اداره تشکیلات در فرقه مجاهدین

از جمله ویژگی فرقه ها اینست که هیچکس جز راس هرم یعنی رهبر، نبایستی مورد محبوبیت و مقبولیت در بین اعضا قرار داشته باشد و به مجرد اینکه شخصی حتی در درون فرقه بهر دلیلی از جایگاه ویژه ای برخوردار شد، بسرعت مورد غضب رهبری قرار خواهد گرفت و به طرق مختلف به پایین کشیده خواهد شد بطوریکه او بقول معروف از چشم دیگر نیروها انداخته خواهد شد !
در فرقه مجاهدین هم دقیقا همین موضوع حکم فرما بود. البته نکته ای بایستی تکمیلی گفته شود که اگر فرد محبوب و مقبول عموم شش دانگ خودش را وقف رهبر و سیستم کرده باشد و به تعریف و تمجید نقطه رهبری بپردازد و زاویه ای با خط و خطوط فرقه نداشته باشد، خیلی با او کاری ندارند چراکه میتوانند از مقبولیت او در بین دیگر اعضا برای پیش بردن خط و خطوط خود استفاده کنند! درسازمان مجاهدین خصوصا از بعد از راه اندازی انقلاب درونی مجاهدین که کلیدش سال 1364 و در فرانسه زده شد اوضاع بهمین منوال بود. بعضی افراد بدلیل ویژگی های شخصیتی یا بدلیل اینکه مثلا عملیات خاصی را انجام داده بودند یا کار ویژه ای را پیش برده بودند، به نسبت دیگر افراد بیشتر باصطلاح تو چشم بودند و بچه ها علاقه ویژه ای نسبت به آنها نشان میدادند و همین افراد هم در بین بچه ها حرفشان برش بیشتری داشت! برای مثال مهدی افتخاری یا همان فرمانده فتح الله.
ایشان در زمانی که رجوی و بنی صدر قصد فرار از کشور را داشتند، فرمانده عملیات پرواز بود و کارهای هماهنگی را انجام داده بود. هرچند که او همان زمان هم از مسئولین ارشد سازمان بود، ولی خصوصا بعد ازاین کار، در بین بچه ها خاص تر شده بود و بچه ها احترام بیشتری به او نشان میدادند. متقابلا سازمان هم تا زمانیکه فرمانده فتح الله زاویه ای با خط و خطوط تعیین شده توسط مسعود نداشت، به او مسئولیت میداد و از مقبولیت او در بین دیگر بچه ها در جهت پیش بردن اهدافش استفاده میکرد. اما همین فرمانده فتح الله از وقتی سر و کله مریم به مرکزیت یا رهبری سازمان باز شد، چون سابقه مریم را میدانست و چون بخوبی میفهمید که داستان انقلاب ضد استثماری و رهایی زن و مرد که مسعود مدعی آن است کشک و پوشال است، زیر بار نرفت و روشن و واضح اعلام کرد که مریم را قبول ندارد و خیلی روشن است که کسی که مریم را قبول ندارد یعنی که دیگر نمیتواند بعنوان یک مسئول آنهم در رده های بالای سازمان پست داشته باشد و بایستی به زیر کشیده شود.
یا نمونه دیگر علی زرکش که بعد از 19 بهمن 1360 و از بین رفتن موسی خیابانی، محمد ضابطی و بقیه مرکزیت سازمان بعنوان جانشین مسعود معرفی شده بود، هم داستان بهمین شکل بود. علی زرکش هم مشخصا بعداز معرفی مریم بعنوان همردیف مسئول اول سازمان، زیر بار نرفت و گفت قبول ندارم و او را تا پایین ترین رده تشکیلاتی سازمان یعنی یک عضو تیم ساده پایین آوردند بطوریکه در عملیات فروغ جاویدان بعنوان راننده کامیون شرکت کرد و همانجا هم از بین رفت و پرونده اش بسته شد. هرگز هم در سازمان یادی یا اسمی از وی برده نمیشد واگر هم در نشستی یا جایی توسط دیگر مسئولین اسمی از او آورده میشد، لقب ضد انقلاب با او همراه بود!
این موضوع بصورت کاملا رسمی در سازمان جا افتاده بود. مثلا اگر بحث جدید تشکیلاتی یا ایدئولوژیکی توسط مریم گفته میشد، ابتدا این صحبتها در بین لایه های بالای سازمان مطرح میشد تا بقول معروف بحث پخته شود و جا بیفتد و مسئولین رده های بالاتر که قرار است همین صحبتها را برای تحت مسئولین و سلسله مراتب مطرح کنند، خودشان از بحث عبور کنند. حال اگر مسئولی به خودجرات داد که بگوید من قبول ندارم، اول اینکه تحت شدیدترین برخوردهای تشکیلاتی از فحش و ناسزا و حتی کتک کاری قرار خواهد گرفت تا به زور هم که شده از بحث عبور کند. اگر چنین شد که معمولا هم چنین میشد و فرد سوژه بصورت سوری و فرمالیته هم که شده بود میگفت که بحث را فهم کرده و از آن عبور نموده است، که هیچ ولی اگر پای حرف خودش میماند و کوتاه نمی آمد، اولین اقدام این بود که او را خلع رده میکردند. یعنی که تمامی مسئولیت هایش از او گرفته میشد و این در تشکیلات یکی از سخت ترین برخوردهاست. سپس بصورت روزانه و مستمر با او در جمع های مختلف نشست برگزار میشود و همان داستان فحش و کتک و یا بقول بچه ها سنگسار کلامی آنقدر ادامه پیدا میکرد تا فرد یاغی بقول معروف بشکند و بگوید که تسلیم شده است و کاملا بحث را فهم کرده است!
این گونه نشستها را در سازمان نشست دیگ میگفتند ولی بین بچه ها سنگسار معروف شده بود. یعنی یکنفر را که تقابل پیدا کرده بود سوژه نشست میکردند و این فرد در یک جمع بین پنجاه تا صد نفر یا در برخی موارد جمع های بزرگتر قرار میگرفت و تمامی این افراد بقول معروف روی سر او میریختند و با فحش و آب دهان انداختن و کتک و … فرد مذبور را وادار به شکستن در خودش میکردند. اغلب این نشستها با گریه سخت و دردناک و تسلیم شدن سوژه همراه بود! و از آنجاییکه بچه ها هم فهمیده بوند که راهی جز انطباق کار کردن ندارند و مقاومت کردن در برابر تشکیلات چیزی جز اعصاب خردی و ناراحتی حاصلی بهمراه ندارد و اصل قضیه هم اینکه اساسا حرفهای مریم ارزشی ندارد که کسی بخواهد خودش را بخاطرش ناراحت کند، از همان اول میگفتیم که کاملا قبول داریم تا بقول بچه ها شرش کنده شود و برود پی کارش! اما حتی بعد از تسلیم شدن فرد مذبور و وانمود به پذیرش بحث مطرح شده، آن فرد تا مدتها در رده های پایین ناچار به کار کردن بود تا همه نیروها بفهمند که تنها راهی که شما را از فحش خوردن و ناسزا شنیدن و برخوردهای سخت تشکیلاتی درامان میدارد تازه آنهم بصورت نسبی اینست که هیچ گونه مقاومتی در برابر تشکیلات نشان ندهید و کاملا مطیع و فرمانبردار باشید!
این روش اداره نیروها باعث شده بود که بچه ها اساسا در محتوای درونی شان کاملا تهی شوند و زندگی را کلا باری به هر جهت سپری نمایند. هیچ چیز برای هیچکس مهم نبود! نسرین یا همان مهوش سپهری علنا میگفت که ما کسانی را میخواهیم که فقط اجرا کنند! نیاز به فکر و پیشنهاد و ابراز سلیقه کردن نداریم!
در خصوص مطلب بالا تعداد بی شماری از بچه ها بودند که همین داستان در موردشان پیاده شد. حتی در رده های میانی سازمان مثل رده تشکیلاتی “ام قدیم” که بقول خود مریم اصلی ترین رده تشکیلاتی سازمان بود که کل کار و برنامه ها روی دوش این لایه سوار شده بود، بچه های زیادی بودند که بدلیل زاویه داشتن با خط و خطوط سازمان خلع رده شدند و مسئولین می کوشیدند که آنها را در چشم لایه های پایین تر خراب و ضایع کنند و این یکی از شیوه های اداره تشکیلات فرقه ایست.
سازمان مجاهدین به معنی واقعی کلمه به فرقه مجاهدین تبدیل شده است! نیروها حقیقتا از درون تخلیه شده اند و همه کسانیکه همچنان در مجاهدین باقی مانده اند، فقط هنوز زنده اند ولی هرگز زندگی نمیکنند! این چه زندگی است که هیچکس حتی حق یک تماس تلفنی با پدر و مادرش هم ندارد؟ این چه شیوه اداره تشکیلات است و اصلا این چه تشکیلاتیست که مدعیست که میخواهد آزادی رای یک خلق بیآورد ولی دو تن از نیروهایش حتی نمیتوانند یک شب برای تفریح به خیابان بروند و یک شام ساده بخورند و مجددا به مقرشان بازگردند!؟ این چه تشکیلاتی است که مدعی آزادی زنان است ولی به زنان اجازه نمیدهد که یک رسیدگی ساده به خودشان بکنند و موهای صورتشان را اصلاح کنند و اگر کسی چنین کرد مستحق سخت ترین تنبیهات تشکیلاتی میشود و باید پاسخگو باشد که خودش را برای کی مرتب و اصلاح کرده و در ذهن و ضمیرش چه گذشته است که دست به چنین “جنایتی” زده است؟!
این چه طرز تفکری است که اگر کسی سی سال از عمرش را برای شما گذاشت و از جان و مال وفکر و همه چیزش هزینه کرد، اگر حتی بعد از سی سال بخواهد به دنبال کار و زندگی خودش برود، میشود مزدور و خائن و مستحق اعدام انقلابی؟ در هر کجای دنیا بعد از سی سال کار کردن طرف بازنشسته میشود و میرود کمی استراحت کند اما در مجاهدین استراحت فقط با مرگ امکان پذیر است و همه افراد باید تا زمانیکه زنده هستند از همه چیزشان مایه بگذارند و برای مریم و مسعود کار کنند و انتظار هیچ چیزی هم نداشته باشند؟! شما که اینقدر مدعی هستید که نیروهایتان در آزادی کامل بسر میبرند و هیچ اجباری برای ماندن ندارند، بگذارید تا به شما بگویم چرا هنوز هستند کسانی که پیش شما مانده اند علت اینست که اکثریت این افراد بیش از سی سال از عمرشان را با شما بوده اند و اکثرا سن شصت سالگی را رد کرده اند یا در مرز این سن هستند اما متاسفانه نه خانواده ای که با آنها در ارتباط باشند دارند، نه پولی دارند، نه حرفه ای بلد هستند، نه اجازه دادید که اقامت کشوری را بگیرند و از همه اینها مهم تر و تعیین کننده تر اینکه شما آخرین ذرات وجود این افراد را در خودشان کشته اید و این افراد را بمانند باطری که وقتی ولتمتر به آن میزنیم صفر را نشان میدهد، تبدیل نموده اید! و این جنایت در حق بشریت است!
الف عباسی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.