یک فرزندم را درراه خدا دادم ولی فرزند دیگرم را ازاسارت رجوی خواهم گرفت

امروز با آقای رضا رجب زاده عضو بازگشتی جدید ازفرقه رجوی دردفترانجمن نجات گیلان خلوت کرده بودم وداشتم به خاطرات تلخ وشیرنش ازدوران خدمت سربازی تا اسارت 27 ساله اش درتشکیلات مخوف رجوی گوش میدادم. کم کم به نقطه ای رسیده بودیم که آقا رضا داشتند از بعد اسارت و رهایی خود از زندان رجوی و بازگشت به وطن درکنارخانواده خصوصا فرزندانش مهران و راضیه که بسیارشادمان می نمودند ؛ صحبتهای شیرینی میکردند که دیدم بدون اطلاع قبلی خانواده عضو اسیر لیبرتی عظیم راد محمد علیزاده وارد دفترانجمن شدند.
ضمن سلام وخوش آمدگویی ازاین مادر و دخترپرسیدم به خاطرندارم که امروز قرار ملاقاتی با شما داشته باشم!؟ که خانم سپیده علیزاده تنها خواهرعظیم که همواره سرزبان دار وحاضربه جواب هست وبه کرات به اتفاق مادرسالمند ودردمندش درمقابل اسارتگاه اشرف بمنظورانجام یک ملاقات ولوچند دقیقه ای با عزیزدربندشان هفته ها به تحصن نشسته وعلیه مناسبات سرکوبگرانه فرقه رجوی با بلندگوافشاگری کرده اند ؛ گفتند انجمن نجات مال خانواده های چشم انتظاراست وهرساعتی که لازم بدانیم بدان دخول میکنیم ونیازی به هماهنگی ازقبل نبوده ونیست طوریکه درروزهای تعطیل رسمی نیزموبایل تان روشن است ودردسترس ما هستید.ضمن اینکه امروزمشخصا میخواهیم با آقای رضا رجب زاده ملاقات بکنیم وزحمت شما را کم میکنیم.
نتیجه اینکه ادامه دیدارخود با آقا رضا را به بعد موکول کردم وبا لبخند رضایت میدان را خالی کرده تا این خانواده رنجدیده از ظلم وجور رجوی بتواند با دست بازبا آقا رضا ملاقات کرده وبه گفتگوی صمیمی بنشیند.
آنگاه مادرچشم انتظار خانم آمنه خاتون مرغی رشته کلام را به دست گرفت وگفتند: " اول ازهمه صمیمانه بهتون تبریک میگم که تونستی اززندان رجوی ازآنهمه حصاروسیم خاردار و خاکریز و کنترل گماشته های رجوی فرارکنی وبه نزد خانواده ات برگردی. انشاء الله که روزبه روزسرحال تر و موفقتر از قبل باشی ودرکنارخانواده ات روزگارخوشی داشته باشی. ببین پسرم من مادرشهیدم ویک فرزندم را که  دردفاع از وطن خود عازم جبهه های جنگ شده بود را درراه خدا دادم وعمیقا بدان افتخارهم میکنم ولی دیگرفرزندم نیزکه عظیم باشد اوهم برای وطنش درمقابل صدام متجاوز بسا گردن فرازی کرد وبه اسارتش درآمد ودریک معامله ننگین به رجوی وطن فروش تحویل داده شد وازچاله به چاه عمیق رجوی افتاد وبیش ازربع قرن است که اغفال شده وراه برون رفتی برای خودش نمی بیند ولیکن عزم جزم دارم که جگرگوشه ام را ازاسارت رجوی برهانم البته اگرخدا بخواهد وعمرم کفاف بدهد. بارها وبارها وآخرین باردربهار1390 به اتفاق تنها دخترم که یک جورهایی عصای دستم هست با تحمل مشقات زیاد خودمان را به عراق ومقابل اشرف رساندیم وعظیم را با بلندگوفریاد زدیم شاید که فریادرسی باشد وبه خواسته برحق مان ترتیب اثربدهد. نه تنها درهیچ دوره موفق به دیدارعظیم نشدم بلکه زندانبانان رجوی درهردوره ای به من مادرسالمند اهانت کردند ومارک زدند که عضو وزارت اطلاعات هستم وفرزندی دراشرف لعنتی ندارم وفامیل الدنگ هستم وبعدازآن نیزبه سمت ما خانواده هایی که تقاضایی جزیک ملاقات چنددقیقه ای با عزیزانمان را نداشتیم سنگ و پاره آجر پرتاب میکردند واینطوری مورد آزار و اذیت قرارمیدادند. درآخرین سفری که دربهار1390 داشتم وقتی بسویم سنگ پرتاب کردند تلاش کردم که به من نخورد که متاسفانه پایم لغزید ومحکم به زمین افتادم وسروصورتم آسیب دید وبرای چنددقیقه بیهوش شدم. دخترم خیلی ازاین بابت نگران شد وسریعا مرا به امدادپزشکی عراقیها بردند وچون به هوش نیامدم با آمبولانس به بیمارستان بغداد منتقل شدم ویک هفته ای را درآنجا بستری شدم تا اینکه اندک سلامتی ام را بازیافتم توانستم به ایران برگردم. شما لابد حس میکنید که درآن دوره چقدربه من ودخترم وخانواده ام که درایران بودند سخت گذشت ولی رجویها خوبست که بدانند دنیا حساب وکتاب دارد ونمیشود حق وحقیقت را برای همیشه زیرخاکستر پنهان کرد و یا پشت غبارها ناپدید کرد. رجوی باید مثل ارباب متجاوز و جنایتکارش صدام حساب پس بدهد. من هم کوتاه آمدنی نیستم هرچقدرکه توان دارم برای رهایی جگرگوشه ام تلاش میکنم ودخترم سپیده نیزهمواره درکنارم هست وخواهد بود."
آقا رضا که خود سالیان ازقربانیان دستگاه فرقه ای رجوی بود وخیلی خوب درد دل مادر رنجدیده را احساس میکرد ضمن همدردی با این خانواده مقاوم و رجوی ستیز خطاب به آنان گفتند: " والله کسی نیست که درتشکیلات رجوی بوده باشد وعظیم را نشناسد. فرزندت خیلی خنده رو و شاداب است و به سایرین هم روحیه میدهد وهمواره درمقابل تشکیلات رجوی می ایستاد وازپذیرش دستورات سرکوبگرانه آنان امتناع میکرد. من وعظیم خیلی با هم اخت بودیم یکروزبه من گفت که ازمن خواسته اند که بروم درتلویزیون مصاحبه بکنم وبرعلیه خانواده ام فحاشی بکنم وبگویم که خانواده ام مزدوراطلاعات است وهمین آقای پوراحمد آنان را به زور به اشرف فرستاده است. ولی من جواب رد دادم وگفتم به من فرصت ملاقات با مادروخواهرم رابدهید تا بتوانم آنان را جذب کنم وبیاورم داخل تشکیلات. چون مسولین سرکوبگرفهمیدند من نیت دیگری دارم با من برخورد کردند وگفتند که لابد توهم بریدی ودنبال زن وزندگی وخانواده ات هستی وبدین صورت اجازه ندادند که نزدیک سیم خاردار بشوم و مجبورم کردند که چندهفته درآشپزخانه کارکنم وبیرون نیایم  تا خانواده ام به ایران بازگردند. من به شما قول میدهم عظیم دلش با شماست وروزی درهمین انجمن نجات همدیگر را ملاقات خواهید کرد.
درپایان ملاقات ودیدارحضوری خانواده زحمتکش گیلک با آقا رضا یک عکس یادگاری هم گرفته شده که عینا مشاهده میکنید.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.