مجاهدین خلق

نامه ای از عضو جدا شده ی مجاهدین!

نویسنده ی نامه : عضو جدا شده ی مجاهدین!
گیرنده : عضو اسیر در فرقه ی رجوی!

تباه کردم جوانی را که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
عزیزم! آن چه اینک قصد کرده ام تا برای تو بنویسم نه یک نامه و نوشتار معمولی، بلکه خونابه و نوشدارویی است که اگر گرز داران عرصه ی ظلمت و تباهی بگذارند تابه هنگام، از آن بر جان زخمی ات بنوشانی، تو نیز مثل من طعم سلامت روح و رهایی اندیشه را گوارای جان خواهی کرد. نمی دانم از آن ایام تلخ چه قدرها گذشته است!؟ یعنی زمان در چشم من چیزی غیر از آن است که تو شماره و نظاره می کنی. مبدأ تاریخ و زمان در باور نگاه من آغاز دیگر یافته است. سرآغازی دیگر یافته است. سرآغاز تولد من لحظه ی رهایی من است. رهایی از همه آن بت ها و بتکده یی که اهریمن بت بزرگش بود. اهریمنی که خود را در هیأت و شمایل یک رهبر و منجی بزک کرده و بر خویش نام رجوی نهاده است. آری! من زمان و تاریخ را با تولد دوباره ی خویش پیوند زده ام. آن تونل زمان که بزرگ ترین تونل وحشت عمر من و تو بود، اینک هزاران سال با میلاد دوباره ی من فاصله دارد. من در هراسناک ترین پیچ کدامین بود؟. همان پیچی که وقتی پشت سر نگریستم، جز تباهی ایمان و عاطفه چیزی ندیدم، و در پیش روی خود، غیر از سیاهی دل و مرگ انسانیت چشم اندازی نبود. من در هراسناک ترین لحظه ی هستی و حیات خویش، از کابوس تباهی زندگانی ام بیدار گشتم. و چه پیچ و گردنه یی هولناک تر از این که پس از سال ها خفتن در دامان اهریمن، ناگاه ببینی همه پیوندها و نسبتی که تو با آدمیت داشتی، اینک به رشته یی باریک تر از تار موی مادری نالان آویزان شده یی. تار مویی که چیزی نیست جز بانگ وجدان انسانی خودت. و هولناک تر این که ببینی آن که سالیان سال خود را سر سپرده اش کرده ای، به مقراض سیاه و دشنه ی زهراگین اهریمنی اش، همان تنها رشته ی اتصال تو را آهنگ بریدن دارد. آری، این چنین بود که من بیدار شدم. دست بر زانوان خسته ام زدم، قامت فراز کردم و به جای آن بت بی بته یی که انسان های کوچک و مجیزه گوی را به پرستش خویش می خواند، خدای هر دو جهان و خدای همه جهانیان را فریاد کردم. از پل تردید گذشتم و از خاکی که نه من از آن او بودم، و نه او وطن من، روی به مام وطن نهادم. راستی دیدی به گوش من و تو خوانده بودند که بازگشت به وطن یعنی پذیرفتن اسارت و مرگ!؟ ، بازگشت یعنی پای نهادن در حریم شکنجه و عذاب! اما، عزیز من! –
رهایی نعمتی است که باید خودت آن را تجربه کرده باشی تا حرف های من، بدون هیچ ترجمانی به پستوخانه ی دلت نفوذ کند آغوش مام وطن خیلی مهربان تر از آن است که با واژه های خود ساخته ی ناجوانمردی چون رجوی قابل قیاس باشد. دامان گشاده ی مردمان وطن بسیار عفیف تر و پاک تر از آن نسبت هایی است که تنها سزاوار و شایسته ی آن قفس تنگ و عذاب آور ساخته ی دست شکارچی مکاری چون رجوی است. من و دیگر همرهانی که به وطن بازگشته ایم، اینک سرخوش از بوی عطر بهاریم و رها چون آهوان دشت های وطن. این جا که پای نهادیم نه اسارتی درانتظارمان نشسته بود، و نه مرگ روبروی مان چمپاته زده بود. این جا پاک ترین برادران همخون مان، یعنی همان ها که تا دیروز به کید و جادوی فریبکارانه ی رجوی تفنگ های اهدایی بیگانگان را به سوی قلب شان نشانه رفته بودیم سلام بازگشتگان به وطن را با بوسه های برادرانه دادند و بر سینه های مان گل های داوودی و میخک نشاندند. این جا آن چه در انتظار خود دیدیدم، نه زخم زبان، و نه زنجیر و زندان، که تنها حریم پر صفای خانه ی پدر پیش روی مان بود و آغوش مادری که سال ها به ناروا، در فراق پاره ی دلش ، بر درگاه خانه انتظار او را پیر کرده بود. از ناباوری نگاه اهل ولایت و گریه ی شوق خواهر و برادر سخن نمی گویم، زیرا هنوز من شرمسار دل فریب خورده ی خویشم که چگونه و چرا شیرین ترین سال های شباب خویش را چنان آسان، به پای توهمات نابخردانه و بدخواهان اهل این خانه تباه کردم!؟.
عزیز من! برخیز! شیشه ی عمر دیو را بشکن، مثل پدر پیرت که به گاه نماز صبح و شام، بر شیطان رجیم لعنت می فرستد، تو هم یک روز صبح برخیز، دو رکعت نماز رجعت بگذار، بر قطب نمای دلت بنگر و قبله ی وطن را دریاب! آن گاه ،کمرهمت بر بند و گام در راه بگذار. سبکبال چون کبوتران حرم، بر بام خانه ی خودت بنشین! شتاب کن عزیز من! مام وطن هرگز آغوش خود را بر فرزندان خویش نمی بندد. بر گرد و با سلامی دوباره دل خسته ی خود را به اکسیر زندگی شفا و صفایی دوباره بده. برگرد تا ببینی که نه تنها اهل خانه ت، بلکه هنوز یک وطن، نجات تو را از چنگ شیطان به انتظار نشسته است.
زیباترین گل های داودی و میخک را برای تو در دست گرفته ایم. فقط برگرد!…
از طرف : همرزم سابق تو ،عضو رهاشده ی مجاهدین

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا