در قره تپه مشغول موتورسواری بودیم…

خاطرات سیاه، محمدرضا مبین – قسمت سی و یکم
عراق در آتش جنگ می سوخت و ما دراین تفکر بودیم که بزودی در عملیات آخر شرکت کرده و به سمت ایران حرکت خواهیم کرد. پراکندگی در شرایط سخت منطقه قره تپه ادامه داشت و ما مترصد حمله به ایران بودیم. طی روز دو سه بار دسته ها و یگان های نظامی ما را جمع کرده و یک یا دو خبر فوری از اخبار جنگ برایمان قرائت می کردند تا مثلا بگویند که شما هم باید ازاخبار مطلع باشید ، اما در پس پرده خبر اصلی پنهان شده بود ، مریم با سیصد نفر از اعوان و انصار راهی مرز اردن برای فرار از شرایط جنگی عراق شده بود و مسعود هم تحت تدابیر شدید امنیتی جابجا می شد!
جنوب عراق ، محل نبرد زمینی سربازان عراقی و نیروهای ائتلاف بود. همه برنامه های معمول ما تغییر یافته بود ، اما نشست عملیات جاری سرجایش بود و زیر نور فانوس هم که شده باید فاکت هایمان را می خواندیم! چرا که سرکوب و تفتیش عقاید ، در فرقه رجوی به دستور مسعود مرز سرخ و تعطیلی ناپذیر بود!
هیچ برنامه ی مدون و مشخصی وجود نداشت و معلوم بود که مسعود رجوی برای این تابلو ، برنامه ریزی معینی نداشته است و حسابی غافلگیر شده است، اما شرایط بیرون هرگز طبق میل و نظر و آرزوی ما ، محقق نمی شود! برعکس ، دنیای بیرون ، دنیای واقعیت ها و دنیای مادی است. چند بار از بی برنامگی ، ما را با تنظیف تانک ها و زرهی ها مشغول کردند اما این هم جواب نداد ، برخی آموزش ها شروع شد! من هم در کلاس آموزش موتور سواری سازماندهی شدم. یک نفر طرح درس نوشته و برایمان موتورسیکلت هوندای 125 را درس می داد. توجیه می شدیم که در نبرد سرنگونی که بزودی شروع خواهد شد ، ما بعنوان جلودار و دیده بان با موتور ، در اطراف شهرها ، برای نفوذ با لباس محلی به جمع آوری اخبار و هماهنگی های لازم و گردآوری نیروهای مردمی ، خواهیم پرداخت!
در کار عملی موتورسواری ، مربی گفت تا یک سوم ارتفاع یک کوه بالا رفته و برگردیم. همه هم طبق این ریل کاملا در چارچوب مشخص ، از آن تپه بزرگ تا محل مشخص ، بالا رفته و برمی گشتند! وقتی نوبت من شد ، چون از قبل هم گواهینامه موتور داشتم وخودم را متبحرتر از بقیه می دیدم ، برای اینکه ثابت کنم من از بقیه حرفه ای ترم ، در شروع ریل عملی تصمیم گرفتم تا نوک آن کوه کوچک بالا رفته و برگردم. از آن نقطه معین شده که عبور کردم ، پشت سرم صداهای زیادی را می شنیدم ، حدس زدم شاید از تبحر من خوششان آمده و دارند تشویق می کنند! با سرعت بیشتری کوه را بالا و بالاتر می رفتم. به نوک کوه که رسیدم و سرم را به عقب چرخاندم ، متوجه شدم همه فریاد می زنند که برگرد ، یک موتور زاپاس هم که در اختیار مربی بود ، دو نفر با آن در حال حرکت به سمت من بودند! خیلی تعجب کردم که چرا این کار را می کنند! شروع کردم به پائین آمدن ، سروصداها کمی خوابید ، اما ادامه داشت!
وقتی به پائین کوه کنار بقیه رسیدم ، اول از همه مسئولم جلو آمد و انتقاد تندی کرد که چرا کار خودبخودی کردی ؟ مسئولم گفت : باید فاکتش را بنویسی و خودت را بخوانی!
تازه متوجه شدم که وقتی در ریل عملی از نقطه مشخص شده عبور کردم ، بقیه که اکثرا کادرهای قدیمی سازمان بودند ، حدس زدند که من دست به فرار زدم و از این فرصت استفاده کرده و می خواهم در بروم! برای همین هم ، چون در صورت اقدام به فرار من ، مربی و کمک مربی و مسئول و … بقیه زیر تیغ می رفتند ، در چشم بهم زدنی ، همه براه افتاده بودند تا مانع فرار من بشوند! خلاصه مربی من بعد از این اقدام من ، انگار آرپی جی خورده بود ، دیگر مثل قبل حال و حوصله نداشت و شل و ول شده بود! آن شب ، در نشست عملیات جاری ( عملیات جاری یک نشست انتقادی بود که هر روز باید اجرا می شد ) حسابی به من انتقاد شد و همه سر من موضع گرفتند که چرا و به چه حقی ، کار خودبخودی کردی ؟ من هم که قصدم زدن یک حرکت اضافی و عادی بود ، از این هم بلوا و گردوخاک کردن ، تعجب می کردم! همه کارهای ما در قره تپه ، یک امر سرکاری و بیخودی بود. روزها به سختی می گذشت ، از رهبر و رهبری هم خبری نبود! روزها می گذشت اما از رفتن برای عملیات خبری نبود! ما هم روحیه خود را حسابی از دست داده بودیم ، معمولا در چنین مواردی برای روحیه دادن هم که شده ، بهتر بود که مسعود و مریم سری به ما می زدند! اما از رهبر خبری نبود …
ادامه دارد …
محمدرضا مبین ، کارشناس ارشد عمران ، سازه

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.