امسال به دلیل مشغله های کاری که داشتم روز تولدم یادم رفته بود. بعد از ظهر وقتی از سر کارم به خانه بر گشتم زنگ خانه را زدم اما کسی در را باز نکرد و من هم دسته کلیدم را از ماشین آوردم و بعد از پارک ماشین در پارکینگ خانه، از راه پله آرام […]
امسال به دلیل مشغله های کاری که داشتم روز تولدم یادم رفته بود. بعد از ظهر وقتی از سر کارم به خانه بر گشتم زنگ خانه را زدم اما کسی در را باز نکرد و من هم دسته کلیدم را از ماشین آوردم و بعد از پارک ماشین در پارکینگ خانه، از راه پله آرام آرام بالا رفته و سپس به آرامی درب اصلی را باز کردم. ناگهان خانواده ام برق خانه را روشن نموده و با گفتن “تولد تولد تولدت مبارک” من را سوپرایزم کردند. در حالی که اصلاً خاطرم نبود که سه مهر روز تولدم است. ناگفته نماند خانه را با فشفشه و گلهای رنگین و بادکنک تزیین کرده بودند. دخترهای گلم هر کدام هدیه ای را بمن تقدیم کردند که برایم خیلی ارزشمند بود و با تولدت مبارک مرا غرق شادی کردند.
باید اذعان کنم به کوری چشم رجوی اینجا در ایران برای آدم ها ارزش قائل می شوند. به واقع خانواده ها در غم و شادی هم شریک هستند. در آن روز اقوام درجه یک و به دنبالش دوستانم به من زنگ زدند و تولدم را به من تبریک گفتند.
در فرهنگ ما ایرانیان انسانها برای همدیگر ارزش قائل هستند و در هر مناسبتی احترام همدیگر را به جا می آورند. در حالی که من 24 سال را در تشکیلات مجاهدین بودم و از این نوع شادیها خبری نبود. در چهارچوب تشکیلات فقط برای مسعود و مریم رجوی جشن می گرفتند و اجباراً همه افراد را در سالن غذاخوری جمع کرده و برای آنان کف و صوت می زدند. در هر نوع مناسبتی از روز تولد گرفته تا موارد دیگر، برای افراد ارزشی قائل نمی شدند.
در همین رابطه من یک خاطره ای بیان کنم: دکتر داخلی قرارگاه ما تشخیص داده بود که من باید عمل جراحی بشوم. بعد ماهها و با اصرار من بالاخره مجبور شدند مرا به بیمارستان در بغداد بفرستند. بالاخره بستری شدم و تحت عمل جراحی قرار گرفتم. بعد از عمل دو هفته در بیمارستان بستری بودم. در آن ایام انتظار داشتم حداقل مسئول قرارگاه به ملاقاتم بیاید اما دریغ از یک نفر جهت ملاقات با من! نه مسئول مستقیم و نه مسئول قرارگاه هیچ کس سراغم را نگرفت. مناسبات سازمان طوری است که برای اعضای خودشان ارزشی قائل نمی شوند. تا وقتی جان دارند از افراد و اعضای نگونبخت کار می کشند اما وقتی از کار می افتند مانند دستمال کاغذی به دور انداخته می شوند. مناسبات داخل سازمان را با هیچ جای دنیای نمی شود مقایسه کرد. در پایان اشاره کنم رابطه ها در سازمان تصنعی و بی روح و بی جان است.
محمد رضا گلی












