فرار از زندان اشرف و تولدی دیگر – قسمت اول

اگر بخواهم در مورد روند جدایی ام از فرقه مخوف رجوی ها و علل و عوامل این تصمیم دست به قلم ببرم باید به گذشته ای دورتر سرک بکشم و توضیح بدهم که چگونه تصمیم گرفتم از آنان جدا شوم و زندگی جدیدی را برای خود شروع کنم.

با این امید و تفکر وارد مناسبات مجاهدین خلق شدم که بتوانم برای مردم کشورم گامی بردارم ولی هر چقدر زمان می گذشت این امید به ناامیدی تبدیل می شد. رجوی ها و مسئولین آنان سالها در ذهن ما فرو کرده بودند که به اعضای خود اطمینان خاطر دارند ولی این گونه نبود. من به عینه می دیدم که رجوی ها برای نگهداشتن نیروها با هزاران فریب و حقه بازی سعی می کردند آنان را وادار به ماندن در مناسبات کنند.

من نیز مانند بقیه افراد از این قاعده مستثنی نبودم چون خبری از بیرون تشکیلات نداشتم و ارتباط با خانواده قطع بود. من در سال 1364 وارد مناسبات شدم و به جز یک تماس در کشور پاکستان با خانواده ام دیگر به من اجازه تماس داده نشد و با فریب کاری سعی می کردند که فضای داخل کشور را ملتهب نشان ذهند. به من می گفتند که خانواده ات دستگیر شده و زندگی بدی دارند و مرا مجبور به ماندن می کردند چون ورود من به مناسبات اعتقادی بود.

هادی شبانی

طی این سال ها رجوی سعی می کرد با شروع سال جدید به نیروهای خود انگیزه ماندن و سرنگونی بدهد تا همه ما فکر کنیم که دیگر امسال سال آخر خواهد بود! ولی هر چقدر زمان می گذشت این مسئله ناممکن به نظر می رسید تا اینکه اتفاق خاصی برای من افتاد و متوجه شدم که با این همه سال بودن در مناسبات هیچ ارزشی برایشان ندارم و اصلاٌ آنان اعتقادی به افراد خود ندارند. افرادی مانند من حاضر بودیم جان خود را در راه رجوی شیطان صفت فدا کنیم ولی آنها با ما به گونه دیگری رفتار می کردند.

من در تیم های عملیاتی چریک شهری بودم و یک بار به داخل کشور اعزام شدم و حتی در عملیات فروغ جاویدان زخمی شده بودم ولی باز تشکیلات رجوی به من اعتماد نداشت. پایه و اساس تشکیلات شان روی شک و بدبینی سوار بود. به همین خاطر رجوی در نشست های تشکیلاتی عنوان می کرد که هر فرد باید ابتدا اعتماد سازمان را به خودش ثابت کند.

این که ذهنم چه زمانی نسبت به این موضوع باز شد برمی گردد به نشست شورا در شهریور سال 1372 که دستپخت رجوی بود. در بغداد مریم رجوی به عنوان رئیس جمهور موقت اعلام شد و بعد از آن در سی مهر سال 1372 وی در نشست عمومی اعلام کرد که مریم رجوی برای این کار انتخاب شده و اکنون به فرانسه رفته است و کسی از این مسئله خبر دار نشد و رجوی قدری سس امنیتی زد تا کسی نتواند سئوال کند .

در همین رابطه من در قسمت پشتیبانی یگان ترابری (اتوبوس) حضور داشتم و چون راننده اتوبوس برای ترددات بودم به من و چند نفر دیگر ابلاغ شد که باید برای بردن وسایل که شامل پرونده ها، کامپیوتر، پتو و وسایل دیگر به اردن برویم. عنوان می شد که کامیون در مرز مورد بازرسی قرار می گیرد و با اتوبوس راحتتر است.  برای این منظور چندین بار به همراه دوستانم بار به اردن بردیم تا اینکه یک بار وقتی شب به مقر فرقه در اردن رسیدیم امکان خالی کردن نبود و به همراه یک اتوبوس دیگر به پارکینگ فرودگاه اردن رفتیم تا شب در داخل اتوبوس استراحت کرده و برای تخلیه روز بعد اقدام کنیم. وقتی به آنجا رسیدیم با کمال تعجب متوجه شدیم که دو تن از زنان مسئول در آنجا حضور دارند و در قسمت عقب اتوبوس به استراحت پرداختند. این مسئله برایم خیلی تعجب آور بود که چطور در پارکینگ فرودگاه که حفاظت شده می باشد این زنان باید حضور داشته باشند! وقتی علت را سئوال کردم عنوان داشتند که به ما کاری نداشته باشید و ما تا صبح در اتوبوس خواهیم بود.

در موقع استراحت متوجه شدم که هر نیم ساعت زنان مسئول داخل اتوبوس با پیجر با مقر سازمان در شهر تماس می گیرند و اعلام وضعیت می کنند و این بود که به من خیلی برخورد! چطور بعد از این همه سال حضور در مناسبات این گونه با ما رفتار می کنند و اینکه چرا به ما اعتماد ندارند؟!

آن شب اولین جرقه ای بود که به ذهنم خورد. این همه سال در عملیات های شان شرکت نمودم و خودم وارد مناسبات شان شدم. حال می دیدم شعارهای رجوی در مورد اعتماد نسبت به اعضا دروغ بوده است! آیا طی این سال ها بیهوده عمر خودم را تلف کردم؟! آن شب تا صبح درگیر این مسئله بودم که چرا این گونه با ما برخورد کردند. این تناقض در ذهنم شکل گرفت اما وقتی به اشرف بازگشتم در این باره با کسی حرف نزدم چون می دانستم که اگر مسئله را بیان کنم باید در نشست های آنچنانی جواب پس بدهم که چرا این گونه فکر کردم و ثابت می کردم که کار مسئولین زن در اردن درست بوده است .

این تناقضی بود که در ذهنم شکل گرفته بود و نمی توانستم از آن خلاص شوم ولی جوابی برای آن نداشتم. فکر می کردم که باید به هر نحوی شده از مناسبات خارج شوم. اما هر چقدر فکر می کردم می دیدم تا وقتی صدام در قدرت است راهی برای فرار نیست. از آنجایی که با رجوی همکاری گسترده ای در هر زمینه ای داشتند و در اخبار می شنیدم افرادی که قصد فرار داشتند در عراق دستگیر شدند. پس به خودم دلداری می دادم که فعلا باید در مناسبات بمانم تا شرایطی برای فرار فراهم شود. اما این همه داستان نبود و سئوالات متفاوتی ذهنم را مشغول کرده بود مبنی بر اینکه اگر از مناسبات خارج شوم چکار باید بکنم؟ من که پولی برای ادامه زندگی ندارم؟ اگر از مناسبات خارج شوم خیانت به سایر دوستانم به حساب نمی آید؟ و هزاران سئوال که مانع فرارم می شد. از طرف دیگر فرقه رجوی چنان تبلیغاتی علیه افراد جدا شده می کرد که اگر کسی فکری در مورد جدا شدن به ذهنش خطور کند ، خیانت است و کسی که جدا شود خیانتکار است و از گرسنگی و بی پولی در خارج از مناسبات خواهد مرد و این گونه شانتاژ گسترده ای در مناسباتش برقرار نموده بود .

حالا حساب کنید با این همه تبلیغات گسترده تشکیلات و محاصره شدن در مناسباتی که هیچ راه فراری برای افراد متصور نیست، آنها عنوان داشتند که هر فردی که قصد خروج از مناسبات را داشته باشد باید جلوی دوربین به خیانت خود اعتراف نموده و دو سال در زندان های فرقه باشد و هشت سال هم در زندان ابوغریب عراق! این دستور رجوی توانست جلوی خیلی از ریزش ها و فرار را بگیرد و افراد مجبور شدند به اجبار در مناسبات بمانند تا شاید روزی فرجی حاصل شود .

از آنجایی که هیچ وقت دروغ و فریبکاری و خیانت بی پاسخ نمی ماند در سال 1382 نیروهای آمریکایی به عراق حمله کردند و صدام را سرنگون کردند این سرنگونی نقطه امیدی برای اعضای مسئله دار بود و دیگر مسئولین فریبکار توان فشار تشکیلاتی مانند گذشته را نداشتند و سعی می کردند با سس ایدئولوژیک و یا دادن هدایای مختلف و بالا بردن رده تشکیلاتی افراد را به ماندن در مناسبات فرقه ای رجوی ترغیب کنند.

ادامه دارد…

هادی شبانی

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا