خاطرات سیاه محمدرضا مبین – قسمت بیست و دوم

من بیگانه ترین عضو در سازمان بودم…
نوروز 1377 بود، من تازه پس از گذراندن 6 ماه زندان انفرادی در اشرف به جرم نداشته، در سالن اجتماعات باقرزاده حاضر بودم. مسعود رجوی و همسر سومش مریم، از درب کناری سن، وارد شدند.اما من ابدا خودم را جزو آنان نمی دانستم! احساس می کردم همه کسانی که در سالن هستند، مخصوصا قدیمی ترها، همه زندان بان و شکنجه گر هستند! احساس ام این بود که اگر تفنگ یا مسلسلی در دست داشتم، اول مسعود و مریم، بعد ردیف های جلو و بعد همه را به رگبار می بستم! نفرت شدیدی در دلم آشیانه کرده بود! شکنجه گران من، زندان بانان من، همه در این سالن جمع بودند و من باید در کنار آنها نشسته و دلقک وار، اداهای آنان را تقلید می کردم.
راستش من در آن 6 ماه انفرادی، پرونده همه چیز را بسته بودم، فقط جسم من در مناسبات رجوی، حضور فیزیکی داشت و البته این دقیقا همان چیزی بود که رجوی می خواست! من مثل یک مجسمه در سالن حضور داشتم! فکر می کردم فقط من این احساس بیگانگی با جمع آنها را دارم، اما بعدها متوجه شدم امثال من در مناسبات بسیار زیاد است و همه را به زور و اجبار در آنجا نگه داشتند.
مسعود رجوی شروع به صحبت کرد، چند دقیقه ای گوش می دادم، اما بعد از چند لحظه در خودم فرو رفتم، یاد خودکشی خودم در زندان افتادم! یک روز در زندان در اشرف، خیلی دلم گرفته بود، خیلی احساس بی هویتی می کردم، آنقدر در بازجویی نصف شب گذشته به شخصیتم، به خودم به همه چیزم توهین شده بود که دیگر احساس می کردم وجود ندارم! کاملا بی هویت شده بودم! دیدم ادامه این وضعیت برای من ممکن نیست، اما راه فرار و چاره ای نداشتم! یک لحظه به توانمندی هایم، فکر کردم! به قدرت درونی یک انسان، که خداوند در وجود همه نهادینه کرده است. در کلاس های رزمی که در ایران رفته بودم، چیزهائی در مورد تمرکز و نگه داشتن ضربان قلب شنیده بودم، می دانستم که می توان روی ضربان قلب کنترل داشت و آن را به صفر نزدیک کرد!
تصمیم گرفتم با تمرکز کامل، قلبم را از حرکت نگه دارم، تصمیم ارادی به ایست قلبی و خودکشی گرفتم. بهترین راه حل را خودکشی می دیدیم، تا بدین ترتیب به این خفت و گرفتاری خاتمه بدهم.
کف سلول دراز شده و شروع به تمرکز کردم. چشمانم را بسته و فقط روی نگه داشتن ضربان قلبم متمرکز شدم. چند دقیقه ای بدین منوال گذشت، همراه با تمرکزم اشک هم می ریختم وبا خودم صحبت می کردم، سعی می کردم به خودم بقبولانم که باید اینطوری بمیرم! کم کم به اوج تمرکز رسیدم، قلبم دیگر شروع به درد کردن، کرده بود، قفسه سینه ام بشدت درد می کرد!
طوری دراز کشیده بودم که اشکهایم با عرق پیشانی ام، مخلوط شده و موهایم را خیس می کرد. دست چپم از نوک انگشتانم تا امتداد قلبم شدیدا منقبض شده بود، دیگر ضربان قلبم را نمی شنیدم، انگشتان دست چپم بی حس شده بود و کاملا مچاله شده بود، نوک انگشتانم به هم چسبیده بود، فقط به خدا التماس می کردم که کمک کند من بمیرم، دیگر تحمل این اتاق بسته و دیوارهای لعنتی آن را نداشتم، من می خواستم به پرواز درآمده و از این قفس تنگ بیرون بروم، درد و فشار زیادی را روی قلبم احساس می کردم، حدود 20 دقیقه بود که شروع به خودکشی کرده بودم، جالب هم این بود که نگهبان دیگر گشت نمی زد یا من نمی دیدم، بدنم مچاله شد، در یک لحظه دیگر چشمانم هم بسته شد، تک تک اعضای خانواده و بخصوص مادرم از جلو چشمانم می گذشت، سکوت مطلقی حاکم بود، یک صدای ممتد سوت مانندی را می شنیدم، گوئی وارد دنیای دیگری می شدم، مثل اینکه در زیر آب بودم و یک صدای خاصی شنیده می شد. احساس کردم که دیگر همه چیز تمام شده است. دیگر مطمئن شدم که نجات پیدا کردم، آرام آرام چشمانم را باز کردم، دوباره دیدم کف سلول هستم. من نمرده بودم، زنده بودم، اما توان بلند شدن نداشتم، از اینکه زنده بودم، خیلی احساس بدی داشتم، آرام آرام زدم زیر گریه! من چرا باید زنده باشم ؟ دیگر توان تحمل زندان انفرادی را نداشتم، چرا خدا مرا پیش خودش نبرد ؟ چرا من محکوم به چنین سرنوشت سیاهی شده بودم ؟ چرا باید اینطور در غل و زنجیر اسیر می شدم ؟ و هزار چرایی دیگر…
تا چند روز قلبم درد می کرد و سمت چپ بدنم منقبض مانده بود، حرکات منظم و کامل یک سمت بدنم بهم خورده بود، من نمرده بودم اما اطمینان داشتم که سکته ناقص قلبی و یک ایست قلبی را از سر گذرانده بودم!
از آنروز ببعد دو چیز یاد گرفتم، اول اینکه، یک انسان هرگز نباید موجود زنده ای را در قفس و زندان محبوس کند. مخصوصا زندان انفرادی!
دوم اینکه مرگ و زندگی هر انسانی، دست خداوند است و خدا بسیار مهربان تر از آن است که اجازه بدهد بنده اش، مرتکب گناه کبیره شود.
دیگر از آنروز ببعد، تا به امروز هرگز از مرگ نترسیدم، چرا که ایمان پیدا کردم، هر موقع خداوند اراده کرد می تواند ما را قبض روح کند. خداوند سرنوشت دیگری را برایم رقم زده بود.
به خود آمدم، من در سالن اجتماعات، نشسته بودم و ابوطالب و اکبر مجرد در دو طرف من نشسته بودند، تا مبادا کسی از سرنوشت سیاه من و از خاطرات سیاه 6 ماه گذشته من باخبر شود، گرچه بیشمار بودند کسانی که مثل من تجربه تلخ زندان های رجوی را از سر گذرانده بودند!
مسعود رجوی همینطور داشت با شیادی خاص خودش صحبت می کرد و می خندید! اما من هیچ احساس مشترکی با او نداشتم! من با مجاهدین و آل رجوی، بیگانه ترین بودم، من همه چیز بودم، اما چیزی که آنها دنبالش بودند، هرگز نشدم. زندان چهره اصلی شیطانی، سران فرقه رجوی را بخوبی برای من نمایان کرده بود و این مهم ترین نکته بود، من باید فقط صبر پیشه می کردم…
ادامه دارد…
محمدرضا مبین، کارشناس ارشد عمران، سازه

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.