عملکرد سازمان

مسعود دلیلی، رویا دَرّودی و روزهای خونین 10 شهریور

مقدمه
چندی از سقوط صدام توسط ارتش آمریکا نگذشته بود که مسعود رجوی برنامه های مختلفی برای خروج از قرارگاه اشرف مهیا ساخت. در ابتدا گفت: «ما هیچگاه در بند عراق نبوده ایم که امروز بخواهیم در بند آن باشیم»، اما چند ماه بعد شعار «اشرف حفظ شرف» سر داد و پس از او نیز مریم قجرعضدانلو در پاریس گفت: «خروج مجاهدین از عراق یک فاجعه است».
اینکه چرا زوج رجوی از مرحله آمادگی برای تخلیه از قرارگاه اشرف به مرحله «چو اشرف نباشد تن من مباد» رسیدند، بحث دیگری است که پرداختن به آن در اینجا ضروری نیست، اما همین شعار بظاهر کودکانه، نشان می داد که خروج مجاهدین از عراق تا چه حد برای رجوی خطرناک و رسواکننده است. وی بخوبی می دانست در طی 2 دهه چه جنایت هایی در عراق علیه نیروهای خودش مرتکب شده و می دانست که آن «رازهای مگو» برای همیشه مخفی نخواهند ماند و با خروج مجاهدین از عراق، شیرازه تشکل مافیایی او از هم خواهد گسست. روشنگری و افشاگری های پی در پی جداشدگان از آنچه در مناسبات مجاهدین گذشته بود، تمامی مردم ایران را (که بخاطر همکاری با صدام از رجوی نفرت داشتند) در ابعاد دیگری دچار انزجار مضاعف نمود.

راهبرد ویرانگر رجوی برای «حضور در اشرف به هر قیمت» اگر چه خون های زیادی را بر زمین ریخت، اما برای حفظ زندگی اش ضروری و حیاتی بود. مسعود می دانست که خروج مرحله به مرحله آنان (بجز احتمال ریزش گسترده آنان در مواجهه با فضای آزاد که رسوایی بزرگی بود) تهدید بزرگتری برایش به همراه خواهد آورد و آن، دستگیری و محاکمه وی در نبود نیروهایی است که سپر گوشتی او شده بودند و از وی حفاظت می کردند. به همین دلیل به خروج آرام نیروها از عراق رضایت نداد و با به کشتن دادن آنان، راه را برای نمایش های حقوق بشری و زد و بند سیاسی برای خروج امن خودش از عراق هموار ساخت.

مسعود با اجرای چندین نمایش، صدها تن از نیروهای خود را با پلیس عراق درگیر کرد و به مسلخ فرستاد تا با ریخته شدن خونشان، مذاکره برای امنیت خود و سران اصلی مجاهدین را کلید بزند. آنچه در نوشته های پایین ذکر می شود، بخش دیگری از دروغ های مریم رجوی برای ادعاهای «حقوق بشری»اش را به نمایش می گذارد. زندان ها و شکنجه گاه های مسعود رجوی در اشرف، تنها یک زاویه از سرکوبگری های این زوج مافیایی بود، اما کشتارهای گروهی و به مسلخ فرستادن نیروها نیز بخش دیگری از گستره سرکوب ها در سازمان مجاهدین خلق است.

روز خونین 10 شهریور 1392
مسعود رجوی هنگامی که یقین پیدا کرد باید اشرف را برای همیشه تخلیه کند، دست به ترفند جدیدی زد و با گرفتن چند دوجین وکیل اروپایی، نمایش جدید حفاظت از «اموال منقول و غیرمنقول» مجاهدین را به مبلغ حداقل 500 میلیون دلار مطرح کرد تا با این ترفند، بخش مهمی از نیروهای امنیتی اش را در این قرارگاه مستقر کند و از آنجا شبکه های تروریستی و آشوبگر عراق را فرماندهی و کنترل نماید (متذکر می شوم که مجاهدین در دهه 80 تعداد 300 جوان عراقی را در قرارگاه اشرف آموزش سیاسی، ایدئولوژیک و نظامی داده بودند تا از آنان در استان های دیاله و بغداد در راستای سازماندهی تظاهرات مسلحانه و آشوب استفاده کنند. این نیروها که چندسال تحت آموزش قرار داشتند و از مجاهدین حقوق دریافت می کردند، نقش کلیدی در جنگ های داخلی عراق ایفا کردند و زمینه ساز حمله داعش به عراق بودند. و به همین دلیل هم مریم رجوی از داعش تحت عنوان «عشایر غیور عراقی» یاد کرد. به تصور من، آنچه بعدها در سوریه و لبنان و حتی ایران، ونزوئلا و اوکراین گذشت و می گذرد، برگرفته از همان تجاربی است که مجاهدین در عراق داشتند و به آمریکایی ها مشاوره دادند تا با کمک گرفتن از گروه های مزدور، شهرها را دچار آشوب کنند. حداقل تجربه عراق نشان داد که مجاهدین بنیانگذار این روش بوده اند چون در دهه 60 نیز تجارب ذیقیمتی در آشوب های شهری داشتند). به این ترتیب، 100 تن از اعضای مجاهدین که بخشی از آنان را افسران بلند پایه اطلاعاتی/امنیتی تشکیل می دادند در قرارگاه اشرف مستقر شدند تا به ظاهر به امور اموال بازمانده مجاهدین در آنجا رسیدگی کنند اما در اصل، رابط بین رجوی و گروه های تروریستی باشند و به سازماندهی و طراحی آشوب ها در عراق علیه دولت قانونی نوری مالکی دست بزنند.

مردم عراق و نیروهای مردمی این کشور بارها هشدار داده بودند که مجاهدین به دلیل همکاری با صدام نمی توانند در عراق باقی بمانند و باید هرچه زودتر به کشور ثالث بروند اما رجوی کماکان حاضر به از دست دادن پادگان اشرف نبود. در سال 1390 دولت مالکی رسماً تذکر داد که زمین های کشاورزی واقع در اشرف باید به صاحبان آنان در روستاها عودت داده شود ولی رجوی نمی پذیرفت (باید دانست که قرارگاه اشرف، هنگامی که در سال 1365 به مجاهدین تحویل داده شد، محوطه ای به طول تقریبی 7 در 2 کیلومتر بود اما در سال 1366 بخش زیادی از زمین های کشاورزی اهالی محل توسط صدام حسین اشغال و به مسعود رجوی اهدا شد که مساحت این قرارگاه را به حدود 7 در 7 کیلومتر رسانید. بعد از دو دهه مردم عراق خواهان بازپسگیری زمین های خود شده بودند).

اوضاع عراق روز به روز بخاطر دخالت های بیگانه و بازماندگان صدام که در همکاری تنگاتنگ با مجاهدین قرار داشتند، بدتر می شد. در این میان مجاهدین هم در قرارگاه اشرف مشغول برنامه ریزی های گسترده برای اغتشاش بودند تا بتوانند هرچند سال که شده، خروج خود از عراق را به تعویق اندازند، آنها خواهان بازگشت مهره سوخته ای به نام «ایاد علاوی» به قدرت بودند تا مثل گذشته با وی به تفاهم برسند. اگرچه ایاد علاوی به دلیل شرکت در عملیات تروریستی تحت تعقیب بود اما رابطه وی با مجاهدین بسیار نزدیک و صمیمانه بود و پس از فرار از عراق نیز همچنان با مریم رجوی رابطه دوستانه برقرار می کرد. این دخالت ها بالاخره منجر به حمله گسترده نیروهای مردمی عراق به قرارگاه اشرف گردید که نتیجه آن کشته شدن تأسفبار دهها تن از مجاهدین بود. در این میان نه تنها طراحان عملیات های اغتشاشی و تروریستی، بلکه بسیاری از اعضای ساده مجاهدین نیز قربانی استراتژی ویرانگر مسعود رجوی برای ماندن در اشرف شدند. در این حمله 52 تن کشته و 7 نفر نیز مفقود شدند.

مجاهدین از همان ابتدا روی این آمار تأکید داشتند، اما روز بعد جسد یک نفر دیگر نیز در قرارگاه اشرف پیدا شد که به طرز شنیعی شکنجه و سوزانیده شده بود. این فرد تنها کسی بود که مجاهدین از وی با نفرت یاد می کردند. این قربانی که بود؟

آتشی در خانه!
تابستان 1369 که مأموریت یافتم به قرارگاه بدیع زادگان (مقر اصلی مسعود رجوی) بروم و نهایتاً در بخش حفاظت این مقر سازماندهی شدم، برای اولین بار جوانی را دیدم که به دلیل آشنایی به فنون رزمی، مسئولیت تمرینات ورزشی کادرهای حفاظت را برعهده داشت. وی «مسعود دلیلی»، دارای شخصیتی جدی اما در عین حال ساده و مهربان بود. پیش از آن او را دورادور می شناختم چون در نشست های عمومی، بعنوان کادر حفاظت نزدیک مسعود رجوی در برابر سن و یا پیرامون آن در محل بازرسی مستقر می شد. وی از زمره کسانی بود که در سال 1367 ازدواج کرد (عمده کادرهای حفاظت برای اینکه ذهنشان مشغول مسائل عاطفی و جنسی نباشد در همان سال اگر مجرد بودند مزدوج شدند، اما خیلی زود در جریان طلاق های اجباری «انقلاب ایدئولوژیک مریم» یکی یکی طلاق گرفتند و از سال 1370 دیگر هیچکدام از آنان متأهل نبودند و همسران جوان خود را طلاق دادند تا به اصطلاح به مسعود رجوی پیوند نزدیکتر داشته باشند).

پس از این دوران، دیگر خیلی کم او را می دیدم آنهم زمانی که نشست های مسعود رجوی برگزار می شد. اما تنها خاطره ای که پس از سال ها به یادم مانده، به نشست کوچکی برمی گردد که برای کادرهای مرکزیت در سال 1379 برگزار شده بود. در همان محلی که به آن «سالن ستاد» گفته می شد. اینبار مسعود دلیلی در هیبت یک محافظ به آنجا نیامده بود بلکه یکی از نفراتی بود که می بایست مثل همه کادرهای دیگر در نشست شرکت می کرد. آنتراکت شده بود و توی حیاط کوچک این سالن ایستاده بودم که مسعود را مشاهده کردم، با یک احوالپرسی کوتاه از هم جدا شدیم اما همینطور که توجهم به او بود ناگاه دختر دیگری به چشمم خورد که از سالیان دور می شناختم. دختری که پیش از عملیات «فروغ جاویدان» در مدرسه مجاهدین مشغول به تحصیل بود اما به خاطر آتش جنگی که مسعود رجوی پس از پذیرش «آتش بس» آغاز کرد، وارد بخش نظامی گردید و برای همیشه از تحصیل باز ماند.

این دختر جوان «رویا دَرّودی» نام داشت، دختری پرشور و پر تحرک که همانند هزاران میلیشیای مجاهد که در دهه 60 در گرداب خونین قدرت طلبی مسعود رجوی به قتلگاه فرستاده شدند، او نیز وارد جنگ بی حاصلی گردید که عاقبتی جز شکست نداشت. رویا در عملیات فروغ جاویدان دچار جراحت گردید اما پس از بهبودی به بخش دفتر لشگر 91 منتقل شد. در همان ایام، در کشاکش ازدواج های تشکیلاتی که مسعود و مریم رجوی براه انداخته بودند، او را نیز شوهر دادند ولی دیری نپایید که در بازی «انقلاب ایدئولوژیک» وادار به طلاق گردید. وی در زمستان 1368 (به همراه لایه چهارم) به نشست برده شد تا وارد مباحث طلاق اجباری شود (طلاق ها به ظاهر اختیاری بود، اما به گونه ای زمینه سازی می شد که گریز از آن ممکن نبود). آن زمان من متعجب شده بودم که چرا این دختر جوان «تازه به ارتش وارد شده» را قبل از بسیاری از نیروهای قدیمی به نشست برده اند، اما گویا حساب شده اینکار صورت گرفته بود. رویا، از آن پس در همه آتش هایی که رهبری مجاهدین برمی افروخت، هیزمی برای روشن ماندن چراغ عمر رجوی بود. از جمله در بهار 1390 که مسعود بسیاری از کادرهای معترض را به درگیری با پلیس عراق اعزام کرد تا با خون خود، امنیت او را حین خروج از عراق تضمین کنند! رویا باز هم قربانی این عمل ضدانسانی شده بود.

اینک، پس از سال ها «رویا دَرّودی و مسعود دلیلی» را روبروی هم در سالن نشست ستاد می دیدم. تا آن زمان نمی دانستم این دو همدیگر را می شناسند. اما شور و اشتیاقی که با دیدن یکدیگر از خود نشان دادند، توجه مرا جلب کرد، هردو با لبخند از یکدیگر احوالپرسی کردند ولی چند ثانیه بیشتر نتوانستند کنار هم باقی بمانند چون در میان جمع قرار داشتند، بناچار در حالی که نگاه شان پر از برق شادی بود از هم دور شدند. واضح بود که تمایلی به جدایی نداشتند اما هرگز نمی توانستند زمان بیشتری با هم باشند چون عملی ممنوعه و خارج از عرف انقلاب مریم بود. رویا از مدتی قبل به بخش حفاظت از مریم منتقل شده بود. اما او نیز در این نشست به عنوان یکی از کادرها در نشست شرکت می کرد و در آنجا نقش حفاظتی نداشت. این آخرین بار بود که آنها را می دیدم تا اینکه دهه 90 با همه فراز و نشیب ها فرارسید و کشتارهای پی در پی، اشرف و لیبرتی را در بر گرفته بود. روزی که قرارگاه اشرف مورد حمله نیروهای مردمی عراق که خواهان اخراج مجاهدین از عراق بودند قرار گرفت و دهها تن از مجاهدین کشته شدند.

شکنجه و قتل مسعود دلیلی!
مسعود دلیلی نیز همچون صدها تن دیگر از مجاهدین، دوران جدید بعد از سقوط صدام را می دید و از اینکه مسعود رجوی نقاب از چهره برداشته و به هر جنایتی دست می زند دچار تناقض شده بود. تا روزی که بالاخره طاقت نیاورد و از قرارگاه اشرف گریخت و ضمن معرفی خود به نیروهای عراقی، در یک هتل در بغداد منتظر تعیین تکلیف بود. اما روزگار برای او سرنوشت دیگری رقم زده بود. نمی دانم در آنجا به چه چیزی می اندیشید، به یکی مثل رویا و یا به دنیای خونینی که مسعود رجوی برای یاران سابق او شکل داده بود و هر روز گروهی را به کشتن می داد!؟ مسعود دلیلی اطلاعات زیادی از مسعود و مریم رجوی داشت چون سالیان طولانی در خانه وی نقش حفاظت نزدیک داشت. مسعود رجوی نمی توانست براحتی از او بگذرد. از نظر رهبری مجاهدین او مرتکب بزرگترین خیانت شده بود و حکم او لاجرم مرگ بود. مسعود دلیلی در تابستان 1392 مفقود شد و کسی نمی دانست وی از هتل به کجا رفته است اما این مسئله چندان به طول نینجامید چون در تاریخ 10 شهریور همین سال، حمله گسترده ای به قرارگاه اشرف صورت گرفت که دهها نفر تلفات داشت. این حادثه دردناک، نام «مسعود دلیلی» را به طرز عجیبی برجسته کرد، چون درست یکروز پس از دادن آمار اولیه، گفته شد که یک نفر دیگر نیز در بین قربانیان است و او کسی جز مسعود دلیلی نبود. اما مسعود دلیلی نه به دست نیروهای عراقی، بلکه قربانی کینه توزی مسعود رجوی شده بود و به فرمان وی به قتل رسید.

بله، خبر بشدت بهت برانگیز و غیرقابل باور در بسیاری از خبرگزاری ها پیچید و آن شکنجه و قتل مسعود دلیلی، به شکل فجیع، در روزی بود که انبوهی از مجاهدین کشته شده بودند. سناریویی پیچیده و عجیب تا همگان او را هم در اعداد کسانی به شمار آورند که نیروهای مسلح در عراق به قتل رسانیده بودند. سازمان مجاهدین پس از انتشار این خبر، بلافاصله دستگاه تبلیغاتی خود را بکار گرفت تا قتل او را به جمهوری اسلامی نسبت دهد. اینکار با نمایش های سخیف و در عین حال خنده دار و غیرحرفه ای همراه بود. مجاهدین در کنار جسد مسعود مقداری اسکناس مچاله شده ایرانی قرار داده بودند تا وی را حقوق بگیر نظام جلوه دهند. این نمایش کودکانه در حالی انجام شد که همگان می دانستند در عراق تنها پول رایج «دلار و دینار» است. حال اینکه چرا مسعود دلیلی (که مثل همه مسئولین و بخصوص کادرهای حفاظت سازمان مقادیری دلار نزد خود داشت) باید در خاک عراق از جمهوری اسلامی «ریال» بگیرد و در جیب بگذارد اما حتی یک دلار در جیب او کشف نشود، از همان مقوله هایی است که فقط می توان از مریم رجوی پرسید.

از هر عضو جدا شده بپرسید، خواهد گفت که سازمان مجاهدین هیچگاه از مجاهدینی که به دست جمهوری اسلامی کشته شده باشند با چنین واژه های سخیفی یاد نمی کند و در بدترین حالت آنان را فریب خوردگانی می داند که قربانی اشتباه خود شده اند. اما اهانت بیشرمانه به جسد کسی که تمام عمر خود را در سازمان مجاهدین گذراند، نشان می دهد که سران این فرقه مافیایی تا چه حد از جدایی وی در خشم بوده اند که نه تنها او را شکنجه دادند، بلکه صورت او را نیز با اسید سوزانیدند و در نهایت با نمایشی سخیف، او را آماج اهانت های خود قرار دادند و فراموش کردند که وی دهها سال محافظ نزدیک مسعود رجوی، یعنی همان کسی که خود را جانشین خدا و پیامبر در روی کره زمین، و سمبل رحم، شفقت و حقوق بشر می انگاشت، بود.

با کشته شدن مسعود دلیلی، بسیاری از مسائل شخصی و رسوایی های اخلاقی مسعود رجوی و جنایت هایی که مرتکب شده بود موقتاً در دل خاک مدفون شد. به این ترتیب، زندگی یکی از نزدیکترین محافظان مسعود رجوی به انتها رسید، هرچند که مرگ او نیز رسوایی گسترده برای رجوی داشت و جنایتکار بودن او را در حد اعلا به نمایش گذاشت و نشان داد که او حتی به نزدیک ترین افراد خودش نیز رحم نخواهد کرد و هرگاه منافع شخصی ایجاب کند، همه را قربانی خواهد کرد.

نمایش اعتصاب غذا و مرگ نابهنگام رویا دَرّودی
قتل رذیلانه مسعود دلیلی در هیاهوی کشتار 52 نفر دیگر در قرارگاه اشرف گم شد و همزمان به دستور مریم رجوی صدها نفر از نیروهای بازمانده مجاهدین در لیبرتی وارد اعتصاب غذا شدند. هدف رجوی، پوشاندن این فاجعه، و گرسنگی کشیدن نیروها برای از یاد بردن درد از دست دادن یاران، و مخفی ماندن وارفتگی آنها از سرنوشت مبهم در لیبرتی، بود. نمایش اعتصاب غذای جمعی در حالی صورت می گرفت که مریم رجوی در اروپا مدام در گشت و گذار بود و مجالس سورچرانی برگزار می کرد. وی خوشحال بود که با کشتار اشرف توجه مجامع جهانی به خروج امن مسعود رجوی و سران تبهکار سازمان از عراق جلب شده است، ضمن اینکه احتمال مرگ بسیاری از افراد متناقض و معترض در اعتصاب غذا، می توانست آینده رهبری مجاهدین را تا حد بیشتری تضمین کند و این نیز خبری بسیار مسرت بخش برای زوج رجوی بود.

اما پس از قتل مسعود دلیلی، برای رویا دَرّودی هم سرنوشت دیگری رقم خورد. گویا «خشونت تحمیلی از سوی زوج رجوی» بخش مهمی از زندگی این دختر را از نوجوانی رقم زده بود: پرش از نیمکت های مدرسه به سوی عراده های توپ و تانک در عملیات فروغ جاویدان که منجر به زخمی شدن وی در آتشباری گردید، اجبار تشکیلاتی در تن دادن به ازدواج تحمیلی و آنگاه طلاق اجباری، پرش به آتشی که سال 1390 مسعود رجوی برای حفظ جان خود در قرارگاه اشرف بپا کرد و او را به همراه صدها نفر دیگر به مصاف با پلیس عراق کشانید تا با جان آنها راه گریز پیدا کند و بالاخره غرق شدن در رنج بیماری بزرگی که او را به پرتگاه مرگ کشانید… و این سلسله نمایش های خونین برای رویا همچنان ادامه داشت تا در نهایت بیماری مشکوک او به وخامت گرایید و او را به آلبانی منتقل کردند. رویا هنوز در سنین جوانی قرار داشت، پس چه عاملی باعث مرگ وی شد؟

آتشی که مریم رجوی به جان رویا افکنده بود، فقط آتش جنگ فروغ جاویدان و درگیری با پلیس عراق نبود. این آتش فقط جداکردن این دختر از مدرسه و کشانیدن او به میدان جنگ نظامی نبود، آتشی بود که عواطف و احساسات انسانی اش را نیز هدف قرار می داد! مگر نه اینکه او را به ازدواج و آنگاه طلاق اجباری کشانیدند؟ شعله ای که اینبار توسط مریم رجوی به جان رویا افکنده شد بسیار سهمگین تر از هر آتشی بود که رویا در آن سوخته بود. همان آتشی که جان صدها زن مجاهد را در برگرفته بود تا نیات شوم مریم را برآورده سازد. این چه آتشی بود؟

درست 3 ماه پس از قتل «مسعود دلیلی»، خبر دیگری قلب ها را دچار غم و اندوه نمود: «رویا دَرّودی در آلبانی درگذشت!». خبر کوتاه بود اما داستان ها در خود داشت. بسیاری می پرسیدند که چرا رویا با آنهمه شور و هیجان به این راحتی درگذشت؟ چرا به کسی گفته نشد بیماری او چه بوده است و تنها یک سایت فرعی مجاهدین آنرا تومور مغزی اعلام کرد و یا مدعی شدند این دختر جوان مبتلا به سرطان بوده است؟ اصلا چرا این دختر و بسیاری دیگر در سنین جوانی دچار سرطان و ایست قلبی شدند؟ واقعیت این بود که رویا در آتش دیگری سوزانیده شد. آتشی که خانم «زهرا میرباقری» عضو سابق شورای رهبری مجاهدین در چند پاراگراف خلاصه کرده است. وی رویا دَرّودی را قربانی سیاست ضدبشری مریم رجوی در مقطوع النسل کردن بسیاری از زنان مجاهد دانست و گفت:

(((از زمانی که من رویا دَرّودی را در اسارتگاه اشرف می شناختم خانمی جوان، زیبا، تندرست، پرتحرک و زبل بود ولی سازمان همیشه با رویا سر جنگ و دعوا داشت زیرا تا آن زمان رویا حرفهایش را می زد و سکوت نمی کرد. خدایا چه عاملی باعث مرگ این خانم جوان شد؟ آخر می دانید رویا نامش در لیست زنانی قرار دارد که مقطوع النسل شد. من که از تندرستی و زبلی رویا مطلع بودم این خبر مرا شوکه کرد…
مسعود رجوی به رویا گفت تو اکنون بالای قله رفته ای! (این تکه کلام مسعود به زنانی بود که عمل جراحی زنان روی آنها انجام شده بود. مفهوم این کلام این بود از جنسیت رها شده اید). همانطور که مطلع هستید من اسامی ۱۰۰ زن مجاهد را منتشر کردم که می توانید اسم رویا را در ردیف ۵۷ در لینک زیر مشاهده کنید:

http://www.zanan-iran.de/Bayegani/2012.2013/nov/list91.htm

سازمان مجاهدین (شما بخوانید رهبری خودخوانده مسعود و مریم رجوی) آنها را مجبور به عمل جراحی خارج کردن رحم و تخمدان کرد… رویا دَرّودی در سال ۷۳ در بغداد نگهبان سالن بهارستان در مقر سعید محسن بود. در این ساختمان جلسات شورا برگزار می شد و مسعود و مریم رجوی در این محل رفت و آمد داشتند… روزی که مسعود رجوی برای آزمایش خون به بغداد آمده بود، در آخر فقط برای زنان نگهبان و محافظ شورا در همان محل جلسه ای برگزار کرد. از آنجا که رویا همیشه معترض بود، برای آرام کردن وی، مسعود رجوی گفت: «رویا صندلی خود را بیاورد نزدیک صندلی من». و این شیوه ای بود که معمولا برای آرام کردن زنان معترض بکار می رفت… راستی اگر رویا بیمار بود چرا سازمان او را به نزد مادر و برادرش در کشورهای اروپایی نفرستاد و او را به زندان آلبانی فرستاد؟
زهرا میرباقری 22 آذر 1392)))

همانطور که شرح داده شده، رویا از زمره زنانی بود که به دستور مریم رجوی مقطوع النسل گردید تا تمامی احساسات زنانه اش از بین برود و تا آخر عمر از عواطف انسانی دور باشد. و این همان درد واقعی بود که رویا از آن رنج می برد. به هرحال رویا را به جای انتقال به آلمان جهت معالجه (که مادر و برادرانش در آنجا ساکن بودند) به آلبانی منتقل کردند تا به طرز مشکوک و مخفیانه بمیرد و هیچکس از علت آن مطلع نگردد. «رویا و مسعود» هر دو در بخش حفاظت بودند و هر دو در فاصله ای کوتاه از یکدیگر قربانی شدند. از 10 شهریور تا 10 آذر تنها سه گام فاصله بود تا عمق کینه توزی مریم رجوی نمایان شود. وقتی خیل انتقادات به سازمان مجاهدین در ارتباط با مرگ مشکوک رویا شدت گرفت، مریم رجوی به ترفند همیشگی سوء استفاده از خانواده روی آورد. کسی که مجاهدین را به امضای خون و نفس وادار می کرد تا دست خانواده ها را برای خونخواهی عزیزانشان ببندد (همینکه مورد افشاگری و نقد جداشدگان و منتقدان قرار می گرفت) از همان خانواده استفاده می کرد تا با چماق احساسات خانوادگی، مخالفان را سرکوب کند. یعنی درست در چنین مواقعی، خانواده برای مریم رجوی با اهمیت می شد.

خانواده رویا کجا بودند؟ پدرش جواد دَرّودی، مادرش فخری لگزیان، عمویش خسرو، برادرانش احمد و هادی همگی در سال 1370 از سازمان جدا شدند و به آلمان رفتند و فقط رویا و خواهرش سارا در عراق ماندند. چندی بعد، جواد دَرّودی را با سوء استفاده از احساسات پدری اش نسبت به رویا و سارا، به عراق بازگردانیدند (تشکیلات بشدت به جواد دَرّودی نیاز داشت چون تنها تعمیرکار حرفه ای خودروهای سبک بود و به همین خاطر او را برای بازگشت به عراق از هر طریق ممکن فریب دادند). بهرحال از این خانواده جز رویا و سارا کسی باقی نمانده بود و پدرش هم به اجبار به آنان ملحق شد. اما همانطور که «زهرا میرباقری» اشاره کرده و «عاطفه اقبال» نیز با زبان دیگری به آن مهر تأیید زد، رویا یک دختر معترض بود که نمی توانست عواطف و احساسات انسانی خود را مخفی کند و شور و هیجان او، تهدیدی برای آینده تشکیلاتی اش محسوب می شد. به همین خاطر در لیست سیاه مریم رجوی برای عمل اجباری زنانه قرار گرفته بود. در ماه های پایانی حیات اش (بخصوص که همچون مسعود دلیلی عضو تیم حفاظت بود و خروج مجاهدین از عراق نیز کلید خورده بود و این مسئله می توانست او را به سمت مادر و برادرانش در آلمان کانالیزه کند و تهدید جدی برای رهبری مجاهدین باشد) به جای اینکه به نزد خانواده اش در آلمان جهت معالجه اعزام شود، به آلبانی منتقل گردید تا در آنجا به صورت مشکوکی به پایان حیات برسد. بعد از مرگ رویا، مادر و برادرانش را برای سوء استفاده به آلبانی بردند تا از آنان علیه منتقدان (عاطفه اقبال) سوء استفاده نمایند و بیانیه صادر کنند.


همانطور که در اطلاعیه مشاهده می شود، خانواده رویا دَرّودی از جمله مادر و برادرانش «از آلبانی» علیه خانم «عاطفه اقبال» که مرگ رویا را نقد کرده بود اطلاعیه داده و او را با همان فرهنگ لمپنی مسعود رجوی مورد حمله قرار داده اند. اما این ترفندهای لو رفته و سخیف، چیزی از سوآل اصلی کم نمی کند که: چرا این دختر نوجوان را از مدرسه به جنگ کشانیدند و ازدواج تشکیلاتی دادند و طلاق اجباری کردند و در نهایت او را مقطوع النسل کردند و زمینه را برای مرگ وی مهیا ساختند، و اینکه علت مرگ این دختر چه بود که تنها در یک گوشه از یک خبر فرعی به «تومور مغزی» اشاره شده است؟ و چرا سالها بعد مریم رجوی تحت عنوان «سخنگوی مجاهدین» باز هم برای لاپوشانی علت مرگ رویا دَرّودی، با کینه توزی به قتل مسعود دلیلی اشاره می کند و او را مزدور و همراه سردار قاسم سلیمانی می خواند؟

من و «رویا»ی بی پایان و خاموش!
کمتر از 21 سال داشتم که به پایگاه شفاهی کرکوک منتقل شدم تا به زنان مجاهدی که در این محل به کار آشپزی مشغول بودند کمک کنم. این پایگاه در واقع یک هتل اجاره ای بود که مجاهدین در طبقه همکف آن آشپزی می کردند تا از آنجا به سایر پایگاه ها غذا برسانند. زیرزمین این محل، هم سالن غذاخوری پرسنل محسوب می شد و هم پناهگاهی برای روزهای بمباران. در آنجا با زنی به نام «زهره» آشنا شدم که مادر 3 فرزند خردسال و نوجوان بود. وی به دلیل شباهتی که با برادر اعدام شده اش داشتم، مرا بسیار دوست داشت. همسرش مراد را یکسال بعد شناختم چون خانواده ها در یک محل زندگی نمی کردند و فقط هفتگی همدیگر را می دیدند. فرزند بزرگ زهره به نام «رویا» 15 سال داشت و به مدرسه می رفت. برای اولین بار او را در همان پایگاه دیدم.

پس از مدت کوتاهی جابجا شدم و به بغداد رفتم اما یکسال بعد از این ماجرا، همه ما در قرارگاه اشرف مستقر شده بودیم و معمولاً هر هفته برنامه های «شام یا نهار جمعی» برگزار می شد و در آن همدیگر را می دیدیم. با آنها بسیار صمیمی شده بودم و در واقع رابطه ما خانوادگی شده بود. من عاشق رویا شده بودم و رویا نیز مرا دوست داشت. اما حادثه ای دردناک همه چیز را درهم کوبید!. عملیات فروغ جاویدان با همه زشتی ها فرارسید و این خانواده را از داشتن مادر محروم کرد. زهره در عملیات جان باخت و قربانی سیاست مخرب رجوی شد. سخت ترین لحظه من زمانی بود که بعد از آن حادثه رویا را دیدم و به من گفت که مادرش «شهید» شده است. در چشمانش غمی عمیق مشاهده می شد. دیدن برادر 5 ساله او که بی مادر شده بود، دیدن پدرش که اینکه 3 فرزند بدون مادر داشت، بسیار تلخ و دردناک بود. رویای شیرین من به تلخی گراییده بود. با همه سختی ها، رابطه ام با این خانواده (که یک خاله با دو دختر هم داشتند) مستحکم تر شد. خانواده خاله اش هم مرا بسیار دوست داشتند. مراد روزگار سختی را می گذراند و دوست داشت ازدواج کند تا فرزندانش بی مادر نمانند. با یک خانم هم آشنا شد اما به مرحله ازدواج نرسید چون بحث های جدیدی در راه بود، همان مباحث «انقلاب ایدئولوژیک مریم» که راه به طلاق های اجباری می برد.

یکسال از عملیات فروغ جاویدان می گذشت و ازدواج های زیادی در سازمان به صورت تشکیلاتی شکل گرفته بود. همان دورانی که گفتم «رویا دَرّودی» نیز ازدواج کرده بود. در همان ایام من هم اشاره ای به علاقه ام نسبت به «رویا برسته» داشتم که در یک گزارش به فرمانده لشگر «کبری طهماسبی» با نام تشکیلاتی «هاجر» نوشته بودم. یکروز او مرا به دفترش صدا زد و مدتی با من صحبت کرد. آن زمان فرماندهان لشگر و معاونین شان وارد بحث های طلاق ایدئولوژیک شده بودند ولی لایه های پایین تر مطلقاً از آن خبر نداشتند. تلاش «خواهر هاجر» این بود که مرا به سمت مباحث انقلاب بکشاند. من سرم را پایین انداخته بودم و به حرفهایش گوش می دادم. «هاجر» حین صحبت هایش به علاقه من به رویا اشاره کرد و بناگاه گفت آیا خبر داری که «رویا» ازدواج کرده است؟ با این خبر احساس کردم تهی شده ام، انگار همه چیز برایم تمام شده باشد چون رویا در عمیق ترین نقطه قلبم جا داشت. باورم نمی شد چون تا مدتی قبل چنین چیزی نبود و البته چون دوسه ماه می شد او را ندیده بودم گفتم شاید در این مدت ازدواج کرده باشد. اما رویا هم مرا دوست داشت و باورم نمی شد که براحتی پذیرفته باشد با کسی دیگر ازدواج کند.

به هرحال سخن هاجر برایم تلخ بود اما چیزی نگفتم و جلسه هم تمام شد. تابستان 1369 به طور اتفاقی به ستادی منتقل شدم که رویا در آنجا کار می کرد و همکار شدیم (اما زمانی بود که من نیز وارد بحث های انقلاب ایدئولوژیک شده بودم. یعنی به مریم و مسعود امضای خون و نفس داده بودم که تا سرنگونی به دنبال ازدواج نباشم و در ذهنم هر عشقی را خط بطلان بکشم و در واقع متعهد شده بودم که دیگر به ازدواج با رویا تا زمان سرنگونی فکر نکنم). در محل جدید وقتی رویا را دیدم، حس کنجکاوی من باعث شد که به انگشتان او بنگرم که آیا حلقه در دست دارد یا خیر! اما چیزی ندیدم. با اینحال مردد بودم و یکروز از او پرسیدم که آیا ازدواج کرده؟ با تعجب گفت نه؟ گفتم یعنی قبلاً هم ازدواج نکرده بودی؟ گفت نه… احساس سبکی کردم و به او گفتم ولی خواهر هاجر به من گفت که تو ازدواج کرده ای؟ با حیرت گفت چه حرفهایی پشت سر آدم می زنند!. این سخن برایم آرامش بخش بود و به آینده امیدوار شدم ولی همانطور که گفتم به ازدواج کوتاه مدت نمی اندیشیدم چون به مریم و مسعود خود را متعهد می دانستم… بعد از این جریان، مدام متناقض بودم که چرا «هاجر» به من دروغ گفت و چه نیازی به این کار بود؟ در ذهنم تحلیل می کردم که شاید می خواسته واکنش مرا ببیند. اما بعد متوجه شدم که این مسئله علت دیگری داشته است. در واقع هاجر به دنبال فریب من نبود، بلکه «رویا برسته» را با «رویا دَرّودی» اشتباه گرفته و تصور کرده بود که من عاشق او که در همان جا کار می کرد شده ام.

بالاخره یکسال دیگر هم گذشت و سلسله عملیات های مروارید آغاز و آنگاه به پایان رسید. نشست های انقلاب مریم برای لایه های پایین کلید خورده بود و چندی بعد از آن، مراد به همراه «رویا» و دو پسر خردسال خود از عراق رفت. خاله رویا و دخترانش هم مدتی بعد رفتند (درست در همان ایامی که پدر و مادر و برادران «رویا دَرّودی» هم از تشکیلات سازمان جدا شدند و به خارج رفتند). من از رفتن مراد به خارج مطلع نبودم و یکی از روزها که برای مأموریت به مقر سابق رویا رفته بودم، هرچه گشتم او را ندیدم. از یک دختر جوان که از همکلاسی های سابق او بود پرسیدم که آیا رویا را می شناسد؟ گفت بله! وقتی سراغ اش را گرفتم گفت رویا رفته است!. اول تصور کردم از آن مقر رفته، اما خیلی زود فهمیدم که منظورش رفتن به «خارج» است. بهت زده گفتم با پدرش رفته؟ گفت بله!… با شنیدن این خبر به گونه ای جاخوردم و غمگین شدم که آن دختر جوان متوجه تغییر چهره ام شد و با حسرت مرا نگریست… دلشکسته از آنجا رفتم در حالی که رویای من به پایان رسیده بود… بجز کبری طهماسبی، تنها کسی که از عشق و علاقه من به رویا آگاهی داشت مریم رجوی بود که مدت ها قبل برایش این موضوع را نوشته بودم. البته بعدها یک نفر دیگر هم از این عشق مطلع گردید، کسی که یکسال بعد قربانی «عشق و نفرت» در دستگاه رجوی شد، این شخص «علینقی حداد» رئیس ستاد محور چهارم بود که یکروز به دلیل گزارشی که نوشته بودم مرا به دفترش صدا زد و کمی در مورد مباحث انقلاب صحبت کرد و از من نام دختری را پرسید که به وی علاقه مند بودم و من هم پاسخ او را دادم. اما وی هیچ نگفت و نام رویا را زمزمه کرد و در فکر فرو رفت و من متعجب شدم که چرا ساکت شد. بعدها فهمیدم که او همسر «زهره اخیانی» است. کسی که به جرم عشق ورزیدن به همسرش مورد غضب مسعود رجوی قرار گرفت و وادار به خودکشی گردید… به هرحال رویای من به پایان رسیده بود، مثل همه رویاهایی که ما در ذهن خود برای آینده ایران داشتیم و مسعود و مریم آنرا به تاراج بردند. همانطور که رویاهای شیرین «رویا دَرّودی» و «مسعود دلیلی» هم با خون به پایان رسید. چرا؟

بی شک این سوآلات و ابهامات نیز مثل همه پرسش هایی که از مسعود و مریم می شود، بی پاسخ می ماند. همانطور که قتل فجیع مسعود دلیلی نیز پاسخی جز اهانت مجاهدین به پیکر او نداشت. مریم رجوی آنقدر در تباهی فرو رفت که حتی حرمت پیکر کسی که دهها سال محافظ شخصی او و شوهرش بود را نگه نداشت. هم او را شکنجه کردند و به قتل رسانیدند، هم جسد اش را با اسید سوزانیدند و هم در نهایت انواع اهانت ها را به وی روا داشتند و او را با یک سناریوی کودکانه «خائن و مزدور» لقب دادند. و این ماهیت واقعی زنی است که همه روزه در اروپا خود را حافظ کرامت انسان و حقوق بشر جلوه می دهد و مدعی برپایی آزادی و دمکراسی در ایران فرداست و در همین روزها مشغول عزاداری برای قربانیان اعدام های 67 است!. آنچه واضح است اینکه هیچکدام از خون های برزمین ریخته شده چه در تشکیلات مجاهدین و چه در خاک ایران زمین، به هدر نخواهد رفت و پایمال نخواهد شد و سران این سازمان مافیایی اگر به مردگی عبرت انگیز جان ندهند، در دادگاه مردم ایران محاکمه خواهند شد.
حامد صرافپور

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا