اعضاء جداشده از فرقه رجوی

سالگرد جدایی از سازمان و ورود به ایران که مصادف بود با شبهای چله – قسمت چهارم

سالگرد جدایی از سازمان و ورود به ایران که مصادف بود با شبهای چله – قسمت سوم

سئوال : آقای غضنفری موقعی که به ایران آمدید همایشی در تبریز برای ورود شما همراه با خانواده ها برگزار شد، از آن همایش خاطراتی یادتان هست برای ما بیان کنید؟

سیروس غضنفری: حدود 15 یا 20 روز بعد از آمدن مان از تهران بود. اگر یادم باشد در آن روزها در سالن همایش های بهزیستی تبریز، مراسمی بدین منظور برگزار کرده بودند.

سیروس غضنفری
سیروس غضنفری

از من و دیگر دوستان که باهم آمده بودیم مثل آقایان خباره ، محمدی و امانی نیز دعوت شده بود، درصبح همان روز من هم درآن مراسم حضور داشتم با بچه های دیگر که تازه آمده بودیم و باهم روی سن سالن رفتیم وبرای خانواده ها کمی از مناسبات سازمان در قرارگاه اشرف صحبت کردیم .

سالن را طوری چیده بودند که بعداز مراسم بتوانیم درکنار خانواده ها برای شنیدن سوالات و… باشیم.

حدود 2 ساعت هم درسالن کنار خانواده بودیم تا کسانی را که می شناختیم سلامتی آنها را به خانواده هایشان اطلاع بدهیم، در آن مراسم خانواده ها وقتی ما را می دیدند مثل فرزند خودشان با ما رفتار می کردند.

من تا همین حالا نیز شرمند خانواده ها هستم .
من درآن روز که انبوه جمعیت را دیدم اولا انتظار چنین حضوری پرشور و پر تعداد را نداشتم، دوم اینکه سوالات خانواده ها و میزان اشراف آنها به موضوعات داخلی فرقه رجوی، ما را در برخی موارد دچار حیرت می کرد.

خانواده ها روی نکاتی انگشت می گذاشتند که پرده از واقعیت های تلخی بر می داشت . آنها دوست داشتند ما از وضعیت فرزندان شان بگوئیم و اینکه در سلامت جسمی هستند یا نه ؟ بعضی از خانواده ها به عراق و دیدار فرزندان شان آمده بودند، در آن دیدار ها دو سه نفر از مسئولین همیشه در کنار بچه هایشان بودند و این مایه ی تعجب آنها شده بود که چرا اینطور باید مانیتور می شدند؟ برخی ها هم به ملاقات نیامده بودند آنها هم سوال می کردند که با این همه امکانات چرا شما درآن مناسبات حداقل یک تلفن نداشتید که به خانواده زنگ بزنید که جواب می دادیم ارتباط با خانواده مرز سرخ بود و می باید همه چیز را به خاطر انقلاب درونی قطع می کردیم وبه رهبری وصل می شدیم .

یادم است درآن جمع که نشسته بودم یک نفر به من گفت بس بگو که شما درقلعه حسن صباح بودید! آنها که تاریخ را مطالعه کرده بودند ماهیت رجوی را بهتر و بیشتر درک می کردند .

او می گفت : پس شما دریک قلعه بودید، تمام امکانات از شما دریغ شده بود. شما می باید به خواسته آنها و با توجیه آنها کارها را انجام می دادید واین خود قسمت مغز شویی آنها بوده است. برای هر چیزی توجیه می گذاشتند تا مغز شویی کنند به این افراد نمی شود انقلابی نام گذاشت و درآن قلعه آنان را محبوس کرد، تا اینکه یک روز این نفرات یا خواسته سازمان را برآورد کنند ویا دراین قلعه از بین برود .

امروز آن حرف و واقعیت یکی از خانواده ها را بخوبی می شود لمس کرد، نفراتی که درکنار فرقه ی رجوی مانده اند، امروز درقلعه مانز، درآلبانی هر کدام با یک بیماری فوت می کند ومریم رجوی رهبر این فرقه برای آنان پیام تسلیت می دهد وبرای برخی دیگر که فوت می کنند و در فرقه ناراضی و منتقد محسوب می شدند، بدون تسلیت از کنار آنها عبور می کرد.

بعنوان مثال، بیژن تهرانی که حدوداً 15 روز است فوت کرده است، مریم رجوی برایش یک پیام کوتاه تسلیت فرستاد، ولی برای حمید اسدیان، چند روز درسیمای آزادی خودش، مراسم و یادواره برپا کرد چرا؟ چون بیژن زمانی که درمناسبات بود ، تملق و چاپلوسی نکرده و واقعیت ها را بیان می کرد! او را درحاشیه نگه داشتند ، اما حمید که در نوشته و شعر های خود ازمسعود ومریم تمجید می کرد، او را دراوج نگه داشتند، شاید حمید به اندازه بیژن درمناسبات کار نکرد، بیژن همیشه درمیدانهای جنگ بود ولی حمید نه!

مثال دیگر غلامرضا هاشمی است، او درمناسبات در کارهای ساختمانی و سنگین مثل ساخت قرارگاه جدید و… به کار واداشته می شد، همیشه غلامرضا در ماموریت بود ولی موقع فوت حتی مریم درسایت خود ، برایش یک پیام تسلیت هم نداد!

برگردم به ادامه بحث مان . درآن روز یکی دیگر از خانواده ها که اعدامی هم داشتند وخودش هم درآن زمان درتبریز برای سازمان فعالیت می کرده است، به ستادهای آن دوره بعد از انقلاب رفت وآمد داشته ، به من گفت من درآن زمان به خاطر سازمان به زندان هم رفتم! اما درآن دو سال که با ماهیت این گروه بیشتر آشنا شدم، دیگر نامی از آنها به زبان نمی آورم .

چرا ؟ چون دیدم درسال 63 مسعود رجوی که فیروزه ی بنی صدر را طلاق داد و با مریم عضدانلو ازدواج کرد و سپس وارد گفتگو با صدام حسین شد و به عراق رفت . از آن موقع من نسبت به رجوی ها نفرت پیدا کردم که این مردک حقه باز، همه ی ارزشهای ملی را از بین برد! این بود که من با وجود اینکه برادرم هم درآن گروه است و چند بار هم به من پیام دادند به کردستان بروم، جواب دادم نه! من می خواهم شرافتمندانه درایران زندگی کنم، آخرین بارهم برای من پیام آمد بیا به ترکیه در آنجا زندگی کن من درجواب آنها گفتم:

فرزند همسایه ی من درجنگ با صدام شهید شده است او را نیروهای صدام شهید کرده است ومن الان حتی به عنوان یک فرد اگر از شما حمایت کنم دست من هم به خون این همسایه مان آغشته می شود، پس به من وعده سرخرمن ندهید بگذارید درکنار این داغدیده ها زندگی کنیم .

از آن تاریخ دیگر پیام ها…. تمام شد، الان هم به لطف خدا زندگی خوبی دارم همان همسایه ها کمک کردند تا امروز به این زندگی برسم اگر آن زمان من هم مثل شما به سازمان می پیوستم الان مثل امروز شما بودم.

من آن روز درآن همایش به چشم دیدم که خانواده ها فقط دنبال شنیدن یک پیام و خبر بودند و آن سلامتی جگرگوشه شان بود، اینکه بگویم: اری من فرزند شما را درآن قرارگاه دیدم وسلامت است. آن لحظه آن مادریا خواهر یا پدروبرادراز خوشحالی پرواز می کردند، چرا؟ چون سالها بود که از فرزند خود هیچ خبری نداشتند، به هر کجا هم که مراجعه کرده بودند، هیچ خبر متقن و مستندی نگرفته بودند، مریم با خانواده کاری کرد که امروز خانواده ها فقط چشم انتظار یک تماس یا یک خبر از فرزند خود هستند .

درآن روز من دو خواهر دیدم که در همایش بودند زمان های آخر همایش بود، داشتیم به ساعت نگاه می کردیم ، چون زمان پایان همایش و رفتن ما بود، درآن لحظه آن دوخواهر جلو آمدند و گفتند: ما یک سوال داریم برادرمان محمد تقی صالح پور را می شناسی؟ گفتم اری تن واحد بودیم. گفت: کامل می شناسی؟ گفتم: آری، گفت: یک شاخصه از او به ما بگو! پرسیدم ، کدام یک از شما درتلفن با او صحبت کردید؟ گفت: من، گفتم: به ایشان گفتی رفتی عراق فارسی یاد گرفتی! با من ترکی صحبت کن. گفت: از کجا می دانی؟ گفتم: من با او تن واحد بودم خانواده من به ملاقات آمده بود شب باهم صحبت می کردم گفتم خوب است خانواده شما نیامده بود گفت من زنگ زدم که خودشان تنها بیاید خواهرم به خاطر فارسی صحبت کردن من ناراحت شد! وقتی من این موضوع را بیان کردم واقعاً خوشحال شدند. الان هم حدود یک سال می شود متوجه شدم مادرشان فوت کرد خدا رحمت کند.

دراینجا هم مریم رجوی دوگانه عمل کرد به مادرمحمدتقی پیام تسلیت نداد! مادرمحمد تقی عمه ی خانم نیره سلطانی اهری هم بود وهر موقع سازمان پول نیاز داشت محمد تقی را برای تماس آماده می کرد، تا از خانواده ی ایشان، پول دریافت کند. برای مادر محمدتقی مریم پیام تسلیت نداد! اما برای مادرظهیری موقعی که فوت کرد، مریم پیام تسلیت فرستاد، این تبعیض ها در مناسبات سازمان زیاد بود و روزبروز هم عیان تر می شود.
سیروس غضنفری

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا