مجاهدین خلق

برکات انقلاب خواهر مريم وآقای يغمايی ( 2)

برکات انقلاب خواهر مريم وآقای يغمايی ( 2)
جمشيد طهماسبی
در مطلب « برکات انقلاب خواهر مريم وآقای يغمايی » که در راستای افسار پاره کردن دستگاه لجن پراکنی مجاهدين، درواکنش به شکسته شدن سکوت خانواده خانم سمیه محمدی و انعکاس آن که باعث شد تا با بکار گيری ابزارهای شناخته شده ای ، خانم محمدی را وادار کنند تا با ظاهر شدن در برابردوربینی اعتراف گیری تلاش های خانواده اش برای نجات او، که بنا بر درخواستش خودش بر اساس اسنادی که پدرش منتشر کرد، بطورکلیشه ای و طبق روال معمول با فرافکنی و آسمان وريسمان بهم بافتن به خیال خودشان خنثی کنند.
در مطلب گذشته به يک نمونه ازاين قبيل اقدامات که يدی طولانی در اين فرقه دارد پرداختيم، چرا که بهترين راه برای شناختن اين شگردهای لو رفته برسی اين نمونه های مستند است که قربانيان آن خوشبختانه زنده و در اروپا جهت شهادت در دسترس هستند.
همانطور که در برسی سر گذشت آقای حسين مشعوفی که به نقل از « سازمان عفو بين الملل » آوردم و حالا به سرنوشت درد ناک يکی ديگراز کسانی که همزمان و با استفاده از همان شگردهای که سميه محمدی را به عراق کشاندند ، نگاه اجمالی می اندازيم که فکر میکنم بی نياز از توضيح هست آقای ياسر عزتی در اولين مصاحبه خود در کلن آلمان چنين می گويد:
نکته خیلی مهمی خواستم تأکید کنم و آن هم این که چطور سازمان مجاهدین ما بچه ها را در اروپا شستشوی مغزی داد و چطور ما را به عراق فرستاد. همانطور که همه دوستان می دانند بعد از جنگ خلیج، سازمان مجاهدین، حدوداً 800 تا از بچه هایی که اغلب زیر 10 سال بودیم، ماها را به اروپا و آمریکا فرستاد و در سال 91 من را به کانادا فرستاد و در سال 94 با فریب من را به پانسیون های اروپا در آلمان فرستاد.
در سال 1997 پری مشفق نیا عضو شورای رهبری مجاهدین شروع کرد با تمام بچه ها تک تک نشست گذاشتن و اینکه ما بچه ها را به عراق بفرستد. پری طی سه روز جلسه که با من گذاشت صحبت از مادر من کرد. چون مادر من در عملیات فروغ جاویدان کشته شد و پری مشفق نیا می دانست که من به مادرم خیلی حساس هستم. از این طریق باعث شد که من به عراق بروم
پری مشفق نیا از سال 96 تا 98 مسئول مجاهدین در آلمان بود. رفتیم به پاریس در محل اقامت مریم رجوی و در آنجا نشست های مفصلی در رابطه با ایدئولوژی مجاهدین گفته شد. در آن زمان اصلاً به ما گفته نشد که اگر ما به عراق برویم، نمی توانیم برگردیم. روابط عراق را اصلاً به ما نگفتند.
بعد از سه ماه که در عراق بودیم، یکی از بچه ها خواستار رفتن از مجاهدین بود، البته من در آن زمان خواستار ماندن بودم، یک نشستی برای او گذاشتند و گفتند که تو نمی توانی بروی و حق رفتن نداری. این جرقه ای بود برای من که از اعضایی که از سازمان مجاهدین جدا شده بودند و می گفتند که مجاهدین افراد را به زور نگه می دارند و زندان دارند، این باعث شد که من ذهنم به این موضوعات برود و ذهن من باز شود که آنچه که مجاهدین می گویند واقعیت ندارد.
علیرضا نمی خواست در سازمان مجاهدین بماند، او از بچه هایی مثل خود من بود که در آلمان بود. من اینجا شروع کردم به فکر کردن به ایدئولوژی و سیاست های مجاهدین. شش ماه بعد هم که من در سازمان مجاهدین بودم به منحرف بودن و به فساد و به غلط بودن استراتژی مجاهدین خیلی کم آشنا شدم و پی بردم.
البته اندکی بعد. من هم درخواست رفتن را دادم که با این درخواستم موافقت نشد، برای اینکه مجاهدین ترس داشتند که من بین بچه ها آنها را آگاه کنم. من را از بچه ها جدا کردند، من را به قرارگاه اشرف فرستادند و آخر سر من را منتقل کردند به قرارگاه جلولا در شمال بغداد.
در تابستان 78 یا 79 من به مژگان پارسایی که امروز مسئول اول سازمان است درخواست رفتن دادم، ایشان قبول نکردند. من از طریق مادر تشکیلاتی ام پیش یک خانواده دیگری بزرگ شده بودم. به مهناز عباس پور یک نامه نوشته بودم ایشان نامه را به نسرین بدهد.
نسرین با من تماس گرفت و من را با اسکورت به اشرف بردند پیش فهیمه که مسئول اول سازمان مجاهدین بود. فهمیه طی چهار پنج جلسه با من صحبت کرد و سعی کرد که من در سازمان مجاهدین بمانم. البته من قبول نکردم، چون آگاهی کمی پیدا کرده بودم و نهایت فهیمه گفت که تو می توانی بروی، ولی به سمت ایران و شش ماه در خروج بمانی و من گفتم که این ضوابط را شما در موقع ورود من به سازمان مجاهدین نگفته بودید که ایشان گفت که این اشکال مسئولی است که به تو قوانین را نگفته است.
به من ده روز مهلت دادند که فکر کنم که چون ترس از ایران داشتم، گفتم که می مانیم در عراق ببینیم چه می شود. در سال 1379 من مجدداً درخواست رفتن دادم که موافقت نشد و گفتند که اگر می خواهی بروی، باید حتماً به ایران بروی که من مجدداً ترس پیدا کردم.
در سال 1380 مسعود رجوی یک نشست 4 ماهه را در عراق گذاشت که در آن نشست چون ریزش در سازمان مجاهدین خیلی اوج گرفته بود، خواست این ریزش را جمع و جور کند و با تهمت زدن به این که هر کسی خواست از ما جدا شود، مزدور وزارت اطلاعات است.
در صورتی که من هیچ وقت در ایران نبودم، با جمهوری اسلامی هیچ وقت سر و کار نداشتم و تمام عمرم در سازمان مجاهدین بودم. در اینجا مسعود رجوی خیلی غیر سیاسی و واقعاً بچگانه از زندان های عراق خیلی راحت صحبت کرد. مسعود رجوی در این نشست علناً گفت که ما تا امروز نفرات را در مرز رها می کردیم ولی امروز دولت صدام حسین گفته است که ما حق این کار را نداریم و باید این از طریق قانونی انجام شود.
یعنی افرادی که می خواهند بروند را تحویل صدام حسین می دهند که من اینجا دیگر ذهنم کاملاً روی بحثهای افراد جدا شده از سازمان مجاهدین در اروپا که قبلاً کوچک بودم و می شنیدم باز شد و ایمان کامل به زندان های کثیف حزب بعث صدام حسین بردم. در آنجا من ترس پیدا کردم که به زندانهای صدام حسین بروم و مثل همه افراد با اجبار امضا کردم که می خواهم در سازمان بمانم.
در سال 81 یعنی در 3/8/81 من درخواست رفتن دادم و این بار گفتم که چون دیگر به نقطه دیوانگی و روانی رسیده بودم گفتم که بهتر است که در خاک وطن بمیرم تا در جهنم کثیف صدام حسین. من درخواست رفتن دادم و امضا کردم که به ایران بروم.
نسرین که مسئول همردیف مریم رجوی و جانشین مسعود رجوی است، نشستی با من گذاشت و به من گفت که تو حق رفتن نداری به اروپا و به ایران برو. مسعود فکر می کرد که من از ایران می ترسم و دوباره مثل گذشته عقب نشینی می کنم. ولی این بار من چون به اوج روانی رسیده بودم، گفتم که من ایران می روم و هیچ ترسی هم ندارم.
در اینجا من را به خروجی فرستادند و ضوابط خروجی را مسعود رجوی سخت تر از گذشته کرده بود یعنی ما دو ساعت بیشتر در روز هواخوری نداشتیم. 10 ساعت کار باید در خروجی می کردیم، یعنی در همان اتاق 4 در 4 باید 10 ساعت کار می کردم از جمله لبنی جات و این طور کارهای خرد. کتابی را هم درست کرده بودند که ما باید ساعت کارمان را زیرش پر می کردیم.
در این دو ساعت هواخوری که در طی روز داشتیم با لباس فرم باید می آمدیم بیرون یعنی حق لباس معمولی هم نداشتیم که من به نقطه روانی رسیدم و روی در و دیوار اتاقم شعار مرگ بر اسلام و مرگ بر رجوی را نوشتم. فردای آن روز من را به دادگاهی بردند که من اصلا اشراف نداشتم که در سازمان مجاهدین دادگاهی وجود دارد و خیلی شوکه شدم. رئیس این دادگاه آقای نادر رفیع نژاد بودکنار این آقای رفیع نژاد که رئیس دادگاه بود، برادر بنیان گذار مجاهدین احمد حنیف نژاد بود و همچنین یکی از شکنجه گران معروف که به اسم عادل معروف است. اینها رئیس های دادگاه بودند و با حضور ده تا دوازده نفر از کادرهای زمان شاه سازمان مجاهدین. این دادگاه 8 ساعت طول کشید و از اول تا آخر این دادگاه فحش هایی می دادند که من تا حالا نشنیده بودم و تصور نمی کردم که مجاهدین چنین دادگاهی داشته باشند.
من در آنجا واقعاً ایمان پیدا کردم که مجاهدین وقتی با بچه های خودشان اینطور رفتار می کنند و محاکمه می کنند و زندان می کنند دیگر با کسانی که بچه خودشان نباشد، دیگر چه جنایت هایی را کردند و می کنند. که در آن دادگاه بعد از 8 ساعت مستمر من دیدم که راه فرار نیست و راه رفتن نیست و مجبور شدم که در سازمان مجاهدین بمانم.
ولی من صحبتم را خواستم کوتاه کنم سازمان مجاهدین فقط ما بچه ها را در عراق شستشوی مغزی نمی داد، بلکه همین الان در اروپا شاهد هست و مدرک داریم که همین بچه هایی که فریب مجاهدین را نخوردند در اروپا، مجاهدین دارند روی اینها کار می کنند و شستشوی مغزی می دهند. من وقتی که به اروپا آمدم بچه هایی که از قدیم می شناختم، آمدند سراغم به دیدن من. بعد از احوالپرسی خیلی گرمی که از من کردند، من از بچه ها سؤال کردم که من که از سازمان مجاهدین جدا شدم و ضد مجاهدین دارم حرف می زنم، آیا سازمان مجاهدین مخالفت نمی کند که شما دارید می آئید سراغ من؟ که دختری برگشت گفت که اتفاقاً مجاهدین می گویند که تو تکی هستی و احتیاج به کمک داری و خوشحال هم هست که ماها می آییم سراغ تو. در اینجا دختری من را هر روز به خانه اش دعوت می کرد و در آخر روز هم که من می خواستم بروم، از من خواهش می کرد که مصاحبه نکنم. من ازش می پرسیدم برای چی مصاحبه نکنم و ایشان می گفت که خواست خودش است. البته من می دانستم که پشت این پرده سازمان مجاهدین است و این دختر را دارد مورد سوء استفاده کارهای خودش قرار می دهد.
به خاطر فعالیتهای این دختر سازمان مجاهدین به این دختر امکانات وسیعی داد از جمله وسایل خانه، چون این دختر هیچ چیزی درخانه اش نداشت و به این شکل داشت از این دختر سوء استفاده می کرد که بیاید سراغ من و بگوید که من بر علیه مجاهدین موضع گیری نکنم. من در این مدت که با این دختر بودم هر چند که می دانستم که این دختر را مجاهدین فرستادند، ولی خواستم واقعیت را به این دختر ثابت کنم که شمایی که در اروپا هستید، مجاهدین از شما نخواهد گذشت و شما را مورد سوء استفاده قرار خواهد داد و دارد می دهد. من در این مدت نکته خیلی مهمی خواستم بگویم که تا به حال افشا نکرده بودم آن هم سر مصاحبه ام با پلیس آلمان بود که از من پرسید که آیا من با مجاهدین فعالیت دارم یا نه و من گفتم اصلاً ندارم و پلیس آلمان اسم این دختر را برای من آورد و من سؤالم شد که من با تمام بچه هایی که از قدیم آشنا بودم و رفت و آمد داشتم، چرا پلیس اسم این دختر را آورده و تنها چیزی که به ذهن می زد این بود که مجاهدین رفتند و گفتند که یاسر یعنی من تحت فشار دارم مصاحبه می کنم.
ولی نگاه کنید زیر میز دارم با بچه های مجاهدین همکاری میکنم. که من از آن روز تصمیم گرفتم که این دختر را ول کنم و هیچ ارتباطی اصلاً با بچه ها نداشته باشم. و سوالی بود که بین این همه نفر که با من دیدار و ملاقات داشتند و به خانه شان رفتم، چرا پلیس آلمان فقط اسم این دختر را می آورد. یعنی ما به وضوح داریم می بینیم که مجاهدین حتی از بچه هایی که فریبشان را نخوردند و به کمپ های تروریستی نرفتند، هنوز که در اروپاست، دارد از اینها سوء استفاده می کند و اینها را دعوت می کند به تظاهرات. من حتی از خودشان بارها و بارها شنیدم که علت رفتن اینها به تظاهرات های مجاهدین، فقط به صرف این است که بچه های دیگر را از کشورهای دیگر که می آیند، ملاقات کنند.
مجاهدین پول رفتن اینها، پول هتل و غذایشان را می دادند و بعد در روزنامه خودش عکس از این بچه ها می اندازد و می گوید که اینها نسل آینده ما هستند و نسل آینده ایران، مجاهدین را می خواهند
پدر من به دلیل اینکه وفاداری بسیاری به مسعود رجوی داشت، هیچ وقت احساس عاطفی به من نداشت. فقط یک روز بود که این احساس را پیدا کرد و خود من هم تعجب کردم که چطور این شد پدر که برگشت به من گفت که اگر یک روز توانستی فرار کنی من اطلاعاتی را در رابطه با زندانها و شکنجه ها بهت می دهم که وقتی که رفتی کسی با تو کاری نداشته باشد. ولی این حرف اول و آخر پدر من بود و دیگر هر چقدر من ازش سؤال کردم که اگر می شود اطلاعاتی در رابطه با زندان و شکنجه ها به من بده، دیگر به من نداد. در یکی از روزهای آخری که من با پدرم ملاقات داشتم در خروجی مجاهدین که اسمش را گذاشتند مهمانسرا، من به پدرم گفتم که من این اطلاعات را نیاز دارم که اگر رفتم بیرون بتوانم افشا کنم. پدر من برگشت و طبق این جمله دقیقاً به من گفت که نیازی نیست که تو بدانی آنهایی که در خارج از سازمان هستند و از سازمان مجاهدین رفتند، اطلاعات بیشتر از من را دارند. یعنی این خیلی ساده و واضح دارد می گوید که در سازمان مجاهدین شکنجه بوده و افرادی که در اروپا هستند بیشتر می دانند….

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا