مرثیه ای برای مادرم

بلاخره آسمان شهر ماهم گریست وقطرات زلال اشک های آن برزمین تشنه جنوب نشست. لکه های ابرسیاه وصدای غرش رعد وبرق من را به سالیان دور برد روزهایی که 19بهار از عمرم گذشته بود. جوانی پر شور و سرا پا احساس تابه خود آمدم خود را در کوران تند باد انقلاب دیدم مدرسه تعطیل شده بود ومن بهمراه دیگرهمکلاسی ها درکوچه وخیابان درس انقلاب وایثار وگذشت وفداکاری می آموختیم. از الف به واژه آزادی واستقلال رسیدیم واین باربرای ما درس اول مرگ براستبداد وزنده باد آزادی بود. انقلاب پیروز شد شور و شادی ونشاط همه جا را فراگرفته بود و من از این بابت اینکه تمامی رنج وبدبختی وفقرمردم پایان یافته درپوست خود نمی گنجیدم.
فضای جامعه ملتهب می نمود هرکس بدنبال گمشده خود میگشت. من درخیال ساده خودبه این فکرمیکردم چگونه می توان این امید وشور مردم را به یقین تبدیل کرد چگونه می توان برزخم سالیان فقروگرسنگی وظلم وبی عدالتی مردم مرهم گذاشت. چگونه می توان درخت انقلاب راکه با خون هزاران نفرآبیاری شده را به ثمر نشاند. چگونه می توان نان را برسفره کارگر گذاشت و چگونه به دهقان اطمینان داد که محصول از آن کسی است که رنج کشت را برده…
ظلم و بی عدالتی و تبعیض طبقاتی، فقر و گرسنگی رژیم شاه مرا به یک جوان شورشی تبدیل کرده بود که بی محابا به جریان انقلاب مردم بپیوندم. از دوران متوسطه این سوال وتناقض مرا همواره آزار میداد که چرا باید من و امثال من تابستانها درگرما وشرجی کشنده جنوب روی اسکله وداخل انبارهای کشتی برای تامین مخارج مدرسه گونی های سنگین سیمان،شکر بار بزنیم درحالیکه بودند همکلاسی های مرفه وبی درد ما که تابستانها برای تفریح وگذران تعطیلات به شمال و یا خارج کشور میرفتند. این دوگانگی و تبعیض آزارم میداد و درافکار بچگانه خودم دنبال جوابی برای این سوال بودم. تا موج اعتراضات وتظاهرات مردمی شروع شد ومن بی محابا به سیل خروشان مردم پیوستم. بعداز پیروزی انقلاب درمیان خیل گروه ها وجریانات سیاسی مختلف همچنان بدنبال گمشده ام میگشتم. تا اینکه آن روز فرارسید آذر 58 بود که همانند همیشه برای خرید به سمت بازارمی رفتم صدایی که از تنها پارک کوچک محله مان از بلندگو پخش میشد نظرم را جلب کرد.ناخود آگاه به سمتش رفتم. دیدم جمعیتی از دختران و پسران جوان دراطراف یک تلویزیون نشسته اند وبه یک نوار ویدیویی گوش میدهند.
مرد نسبتا جوانی با شور و حرارت سخنرانی میکرد وجمعیت هرچند یکبار سخنرانی او را با کف وسوت قطع میکردند. ایستادم و گوش دادم احساس کردم سخنان او بردل من هم نشست به آرامی درمیان جمعیت نشستم. سخنران با شور واحساس از حکومت عدل امام علی(ع) جامعه بدون طبقات که درآن فقیری نخواهد بود. از مبارزه با استثمار و نابودی نظام سرمایه داری. از آزادی ومبارزه با آمریکا و از دست های پینه بسته کارگران ودهقانان سخن میگفت احساس کردم که گمشده سالیان خود را توانسته ام پیدا کنم.با این جریان رفتم وتمامی وقت وتوان خود را صرف تحقق اهداف وشعارهای آنها کردم دیگردرخانه بند نبودم سال 60 با آغاز مبارزه مسلحانه برسریک دو راهی مرگ مادر وانتخاب سازمان قرارگرفتم. سازمان از ماخواست که از شهرمان خارج شویم درهمان زمان مادرم را خانواده برای انجام یک عمل جراحی کلیه به شیراز می بردند. یک روز بصورت تصادفی برادرم را دریکی از شهرهای مجاورمان دیدم. به من گفت مادرمان سرطان کلیه دارد داریم او را برای یک عمل به شیراز می بریم پزشکان اینجا او را جواب کرده اند واحتمالا دیگرزنده نخواهد ماند دوست دارد برای آخرین بار تو را ببیند. لحظه ای درنگ کردم تمامی خاطرات سالیان با مادرم بیادم آمد. از اینکه ممکن است دیگراو را نبینم دلم گرفت ولی باز درآخرین لحظه توصیه های مسولین سازمان به یادم آمد که باید برای خوشبختی و رفاه  و آسایش مردم از خانواده گذشت.
بین سازمان مجاهدین و دیدار و آخرین خداحافظی با مادرم سازمان را انتخاب کردم واو را درسخت ترین شرایط  تنها گذاشتم.
از ترس دستگیری واعدام با هزاران بدبختی وپیمودن مسافت طولانی درکوه و دشت خودم را به عراق وقرارگاه اشرف رساندم تا مدینه فاضله سازمان والگوی جامعه بی طبقه توحیدی وآزادی ومبارزه با امپریالیزم را به عینه تجربه کنم. آنجا بودم که برهوت آرزوها و سراب خیالات خود را یافتم. گویی سقف دنیا برسرم خراب شد. وقتی که واژهای کی، کجا، چگونه، چه وقت، چرا از طرف رجوی بعنوان خط قرمز ما ترسیم شد خود را درجهنم توهمات احمقانه خود یافتم. 25سال برمن وهمه ما چنین گذشت.
سالیان دربرهوت اندیشه های فرقه ای و کنترل ذهن وشستشوی مغز. سالیان بی خبری مطلق از دنیای واقعیت ها و گذرسالهای طولانی بدون داشتن حتی یک خبراز خانواده وعزیزان. عشق ممنوع، عاطفه ممنوع، فکرکردن به خانواده وعزیزان ممنوع، همسرممنوع، بچه ممنوع، وخروج ممنوع.
به آلبانی که آمدم دیدم اگر تغییر نکنم نابود میشوم بهتراست تغییراتی درنوع نگاه و نگرشم به جهان پیرامون بوجود بیاورم. به کلیدهایی رسیدم  کلید تغیرخواستن، کلید خالی کردن وتخلیه ذهن از تعصب باورهای رجوی وبدست آوردن وجایگزین کردن یک باورمثبت، کلی کلید مهم تر دست زدن به عمل بود. بیادآوردم که عظمت زندگی به علم نیست به عمل است نباید منتظر باشی به اهدافت برسی بلکه باید انتخاب کنی. ما نتیجه افکارخودمان هستیم  انسان اگر می تواند باید پرواز کند. اگرنتوانست بدود و اگر نمی تواند بدود راه برود ولی تحت هرشرایطی باید حرکت روبه جلو را ادامه دهد. من دویدم تا بتوانم  در گام بعد پرواز کنم پرواز از دنیای تنگ وتاریک با مناسبات فرقه ای رجوی وآزاد کردن روح  و ذهن و ضمیر از غل و زنجیرهای اسارت سالیان  و پرواز به دشت بیکران اندیشه های دست یافتنی و زیبا…         
 سعید. م….آلبانی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.