. او ميگفت اقوام، حتي نزديکان و دوستان ديرينه بسختي سال به سال يکديگر را ميبينند و و قبل از هر ديد و بازديدی و سلام وعليکي چرتکه مخارج و درآمد، فايده و ضرر مياندازند. متاسفانه اخبار اينچنيني، حاکي از گراني، فقر، و در نتيجه رخت بر بستن صفا و صميميت و دوستي و گذشت ، تنها سوغاتي اين دوست تازه برگشته از ايران نيست. در اينجا با هر کس که از ايران باز گشته صحبت کنيد اخبار اينچنين است و شايد بدتر از اين.
اما سئوال من از خودم اينستکه آيا في الواقع اين تنها فقر است که دليل اين نا بساماني های اجتماعي و دگرگون شدن ارزشهاست؟ مطمعنا بسياری که معتاد ديدن همه موضوعات منجمله تاريخ از بالا هستند، بلافاصله شروع به تحليل سياسي – تاريخي و اقتصادی اوضاع کرده و طبعاٌ نسخه خاص خود را هم برای حل مسئله ای به اين پيچيدگي ميپيچند.
من در عين حال که نقش حکومت و بقولي سر جامعه را در تحولات اجتماعي ديده و آنرا عاملي موثر و حتي شايد در بعضي موارد تعيين کننده در تغيير در پائين ميبينم اما اساسا ديد جديد من به تحولات اجتماعي نه از بالا بلکه از پائين است. فقر وگراني نه خاص ايران است و نه خاص اين دوران کشور ماست، مستقل از عوامل بوجود آورنده آن منجمله تاثيرات جهاني شدن اقتصاد و صدور بخشي از تورم کشورهای غربي به کشورهای جهان سوم و انتقادات ما به دولت وقت در عدم کنترل تورم و گراني، من نميتوانم فقر و گراني را تنها عامل و يا حتي عامل اصلي نا هنجاريهای اجتماعي و تحولات فرهنگي اخير بدانم. در دوران گذشته هم ما شاهد فقر فوق العاده بوده ايم و در کشور، هم رشوه، هم تبعيض، هم فساد و هم فاصله فوق العاده بين فقر و ثروت وجود داشته، اما کمتر کسي شاهد رخت بر بستن معنويات، دوستيها، و فراموش شدن سنتها ،.. بوده است. ممکن است برای تحليل زير، کساني مرا متهم به شنيدن آواز دهل از دور کرده و بگويند دست در آتش نداری و نميداني که مردم چه ميکشند، اما من تحولات امروز کشور را، گر چه برای اين نسل و نسل گذشته و احتمالا نسل آينده، رنج آور و غم انگيز ميدانم، اما آنها را بخشي از تحولات اجتماعي اجتناب نا پذير بعد از انقلاب و منبعث از خود انقلاب دانسته و با نگرش تاريخي به آن، آنها را نهايتا مثبت و روبه جلو ميدانم. به اعتقاد من جامعه ما از فقير وغني، بالا و پائين، از خواب بيدار شده و به نوعي خود آگاهي رسيده، ديگر خود را رعيت شاه نمي داند و استفاده از مواهب زندگي را تنها حق از ما بهترون و فقر و بدبختي را حق خود نمي شناسد. مثل دوران گذشته نسبت به نا ملايمات زندگي برخوردی تسليم طلبانه ندارد و عکس العمل نشان ميدهد، عکس العملي که در دل خود تمامي ارزشها و سنتها را به چالش می کشد و منافع خود و خانواده را اصل بر هر چيز ديگر ميکند. توده های مردم بعد از انقلاب، چه بخواهيم و چه نخواهيم، خود را مستحق زندگي بهتر و مرفه تر ميدانند، آنها بعد از گذشت عظيمي که در دوران انقلاب کرده اند، منافع فردی و خانوادگي را اصل کرده و بقولي انديويدواليسم حتي شکل وحشي و بي در و پيکر آن در جامعه رشد ميکند. از قضا آنچيزی که امروزه به نظر بد و ناهنجار ميرسد، همانچيزی است که رمز رشد و پيشرفت آينده ميباشد. اصل شدن ماديات، خواست زندگي بهتر و مرفه تر، خود خواهي… همه پارامترهائي هستند که تک تک افراد جامعه را به کار بيشتر و توليد ثروت کلانتر ميکشاند و نهايتا باعث رشد ثروت و پيشرفت کل کشور ميشود. نگاهي کوتاه به تاريخ اروپا بعد از انقلابات اجتماعي اش نشانگر همين تحولات در اروپا ميباشد که نهايتا باعث رشد ثروت همگاني و غالب شدن آنها بر شرق شد. مطمعنا در فرانسه و انگليس و ساير کشورهای اروپائي نسل انقلاب و دو – سه نسل بعد از آن درد بسيار کشيدند، شاهد واژگون شدن ارزشها، مرگ، فقر و بيماری فوق العاده بودند، اما ثمره آن دردها را نسل های بعدی چيدند و ميچينند.
در اين ميان بنظر من درد نسل ما و حتي نسل بعدی ما اصل نيست، بلکه اصل اينستکه ما چگونه ميتوانيم حافظ خوبيهای فرهنگ خود باشيم که پس از گذشت اين تحولات بتوانيم آنها را به نسل بعدی هديه کنيم و بعبارتي بعد از گذر از اين تحولات، از خود نسلي بي فرهنگ و بدون ريشه تاريخي بر جای نگذاريم. خوشبختانه من امروز در نسل دو و سه خارج از کشوری شاهد نوعي بازگشت به خود و نياز به خود شناسي هستم. آنها به کاوش تاريخ خود بازگشته اند و حتي بلحاظ مذهبي هم بدنبال کشف مجدد آن ميباشند.
دوست عزيز به اين ترتيب ميخواهم بگويم که در اينجا وجود افرادی چون شما برای حفظ و حراست از نيکيهای فرهنگ و سنن ايراني و حتي مذهبي ما اصل است و اگر اين وجود داشته باشد و حفظ گردد، نهايتا اين تحولات با تمام دردهايش ميمون و مبارک است و ملت و کشورما برنده.
در همين يکي دو روز گذشته خبری را در بي بي سي خواندم که به نظر من اعلام آن جای تبريک دارد، به شما و تمام کساني که از دور و نزديک درگير و يا حتي نظاره گر دوران خشونت دهه هشتاد بودند و غم و درد و رنج آندوران بخش مهمي از زندگي شان شد.
قسمت اصلي خبر که مبنای استدلالي حکم يک دادگاه در انگليس در مورد مجاهدين بود بشکل زير ميباشد: … سازمان مجاهدین خلق از سال 2001 فعالیت مسلحانه را کنار گذاشته و از سال 2003 نیز که خاک عراق به اشغال ارتشهای آمریکا و متحدانش درآمد و قرارگاه مجاهدین در کنترل این نیروها قرارگرفت، نفرات مجاهدین خلع سلاح شده و تلاشی نیز برای ازسرگیری فعالیت مسلحانه نکرده اند.
آری سرانجام آخرين گروه ايدئولوژيک که سنگ بنای ايدئولوژيشان متاثر از فرهنگ مارکسيستي و انقلابات خونين روسيه و چين و امريکای لاتين، بر پايه اصالت تضاد آنتوگونيستي در جامعه و حل همه مسائل با خشونت و از بالا، سياه و سپيد ديدن دنيا، يا با ما و يا برما، گذاشته شده بود، تقدس سلاح را بکناری نهاده، سلاحهای خود را تحويل دادند و برچسب تروريسم و خشونت گرائي را به جای تقدس، نشان ننگين دانستند. (حال تحويل سلاح به کي و چرا حالا ونه در گذشته و چرا به اجنبي و نه به خودی، بحث ديگری است که شايد بتوان در جای ديگر به آن پرداخت.)
به اعتقاد من اين بنوعي بازگشت به فرهنگ مهر و مسالمت ايراني است که حتي در حاليکه به جبر زمان و شرايط حاصل شده ، اما نهايتا شادی و شيرني خوری هواداران مجاهدين در لندن و اعضايشان در پايگاهايشان ميتواند برای اولين بار بخشي از شادی همه دوستداران فرهنگ اصيل ايراني باشد. در همين جا بد نيست با توجه به علاقه و مطالعه شما در خصوص تاريخ فرقه اسماعيليه اشاره به اين کنم که آنها در سختترين شرايط حتي زير برق شمشيرهای مغول، سلاح خود را بکنار نگذاشتند و از رسيدن به قدرت به ضرب سلاح و درنورديدن رودی از خون چشم نپوشيدند. فکر ميکنم اينکه ديگر مجاهدين چگونه ميخواهند به هواداران خود وعده سرنگوني در آخر امسال و يا در کوتاه مدت را داده و چگونه ميخواهند از قبل قداره کشيهای امپرياليسم خون خوار به نون و نوائي برسند، مسئله من و شما و دوستداران ايران و ايراني نيست و مشگل آنانست با اعضأ و هوادارانشان.
به اين ترتيب بار ديگر ضمن تشکر مجدد از نامه محبت آميز شما اميدوارم بهار امسال بهاری نو برای تاريخ ملت ما باشد و در سال جاری فقر و تورم، سختيها و رنجها… خاک کشور ما را ترک کرده و فرهنگ غني ملت ما در کنار سخت کوشي ملي، برای اولين بار خوشبختي مادی و معنوی را بر زندگي عموم مردممان حاکم گرداند.
دوست شما، قربانتان مسعود
ارديبهشت 1387

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا