اعضاء جداشده از فرقه رجوی

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت دهم

فاش شدن محفل ها در قرارگاه 7 و فراهم شدن زمینه جدایی از مجاهدین قرارگاه 7 نور چشمی رجوی بود. بسیاری از عملیات ها از همین قرارگاه شروع می شد. تیم های عملیاتی قسمت های دیگر نیز از قرارگاه حبیب اعزام می شدند. بین افراد قرارگاه به علت سال ها هم جواری و روابط صمیمی و دوستانه، اعتماد کامل وجود داشت. اکثریت افراد به دنبال فرصتی برای جدا شدن از مجاهدین بودند. تا قبل از این به دلیل وجود صدام ـ تنها متحد استراتژیک رجوی ـ و بالا بودن غلظت امنیتی عراق هیچ گاه فرصتی ـ نه برای ما بلکه برای خیلی ها یی که قصد فرار ا زجهنم رجوی را داشتند ـ میسر نشد. بعد از جنگ امریکا و به هم ریختن فضای تشکیلاتی مجاهدین، به ویژه در قرارگاه 7 و 14 قرارمان با بچه های هم محفلی این بود که هنگام مصاحبه با وزارت خارجه امریکا، دیگر برنگردیم و نزد نیروهای امریکایی برویم. چند ماهی تا سر فصل مصاحبه مانده بود. مسئولین سازمان این را به خوبی می دانستند که وضعیت قرارگاه 7 عادی نیست و توجهی ویژه به آن داشتند ولی به دلیل این که هیچ سر نخی از رابطه های محفلی نداشتند نمی توانستند کاری بکنند.
روزی بین من و مرتضی حسن زاده که او هم از فرماندهان تانک های قرارگاه 7 بود و هم محفلی ما بود و همواره به مسعود و مریم و کل سازمان فحش می داد، بگو مگویی برسر یکی از نیروها پیش آمد. موضوع هم از این قرار بود که یکی از تحت مسئولین مرتضی حرف او را گوش نمی کرد و مرتضی را اذیت می کرد مرتضی هم برای اینکه حال او را بگیرد و تلافی کند دائم برای او گزارش می کرد که: این فرد مشکل اخلاقی دارد و وضعش از این لحاظ خراب است. سر این داستان یقه مرتضی را گرفتم که چرا بیخودی با آبروی او بازی می کنی و او کجا این مشکل را داشته و حسابی بهش توپیدم. مرتضی هم از آن جایی که در کل چهره منفور داشت و عقده ای بود و هیچ کس از او خوشش نمی آمد و فوق العاده هم کینه ای بود و از طرفی با خنده یکی از زنان خودش را گم می کرد ؛ برای تلافی کردن و به قول مجاهدین صفر صفر نمودن، محفل ها، رابطه ها، قرارها، مواضع و همه و همه مسائل درونی جمع را به مسئولین سازمان گزارش داد و در واقع همه چی لو رفت.
ما حتی روی کامپیوتر فرمانده قرارگاه هم نفوذ داشتیم. و گزارشاتی که برایش ارسال می شد تا قبل از این که او آن ها را بخواند متن گزارش را به نفع خودمان عوض می کردیم و خلاصه کل قرارگاه دستمان بود و با این کار او همه چیز لو رفت و همه را هم گردن من انداخت و گفت عامل اصلی تخریب مناسبات قرارگاه 7 کامبیز است. چند جلسه پشت سر هم مرا صدا کردند و نشست گذاشتند و فشار می آوردند که داستان چیست؟ از آن جایی که صدام سرنگون شده بود و مجاهدین هم دیگر آن پشتیبان خویش را از دست داده بودند جرأت فشار آوردن بیش از حد را نداشتند. اگر این داستان در زمان صدام اتفاق می افتاد بدون ذره ای تردید مرا به زندان ابوغریب و تحویل عراق به جرم جاسوسی و نفوذی رژیم می دادند.
من هم چون می دانستم که مجاهدین در موضع ضعف هستند و هیچ غلطی نمی تونند بکنند، از موضع بالا می گفتم گزارش را کی به شما داده؟ پایه حرف از کجاست؟ اصلاً چرا نشست جمعی قرارگاهی نمی گذارید؟ تا حق رهبری را بگیرید. اگر واقعاً حرف تان درست است، به حرف مسعود که محفل شعبه سپاه پاسداران است، عمل کنید و… می گفتند: نه چرا نشست جمعی بگذاریم. حرف خودت برای ما اصل هست و… به دنبال من چند نفر دیگر که با من رابطه نزدیک تری داشتند را هم صدا کردند ولی از آن ها هم چیزی در نیامد و همه زدیم زیرش و طبق طرح از قبل تعیین شده در شرایطی که بهمان گیر می دهند عمل کردیم. از آن پس مرتضی حسن زاده سرخ اعلام شد بعضی از از بچه ها می خواستند او را یک جا تنها گیرآورده حسابش را برسند که نگذاشتیم، همین که هیچ کس در قرارگاه باهاش حرف نزند و بی محل شود، کافی است. البته یک نفر یادداشتی در کلاسورش گذاشته بود و او را تهدید به مرگ کرده بود و مرتضی مثل مار زخم خورده از این حرف به هم ریخته بود و به زمین و زمان فحش می داد. فکر می کرد من برایش نوشتم آمد به من گیر بده، به قصد درگیری به سمتش رفتم، فتح ا… مرا گرفت و گفت مگه من می زارم تو وارد بشی، همین که به طرفش رفت، مرتضی از ترس به غلط کردن و معذرت خواستن افتاد.
فتح ا… بعداً به مجاهدین ضربه های زیادی زد. وی نزد امریکایی ها رفت و همه اطلاعات مجاهدین را به آنها داد ؛ مجاهدین او را پاسدار فتحی نامیدند.
خلاصه داستان محفل و رابطه های قرارگاه 7 فاش شد و به همین دلیل مرا از سازماندهی قرارگاه 7 خارج کردند و به قرارگاه 3 فرستادند. خودم خیلی مخالف این سازمان دهی بودم و چندین بار هم به وجیهه کربلایی گفتم مرا جابجا نکنید ولی قبول نکرد. آخر سر وقتی داشتم از اتاقش بیرون می رفتم با او گفتم من می روم ولی قرارگاه 7 برای شما قرارگاه نمی شود. بلافاصله نزد یکی از هم محفلی هایم رفتم و گفتم بچه ها را تشویق کنید که زودتر از موعد مصاحبه یا فرار کنند یا در موعد مصاحبه نزد امریکایی ها بروند و دیگر نمانند. ما چند نفری بودیم که حرفمان در بین بچه ها خوانده می شد و هر کس می خواست کاری بکند، دعوایی با مسئولش بکند و.. از ما مشورت می گرفت. چون سابقه ما زیاد بود و سالها با هم بودیم، به ما اعتماد داشتند. خیلی هاشان زمانی تحت مسئول مان بودند و خلاصه حرف مان شنیده می شد.
از ان تاریخ به بعد فرارهای مستمر در قرارگاه 7 در ترکیب های چند نفره زیاد شد، تعداد زیادی هم روزی که برای مصاحبه رفتند، برنگشتند.
چند روز قبل از این که از قرارگاه 7 به 3 منتقل شوم، یکی از نفرات جدید به نام عباس، پرسید: تو این همه سال چه جوری این جا دوام آوردی؟ بهش گفتم: اگه الف را بگی، تا ی می برنت ؛ الف را نگو تحت تأثیر هیچ حرفی هم قرار نگیر. هفته ی بعد عباس گفت: می خواهم بروم. بهش گفتم: برو از هیچی هم نترس. صدام سرنگون شده و هیچ کاری نمی توانند بکنند.
در قرارگاه 3 دوست و آشنایی نداشتم، واقعاً هر روز مثل یک ماه برایم می گذاشت. این قدر تحت فشار روحی و عصبی بودم که دچار بیماری فشار خون شدم. علیرغم اینکه هر روز ورزش سنگین و مستمر داشتم. فشارم بعضاً 18 روی 10 می رسید و مستمر یا بستری بودم یا سر دردهای شدید و مجبور به استفاده قرص های فشارخون، واقعاً احساس می کردم لحظه به لحظه فرسوده تر و داغون تر می شوم. مرگ تدریجی را می دیدم. تیرکشیدن های قفسه سینه ام. سردردهای مستمر همه اش احساس خستگی و سنگینی داشتم. تا این که سر فصل مصاحبه فرا رسید. روز قبل از مصاحبه، پروین صفایی، فرمانده محور 3، مرا صدا کرد و بعد از حرف های تکراری و بی سرو ته، گفت: من می دانم که تو ناراضی هستی و به خاطر انتقال به قرارگاه 3 مشکل داری ولی اگر می خواهی بروی، در مصاحبه نرو. بعد از 30 ژوئن من به عنوان یک عضو ارشد شورای رهبری قول می دهم که وکیل برات بگیرم و تو را با خرج خودمان به آلمان بفرستم ؛ این را در حضور زهرا مازوچیان که دفتردارش بود گفت. من هم به او گفتم در عراق بدون سلاح ماندن بی فایده است و من دیگر نمی خواهم در عراق بمانم. مواردی بوده که حرفی زدید ولی عمل نشده، من چگونه به حرف تان اعتماد کنم؟ گفت: به تو قول می دهم. روی حرفم حساب کن، خودم تو را می فرستم. گفتم، باشد، من تا 30 ژوئن ـ حدود 35 روز بعد ـ صبر می کنم. بعد از مصاحبه هم یک پرسش نامه ی حقوقی که فقط برای دل خوش کردن بود پر کردم و به سر فصل 30 ژوئن که وضعیت حقوقی مجاهدین تعیین می شد رسیدیم.
مژگان پارسایی، مسئول اول مجاهدین نشستی سراسری گذاشت. طبق معمول حرف های پوشالی و غیرواقعی که مجاهدین در اوج هستند، ما به عنوان شهروند شناخته شده ایم و این بیان تثبیت ما در عراق است و… و قرار شد هر نفر یک فرم پر کند که محتوای فرم این بود که ما مبارزه مسلحانه را نفی می کنیم با تروریست می جنگیم و… مژگان گفت: هر کس این فرم را پر کند بیان کننده این است که می خواهد در عراق بماند. هر کس می خواهد برود این فرم را پر نکند.
این یکی دیگر از دروغ ها و ترفند های سازمان به نیروهایش بود زیرا این فرم هیچ ربطی به ماندن یا رفتن از عراق نداشت ولی مژگان پارسایی با حقه بازی که از رجوی یاد گرفته بود، امضای این فرم ها را به ماندن یا رفتن از عراق ربط داد که هر می خواهد برود این فرم را پر نکند تا به امریکایی ها بگویند این فرد که فرم را امضا نکرده یعنی تروریسم را رد نمی کند و به قوانین عراق احترام نمی گذارد و ما خودمان بیرونش کرده ایم.
به مقرهایمان برگشتیم. من گفتم فرم را امضا نمی کنم و من قراری با پروین صفایی دارم و باید با خودش صحبت کنم. نزد او رفتم، گفت: ما نمی توانیم تو را به خارج بفرستیم. اگر می خواهی بروی، برو پیش امریکایی ها! گفتم: باشه، می روم و خلاصه مسئله رفتنم حل و فصل شده بود. یک صحبت -5 4 ساعته هم خواهر و برادرم (سعید و میترا) با من کردند که بمان و… که من هیچ حرفی با آن ها نزدم ولی در لحظه آخر گفتم: نمی روم، می خواهم بمانم زیرا تصمیم گرفته بودم آخرین اذیتم را هم به آن ها که این قدر مرا آزار داده بودند بکنم ؛ یک گزارش بلند و بالا از انقلاب و مبارزه و.. نوشتم و دادم به پروین صفایی. پروین هم مرا صدا کرد و گفت از اول هم می دانستیم که تو جسنت مجاهد است و تولد دوباره ات را تبریک می گویم… قرار شد برگردم همان قرارگاه 3. هنوز 10 روز نشده بود که گزارشی دوباره نوشتم و گفتم: تحمل مناسبات سازمان برایم مشکل است. متناقض هستم و هیچی را قبول ندارم. می خواهم بروم. پروین مرا صدا کرد و صورتش از عصبانیت مثل خون سرخ شده بود و یک دم داد و بیداد می کرد و می گفت کدام حرفت را قبول کنم. آان گزارش در مورد انقلاب و رهبری یا این که می گویی هیچی و هیچ کس را قبول ندارم. من هم خونسرد تکیه داده بودم به صندلی و صبر کردم تا حر ف هایش را زد. آخرش گفت حالا حرفت چیه؟ چه کار می خواهی بکنی؟ گفتم: اینکه مدام حرفم را عوض میکنم، از خود شما و از مسئولین سازمان یاد گرفته ام، مگر به من نگفتی: به عنوان یک عضو ارشد شورای رهبری به تو قول می دهم که مسئله ی رفتنت را حل کنم. مگر نگفتی به من اعتماد کن. مگر نگفتی که با خرج خودمان برایت وکیل می گیریم. و هزار چیز دیگر. چی شد خرتان از پل مصاحبه رد شد همه چیز را فراموش کردید؟ اول گفتم می روم بعدش گفتم نمی روم امروز میگویم می روم شاید 10 دقیقه دیگر بگویم نمی روم. حر ف من هم عین حرف شما بی حساب و کتاب است که دیگر پروین صفایی منفجر شد و گفت برو از اتاق من بیرون. من هم بلند شدم گفتم چشم. ولی زودتر مسئله انتقال مرا حل کنید، چون دیگر واقعاً نمی شود این جا را تحمل کرد. و از اتاقش بیرون رفتم.
به اتاق انتظار رفتنم و مشغول ورق زدن روزنامه های قدیمی روی میز شدم. بعد از دو ساعت، شهربانو، معاون فرمانده قرارگاه با یک ظرف پر از میوه وارد اتاق شد. وی نشست های عملیات جاری را در قرارگاه 3 برگزار می کرد. به شدت عقده ای بود و دوست داشت به همه گیر دهد به همین خاطر اسمش را گذاشته بودم شهربانی. چند بار هم در نشست ها با هم حرفمان شده بود. گفت: برادر کامبیز بفرمایید میوه! گفتم بردار ببر نمی خواهم. گفت آخه برای شما آوردم و با لحنی صحبت می کرد که مرا تحت تأثیر قرار دهد. گفتم که من تازه وارد به مجاهدین یا بچه نیستم که با دو تا پرتغال و موز نظرم عوض شود. در ضمن یادته یک روز به من گفتی نبودت بهتر از بودنت است، می روم بلکه با نبودنم شما خواهران پیشتاز و انقلاب کرده سرنگون کنید! چند ثانیه ای به من نگاه کرد و رفت بیرون. کمی بعد جواد خراسان که از مسئولین با سابقه ی مجاهدین است و از سالیان قبل همدیگر را می شناختیم آمد و با لحن خیلی دوستانه کنار من نشست و گفت برایت یک لیوان چای بیاورم؟ گفتم فایده ای ندارد تصمیمم را گرفته ام و با یک سطل چای هم عوض نمیکنم. بعد خواست شروع به نصیحت کردن کنه. گفتم ببین یه چیزی را باید خوب متوجه باشید: صدام سرنگون شد و هر ارتشی بدون پشتیبان قدم از قدم نمی تواند بردارد. یک دفعه عصبی شد و گفت چه ربطی داره؟ مگر ما با صدام رابطه ای داشتیم. گفتم دیگه بهمن نگو رابطه نداشتیم. زمان صدام شما خدایی می کردید هر کس هم حرف می زد می زدید تو سرش و تحویل استخبارات و ابوغریب می دادید. الان من پیش امریکایی ها ثبت شده ام و به حداقل 10 نفر از دوستانم هم سپرده ام که اگر بلایی سرم آوردید به امریکایی ها می گویند. این را الکی گفتم که بترسانمش که یک دفعه بدون هیچ حرفی بلند شد رفت بیرون و بعد از 15 دقیقه گفت بیا برویم و مرا به خروجی مجاهدین برد و بعد از 48 ساعت به نزد امریکایی ها رفتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا