بازگشت داریوش (غفار) بال افکنده به وطن و کانون خانواده – قسمت سوم

در جلسه بازگشت آقا داریوش به کانون گرم و پر مهرخانواده از جمله خانواده های حاضرخانواده اسیر اشرفی عظیم راد محمدعلیزاده بوده است که خواهر و مادرشان ازمرتبطین فعال با انجمن نجات هستند که برای رهایی عزیزشان ازهیچ فعالیتی دریغ نمی کنند.
خواهرعظیم خانم حمیده راد محمدعلیزاده ضمن کسب خبرازآخرین وضعیت برادرش ازآقای بال افکنده درخصوص درگیریهای 19 فروردین فی مابین نیروهای عراقی واعضای فرقه رجوی پرسیدند که آقای بال افکنده توضیحات روشنگری ارائه دادند وازجمله گفتند:

مقدمتا برای شما خبرخوشحال کننده ای دارم که عظیم ‌آمدنیست شکی ندارم که عظیم پتانسیل خروج ازسازمان را دارد و از نزدیک با وی بودم و با وی آشنا هستم دقیقا منتظرفرصتی است تا با کنارگذاشتن موانع ذهنی که سران سازمان به تک تک ماها القاء کرده است خودرا به آغوش خانواده برساند و دلم میخواهد ازهمین فرصت استفاده بکنم وبه دوستان ناراضی ام درمناسبات رجوی پیغام بدهم که خروج از سازمان شدنی است و لازم است که جسارت بخرج داده و مقداری ریسک کنند خودم هم ناباور بودم که با طرح فرارم موفق به فرارمیشوم یا اینکه بتوسط نگهبانان سیاج کشته خواهم شد. با ترس ولرز با یکی ازدوستانم طرح فرار را براحتی اجرا کردیم ومتعاقب پشت سرگذاشتن سیاج خودمان را به نیروهای عراقی معرفی کردیم و با مهر و محبت نیروهای عراقی به هتل بغداد منتقل شدیم وپس ازآن افسوس خوردم که چرا زودترازاین ازآن جهنم فرارنکردم.
رجوی گفته بود فرار از اشرف مرز سرخ است و حق فرار ندارید دقیقا بخاطر اینکه تو دهن رجوی بزنم و نافرمانی بکنم طرح فرار ریختم و از سیاج حفاظت شده خودشان بسوی سرنوشت و زندگی جدیدم پروازکردم و میدانم که سران تشکیلات و خصوصا شخص رجوی را سوزاندم امیدوارم در آینده ای نزدیک شاهد رهایی دوستانم از آن جهنم باشم. و اما در خصوص قضایای 19 فروردین باید بگویم که خودش انگیزه فرارم ازسازمان شد چونکه احساس کردم رجوی میخواهد بخاطررسیدن به جاه و مقام تمام ماها را به کشتن بدهد وقربانی بکند. درآن ایام بخوبی یادم هست که فرماندهان به ما میگفتند که نیروهای عراقی با ما کاری ندارند گلوله هایشان پلاستیکی است هرچه جلوتر بروید آنها نیز پس خواهند زد بدین صورت باعث شدند که نیروهای عراقی تحریک شده و درگیریها شروع شده وشدت باز بیشتری بیابد. دراین میان هرچه سنگ وچماق در دسترس بود از طرف نیروهای سازمان بسوی نیروهای عراقی پرتاب میشد وخیلی هم عراقیها زخمی دادند. وقتی درگیریها به اوج خودش رسید من به بهانه انتقال یکی ازمجروحان خودی به پشت صحنه خودم را ازآن وانفسا بدور بردم و از صحنه درگیری که خواهان آن نبودم خارج شدم وسالم ماندم کار مشابه خودم را خیلیها انجام دادند وخیلیها هم اصلا وارد درگیری نشدند ودرجاهای مختلف بدورازکنترل فرماندهان مخفی شدند. آخه حرفمان این بود که چرا با نیروهای عراقی درگیرشویم آنها که دارند ازما حفاظت میکنند و رزق و روزی ما را تامین میکنند و زودی فهمیدیم این رجوی است که میخواهد برای پیشبرد خط رذیلانه خود ازما قربانی بدهد.
متاسفانه بهروزثابت که ازدوستان خودم واهل رشت بود بی آنکه بخواهد درآن درگیریهاشرکت داده شد ومفت قربانی مطامع رجوی شد اویک خواننده بود ومدتی بود که دراعتراض به مناسبات سازمان دیگرتمایل به همکاری نداشت وترانه نمی خواند وسازمان نیز انتقامش را از او گرفت و وی را به کشتن داد وخیلی دلم میخواهد به خانواده اش تسلیت بگویم وحتما دراولین فرصت با خانواده اش دیدارخواهم کرد وحقایقی ناگفته را افشا خواهم کرد تا خانواده اش بدانند که قاتل بهروزهمانا رجوی خائن است.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.