فریب

چرا در مقابل شیادی های فرقه رجوی سکوت کردم – قسمت اول

این سئوالی کاملآ بجا ؛منطقی و حق مسلم اپوزسیون، رسانه های همگانی، هزاران هموطن آگاه به مسائل ایران وپژوهشگران خارجی هست که در رابطه با تحرکات اپوزسیون خارج کشور فعال اند و مایل هستند تا پاسخی در خور، از جانب بنده دریافت نمایند.

این موضوع بعد از انتشار اعتراضیه ای که در قبال دروغپردازی و شیادی اخیر فرقه، به هفته نامه ساندی هرالد داده و متعاقب آن مصاحبه ای با رادیو بی بی سی انجام دادم انعکاس فوق العاده گسترده ای یافت.

در این مدت کوتاه صدها پیغام دریافت نمودم که ارسال کنندگان با اصرار خواستار روشنگری بیشتری شده و در حقیقت یک پاسخ به ساندی هرالد یا مصاحبه ای کوتاه را در قبال این چند سال سکوت بسیار اندک شمرده ومصرانه می خواستند تا موضوع در ابعاد وسیعتری و جزئیات بیشتری به اطلاع عموم برسد.

طبیعتآ این حداقل خواسته ای هست که هموطنان گرامی می توانند از بنده داشته باشند. بنابراین با تعظیم و احترام به این خواسته و با عنایت باینکه خودم نیز بر این باور هستم که اکنون مناسب ترین زمان برای به انجام رساندن این وظیفه ملی هست،از این پس در سلسله مقالاتی به روشنگری خواهم پرداخت تا زمانیکه کارت سوخته فرقه را با یاری سایر همفکران به خاکستر تبدیل نمائیم.

اصولآ اگر هم اکنون نیز بخواهم فقط در یک جمله پاسخ بدهم،می گویم هدف از سکوت چند سال گذشته دقیقآ این بود: تبدیل کارت سوخته فرقه رجوی به تل خاکستر.

طبعآ ممکن هست خیلی ها بر این باور راستین باشند که دست فرقه از مدتها پیش رو شده و سازمان مجاهدین رجوی منفورترین تشکیلات یک قرن اخیر از انقلاب مشروطه بدین سو می باشد.قدر مسلم بنده هم عمیقآ بر این باور بوده و هستم، مضافآ اینکه تنفر هم میهنان درون کشوراز این فرقه بسی بیش و عمیق تر از خارج کشوری هاست.ولیکن حقیقتی را نیز نباید فراموش کرد،و آنهم نقش شخص من و سایر رها شده ها از این فرقه در افشاگری و شناساندن چهره بی نقاب و کریه این فرقه به هم میهنانان و بخصوص خارجیان.

اگر مقداری فراموشکاری را کنار نهاده و لختی به عقب برگردیم، طی مطلبی در حدود دوازده سال پیش خطاب به رجوی نوشتم: من سرم را در راه افشاگری های تو گذاشته ام.

کسانیکه با ماهیت فرقه ای ـ مافیائی این گروه آشنائی دارند، بخوبی آگاهند که اهانت به رهبر فرقه (البته اهانت از دید مسخ شدگان) حداقل جزائی که دارد، مصادف است با مجازات مرگ.

از سوئی بعد از تبدیل سازمان به یک فرقه بسته (در آینده بر اساس مشاهداتم،جزئیات فرقه را افشاء خواهم کرد) و به طبع آن که ضرورتآ با فروپاشی اجباری خانواده ها همراه شد و هر کسی فقط می توانست با رهبری خود و طبعآ در عالم خیال وصلت نماید صحبت از خانواده اصولآ گناه و عبور از مرز سرخ بشمار می رفت.در این میان اکثر رها شدگان از فرقه و منجمله من بفکر تاسیس خانواده در کنار امر مبارزه افتادیم. طبعآ این موضوع برای فرقه گران تمام می شد، زیرا اسیران محصور در قلعه اشرف می دیدند با رهائی از چنگال وطن فروشان سرسپرده بیگانه هم می توانند به مبارزه با رژیم آخوندی ادامه دهند و هم در کنار مبارزات خود،تشکیل خانواده نیز بدهند. چه بسا اکثر کسانی که بدستور رهبر از هم طلاق گرفته بودند ولی هنوزعواطف فی ما بین و اشتیاق وصل آنان را رنج می داد و یا کسانیکه اجبارآ فرزندانشان را فرقه به اروپا آورده بود،با آرزوی بر گشت به کانون خانواده، بفکر رهائی از قلعه اشرف بودند.

ولیکن فرقه هم بنا بر خصلت توتالیتر وبا تکیه به آموزه های مکتب ماکیاول و استالین و با تز هد ف وسیله را توجیه می کند،از آنجائیکه هر نوع شیادی، دناعت و پستی را برای سرکوب مخالفین مشروع می شمارد، درتکاپوی در هم کوبیدن این فاکت مشخص، به دغل بازی تازه ای دست می زند.

برای این منظور طرح فریفتن و بهره گیری از همسران رها شدگان را با دادن وعده های طلائی، شیادانه در دستور کار قرار می دهد. ضمنآ با تجربه ای هم که از درون قلعه اشرف دارند، که زنان را بعنوان جاسوسی اواخر هفته پیش همسران می فرستادند، بقول معروف با دم خود شروع می کنند به گردو شکستن.

(1)

ضمن اینکه در راستای حفظ اندک نیروی باقیمانده در قلعه اشرف که با جدائی و در حقیقت رهائی بیش از هزار و چهارصد نفر از اعضاء قدیمی، دچار تزلزل شده بودند، فقط یک مورد می توانست چاره ساز باشد، آن یک راه هم ایجاد اختناق بیشتر در میان اعضاء والقاء اینکه تمامی رها شدگان بطور فله ای پریده اند در آغوش رژیم آخوندی. تلاش مضاعف فرقه در ایجاد این بی شرمی و دناعت و جا انداختن این موضوع ضمن اینکه فقط مصرف داخلی برای حفظ نیروهای متزلزل داشت، می توانست سرپوشی هم برای سرکوب بیشتر معترضین باشد.

نهایتآ فرقه بعد از چهار سال تکاپوی بی وقفه و بکار گیری کثیف ترین و غیر انسانی ترین شیوه ها، با شیادی و با اعمالی که فقط شیاطین بهره گیری از آنرا مجاز می شمارند، موفق میشود به حریم خصوصی من وارد شده و آن سه، چهار تا کپی مسخره را که در نشریه موسوم به مجاهد شماره اعلام کردند، بدست بیاورد

فرقه با این پیروزی بزرگ!! اعلام جشن و شادمانی میکند و گل و شیرینی در قلعه بین مریدان به میمنت این عملیات ظفرمند، توزیع می شود. سپس پروژه بهره وری از این اسناد با ارزش!!! در دستور کار قرار می گیرد. بنا به دستور مستقیم مسعود رجوی، ابراهیم ذاکری مفلوک که آخرین روزهای عمرش را سپری میکرد بهمراه دو تن از سفاکترین شکنجه گران قلعه، فورآ به دژ اوور اعزام می شوند. (عکس و مشخصات یکی از این شکنجه گران در سایت های رها شدگان افشاء شده.)

نحوه ملاقات با ابراهیم ذاکری مفلوک و جزئیات آنرا به آینده موکول میکنم و به ماحصل و نتیجه ملاقات، فعلآ بسنده می کنم. فرقه که از حول حلیم آنچنان در درون دیگ افتاده بود و سر از پا نمی شناخت،که مرا نیز در بهت و حیرت فرو برد. ذاکری در پی اولین ملاقاتی که در پاریس داشتیم، پیشنهاد داد که بقیه مذاکرات را در قلعه اوور پی گیرییم.از آنجائیکه نمی توانستم بی محابا به آتش بزنم و پا در آن دژ مخوف بگذارم، همان شب با یکی از عزیزانی که بیشتر مواقع از مشاورت ایشان در این امور بهره می گرفتم، مشاوره کردم،ایشان نیز همانند من از این پیشنهاد شوکه شده بود و تصور می کرد من اشتباه می کنم. ولی با اصرار من که این موقعیت ویژه فقط یکبار در طول زندگی مبارزاتی انسان پیش می آید که از حماقت دشمن حداکثر سود را ببرد به توافق رسیدیم که این فرصت طلائی را از دست ندهم.

بقیه ماجرا همان هست که در ظاهر امر، ابرهیم ذاکری مفلوک برای سر سائیدن بیشتر به زیر پای رهبرش و اثبات سرسپردگی مطلق، هر آنچه تهمت و دروغ و افترا و قیا س به نفس هائی را که باصطلاح در نشریاتشان کرده بودند، و اینبار با قصه هائی که از سوژه در دام افتاده شان شنیده بودند به نام اعترافات من، به زعم خودشان به خورد ملت دادند.

غافل از اینکه، از همان لحظه که با آن اعمال غیر انسانی و در بی شرافتمندانه ترین شکل ممکن،در کشوری غریب و بی در و پیکر مرا بعنوان مخالف رژیم صدام حسین تحویل شکنجه گران استخبارات عراق (سازمان آدمکشی و شکنجه صدام) دادند، با خود و خدای خود و مردم رنج کشیده ام عهد بستم تا روزی که زنده ام و بد ست مسخ شدگان فرقه کشته نشده ام، لحظه ای از رسالت خویش دست برندارم. و اما این رسالت چیست؟

این رسالت همانا افشاء چهره کریه این فرقه وطن فروش، سرسپرده بیگا نه و عمال خود فروخته ای که جز تامین منافع اربابان خود سودائی در سر نمی پرورانند و از کاسه لیسی اعراب ضد ایران و ایرانی نه تنها شرمی نمی کنند، که هیچ بلکه آنرا افتخار نیز می شمارند ؛ و بزرگترین سد راه و مانع در مقا بل اپوزسیون واقعی رژیم آخوندی هستند.

از آن تاریخ به بعد برای اینکه فرقه سایه به سایه دنبال من بود، حتی با نزدیکترین همرزمان هم تماسی نداشتم تا بتوانم به آنچه که نیاز هست دسترسی یابم. درست است که به لحاظ انسانی و ضوابط اخلاقی رنج می بردم که مبارزان و میهن پرستانی که حتی اگر فرسنگها با هم اختلاف عقیده داشتیم ولی با احترام متقابل و بنا بر اصول اولیه دموکراسی، براحتی نظرات همد یگر را بر می تابیدیم، اینگونه نا جوانمردانه مورد حمله فرقه قرار می گیرند، و من حتی به آنها نیز اعلام نمیکردم که منتظر عاقبت کار بمانید.

چون اگر از حماقت دشمن استفاده نمی کردم و این فرصت تاریخی را از د ست می دادم، اطلاعاتم محدود می شد به همان گذشته، از درون دژ اوور هم با جو اختناقی که موجود هست، چیزی به آنصورت درز نمی کرد. ولی با ایمان و ایقان باینکه اکثر همرزمان رها شده، شخصیت های مبارز، رسانه های عمومی که واقعا به گردن بنده حقی بسزا دارند، به بنده حق خواهند داد که برای یکبار هم که شده از شیوه خود فرقه سود برده و به جهت رسیدن به هدفی مهم تر و شاید برای اولین بار در تاریخ، حتی با در نظر گرفتن خطر جانی که هر لحظه ممکن بود در دژ اوور بدست یکی از مسخ شدگان کشته شوم، به این ریسک بزرگ تن دادم. (چه بسا برای اینکه حمل بر گزافه گوئی نشود، یکی از همین مسخ شدگان و با برنامه ریزی قبلی در حمله ای ناجوانمردانه و ازپشت سر با پنجه بوکس دنده هایم را شکست.) در واکنش به این امر ذاکری مفلوک گفت، ما نمیتوانیم احسساسات این بچه ها را کنترل کنیم چون اینها قسم خورده اند که شما ها را بکشند و ما خیلی تلاش می کنیم که مانع واکنش اینها بشویم، تا حالا که کشته نشده ای باید شکر گزار باشی.(نقل به مضمون)

به هر تقدیر امیدوارم مطلب بطور کامل جا بیفتد که چگونه از حماقت دشمن قسم خورده (که توضیح دادم سالها پیش چه عهدی بسته ام) استفاده کرده و برای یکبار هم که شده از شیوه خود فرقه (هدف وسیله را………)

سود جسته و در اوج ناباوری،وارد دژ اوور شدم. ولیکن هدف من با فرقه زمین تا آسمان فرق داشت، من بعنوان یک وظیفه ملی ـ میهنی و در راستای تحقق بخشیدن به رسالتی که بر عهده داشتم، به یک چنین امر خطیری و با توجه به موقعیت پیش آمده می بایست مبادرت می ورزیدم.

خوشبختانه این پریود مصادف بود با آخرین روزهای عمر ابراهیم ذاکری، حال شاید بخاطر احساس گناهی که در قبال اعمال ننگینش به چهت سرسپردگی محض انجام داده بود و یا بیشتر بخاطر دل خونی بود که از دست این لچک بر سران داشت، در غیاب شکنجه گران و زمانیکه تنها بودیم، اطلاعاتی از او گرفتم که شاید به جرات می توان گفت اگر سالها زبانم لال هنوز عضو فرقه بودم، به این راحتی به آنها دست نمی یافتم.

اینها اطلاعاتی هستند که در واقع قفل ابدی فرقه هست، و تا روزیکه ما هستیم فرقه از لیست گروهای تروریستی نه تنها خارج نخواهد شد، بل با افشاء این اطلاعات امریکا و اسرائیل پی خواهند برد که چه ماری در آستین می پرورانند. گو اینکه آنها می دانند انکه با مادر خود…… با دگران چه ها کند. فرقه ای که بخاطر حفظ موقعیت پوشالی و تداوم زندگی اشرافی رهبر، هر روز سر بدامان اربابی دگر می ساید، و از هر گونه رذالتی و دناعتی ابائی ندارد، طبعآ که فردا همانند امروز به ارباب دم نخواهد تکاند.

جمشید تفرشی، بیست و دوم فوریه 2007

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا