درد دل دختری که سالها پدرش را ندیده بود – قسمت آخر

آغاز دیدن حقایق تلخ و شیرین زندگیم در مسیر بازگشت به شهرستان شوش دانیال، پدرم با مادرم در رابطه با آمدن یوسف صحبت کرد، می گفت: او به هرحال برادرزاده ام است و نمی خواهم رابطه ام را با برادرم خراب کنم. و تو(مادرم) هم بهتراست که عاقلانه تر فکرکنی ومقداری به فکر دخترت باشی. بهرحال او قبلا شوهرت بوده، صلاح نیست، بعد ازاینهمه سال سختی و دوری و غربت و دربدری وحالا پشیمانی از کرده خودش به ایران برگردد و تو نخواهی به زندگی سابقت با او برگردی.الحمدلله ازدواج هم که نکردی، ضمنا اوهم حتما تغییر کرده و بیشترقدر تو و زندگی اش را خواهد فهمید. به نظرم اگرموافقت کنی که به زندگی سابقت با او برگردی هم برای تو وهم برای دخترت وهم برای من و… بهتراست. به مادرم می گفت: من وقتی با او(یوسف) صحبت کردم،اورا آدم دیگری دیدم.اصلا آن آدم قبلی نبود.ضمنا، او از من خواست که با تو صحبت کنم که اگر به ایران بازگشت شما هم به زندگی سابقت با او برگردی و زندگی جدیدی را با هم شروع کنید. شرط آمدنش به ایران را بازگشت تو و دخترت به زندگی مشترکتان منوط کرده است. درست است که او جهالت و نادانی به خرج داد و زندگی اش را با رفتن به عراق به باد فنا داد و تو و دخترت را درآن شرایط سخت تنها گذاشت،همه این حرفها درست است.سختیهایی هم که توکشیدی و تحمل کردی، برکسی پوشیده نیست. برای همین از تو می خواهم که حالا که شرایط مناسبی پیش آمده که به زندگیت برگردی و نقطه پایانی بر رنجهای چندساله ات بگذاری،عاقلانه گزینه درست را انتخاب کن. اگرازمن که پدرت هستم می شنوی، من به تونصیحت میکنم که به زندگی سابقت با یوسف برگردی.چون اوهم حتما دلش برای تو و دخترش تنگ شده و می خواهد شما را ببیند. او خودش پشت تلفن به من گفت: عموجان نمی دانی که چقدر دلم برای دیدن زن و بچه ام تنگ شده و حاضرم هرکاری برای آنها بکنم.نمی توانی تصور کنی که چقدر دلم برای دیدنتان تنگ شده،همه شما را دوست دارم.حتی بغض گلویش را گرفته بود ونتوانست به صحبتهایش ادامه دهد. ببین دخترم او امشب قراره به من زنگ بزنه وازمن بخواد که اجازه بدهم با اوصحبت کنی.صحبت کردن با اوهم مشکلی ندارد.میدانم حالا می گویی که من طلاق گرفته ام و شرعا نباید با اوکه الان یک نامحرم فرض میشود صحبت کنم.اما بهرحال او پسرعمویت است. حالاطلاق گرفتی که گرفتی،اما بعنوان یک پسرعمو اشکال ندارد با او صحبت کنی. نگران این بحثها نباش. و بعد بدون اینکه منتظر پاسخی از سوی مادرم باشد، ادامه داد: پس من امشب از تو میخواهم با او صحبت کنی امیدوارم که به نصیحتهای من گوش کرده باشی.اگرهم غیر از این خواستی بهتراست که خودت شخصا به او بگویی چون من قادر نیستم غیر از اینکه تو به زندگیت برگردی به او پاسخی دهم. در بین این حرفها من گاهی به مادرم نگاه میکردم و گاهی هم به پدرم وسعی میکردم تاثیراین حرفها را در چهره و چشمان مادرم ببینم. فضای مادرم خیلی گرفته بود و فقط گوش میداد. بعد هم یک قطره اشک دیدم که از روی گونه اش لغزید و بر گونه هایش افتاد. به آرامی مادرم را درآغوشم کشیدم و محکم او را در بغل گرفتم.نمی دانستم به چه چیزی فکر میکرد که اینقدر ناراحت وغمگین شده بود، اما هرچه هست، باید موضوع مهمی برای مادرم باشد. دوست نداشتم او را در این وضعیت ببینم.راستش همه اش دراین فکر بودم که تکلیف من چه می شود؟ چرا کسی نظر مرا نخواست؟ و نادیده گرفته شدم!! اما اگراز من هم بپرسند که آیا میخواهی پیش این آقا که اسمش یوسف است برگردی یا نه، می گویم نه. من پدرم را میخواهم. و او را هم با یک دنیا عوض نمی کنم. ونمی خواهم زندگی که تا حالا داشته ام را خراب کنم. آنهم با کسی که هرگز او را در زندگیم  ندیده ام.من که هیچوقت نمی توانم با او زندگی کنم. اصلا ازاو بدم می آید.!! بالاخره به خانه مان درشوش دانیال رسیدیم. همه خسته و کوفته بودیم. وهرکس برای خودش گوشه ای از خانه را برای استراحتش انتخاب کرد. من تلاش کردم نخوابم تا به صحبتهایی که قراربود مادرم با یوسف داشته باشد گوش کنم. بالاخره تماس برقرار شد.چیزی که شنیدم برایم جالب بود. دراین تماس مادرم همه اش از بی اعتمادی نسبت به یوسف می گفت و در آخر هم با همین صحبتها مکالمه به پایان رسید. اما درشب بعد که یوسف تماس گرفته بود ظاهرا نظرمادرم کمی تغییرکرده بود.واین بارصحبت ازبی اعتمادی نبود بلکه صحبت از مهلت خواستن برای فکرکردن به آینده بود. گویا یوسف میخواهد برگردد،اما شرط برگشتش به ایران را بازگشت زن و بچه اش به زندگی قبلی اش گذاشته است. و این تماس با این صحبت مادرم به پایان رسید که یوسف به ایران برگردد، وتا مدت شش ماه، صبرکند تا مادرم تصمیم نهایی اش را سرموضوع بازگشت به زندگی مشترک سابق بگیرد. به محض اینکه صحبتهای مادرم به اتمام رسید به نزد او رفتم، واو را بار دیگر در بغل فشردم.احساس کردم که هر دویمان درآغوش همدیگر، به یک آرامش نسبی رسیدیم. درصبح روز بعد از پدرم شنیدم که قرارشده یوسف به ایران برگردد. وازاین موضوع خیلی خوشحال بود. اما نگرانی درچهره مادرم موج میزد. نمی دانم چند هفته یا چند ماه گذشت که از پدرم شنیدم یوسف قرار است شب به اهواز بیاید. این را که شنیدم به چهره یکایک اطرافیانم نگاه کردم تا بازتاب این خبر را در نگاههایشان ببینم. ظاهرا همه راضی وخوشحال بودند، الا من که خیلی می ترسیدم چون نمی دانستم با چه آدمی باید روبرو شوم یا با او چه رفتاری باید داشته باشم، یا اینکه نکند بخواهد مرا از خانواده ام جدا کند. اصلا او چگونه آدمی است؟ تا روز آمدن و رسیدن یوسف به اهواز،همه دایی ها وخاله هایم به من می گفتند که بابایت آمده!! پدر و دایی هایم تصمیم گرفتند که برای دیدن او به اهواز بروند.از من و مادرم هم خواستند که همراه آنان برویم، ولی ما یکصدا گفتیم نه، ما نمی رویم،شما بروید.!! تا شب که پدرو دایی هایم برگشتند مادرم راخیلی نگران دیدم .اصلا نمی توانست یک جا بند شود. و مدام ازاین اتاق به آن اتاق میرفت. تا اینکه خانواده ام شب ازاهواز برگشتند. همه می گفتند که این یوسف با آن یوسف چندسال قبل از زمین تا آسمان فرق کرده.حتی لحن صحبتهایش هم عوض شده.البته کمی هم چاق شده. من با این اوصافی که ازاو می شنیدم سعی میکردم که تصویری از او در ذهنم بسازم. اما نتوانستم.درضمن رویم هم نمی شد که درباره او بپرسم. چون فکرمیکردم که درباره ام چه فکرمیکنند؟؟!! فکرنکنند که من خیلی زود تحت تاثیر قرار گرفتم و بخواهم او را ببینم؟!. درمدت شش ماهی که مادرم از یوسف مهلت خواسته بود، توانستم پاسخ خیلی ازسئوالات ذهنی ام را بگیرم. بالاخره شش ماه صبر و انتظار به پایان رسید  و بالاخره با مساعدت وحمایت دیگر دوستان و افراد تأثیر گذار مادرم پاسخ مناسب را برای تصمیم گیری نهایی بدست آورد. لذا در یک تماس تلفنی که با یوسف گرفت متوجه شدم که پاسخ مثبت به او داده است. و حاضر شده به نزد او برگردد و زندگی مشترک سابقشان را از سر بگیرند. و با هم روز مشخصی را معین کردند تا به محضر بروند. من که خیلی کنجکاو شده بودم که یوسف را ببینم به اتفاق خانواده ام به طرف اهواز رفتیم البته خیلی تلاش میکردم که دیگران ازاین خواسته من مطلع نشوند. بالاخره اورا در دفترثبت ازدواج دیدم.همه اش سعی میکرد که با من ارتباط عاطفی برقرار کند و همه اش با لبخند به من نگاه میکرد. من هم تمام تلاشم این بود که ازنگاههای او فرارکنم. اما دزدکی سعی میکردم نگاهش کنم و تمام حرکات او را زیر نظر بگیرم. بعد دیدم که بلند شد و به طرفم آمد.منهم سعی کردم از دستش خلاص شوم و سریعا بطرف مادرم دویدم. دیگر جراَت نکرد که بطرفم بیاید.خلاصه بعد از 6 ماه دیدم که باید باتفاق مادرم برای زندگی به اهواز نقل مکان کنم و درکنار بابایم زندگی کنم. من هم با اکراه قبول کردم. یکبار که مادرم از سرگردانیهای بابام پرسید او در پاسخ گفت: من درطی این سالها،همه اش به فکر تو و دخترم بودم.خواب شماها را میدیدم و با خاطرات شما سالهای اسارتم را میگذراندم. او قصه هایی برایمان تعریف کرد که تا شبها و روزهای بعد ادامه داشت وآنچه امروز بر روی کاغذ می آورم سرگذشت روزهای تلخ و نگران کننده ای است که همه ما تحمل کرده بودیم. حرفهای زیاد دیگری هم زده بود که اصلا معنای آنها را نفهمیدم. گویی زبان مشترکی نداشتیم. پس ازسه روز وقتی او را به قصد شوش دانیال ترک کردیم، نه تنها احساس تنهایی نکردم که بابایم را کنارم ندارم بلکه بیشتردراین خیال بودم که کسی ازجمع ما خانه را ترک کرده بود والان برگشته است. وقتی به اهواز بر می گشتیم مادرم درباره تنظیم رابطه ام با بابایم برایم کلی توضیح داد که این آقا بابای توست و بهتراست که با او مهربانتر باشی و با پرخاشگری جواب صحبتهای محبت آمیز او را ندهی. ونصیحتم میکرد که او فعلا خسته است و از جایی آمده است که در آن کانون محبت وعشق به خانواده را میکشند. و خانواده را درچشم آنان دشمن نشان میدهند. بنابراین ازتو میخواهم که نسبت به حرفهای او دچارعکس العمل نشوی و با اومهربانتر باش. منهم سعی کردم قبول کنم ولی راستش ته دلم راضی نبودم که او را در خانه امان ببینم. یک طوری بود!!! حرفهایش برایم نامفهموم وگنگ بودند. خیلی در کارهایم ریز می شد وهمه اش میخواست مرا در بغل بگیرد که من ازاین کارش متنفر بودم. یکباربا همدیگرسه تایی به پارک رفتیم. او سعی میکرد که درخیابان دستم را بگیرد ولی من با ترفندی دستم را رها میکردم وبه طرف دیگر میرفتم. بعد او هم جایش را عوض میکرد و در کنارم قرار میگرفت بازهم جایم را عوض کردم، تا مبادا دستم را بگیرد.خلاصه تمام آنروز به جای صفا در پارک شهر، ذهنم درگیر این موضوع بود که مبادا دستم را بگیرد!! که بعد از بازگشتن به خانه کلی از سوی مادرم مورد بازخواست قرارگرفتم. موضوع دیگری که درباره بابایم ذهنم را گرفته بود میزان صبر و حوصله و خونسردی او در مورد من بود. یکبارهم که مادرم مجبوربود از خانه خارج شود ومرا با بابایم تنها بگذارد،من چنان گریه ای کردم که بابایم مجبورشد صبر و حوصله اش را کناربگذارد وبه مادرم زنگ بزند و جریان گریه و ناسازگاری مرا با او درمیان بگذارد. راستش آنروز خودم هم از کرده خودم پشیمان شده بودم که چرا اینقدر او را اذیت کردم. و وادارش کردم سرم داد بزند وعصبانی اش کنم.  درتوجیه این دعوای ما از او شنیدم که به مادرم میگفت: متاسفانه وقتی دل‌ آدم‌ها از یکدیگر دور می‌شود برای اینکه حرف خود را به دیگری حالی کنند مجبورند سر هم داد بزنند. هر چه دل‌ها از هم دورتر باشد و روابط بین انسان‌ها سردتر باشد میزان داد و فریاد آنها روی سر هم بیشتر و بلندتر است. وقتی دل‌ها نزدیک هم باشد فقط با یک نجوای آهسته می‌توان صدها جمله ناگفته را بهمدیگر گفت. وقتی دل‌ها با یکدیگر یکی می‌شود و هر دو نفر سمت نگاهشان یکی می‌شود، همین که به هم نگاه کنند یک دنیا جمله و عبارت محبت‌آمیز رد و بدل می‌شود و هیچ‌ کس هم خبردار نمی‌شود. هر وقت دیدی دو نفر سر هم داد می‌زنند بدان که دل‌هایشان از هم دور شده است و بین خودشان فاصله زیادی می‌بینند که مجبور شده‌اند به داد و فریاد متوسل شوند.
یادم می آید که برای اولین باری که به او بابا گفتم یکسال ونیم بعد از جریان بازگشتش به خانه و زندگی مشترکش با مادرم بود. آنهم با کلی شرم وخجالت.احساس میکردم که انگار پدرسابقم را باید کنار بگذارم و تمامی مهر و محبتهای پدر سابقم را فراموش کنم. وقتی به بابای جدیدم می گفتم: بابا، بلافاصله تصویر پدر سابقم (پدربزرگم) به ذهنم میزد که انگار بانگاههای ملامت آمیزی مرا نگاه میکرد و از این موضوع احساس شرم میکردم که این پاسخ مناسبی ازسوی من نسبت به محبتهای چند ساله او درحق من نیست. اما الان با تمامی فراز و نشیبهایی که در برقراری رابطه با بابایم داشتم شکرخدا درخوشی وخرمی در کنار همدیگر زندگی می کنیم و همدیگر را دوست داریم و باهم سعی میکنیم که تمامی تلخیهای گذشته را به فراموشی بسپاریم.
یوسف  

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.